مضامين اصلي «خشم و هياهو»
استان خيالي يوكنا پاتافا در آثار فاكنر را نمونه كوچكشدة جنوب آمريكا، و مردم آن را نمونه همة انسانهاي پريشان معاصر او دانسته، و خودِ فاكنر را «حماسهسراي جنوب، شكست و درماندگي انسان» خواندهاند. اما اغلب منتقدان و مفسران، خشم و هياهو را داستان زوال (انحطاط) يك خانواده (كامپسونها) و به يك معني، كل جنوب آمريكا تلقي كردهاند. با اين همه «نفرين سايه انداخته بر دودمان كامپسون، به نظر اكثر منتقدان آثار فاكنر، مبهم بوده است1.»
فاكنر خود در جايي گفته است كه خشم و هياهو داستان پاكدامني از دست رفته، و نيز شرح زندگي خانوادهاي است كه در لاك خود فرو رفته، و بيشتر در گذشتههايش ميزيد.
برخي نيز معتقدند: مسئلهاي كه فاكنر در اين داستان و ديگر آثار دورة ميانهاش با آن روبهروست، نمودار خشم و هراسي است كه از كشمكش نيروهاي زيستي با ماشينيزم پديد ميآيد.
در اينكه در خشم و هياهو فاكنر با اينگونه مطرح كردن چهرة جاسن ـ پسر ـ نشان ميدهد كه تمدن خشك، خشن، بيعاطفه و سطحي جديد بورژوايي را كه در حال گسترش و استحكام پايههاي نفوذ خود بر تمام شئون زندگي مردم است نميپسندد، بحثي نيست. اينكه خود اشاره كرده است كه خشم و هياهو داستان پاكدامني از دست رفته است نيز، ميتواند دال بر همين امر باشد. چه، جاسن كه سر تا پا تسليم و غرقه در مظاهر تمدن جديد است، خواهرش را ذاتاً روسپي ميداند؛ كمترين علاقهاي به او ندارد؛ و اصولاً فاقد كمترين پايبندي به شرافت خانوادگي و ارزش و اهميت آن است. با اين همه، اين را نميتوان موضوع اصلي خشم و هياهو دانست؛ بلكه اين تنها يكي از موضوعهاي مهم اين رمان است.
خشم و هراس از كشمكش نيروهاي زيستي با ماشينيزم، به آن صورت، نمودي بارز در اين داستان ندارد. زيرا در آن زمان، هنوز ماشين، نقش قابل توجهي در سيطره بر زندگي انسان در اين ايالت ندارد. اين خشم و هراس، اگر ناشي از كشمكش بين دو شكل از تمدن ناشي از فئوداليزم و سرمايهداري نو (خرده بورژوازي) تلقي ميشد، صورتي واقعيتر ميداشت. كه در آن صورت، در واقعروي ديگري از همان سكة موضوع پاكدامني از دست رفته ميبود؛ كه به آن اشاره شد.
اما شكست، يكي ديگر از موضوعهاي اصلي اين رمان است. در اين داستان، تقريباً بدون استثنا، همه شخصيتهاي اصلي و مهم (پدر، مادر، كونتين، كدي، بنجي و حتي جاسن ـ در خود داستان و نه بخش انضمامي انتهايي به آن ـ) شكست ميخورند؛ و ميتوان گفت مقهور ميشوند و از پا درميآيند.
اين موضوع، در آن زمان، در ميان نويسندگان آمريكايي جنبة فراگير داشته است. درواقع، شكست، موضوع آثار اغلب نويسندگان آمريكايي معاصر فاكنر، مانند همينگوي، فيتز جرالد، دوس پاسوس و فارل نيز هست.
اين امر، ناشي از يأس و سرخوردگي روشنفكران آن زمان غرب از شرايط فرهنگي ـ اجتماعي و نيز سياسيِ حاكم بر جوامعشان است؛ كه نوعي تفكر هيچانگارانه را ـ دانسته يا ندانسته ـ در اعماق ذهنهاي آنان رسوب داده است.
در همين رمان، از همان ابتدا و نام آن (خشم و هياهو)، اين بينش، خود را نشان ميدهد. مفسران و منتقدان اين اثر، به اتفاق، اين نام را برگرفته از شعري ميدانند كه در بخشي از نمايشنامة مكبث نوشته ويليام شكسپير، توسط همسرايان خوانده ميشود، و درونمايهاي هيچانگارانه دارد:
«زندگي داستاني است لبريز از خشم و هياهو، كه از زبان ابلهي حكايت ميشود، و معناي آن هيچ است.»
ناتوراليسم، تقدير و جبرگرايي حاكم بر ذهنيت و سرنوشت اشخاص اصلي خشم و هياهو و حتي نويسندة آن و حذف آينده از زندگي قهرمانان (بيآيندگي)، ذهن مخاطب را جز به سوي پوچي و هيچي رهنمون نميشود. بويژه آنكه كسي همچون جاسن كامپسون، كه يكي از اصليترين قهرمانان داستان است، و كونتين، سخت تحت تأثير مشرب فلسفي و انديشهاي اوست، يك هيچانگار تمام عيار است.
حاكميت آن يأس فراگير فلسفي در ميان روشنفكران آن روزگار غرب بهحدي وسيع و شديد است كه حتي فيلسوف اگزيستانسياليستي چون سارتر نيز از آن بركنار نمانده، و كاملاً به آن معترف است. هر چند با وجود اين اقرار و نيز اذعان به اينكه «راه آينده به روي بشر بسته است»، باز طرح اينگونة پوچي را در آثار ادبي دوران خود، تأييد نميكند:
«سبب چيست كه فاكنر و بسياري نويسندگان ديگر، اين پوچي را كه نه چندان به كار داستاننويسي ميآيد و نه چندان حقيقي است انتخاب كردهاند؟ به نظر من، دليلش را در اوضاع و احوال اجتماعي عصر ما بايد جست.
نوميدي فاكنر، به گمان من، مقدم بر فلسفة اوست: براي او، همچنان كه براي ما، آينده مسدود است. هر آنچه ميبينيم، هر آنچه ميگذرانيم، ما را برميانگيزد تا بگوييم: «اين نميتواند دوام بياورد.» و با اين حال، تغيير و تحول، حتي تصورپذير نيست؛ مگر بهصورت فاجعه و مصيبت.
ما در دورة انقلاب ناممكن زيست ميكنيم؛ و فاكنر، هنر خارقالعادهاش را در اين راه صرف ميكند كه اين جهان ميرنده از پيري را و خفگي ما را شرح دهد.
من هنرش را دوست دارم؛ اما به فلسفهاش اعتقاد ندارم: آيندة مسدود، باز هم آينده است2.»
فاكنر در خطابة خود به هنگام دريافت جايزة نوبل، به اين ترس و يأس فلسفي حاكم بر دوران خود، بهصراحت اقرار ميكند. هر چند در نهايت اعلام ميكند كه به رستگاري بشر در فرجام كار خود، باور دارد:
«تراژدي امروز ما ترسي جسمي، جهاني و همگاني است؛ و آنچنان دير پاييده است كه اكنون حتي ميتوانيم آن را بر خود هموار كنيم. ديگر از مشكلات روح سخني نيست. تنها اين سؤال در ميان است: كي از هم پاشيده خواهم شد؟»
اما، واقعيت اين است كه مضمون اصلي خشم و هياهو، زوال يك خاندان (كامپسونها) است؛ و ما پيشتر نيز، ذيل بحث راجع به پيرنگ، به همين موضوع اشاره كرديم.
اما اينكه كامپسونها را نماد كل جنوب آمريكا بدانيم و زوال آنها را زوال كل جنوب قلمداد كنيم، موضوعي است كه به سادگي نميتوان به آن تن در داد. چه، اگر بپذيريم كه خودِ ايالت خيالي يوكنا پاتافا كه محل استقرار اين خاندان است، كوچك شده و نماد كل جنوب آمريكاست، چه ضرورتي دارد كه يكبار ديگر يوكنا پاتافا را كوچك و در خاندان كامپسونها خلاصه كنيم، و اين بار اين خاندان را نماد جنوب تلقي كنيم؟! خاصه آنكه به هر حال، همة ساكنان اين ايالت را فقط كامپسونها تشكيل نميدهند. در ديگر داستانهاي فاكنر كه در يوكنا پاتافا ميگذرد، سارتوريسها هم هستند. سياهان هم، بهعنوان جزء جدانشدني اين ايالت هستند. گيريم كه اسنوپزها را كشاورزان مهاجر و شريري بدانيم كه شهر مركز اين ايالت را در اوايل قرن جاري ـ به تعبير فاكنر ـ تصرف كردهاند.
به هر حال، جز عبارت كوتاهي كه نويسنده در ضميمة انتهايي كتاب در مورد زوال سارتوريسها و كامپسونها بهواسطه هجوم اسنوپزها به اين ايالت ميآورد ـ و درواقع ارتباطي با خود داستان ندارد ـ از خود داستان نميتوان چنين برداشتي كرد كه كامپسونها نماد اين ايالت يا جنوباند؛ تا بتوان انحطاط و از هم پاشيدگي آنها را زوال كل جنوب قلمداد كرد.
ضمن آنكه اساس اين بينش، اشرافي و فئودالي است، و قابل اتكا و دفاع نيست.
اما بعد از همة اين بحثها، همچنان كه در بخش مربوط به نقد پيرنگ نيز اشاره شد، قرار دادن شرح زوال يك خاندان بهعنوان موضوع اصلي ـ آن هم در شكل فعلي ارائه آن در خشم و هياهو ـ را، از نظر فني، نميتوان امتيازي براي يك رمان نوگرا در قرن بيستم تلقي كرد.
درونمايهها
الف. ناتوراليسم
اولين و اصليترين خصيصة محتوايي كه در هنگام مطالعة خشم و هياهو جلبنظر ميكند، ديدگاه تقديرگراي حاكم بر آن است. اين ديدگاه كه بر ذهنيت مادر و پدر خانواده، كدي، كونتين، جاسن، ديلسي، و از همه مهمتر، خود نويسنده، بهطور كامل حاكم است، در ارتباط با مادر، برخاسته از يك نگرش مذهبي، و در مورد سايران، نشئتگرفته از يك نگرش ناتوراليستي يا تقديرگرايي محض است.
مادر، كه به لحاظ ذهني مسيحي معتقدي است3، بر اين باور است كه حتماً خود و شوهرش و اقوام او گناهي ـ كه خود نيز به درستي نميداند چيست ـ مرتكب شدهاند كه پسرشان، بنجامين، ابله و لال متولد شده، و دخترشان، كدي، و دختر حرامزادة او، كونتين، اينگونه شهوي و منحرف از كار درآمدهاند، و پسر ديگرشان، كونتين، نيز به آن سرنوشت شوم (خودكشي) گرفتار آمده است:
«اين كفارهايست كه بايد پس بدم.» (ص 4 و 12 ـ 13)
«چكار كردهم كه همچي بچههايي گيرم اومده؟ بنيامين مجازات خوبي بود و حالا اينم از كدي كه هيچ احترامي براي من مادر خودش قائل نيست.»(125)
«فكر ميكردم كه بنجامين مجازات خوبي براي هر گناهي بود كه من كرده بودم.
فكر ميكردم او مجازاتي براي اين كار من بود كه غرورم رو كنار گذاشته بودم و با مردي ازدواج كرده بودم كه خودش رو برتر از من ميدونست.. حالا ميفهمم كه بهقدر كافي زجر نكشيدهم. حالا ميفهمم كه بايد كفارة گناهان تو رو هم مثل خودم بدم. تو چكار كردهاي بار چه گناهاني را كه تو و قوم و خويشهاي شريف و توانات به دوش من گذاشتين..»(ص 125)
«گاهي فكر ميكنم كه اين كفارة كدي و كونينه كه من بايد پس بدم.» (ص 322)
اما گاه نيز اين ديدگاه، صبغهاي ناتوراليستي مييابد:
«كي ميتونه با اصل بد بجنگه...» (ص 126)
«تواَم مثل دايي مورت زود عصباني ميشي.» (ص 273)
«تو خونه خواهرزاده به داييش ميره يا به مادرش. نميدونم كدومش بهتره.» (ص 370)
«اون ])كونتين دوم)] تمام كله شقيها رو به ارث برده. مال كونتين [اول] رو هم به ارث برده. منم اون وقت فكر همينو كردم كه گفتم با جنبههايي كه حتماً به ارث برده اون اسمو روش بذارم.»
پدر، ناتوراليست نيست؛ اما فردي دهري مسلك با مشرب فلسفي جبرگرايي است؛ و با توجه به اينكه كونتين ـ پسر ـ سخت تحت تأثير افكار اوست، ميتوان چنين نتيجه گرفت كه كونتين نيز، بيش و كم، داراي همين مشرب فلسفي است. درواقع، پدر نه تنها فردي جبري مسلك است، بلكه همة انسانها را نفرين شده و محكوم به بدبختي ميداند:
«هنوز نسبت به آنچه كه در درون خودت هست كوري نسبت به آن قسمت از حقيقت كلي تسلسل حادثات طبيعي و علل آنها كه بر پيشاني هر كسي حتي ببخي سايه مياندازد..» (ص 217 ـ 218)
«... عجيب اين است كه انساني كه بر حسب اتفاق پديد آمده و با هر نفسش طاسي را ميريزد كه از پيش بر ضد او آماده شده از مواجهه با غايتي سر باز ميزند كه از پيش ميداند كه بيچون و چرا بايد با آن روبهرو شود بيآنكه در تكاپوي تمهيداتي باشد از جبر و عنف گرفته تا دوز و كلكهاي ناچيزي كه بچهاي را هم گول نخواهد زد تا آنكه روزي در عين بيزاري همه چيز را با كشيدن يك تك ورق نديده به مخاطره مياندازد. هرگز كسي در زير اولين شلاق حرمان يا پشيماني يا محروميت چنين كاري نميكند وقتي دست به اين كار ميزند كه فهميده است حتي حرمان يا پشيماني يا محروميت براي طاس باز اهميت خاصي ندارد...» (ص 218)
«پدر ميگفت يك نفر ]حاصل] جمع بدبختيهايش است. پدر ميگفت فكر ميكني كه يك روز بدبختي خسته ميشود، ولي آن وقت زمان بدبختي توست..»(ص 127)
«... پدر به ما ياد ميداد كه تمام مردم تلهايي بيش نيستند عروسكهايي كه از خاك اره پر شدهاند و از توده زبالههايي كه عروسكهاي قبلي در آنها انداخته بودند پرتاب شدهاند.» (ص 216)
علاوه بر اين كونتين معتقد است كه نفريني كه خانواده آنان به آن گرفتار آمده است در نتيجه «خون ناپاك باسكومبها» (خانواده مادرش) است.
«گريه نكن من بدم به هر جهت كاريش نميشه كرد ما نفرين شدهايم تقصير ما نيست مگه تقصير ماست ..
تو نميتوني منو مجبور كني ما نفرين شدهايم.» (ص 194)
كدي از همان زماني كه هفت سال بيشتر ندارد، در برابر صحبت از احتمال تنبيه توسط پدر، تهديد ميكند كه از خانه فرار خواهد كرد؛ و سرانجام هم، اين كار را، در هفده سالگي انجام ميدهد. (ص 27)
جاسن هم داراي بينش ناتوراليستي است:
«من هميشه گفتهام با چنين زني اگر اين در وجودش باشد كاري نميشود كرد. اگر اين در خونش است هيچ كاري نميتواني بكني.» (ص 286)
«من هميشه گفتهام خون هميشه خودش را نشان ميدهد. اگر آدم چنين خوني در رگهايش داشته باشد همه كاري ميكند.» (ص 293)
«من هميشه گفتهام سليطه هميشه سليطه است.» (ص 325)
اما خودِ فاكنر:
او به دو طريق ديدگاه ناتوراليستي خود را بر داستانش اعمال ميكند: نخست سرنوشت محتومي كه شخصيتهاي اصلي داستان را به درون آن پرتاب ميكند. ديگر، اظهارهاي صريح و مستقيمي است كه در بخش انتهايي ضميمة داستان، در اين باره كرده است:
«.. تا اينكه عاقبت .. قماربازي شد كه واقعاً بود ـ و گويي هيچكدام از افراد خانوادة كامپسون تشخيص نميدادند كه براي اين كار ساخته شدهاند.. (ص 400)
«.. نبيرة هفده سالة حرامزادة گمشدة محكوم به فناي حاكم سابق..» (ص 405)
«كانداس (كدي). محكوم به فنا بود و آن را ميدانست و به تقدير بيآنكه در جستوجوي آن برآيد يا از آن بگريزد گردن نهاد.» (ص 408)
«كونتين، ... از لحظهاي كه در رحم مادر جنسيت او معين شد به بيشوهري محكوم شد..» (ص 419)
با همة اينها، در اين داستان، از اين نظر، شاهد يك تناقضيم. به اين معني كه شاهديم كه آخرين فصل داستان، در يك روز پيش از قيام عيسي مسيح (روز عيد فصح) به پايان ميرسد. كه معناي نمادين آن ميتواند اين باشد كه سرانجامِ بشر، رستگاري است. همچنان كه در بخش ضميمة انتهايي نيز، شاهدِ رستگاري ديلسي و خانوادهاش هستيم.
پرواضح است كه چنين پاياني، يا آنچه كه فاكنر، در خطابة خود در سال 1950، هنگام دريافت جايزة نوبل به خاطر اين رمان، در مورد رستگاري نهايي بشر ميگويد، با ديدگاه ناتوراليستي و تقديرگرايانة حاكم بر باقي رمان ـ درواقع قسمت اعظم آن ـ متناقض و ناهمخوان است. به عبارت ديگر، پاياني اينگونه را، زياد نميتوان نتيجة طبيعي حوادث قبلي داستان و ديدگاه كلي حاكم بر آن دانست.
ب. زمان
«اين حقيقت كه من توانستهام با موفقيت ـ دست كم به گمان خود ـ قهرمان داستانهايم را در زمان به حركت درآورم، يك بار ديگر اين نظرية خاص مرا به من ثابت ميكند كه زمان كيفيت سيال و رواني است كه وجود آن به جز در تجسم آني تكتك افراد، به شكل ديگري نمودار نميشود. چيزي به نام «بود» وجود ندارد. آنچه وجود دارد، فقط «هست» است. اگر «بود» وجود داشت، ديگر اندوه و تأسفي باقي نميماند. (فاكنر، در يك مصاحبه)
نقش و كاركرد زمان، يكي از اصليترين درونمايههاي خشم و هياهوست. ژان پل سارتر اظهار داشته است كه فلسفة فاكنر در خشم و هياهو، فلسفهاي ناظر به زمان است. له اون ايدل معتقد است:
«ساختمان و محتواي شاهكار فاكنر به نام صدا و خشم، تنها در صورتي قابل فهم است كه بتوانيم آميزش خارقالعادة او را با زمان ـ يا بيزمان ـ دريابيم.4»
تقريباً همة منتقدان و مفسران خشم و هياهو، در اصلي بودن مضمون زمان در اين رمان متفقالقولاند؛ و اغلب آنان بر آناند كه راز و رمز نابودي يا بقا و... هر يك از شخصيتهاي مهم خشم و هياهو، در گرو نوعِ برداشتِ آنان از زمان، و برخورد و رفتارشان با آن است. نقش زمان در هر يك چهار فصل اين رمان، و رابطة قهرمان اصلي هر يك از اين فصلها با آن نيز، اين برداشت را تأييد ميكند؛ خاصه در فصل دوم، كه زمان، به شكلي بارز و آشكار، دلمشغولي جدي كونتين است.
آنچه از مجموع اين تفسيرها استفاده ميشود و در رمان نيز مورد تأييد قرار ميگيرد، اين است كه در فصل اول، كه از نگاه بنجيابله روايت ميشود، زمان به آن صورت، مفهومي ندارد. زمانِ حال كه تقريباً حضور و وجود مؤثري ندارد. آنچه كه هست، گذشته است. در آن گذشته نيز، مرزي مشخص بين زمانهاي مختلف، وجود ندارد. تا آنجا كه خواننده نيز مجبور است از روي برخي نشانههايِ غير زماني، همچون نوع روابط يا احساسها و افكار، به تفاوتِ زمانيِ صحنههاي مختلف، پي ببرد. زيرا بنجي نه زمانِ ساعتي را درك ميكند و نه زمانِ تقويمي را. براي او، «آينده»، مفهوم و وجودي ندارد. حال نيز، در عمل، جز مروري بر گذشته نيست. بنابراين، در واقع، آنچه براي او وجود دارد، گذشته است؛ و از ميان گذشتهها نيز، بيشتر، آنچه كه تا به زمانِ ازدواج و رفتن خواهرش، كدي، مربوط است، بيشتر ذهن او را به خود مشغول كرده است. در كل، عالمِ او را ميتوان «عالمي رها از زمان» ناميد.
كونتين نيز فاقد آينده است. اما او نه تنها زمان را درك ميكند، بلكه چنان آن را قهار مييابد كه در صدد تلاش براي نجات از چنگ آن برميآيد. تا آنجا كه جان خود را بر سر اين كار ميگذرد.
در آغاز فصل مربوط به كونتين (فصل دوم)، شاهد خاطرهاي از او هستيم كه در آن، زماني كه كونتين دبيرستان را به پايان رسانده و عازم دانشگاه هاروارد است، پدرش، ساعتِ جيبيِ موروثيِ خانوادگي را كه نسل اندر نسل5 از پدرانش به او به ارث رسيده است به وي ميدهد؛ و در همان حال به كونتين تأكيد ميكند:
«من بقعة [(مقبرة)] همة اميدها و آرزوها را به تو ميدهم.» (ص 91)
يعني او زمان را كُشنده همه اميدها و آرزوهاي بشري تلقي ميكند. چه، زمان، چه از نوع مكانيكي و بيرونياش ـ كه با عقربة ساعت مشخص ميشود ـ و چه از نوعِ دروني و شخصي آن ـ كه كوتاهي يا بلندي آن را، حالات حسي و عاطفيِ شخصيِ هر كس تعيين ميكند ـ عنصري «خودكامه» است، كه خارج از خواست و ارادة ما، به فعاليت خود ادامه ميدهد، و ما و زندگانيمان را، مقهورِ خود ميكند. به عبارت ديگر، ما، چه بخواهيم و چه نخواهيم، و هر چه بكنيم، توسط زمانِ گذرنده احاطه شدهايم و در آن قرار داريم.
او به حركت وقفهناپذير خود، كه هيچ عاملي قادر به ايجاد خلل در آن نيست، ادامه ميدهد، و ردِّ پا و تأثير خود را، جابرانه، بر روح و جسمِ تكتكِ ما، باقي ميگذارد:
«من اين را به تو ميدهم نه براي اينكه به ياد زمان باشي بلكه براي آنكه بتواني گاه و بيگاه زمان را فراموش كني و تمام نفست را براي فتح آن حرام نكني. گفت چون هيچ نبردي فتح نميشود حتي در هم نميگيرد.
ميدان نبرد تنها ابلهي و نوميدي بشر را به رخش ميكشاند و پيروزي خيال باطل فيلسوفها و احمقهاست.» (ص 91)
در جايي ديگر نيز، پدر به كونتين گفته است:
«مسيح مصلوب نشد، با تقتق ناچيز چرخهاي كوچك [زمان] خورده شد.» (ص 92)
با اين همه، و با تمام علاقة كونتين به فراموشيِ زمان، اين كار، تا لحظة مرگ براي او مقدور نميشود. ذهن او، حتي پس از آنكه ساعت را دمرو ميكند تا ديگر آن را نبيند، باز، مشغول به زمان است:
«.. تا فهميدم كه ديگر آن را نميبينم بنا كردم از خودم پرسيدن كه چه ساعتي است. پدر ميگفت اين تفكر دايم دربارة وضعيت عقربههاي مكانيكي روي يك صفحة تحميلي است كه علامتي از خاصيت ذهن است. پدر ميگفت مدفوع عرق تن است.» (ص 92)
«گمان نميكنم هيچوقت كسي عمداً به يك ساعت مچي يا ديواري گوش بدهد. كسي مجبور نيست. ممكن است مدت درازي از صداي آن غافل باشي، بعد يك ثانيه تيك و تاك ميتواند بدون وقفه در ذهنت رژه طولاني و رو به زوال زماني را كه نميشنيدي به وجود بياورد.» (ص 91 ـ 92)
علاوه بر آن، تنها ساعتِ خودِ كونتين نيست كه مدام زمان و سلطة جابرانهاش را به او يادآور ميشود؛ نشانههاي مكاني و غير مستقيم بيروني ديگر نيز هستند. مثلاً تابش خورشيد و وضعيت قرار گرفتن آن در آسمان، شكل سايهها در ساعتهاي مختلف، سوتهاي كارخانهها و معادن، يا علايم دروني غريزي و قراردادي، مثل گرسنگي به هنگام وقتهاي ناهار و شام و...، همه، هر يك بهگونهاي، مدام در كارِ يادآوري زمان و ساعت به او هستند:
«ولي ساية پنجره هنوز بود و من ياد گرفته بودم كه [از روي آن] وقت را تقريباً تا دقيقهاش هم بگويم. بنابراين مجبور ميشدم پشتم را به آن [(سايه)] بكنم، درحاليكه چشمهايي را كه حيوانات پشت سرشان داشتند حس ميكردم و تنم ميخاريد.» (ص 92)
درواقع، حتي هنگامي كه او پشتِ خود را به سايه ميكند تا از روي آن متوجه زمان نشود، احساس ميكند انگار مانند حيواناتي كه داراي چشمهاي مخصوصي هستند كه با آنها پشتشان را هم ميبينند، باز ناخواسته، دارد ساية پشت سرش را ميبيند. به عبارت ديگر، به هيچوجه قادر به گريز از حسِ ناشي از آگاهي به زمانِ خود، نميشود!
اما از اينها گذشته، ساعتهاي ديگر هم هستند. ساعتِ بزرگ دانشگاه و ميدان شهرها نيز هست، كه هر پانزده دقيقه يكبار، با صداي بلند، زمان را اعلام ميكند. و او، چه بخواهد و چه نخواهد، آن را ميشنود:
«يك ساعت ديواري آن بالابالاها زير آفتاب بود، و من به اين موضوع ميانديشيدم كه چطور وقتي قصد انجام كاري را نداري، بدنت سعي ميكند غافلگيرانه به انجام آن بكشاندت.» (ص 100)
تمايلِ كونتين به گريز از آگاهي از وقت، ناشي از ميلش به خروج از حيطة سلطة زمان است. او كه در اين مورد با پدر همعقيده است و از فلسفة وي پيروي ميكند، در آخرين روز از زندگانياش، به اين سبب دست به شكستنِ عقربههايِ ساعتِ موروثيِ يادگاري ميزند، كه بر اساسِ آموزة پدر عمل ميكند. پدر در اين باره گفته بوده است:
«ساعتهاي ديواري وقت را ميكشند. ميگفت زمان تا وقتي كه با تق و تق چرخهاي كوچك خورده ميشود مرده است؛ تنها وقتي ساعت ديواري ميايستد، زمان زنده ميشود.» (ص 103)
بر همين اساس، كونتين نيز زماني را كه ساعت اعلام ميكند، دروغين ميداند:
«ساعت روي ميز تاريك دروغ خشمناكش را ميگفت.» (ص 214)
جالبترين تفسير را در اين مورد، سارتر به دست داده است. او در مقالة مشهور خود، «زمان در نظر فاكنر5»، در اينباره، دليل اين برداشت را، ماهيت شتابان گذرا، و به همين سبب، گيجكننده و غير قابل درك زمانِ حال، براي انساني كه محصور در آن است، ميداند.
«ميتوان بينش فاكنر را با بينش كسي كه در اتومبيل سرگشادهاي نشسته باشد و به پشتسر خود بنگرد قياس كرد. هر دم اشباحي بيشكل از چپ و راست او برميجهند. آشفتگي مشاهدات و لرزههاي صافشونده و نوارهاي رنگارنگي از نور است كه فقط اندكي بعد، با گذشت زمان و فاصلهگيري، به صورت آدم و درخت و وسايط نقليه در ميآيد. در نتيجه، زمان گذشته قدرت تازهاي مييابد و رنگي از «ماوراي واقعيت» به خود ميگيرد: خط و مرز آن واضح و استوار ميشود، ساكن و تغييرناپذير ميشود. زمان حال، نامناپذير و ناثابت، به زحمت ميتواند در برابر آن تاب بياورد.» (ص 301)
او همچنين، علاقة امثال بنجي و كونتين را به زنده نگاه داشتن گذشته در ذهنشان، چنين توجيه ميكند:
«زمانِ حال پر از خلأ و حفره است؛ و از طريق همين حفرهها، اشياء و امور گذشته بر آن هجوم ميآورند؛ ثابت و بيحركت و خاموش، چونان داوراني يا نگاههايي. گفتار دروني قهرمانهاي فاكنر خواننده را به ياد مسافرت با هواپيما مياندازد كه پر از چاههايي هوايي باشد. در هر چاهي، ذهن قهرمان «در گذشته سقوط ميكند»، به پا ميخيزد و باز فرو ميافتد.» (همان)
معدودي از مفسران نيز (از جمله لهاون ايدل و پرين لاوري) كوشيدهاند تا رابطهاي بين نفرت و گريز كونتين از ساعت و زمان، و خودكشيِ او ايجاد كنند. آنان مدعياند كه ميل كونتين به مرگ، درواقع، ناشي از تمايلِ او به كشتنِ زمان، و خروج از سلطة جابرانة آن است.
در توجيه اين امر، آنان مرگ را ورود به ابديت تلقي ميكنند؛ كه به اعتقاد آنان، همان بيزماني است.
«اگر زمان ميتوانست ثابت بماند، او اجبار به مرگ نداشت. پس از تعيين ساعت خودكشي خود، تنها با نابود ساختن زمان ميتواند زيست كند6.»
يكي از اين مفسران، تفسيري نيز روي اين موضوع گذاشته است؛ كه در نوع خود، جالب و شنيدني است:
«نخست اينكه ميخواهد از زمان بگريزد چون ميداند كه زمانِ در حال گذر، دردِ جانكاه او را از بابت كدي كاهش ميدهد؛ و او نميخواهد چنين چيزي پيش بيايد.
دليل ديگر او براي از ياد بردن زمان، تضادآميز است. به اين نتيجه رسيده است كه يكي از راههاي بيرون رفتن از زمان اين است كه خودش را بكشد؛ و زمان خودكشياش را هم تعيين كرده است. ولي اگر پيش از فرا رسيدن وقت مقرر، به نحوي ترتيب فراموش كردن زمان را بدهد، همه چيز به سامان است. والا زمان با بيرحمي به پيش ميرود، وقت مقرر مرگ او فرا ميرسد، و ناچار ميشود براي از ياد بردن زمان خودش را بكشد. براي همين است كه كونتين در سراسر بخش دوم تلاش ميكند كه نداند ساعت چند است. و كار فاكنر در ارائه منطق وارونة خودكشي، بينظير است.7»
هيچيك از دو دليلي كه در اين تفسير براي خودكشي كونتين ذكر شده است، از سوي رمان تأييد نميشود. مدعي اين تفسير نيز، شاهد و سند محكمي براي هيچيك از اين ادعاها، از خودِ رمان ارائه نداده؛ بلكه صرفاً برداشتهاي افزودة ذهني خود به رمان را، بيان كرده است.
درست است كه كونتين، در اثر آنچه كه در مورد خانواده و بويژه خواهرش پيش آمده، دچار آشفتگيهايي در روان خود شده، تا آنجا كه تنها راه چاره و رهايي از اين اندوه و لطمه را خودكشي ديده است، اما چه دليلي دارد كه نخواهد دردِ جانكاه او از بابت كدي، كاهش يايد؟! يا، اين درست كه او بر اساس يك برداشت انتزاعي، ميخواهد از زمان بگريزد، ولي اين به آن معني نيست كه واقعاً آنقدر از زمان متنفر است كه براي خلاصي از سيطرة آن، حاضر است خود را بكشد! همچنان كه، اين فكر نيز بسيار كودكانه است كه كسي ـ آن هم با خصوصيات كونتين ـ از يك طرف مصممانه خواهان مرگ باشد، و از طرف ديگر تصور كند كه اگر مثلاً عقربههاي ساعت جيبياش را بشكند، ميتواند زمان را فراموش كند؛ در نتيجه، انگيزهاش براي خودكشي از بين خواهد رفت؛ در غير اين صورت، ناچار خواهد شد براي فراموش كردن زمان، خود را بكشد!
به خلاف بنجي و كونتين، جاسن، تقريباً فاقد گذشتهاي است كه مورد علاقه و مركز توجهش باشد.
«گفتم ميشود مرا به دانشگاه دولتي بفرستيد؛ شايد ياد بگيرم كه چطور با يك شيشكي ساعت خانه را از كار بيندازم.» (ص 240)
جاسن، چون انساني كاملاً سطحي و مادي است، غناي زماني دروني ندارد؛ و تقريباً هميشه در زمان حال زندگي ميكند. به عكس ـ آنچنان كه خصيصة افراد مادي است ـ به زمانِ بيروني، بسيار مقيد است، و تنها ساعت مكانيكي را ميشناسد. زيرا شرايط اقتصاديِ حاكم، بويژه آنچه كه از بورس نيويورك بر امثال او تحميل ميشود، دقيقاً تابع زمان ـ حتي گاه تا اجزاء كوچك آن ـ است. براي او، ساعت وجهي كاملاً مادي دارد، و با چيزي كه مورد علاقة اوست، يعني افزايش سرمايهاش، كاملاً مرتبط است. چه، شرافتي را بالاتر از پول نميداند.
جاسن مدام در حال تلاش در اين راه است: ميدود. حرص و جوش ميخورد. اما باز هم هميشه دير ميرسد. اخبار بورس و تنزل قيمت سهامش، زماني به او ميرسد كه ديگر كار از كار گذشته است. درحاليكه او پيشتر، تمام تمهيدات لازم را به كار بسته، تا بلافاصله و به هنگام، در جريانِ امرِ قيمتها قرار بگيرد. با اين همه، مدام به ديگران تأكيد ميكند كه وقت ندارد.
در تعقيب خواهرزادهاش براي گرفتن مچ او در هنگام ارتكاب فساد، دير ميرسد؛ و او و فاسقش، وي را قال ميگذارند. هنگامي كه دخترِ حرامزادة خواهرش با پسانداز و پولهايي كه او در طي ساليان دراز از طريق تقلب و كلاهبرداري ذخيره كرده است فرار ميكند، با همة شتابي كه براي رسيدن به وي به خرج ميدهد، به او نميرسد؛ و سررشتة كار، براي هميشه از دستش بيرون ميرود.
با اين ترتيب، هيچيك از اين سه برادر، كه بنا بر عرف، عوامل بقاي خاندان خود هستند، برخوردي جامع و واقعي با زمان ندارند. و آيا يكي از عمدهترين دلايلِ زوالِ كاملِ اين خاندانِ قديمي در اين نسل، همين امر نيست؟
در برابر اين سه برادر، كه به ترتيب، «فاقد حس تشخيص زمان»، «گرفتار كامل در گذشته، و فاقد توانايي ايجاد هماهنگي با زمان حال»، و «اسير ـ هرچند به ظاهر ارادي ـ دست و پا بسته در چنبرة ساعت و زمان مكانيكي حال»اند، شخصيت چهارمي در اين رمان هست، كه احساس و رفتاري متفاوت با زمان دارد.
او، ديلسي، زن سياهپوستِ خدمتكارِ قديميِ اين خانواده است؛ كه هرچند اهميتش در نقشآفريني در اين داستان، اصلاً قابل مقايسه با اين سه برادر يا كدي نيست، اما حضورِ حاشيهاي او، بر سرتاسر داستان و زندگي هر سه برادر و خواهر و خواهرزادهشان، سايه افكنده است. علاوه بر آن، ديلسي دراين داستان، نماد خاندان و حتي ـ با قدري اغماض ميتوان گفت ـ نژاد خود، در منطقة جنوب آمريكاست. به اينها، اگر توجه ويژة نويسنده به ديلسي را ـ كه زندگانياش را تا واپسينِ دمِ داستان تعقيب ميكند ـ اضافه كنيم، درخواهيم يافت كه اين خدمتكارِ وفادارِ سياهپوست، از نظر نويسنده، چندان هم حاشيهاي تلقي نميشده است!
ديلسي، زني است با لااقل چهار فرزند؛ كه درواقع، يكتنه، سنگينترين مسئوليتهاي خانة كامپسونها را بر دوش دارد: او، هم بايد آشپزي كند، هم غالباً نقش للة چهار فرزند اين خانوادة پرآشوب ـ بويژه بنجي ـ را بازي كند، و هم امور خانوادة شش نفري خود را اداره كند. در حالي كه اين اواخر، از پادرد نيز رنج ميبرد. با اين همه، هرگز از كار و زندگي يا بيماري و يأس نمينالد و اظهار عجز نمي كند. با آنكه مانند هر خانوادة سياهپوست ديگري در آن زمان، فاقد بنيه يا تحصيلات و دانشِ رسميِ ويژهاي است، حتي پس از مرگ شوهر خود، اجازه نميدهد بنيان خانوادهاش از هم بپاشد. تا آنكه ـ در حد وسع خود ـ تكتكِ فرزندانش را به عرصه ميرساند و سامان ميدهد. اين خدمتكار سياه، فرزنداني خلف تربيت ميكند، كه حتي در پيري نيز به بنيان خانوادة خود علاقهمندند. تا آنجا كه دخترش، فروني، براي آنكه در سالهاي پيري و از كارافتادگي مادر، بتواند در كنارش باشد و از وي مراقبت كند، با شوهر خود به شهر مورد علاقة ديلسي نقلمكان ميكند، و در همان ساختمانِ محلِ زندگي خود، اتاقي براي او تدارك ميبيند.
در پايان نيز شاهديم كه ديلسي، در كنار دختر خود، زندگيِ آرام و بيدغدغهاي را ميگذراند.
در يك كلام، در برابر خاندان سابقاً اشرافي كامپسون، كه درواقع، برخورداري از رفاه ماديِ قابل قبول، آن را رو به زوال و انقراض كامل ميكشاند، فرجام كار اين خانوادة كاملاً بيپشتوانه و ضعيف، صلاح و رستگاري است.
اما، يكي از نكات جالبِ قابلِ مقايسة اين زن با سه پسر كامپسون، نوعِ احساس و رفتار او با ساعت و زمان است؛ كه هر چند داستان، تأكيدِ چندان ويژهاي بر آن نكرده، اما با اندي تأمل، قابل درك است.
اصليترين نكته در اين مورد اين است كه ديلسي، نه مانند بنجي به كلي رها از قيد زمان است و نه همچون كونتين و جاسن ـ هر يك در جهتي و به شكلي ـ داراي حساسيت بيمارگونه نسبت به آن است. نه مثل كونتين از زماني مكانيكي متنفر است و با نوعي سادهلوحيِ احمقانه ميخواهد آن را بكشد و در صدد غلبة ناممكن بر آن، زندگانيِ حال خود را بر باد ميدهد، و نه همچون جاسن، اجازه ميدهد ـ يا امكان آن را دارد ـ كه در پيِ سودايِ بهرهگيريِ ماديِ هر چه بيشتر از فرصتها و زمان، تمام نَفَسش در اين راه، به هدر برود. برخورد ديلسي با زمان (درواقع: واقعيت)، طبيعي و عادي است. وجود آن را به همان صورتي كه هست ـ نه كمتر و نه بيشتر ـ ميپذيرد؛ و به جاي آنكه در پي سوداي خام فراموشي زمان و غلبه بر آن، دراقع خود را دست و پا بسته، اسير و مقهورش كند (چه، به قول ايدل، «سياهپوست جنوب [اگر بخواهد هم] استطاعت از ياد بردن ساعت را ندارد») با آن كنار ميآيد؛ و در عوض، با شناخت معقول زمان، ميكوشد تا از آن، در جهت درست بهره ببرد. او فردي به معني واقعي، آگاه به زمان است. به همين سبب است كه تيك و تاك ساعت ديواري خانة كامپسونها براي او، در عين حال كه «عميق و بامتانت» است، با هر صداي خود، نزديكيِ يك گام ديگر خاندان منحط كامپسونها به زوال نهايي را اعلام ميكند.
«ساعت ديواري عميق و بامتانت تيك و تاك ميكرد. چون نبض خشك خانة رو به زوال بود..» (ص 351)
براي مثال، او ميداند كه همين ساعت ديواري خانة رو به زوال كامپسونها (به تعبير نمادين بعضي از مفسران خشم و هياهو: جنوب) سه واحد از زمان عقب است. اما اين اشتباه، برايش موضوعي معمولي است؛ و به جاي برانگيختن هر حس و عكسالعمل حاد و غير منتظرهاي در او، سبب ميشود كه هرگاه اين ساعت به صدا درميآيد، او بعد از شمردن تعداد ضربههايش، در پيش خود، سه ساعت به آن اضافه ميكند؛ و كارهايش را بر اين اساس تنظيم ميكند:
«..ساعت بالاي قفسه ده ضربه زد. او بلند گفت: ساعت يك شد.» (ص 372)
بهخلاف كونتين، موضوع «ابديت» هم براي او به سادگي حل ميشود. براي دريافت ابديت، لازم نيست كه حتماً انسان خود را بكشد. بلكه در همين جهان نيز، ميتوان به ابديت رسيد. راه حل و ابزار اين جهاني آن، مكاشفه و شهود است. همچنان كه او، با شنيدن موعظة آن روحاني پير، به آن دست مييابد:
«من اولي و آخريو ديدهم.» (ص 367)
به همين سبب هم هست كه با وجود آن همه كار و گرفتاري كه بر سرش ريخته است، براي همه چيز، حتي كليسا رفتن و ساعتها شركتِ با حضور قلب در مراسم عيد رستاخيز مسيح(ع)، به اندازة كافي وقت پيدا ميكند؛ بيآنكه نيازمندِ به كار بردن شتابي ويژه در كارها، يا كنار گذاردن كاري به نفع كار ديگر، باشد.
زمان تاريخي
از نقش زمان در خشم و هياهو، برداشتهاي تاريخي هم شده است.
براي مثال، پروين لاوري گفته است: از شكسته شدنِ ساعتِ موروثيِ خانوادگي توسط كونتين، اين تعبير نمادين را هم ميتوان كرد كه زمان كه در نزد نسلهاي پيشين اين خاندان، داراي چنان اهميت و احترامي بوده است كه نماد آن ـ ساعت ـ را به عنوان ميراثي ارزشمند، از نسلي به نسل ديگر منتقل ميكردهاند، ديگر در نسل كونتين، نه تنها آن ارزش و اهميت ديرين را ندارد، بلكه به عكس مورد نفرت است.
اين تفسير، هر چند زيبا و عميق به نظر ميرسد، اما فاقد پشتوانة كافي براي تأييد، در درون داستان است. چه، يكي از شرطهاي اوليه براي جنبة نمادين يافتن عنصري در يك داستان، تكرار و تأكيد بر آن است. حال آنكه در اين مورد، ما شاهد چنين امري در خشم و هياهو نيستيم. اضافه آنكه، به لحاظ تاريخي، اگر افراد دو ـ سه نسل قبل كونتين، آنقدر براي زمان حرمت قائل بودهاند، با نزديكتر شدن به دوران جديد، چه دليلي براي از ميان رفتن اين حرمت وجود دارد؟!
برداشت ديگري كه در ارتباط با مسئلة زمان از اين رمان شده است، ميگويد: به نظر ميرسد در هر فصل نسبت به فصل قبل، يك سير تكاملي، از نظر بيان منطقي و طبيعي [و نيز برخورد با زمان] وجود دارد. عشق (محبت) [بنجي به كدي]، آتش و مرتع [كه علايق اصلي ببخي را در فصل اول تشكيل ميدهند] [و بيتوجهي تام و تمام نسبت به زمان] ميتوانند [نمادهاي] دوران اوليه زندگي بشر [بر روي زمين] باشند.
عشق، اصالت و شرافت خانوادگي و عدم علاقه به زمان فيزيكي [كه در فصل دوم و در ارتباط با كونتين مطرح است] ميتواند يادآور دورة دوم [زندگي بشر بر زمين] باشد.
با آمدن دوران صنعتي و بورژوازي جديد، لاجرم [شرايط حاكم بر] دورة دوم به هم ميخورد. [بكارت و شرافت خانوادگي اهميت و ارزش خود را از دست ميدهد. روابط عاطفي و انسانيِ موجود بين انسانها، جاي خود را به روابط مادي و خشنِ صرف ميدهد.] بكارت كدي از بين ميرود. اهميت [دادن] به شرافت خانوادگي، يك امر هجو جلوه ميكند. [سود و] تجارت ارزش مييابد. ماديت، دلزدگي و فقدان عاطفه و [سستي] پيوندها و بيتوجهي به خانواده، بر زندگي انسانها غلبه مييابد.
كونتين چون نميتواند با اين شرايط كنار بيايد و آنها را بپذيرد، خودكشي ميكند. اما جاسن، چون با اين شيوه زندگي سازگار است، ميماند و دوام ميآورد.
در اين ميان، سياهان را ـ كه ديلسي نماد آنهاست ـ ميتوان به مردمان جهان سوم تشبيه كرد؛ كه توانستهاند با قبول واقعيات زمانه، تعادلي بين ماديت نو و معنويت كهن در وجود و جمع خود برقرار كنند؛ و بويژه به پيوندها و سلامت و بنيان خانواده توجه كردهاند، دوام آوردهاند؛ و لذا، آينده از آنِ ايشان است.
اين برداشت نيز در نگاه اول، بسيار بديع و جذاب به نظر ميرسد. اما دليل و توجيهي قابل قبول، مبني بر قصد نويسنده از قرار دادن آن در رمانش يا بار كردن آن بر رمان از سوي ديگران، نميتوان در خود اثر سراغ كرد.
به راستي، فايدة چنين برداشتي از اين رمان چيست؟ رابطه آن با درونمايهها و مضامين اصلي اين اثر كدام است؟ خاصه اگر توجه كنيم كه اين سه برادر، با اين سه دنياي متفاوت، هر سه از يك نسلاند و در يك دوران متولد شدهاند، توجيه منطقي اين برداشت، در اين مورد، چه خواهد بود؟ آيا اين استنباط درست است كه در هيچ دوراني از زندگي بشر در طول تاريخ، برداشت انسان از زمان و رفتار او با آن ـ ولو به طور غريزي ـ درست نبوده است، و تنها از اين پس (دوران پس از سرمايهداري اوليه مدرن)، آن هم در ميان تودة ملل عقب نگهداشته شده، بايد اين دريافت و برخورد صحيح را جستوجو كرد؟! آيا ميخواهيم بگوييم كه در هر نسل و دوران، شاهد بروز و ظهور افرادي با خصايص دورانهاي سپري شدة كهن هستيم؟! اين برداشت تا كجا صحيح است، و فايدة آن چيست؟!
اين همه توجه به زمان و تأكيد بر آن چرا؟
فهم و نقدِ دقيق و صحيح آثاري همچون خشم و هياهو براي خوانندگاني در شرايط ما، به عواملي چند بازميگردد:
يكي از اين عوامل، تفاوت فرهنگي است.
بهطور طبيعي، فهم بسياري از ظرايف اثري از نويسنده و با قهرماناني متعلق به آن سوي دنيا، كه داراي فرهنگي ناآشنا براي ما هستند، دشواريهاي قابل توجهي به همراه دارد. بخشي از اين دشواريها، ناشي از تفاوت علايق و حساسيتهاي فرهنگي و اعتقادي ما با آنهاست. بخشي ديگر، به نمادها و اساطيري بازميگردد كه ممكن است در آن فرهنگ، مطرح و تعريفشده باشند، اما در فرهنگ ما، يا به كل مطرح نباشند يا احياناً تعريف و جايگاهي ديگر داشته باشند.
مشكل ديگر، تفاوتِ شرايط تاريخياي است كه نويسندة اثر و قهرمانان داستانش در آن قرار دارند، با شرايط تاريخي كه ما در آن قرار داريم. كه ميدانيم، از اين نظر، هميشه، ميان كشورها عقب نگه داشتهاي همچون ما، با كشورهاي پيشرفتهاي مانند آمريكا، تفاوتهاي آشكاري وجود دارد. چه، آگاهيم كه صنعت، دانش و تمدن جديد، در هر مرحله، يك سلسله اقتضاها و شرايط ويژه را با خود به همراه ميآورند و بر جامعه تحميل ميكنند، كه اين خود، يك سلسله مسائل و حساسيتهاي ويژة فرهنگي و اجتماعي را در پي دارند. و البته، اين، جدا از تفاوتهاي ديرين فرهنگي است كه ممكن است جامعهاي چون ما، با ـ مثلاً ـ جامعة آمريكا داشته باشد.
تفاوتِ زمانيِ وقوعِ رويدادهايِ داستان (ظرف زمانياي كه داستان در آن واقع شده است) با زمانة ما نيز، از ديگر عواملِ دشواريزا، در فهم و نقدِ كامل و دقيق اين گونه آثار است.
رمان خشم و هياهو، حدوداً هفتاد سال پيش نوشته و منتشر شده است. هفتاد سال، براي قرن بيستم ميلادي، آن هم در غرب، زمانِ بسياري درازي است. از اين رو كه در اين قرن، شرايط و سلايق و افكار و دلمشغوليهاي فكري و فرهنگي، گاه از دههاي به دهة بعد، زير و زبر ميشده، يا لااقل تغييراتي قابل توجه ميكرده است.
به همين سببها ـ يا دست كم برخي از آنها ـ است كه خوانندة ايرانيِ خشم و هياهو در سال دو هزار و پنج ميلادي، احتمالاً از خود خواهد پرسيد:" اين همه حساسيت و تأكيدِ ويژه در مورد زمان، در اين رمان، ناشي از چيست؟!» و چهبسا از راههاي معمول، پاسخي قانعكننده، براي اين پرسش نيابد. اما خوشبختانه، نقد و تفسيرهايي كه خودِ غربيانِ بعضاً نزديك به زمانِ انتشارِ اين رمان، دربارة آن نوشتهاند، اين مشكل را برطرف ميكند.
خشم و هياهو، تقريباً حدود هشت سال پس از انتشار اثر مشهور فلسفي راسل برگسون (1859 ـ 1941)، فيلسوف يهوديالاصل اروپايي، در مورد زمان و مفاهيم آن، نوشته و منتشر شد.
اثر برگسون، خود منشأ بحث و تفسيرهاي بسياري در اين باره شد، و بر ادبيات نيز تأثيري قابل توجه بر جا گذاشت؛ بهگونهاي كه مارسل پروست، نويسندة نيمه يهودي (از سوي مادر يهودي) فرانسوي، اثر بسيار حجيم و مشهور خود، در جستجوي زمان از دست رفته را، با الهام از همين فلسفة برگسون در مورد زمان، و متكي بر آن، نوشت.
عصارة نظر برگسون دربارة زمان اين بود كه جهان، از دو قسمت متمايز تشكيل شده است: ماده و شعور (حيات). اين دو، قسمتهاي مختلف و متضاد جهان را تشكيل ميدهند. ماده با مكان رابطه دارد؛ در صورتي كه شعور يا حيات، با زمان مربوط است. ماده به منزلة ماشيني است كه فاقد حافظه است. در مقابل، حيات يا شعور، به صورت نيرويي آزاد و خلّاق است، كه كارِ آن، حفظ گذشته و استفاده از آن، براي پديد آوردن چيزهاي تازه است.
برگسون براي زمان هم، دو معني قائل بود: از نظر او، زماني كه ما در ذهن تصور ميكنيم، با زماني كه در عالم واقع جريان دارد و در تجربيات ما نيز ظاهر ميشود، متفاوت است. آنچه كه ما از زمان در ذهن تصور ميكنيم، با مكان مربوط است؛ و از اجزاء يا لحظههايي كه پشت سر هم قرار دارد تشكيل شده است. اما زمان واقعي، يعني آنچه در تجربيات ما ظاهر ميگردد، همان استمرار و پيوستگي است؛ كه اجزاء آن، بهصورتِ كلِ به هم پيوستهاي ظاهر ميشوند؛ و از يكديگر جدا نيستند. زمان در اين معنا، اساس شعور و حيات را تشكيل ميدهد.
برتراند راسل، در كتاب تاريخ فلسفة غرب، ضمن بيان نظريههاي برگسون، دو معني براي حافظه نقل ميكند. او معتقد است: گذشته، تحت دو صورت، باقي ميماند: صورت اول، از مكانيسمهاي حركتي، و صورت دوم، از يادآوريها مستقل تشكيل ميشود (مثل حفظ يك شعر، و بعد به يادآوردن و تكرار آن). در موارد اول، يادآوري بر اساس عادت است؛ كه دقيق و با به خاطر آوردن تمام جزئيات همراه نيست. در حالي كه در مورد دوم، براي يادآوري، فكر به كار ميرود. و حافظة حقيقي به همين صورت است؛ و با جزئيات همراه است.
اين قسم حافظه، عمل شعور يا فكر است؛ و نميتوان آن را به عنوان عمل يا فونكسيون مغز تلقي كرد. حافظه در اصل، از ماده جدا ومستقل است؛ در صورتي كه احساس، وابسته به ماده است؛ و ممكن است به عنوان عمل مغز، كه ما را مستقيماً با اشياي خارجي مربوط ميسازد، تلقي شود.
به نظر برگسون، جهانشناسي، با معرفت، رابطة نزديك دارد. به نظر او، عقل از درك واقعيت نهايي عاجز است. روي اين زمينه، فلسفة برگسون را مظهر جنبش ضد عقلاني در عصر ما، معرفي ميكنند.
به نظر او، شهود تنها وسيلة درك واقعيت نهايي است. شهود از نظر برگسون، غريزهاي است خودآگاه، كه ميتواند موضوع خويشتن را مورد تفكر قرار دهد، و آن را به طور نامحدود، وسعت بخشد.
معمولاً، شهود را در مقابل حس و عقل، جزء منابع معرفت قرار ميدهند. شهود گاهي جنبهاي از فعاليت عقلاني است كه در ميان نوابغ يا افراد خيلي باهوش ديده ميشود؛ و اختراعات و خلق افكار تازه، به همين جنبه از عقل نسبت داده ميشود.
زمان، مورد توجهِ بيشترِ نويسندگانِ شاخص و نوگراي اين دورة اروپا و آمريكا نيز هست. اكثرِ نويسندگانِ بزرگِ اين دوران، مانند «پروست و جويس و دوس پاسوس و فاكنر و ژيد و ويرجنيا وولف، هر يك به شيوة خود كوشيده اند تا زمان را مثله كنند. بعضي گذشته و آينده را از آن برميدارند تا آن را به كشف و شهودي محض از «لحظه» مبدل سازند. بعضي ديگر، چون دوس پاسوس، آن را به صورت حافظهاي مرده و بسته درميآورند. لكن پروست و فاكنر، به سادگي آن را سر ميبُرند.
بدين گونه، كه آينده را از آن ميگيرند؛ يعني بُعد اعمال بشري و بُعد آزادي را.11»
موضوع زمانِ رواني و دروني و زمانِ مكانيكي و بيروني، به شكل آگاهانه يا ناخودآگاه، از ديرباز ـ تقريباً هميشه ـ مورد توجه نويسندگان داستان بوده است. اما در داستانهاي مرسوم، هميشه تعادلي قابل قبول و منطقي بين جلوهها و نمودهاي اين دوگونه زمان، برقرار بوده است. با پيدايش داستان روانشناختي (از قرن نوزدهم ميلادي به بعد) توجه و تأكيد نويسندگان، بر زمانِ دروني و رواني، بيشتر شد. به گونهاي كه اين تعادل، با سنگينتر شدن كفة زمانِ دروني، به هم خورد. در قرن بيستم، با پيدايش داستانِ روانشناختي نو، اين كفه باز هم سنگينتر شد. به علاوه اينكه، موضوعِ «شكست و درهم ريختگي» و نيز «مثله كردن» زمان نيز، به آن اضافه شد. تا آنكه در داستان نو، زمان، تقريباً به كلي، دروني و رواني (به تعبير يكي از بنيانگذاران آن: انساني) شد.
«نويسندة نوگرا، آنچه را الزاماً يك تجربة دروني است، با نفس واقعيت يكي ميكند؛ و به اين ترتيب، تصوير تحريف شدهاي از واقعيت را، به مثابة يك كل ارائه ميدهد12.»
خشم و هياهو، به عنوان يك داستان روان شناختي نو، و در چنان شرايط فلسفي و اجتماعي ـ از نظر نوع نگاه به زمان ـ پا به عرصة وجود گذاشت.
پينوشتها:
1ـ لاوري، پرين؛ مفاهيم زمان در خشم و هياهو؛ ترجمة صالح حسيني ( به نقل از ترجمة خشم و هياهو؛ ص 308)
2ـ زمان در نظر فاكنر؛ ترجمة ابوالحسن نجفي؛ ص 306 خشم و هياهو؛ ترجمة صالح حسيني.
3ـ جاسن نيز مادرش را «زن مسيحي خوددار و صبوري» ميداند. (ص 266)
4ـ قصة روانشناختي نو؛ ترجمة ناهيد سرمد؛ ص 135.
5. ترجمه ابوالحسن نجفي؛ كتاب امروز؛ دفتر ول (به نقل از خشم و هياهو، ترجمه صالح حسيني).
6. ايدل، لهاون؛ قصة روانشناختي نو؛ ترجمة ناهيد سرمد؛ ص 136.
7. لاوري، پرين؛ مفاهيم زمان در خشم و هياهو؛ ترجمة صالح حسيني (ضميمه ترجمه رمان خشم و هياهو)،
8. قصه روانشناختي نو.
9. در مقاله «مفاهيم زمان در خشم و هياهو»؛ ص 310 ترجمة خشم و هياهو.
10ـ مطالب راجع به برگسون و راسل در مورد زمان و حافظه، به نقل از كتاب فلسفه، تاليف دكتر علي شريعتمداري است.
11ـ سارتر؛ زمان از نظر فاكنر؛ ترجمة ابوالحسن نجفي؛ ص 303 ـ 304.
12ـ توماچ، گئورك؛ معناي رئاليسم معاصر؛ ترجمة فريبرز سعادت؛ ص 49