<نماز در برابر قرارگاه مرکزي پليس
            سه شنبه 28 تیر 1384

سال 1350 يا 1351 بود. هيجده يا نوزده ساله بودم. براي پيگيري کاري اداري به تهران آمده، و در يکي از مسافرخانه‌هاي حوالي ميدان توپخانه(امام خميني فعلي) اقامت کرده بودم. اداره‌اي که مي‌بايست به آن مراجعه مي‌کردم در اطراف ميدان "انقلاب" فعلي قرار داشت. تا آنجا که به خاطر دارم، در حوالي آن اداره،‌ مسجدي نبود. از ميدان انقلاب تا ميدان فردوسي و بعد از ميدان فردوسي تا نزديکيهاي ميدان توپخانه هم مسجدي سراغ نداشتم.(هنوز هم -در مسير- از ميدان انقلاب تا حدود يک ايستگاه اتوبوس مانده به ميدان امام خميني، مسجدي ساخته نشده است!)
آن روز کارم در آن اداره به درازا کشيد و نتوانستم نماز ظهر و عصرم را به هنگام بخوانم. وقت برگشتن –بي خبر از اينکه در مسيرم مسجدي نيست- پياده به راه زدم تا در راه، مسجدي پيدا کنم و نمازم را بخوانم. آن‌قدر آمدم و جايي پيدا نشد، تا به حوالي ميدان توپخانه،‌ خيابان کوشکي رسيدم. کوشکي، خياباني قديمي، ته بسته و عريض است که يک ضلع از اداره مرکزي پست و يک ضلع ساختمان وزارت امور خارجه در آن قرار داشت(هنوز هم همين‌طور است). علاوه بر آن، اداره‌ي مرکزي پليس تهران نيز در وسطهاي همين خيابان بود.
وقتي به اين خيابان و درست روبه‌روي قرارگاه مرکزي پليس رسيدم، ديدم چيزي به غروب آفتاب و قضا شدن نماز ظهر و عصر نمانده است. در حيص و بيص ِ اينکه چه بکنم و چه نکنم، يکدفعه به ذهنم رسيد که همان جا، ‌در پياده رو، به نماز بايستم.
انجام چنين کاري، آن هم در چنان زماني و چنان شرايط فرهنگي و اجتماعي و سياسي، که مذهبي بودن يک جوان در شرايط عادي‌اش هم براي عوامل امنيتي رژيم حساسيت برانگيز بود، بسيار غريب(در واقع بي سابقه) بود، و نياز به جسارتي ويژه داشت. بخصوص اگر قرار بود اين عمل در برابر قرارگاه مرکزي پليس تهران نيز انجام بگيرد.
من هم کم و بيش از اين عوارض و پيامدهاي احتمالي آگاه بودم. با اين همه، دغدغه و نگراني قضا شدن نماز و فوت وقت آن، آن قدر بود که بر اين حساب و کتاب‌ها غلبه کرد. پس، به داخل باغچه توي پياده‌رو رفتم، کفشها را درآوردم، روي چمنهاي نرم و کوتاه و مرطوب، رو به قبله ايستادم و "تکبيرة الاحرام" را گفتم.
در همان حين خواندن نماز و اتمام آن، نگاههاي به شدت تعجب‌آميز و حتي يکه خوردن و توقف کوتاه برخي از رهگذران را، براي ديدن بهتر اين اتفاق غريب –در آن زمان- احساس مي‌کردم و مي‌ديدم. اما با همه‌ي خرابي جو آن زمان، تمسخري در رفتارها نديدم. تعجب بود احتمالاً، يا به ندرت، تحسين. اتفاق ديگري هم نيفتاد و نماز، با همه‌ي دست و پا شکستگي و تأخيرش خوانده شد. اما خاطراتش، براي هميشه در يادم ماند.

  كليه حقوق براي Sarshar.org محفوظ است. ©