محسن پرويز: ميخواهيم از آثار هدايت، كتاب «حاجي آقا» را نقد كنيم. كتاب «حاجي آقا» در سال 1324، براي اولين بار منتشر شده و تقريباً جزو آخرين داستانهايي است كه هدايت نوشته است. يعني بعد از اين، دو كتاب ترجمهاي دارد و دو كتاب تأليفي:«گروه محكومين» و «مسخ» كتابهاي ترجمهاي او هستند، و مجموعههاي «نوشتههاي پراكنده» و «توپ مرواري»، آثار تأليفياش. البته «حاجي آقا» را نميشود به عنوان يك كار جدي حساب كرد. نسخهاي كه من مطالعه كردهام، كتابي است كه توسط «كتابهاي پرستو» در سال 1343 منتشر شده، و چاپ ششم آن است. سال 1324 اولين چاپ آن توسط خود هدايت صورت گرفته است، و چاپهاي دوم تا ششم آن، 224 صفحه، در قطع جيبي است؛ كه توسط «كتابهاي پرستو» منتشر شده است.
محمدرضا سرشار: نسخهاي كه من مطالعه كردم، در قطع رقعي و 109 صفحه است. در اين قطع، چاپ اول آن را انتشارات جاويدان در سال 1330 صورت داده است.
پرويز: اما اگر بخواهيم داستان «حاجي آقا» را خلاصه كنيم، اين 224 صفحه را ميشود در چند جمله خلاصه كرد. دليلش را هم در نقد خواهيم گفت. (واقعاً اين كتاب، به لحاظ ساختار داستاني، كار قابل تأملي نيست.)
حاجي آقا فردي است كه به عنوان نمونه يك سرمايهدار زمان خودش، در نظر گرفته شده است. اسم اصلي او «حاجي ابوتراب» است. اين حاجي ابوتراب، از اول تا آخر داستان، در هشتي خانهاش نشسته، و با آدمهاي مختلفي رو به رو ميشود؛ كه بعضي از اين آدمها سياستمدارند، بعضيهايشان دلال هستند؛ برخي كاسباند، و يك مورد هم روحاني است. او مذاكراتي با اين آدمها ميكند. حرفهايي كه آنها ميزنند و حرفهايي كه حاجي آقا ميزند، تقريباً اين 224 را- به جز فراز آخرش- پر ميكند. در فراز آخر هم، حاجي آقا براي عمل فيسور (شقاق مقعد) خودش ميرود و در بيمارستان بستري ميشود و آنجا- در عالم بيهوشي- رؤيايي ميبيند، كه آن رؤيا هم به آخر كتاب اضافه شده است.
كل ماجراي داستان و آنچه كتاب سعي كرده به ما بگويد، هميني است كه عرض كردم. خود نويسنده، راجع به اين شخص- حاجي آقا- به طور مستقيم در جاي جاي داستان اطلاعاتي داده است. مثلاً در فراز دوم داستان، يكدفعه شروع ميكند به توضيح دادن راجع به حاجي آقا و زنهاي او (صفحه 66 كتاب جيبي). در اينجا ميگويد كه حاجي ابوتراب در ماه ذيحجه، شب عيد قربان، حاجي و حاجيزاده به دنيا آمده بود. از اينجا شروع ميكند به تعريف كردن، و به صراحت و مستقيماً، شخصيت حاجي آقا را تعريف ميكند. كه سر جاي خودش، در اين مورد صحبت ميكنيم.
سرشار: يك اتفاق ديگر هم ميافتد: حليمه خاتون- يكي از زنهايش- ميميرد.
پرويز: بله. حليمه خاتون را پس از مرگش،در عالم رؤيا ميبيند.
سرشار: البته، به نكته ديگري هم بايد اشاره كنيم:فصل اول اين داستان، قبل از سوم شهريور 1320 است،ولي فصل دوم و به بعد، بعد از اين تاريخ است. يعني يك مقدارش در دوره رضاخان ميگذرد و بعدش، در دوره اشغال ايران توسط متفقين. ولي چقدر از ابتداي داستان قبل از اين سوم شهريور بيست است، اصلاً مشخص نيست. همچنان كه، بعدش هم چقدر از سوم شهريور ميگذرد، باز در داستان معين نيست.
پرويز: راجع به حاجي ابوتراب، نويسنده توضيح مستقيمي براي ما ميدهد. ميگويد اين حاجي ابوتراب به مكه نرفته بود، ولي چون در ماه ذيحجه و شب عيد قربان به دنيا آمده بود، اسمش را گذاشته بودند «حاجي»؛ و همه هم او را «حاجي آقا» ميناميدند. نام كتاب هم از اسم او گرفته شده است.
از نظر ظاهري، حاجي ابوتراب را يك آدم چاق و چله و سبيلو تصوير كرده، كه داراي ابروهاي پرپشت است؛ سبيل كلفت و صوفي منشانه دارد و چشمهاي مثل تغار؛ كه «رگههاي خون در آن دويده بود و زير ابروي پرپشت او قل قل ميزد.»
سرشار: خلاصهاش اين است كه جامع جميع زشتيهاي ظاهري و باطني است:هم قيافهاش زشت است، هم اندامش نازيباست، و هم رذايل اخلاقي دارد، هم آدم كثيفي است و هم خسيس است. يعني هر چه بدي و زشتي در دنيا وجود داشته، در اين آدم جمع شده است. به اضافه اينكه باد فتق هم دارد و گشاد گشاد راه ميرود. آخرش هم كه شقاق پيدا ميكند!
پرويز: بله. همة اينها را به صراحت (در صفحههاي 66 و 67) ذكر كرده است. در تابستان، لباس او منحصر به يك پيراهن يقه حسني و يك زيرشلواري گشاد است، و در هشتي خانهاش جلوس ميكند. هميشه يك جليقه گشاد كه جيبهاي فراخ دارد، ميپوشد. يك شب كلاه هم به سر ميگذارد و قباي نازكي به دوش مياندازد. اهل فسق و فجور و مشروبخواري است.
اينها را به صراحت، در همين فصل توضيح ميدهد. اهل قماربازي هم بوده است؛ و درباره پدرش و چگونگي پولدار شدن او، در صفحه 71 توضيح ميدهد كه پدر حاجي – مشهدي فيضالله- در بازارچه زعفران باجي، دكان تنباكوفروشي داشت. در جريان همان قضيه معروف تحريك تنباكو، با خريدن تنباكوي تحريم شده به قيمت ارزان، و بعداً (پس از رفع تحريم) فروش آن به قيمت كلان پولدار شد، و سر نود و سه سالگي هم،از شدت خست و لئامت، مرد. دليلش هم اين بود كه قولنج شده بود. دواي ماليدني را كه در خانه بود، خورد و مرد. ارث او رسيد به پسري كه يكي يك دانه بود ( و همين حاجي ابوتراب است).
بعدش هم كه ديگر حاجي ابوتراب، همه جا از خودش به عنوان «ما اعيان درجه اول» و «ما نجبا» ياد ميكند. اما خست و چشمتنگي او، نظير پدرش است. ميگويد، قبل از اينكه مشروطه باب شود، رعيت و نوكرهايش را به چوب ميبست. اما بعداً اين كار را هم تعطيل ميكند. سواد درست و حسابي ندارد؛ ولي در پي اين است كه با عنوان يك آدم فرهنگي، براي خودش شهرتي دست و پا كند. نويسنده ميگويد: «شهرت داده بود كه يك كتاب اخلاقي در دست تأليف دارد و هدفش اين بود كه آدمي را پيدا كند كه مفت و مجاني بنشيند و اين كار را به اسم او انجام بدهد.» يعني حتي حاضر نبود بريا اين كار، پول بدهد.
«در انجمنهاي ادبي هم ميرفت و هميشه در صدر مجلس مينشست.»
بيان همه اين خصوصيات، مقداري طول ميكشد كه از بعضي بخشهايش صرفنظر ميكنم.
سرشار: ضمناً ظاهراً عضو شبكة فراماسونري است.
پرويز: اسمي از«انجمن» ميبرد؛ ولي خصوصيات آن را معلوم نميكند.
مسئله ديگر، موضوع زنهايش است.
اين فراز را از رو ميخوانم (صفحه 78 است):
«اما موضوع زنهايش جدي بود. بيلان زندگي زناشويي حاجي عبارت بود از شش زن طلاق گرفته و چهار زن كه سرشان را خورده بود و هفت زن ديگر كه در قيد حيات بودند و اهل بيت او را تشكيل ميدادند. زن اولش اقليمه ترياك خورد و مرد. حاجي هم نامردي نكرد و همه دارايياش را بالا كشيد. يكي سر زا رفت. يكي از پشت بام پرت شد و آخري هم حليمه از دل درد كهنه مرد. آنها هم كه طلاق گرفتند، مهرشان را حلال و جانشان را آزاد كردند. ميان زندهها اين دو صيغه آخري، منير و محترم، كه جوان و بچه سال بودند، افكار حاجي را سخت پريشان داشتند. منير زياد به خودش ور ميرفت و خيلي چاخان و سر زباندار بود. حتي وقاحت را به جايي رسانده بود كه جلو اهل خانه هميشه اداي حاجي آقا را درميآورد و شعرهاي بند تنباني در هجو او ميخواند. محترم هم يك بچه دو ساله داشت. حالا هم باز شكمش بالا آمده بود، در صورتي كه بعد از كيومرث شانزده سال ميگذشت كه ديگر حاجي بچهاش نشده بود. آن وقت اين مردكة نكرة چهار زلف نرنجي: گل و بلبل كه به اسم پسرعمو ميآمد از محترم ديدن ميكرد و همه اندرونش را ميديد، چه صيغهاي بود؟ چرا چشم و ابروي سكينه شبيه اين گل و بلبل بود؟»
اينجا شك حاجي راجع به اين قضيه و حمام رفتن و صله ارحام به جا آوردن زنهايش را ذكر ميكند.
درباره تعداد بچههايش، در صفحه 81 ميگويد: «پسر اولش آقاكوچك را سر پيري بعد از هشت دختر پيدا كرده بود، عرقخور و سفليسي و قمارباز از آب درآمده. حاجي به استناد فرمايش حضرت امير، كه بچههايتان را متناسب با دوران بپرورانيد، آقا كوچك را به فرنگستان فرستاد. اما آقاكوچك ذوق و استعداد زيادي در تحصيل نشان نداد و همين كه به ايران برگشت، زلفهايش را براق ميكرد، لباسهاي شيك ميپوشيد، اتومبيل لوكس آخرين سيستم حاجي را ميراند و با سگ بغلي نژاد پكن در كافه رستورانهاي درجه اول شهر آمد و شد ميكرد و طلبكارهاي جفت و تاق خود را به سر پدرش حواله ميداد.»
اين هم خلاصهاي از وضعيت آقا پسرش! البته پسر ديگري هم- به نام كيومرث- دارد كه به او علاقه مخصوصي دارد. راجع به زندگي زناشويي او همين قدر ميگويد كه نسبت به دخترش سكينه- كه بچة سوگلي او بوده- علاقهاش سست ميشود. زيرا به اصالت او هم شك پيدا ميكند.
من يك بحث كلي دربارة كتاب دارم. آن هم مكالمات حاجي آقا با افرادي است كه ميآيند و ميروند. اما اين شخصيتي كه هدايت براي حاجي آقا ايجاد كرده (همين جا پشت سر هم خصوصيات او را تعريف كرده) شخصيت پليد و منفوري است؛ كه فكر ميكنم معاندت نويسنده نسبت به اين شخصيت، كاملاً آشكار است. شايد نمونة اين طوري در جهان خارج كمتر پيدا شود.
درباره ديد حاجي نسبت به مذهب هم به صراحت چيزهايي ميگويد، كه از رو ميخوانم. در صفحه 87 ميگويد: «براي روز مبادا، حاجي به مذهب هم معتقد بود. اگر چه كه خودش هم ميگفت: كي از آن دنيا برگشته؟ اگر راست باشد! و مثل عقايد سياسياش به آن دنيا هم اعتقاد محكمي نداشت. مگر با پول نميشد حج و نماز و روزه را خريد؟ پس هر كس پول داشت، دو دنيا را داشت! اما مذهب را براي ديگران لازم ميدانست و در جامعه تقيه ميكرد و به ظواهر ميپرداخت. به همين علت در ماه محرم توي تكيهها و حسينيهها و مجالس روضهخواني در صدر مجلس جا ميگرفت. نذر كيومرث را هم سقايي كرده بود كه خرج زيادي نداشته باشد و در دهه عاشورا، او را با لباس سياه (كه برايش كوتاه شده بود) و كشكول و پيشبند سفيد توي جماعت ميفرستاد كه به رايگان آب به لبهايش تشنه بدهد. هر وقت هم گذرش به مسجد ميافتاد دست وضويي ميگرفت و يك نماز محض رضاي خدا ميگذاشت. سالي يك بار هم پول خمس و زكات خودش را به دقت حساب ميكرد، يك چك چند صد توماني مينوشت و داخل پيت خرما كه از املاك جنوبش ميفرستادند، ميگذاشت. آن وقت حجةالشريعه را احضار ميكرد و اين پيتهاي خرما را از بابت خمس و زكات به او ميداد تا بفروشد يا عين خرما را به فقرا بدهد. بعد در همان مجلس بهانه ميآورد كه من عيالوارم، بچهها ديدند [ديدهاند] دلشان خواسته، توي خانه باشه بهتره، و خرما را فيالمجلس به نرخ روز حساب ميكرد و پولش را كه عموماً از ده تومان زيادتر نميشد به حجةالشريعه ميپرداخت و بعد چك را درميآورد و باطل ميكرد. حاجي دلش خوش بود كه به اين وسيله خمس و زكات خودش را داده.»
اين هم فكر نوي است كه براي پرداخت خمس و زكات به فكر نويسنده رسيده است!
اينجا از «حجةالشريعه» نام برده، كه نماينده روحانيت در داستان است. راجع به شراب هم در صفحه 89 ميگويد: «به شراب هم خيلي علاقهمند بود و در مجالس مهماني بيريا مينوشيد.»
ديگر از خصوصيات او اين است كه جلو مردم تسبيح مياندازد. ماه رمضان، به بهانه كسالت، روزهاش را ميخورد و به خادمش- مراد- عادت داده است كه هر موقع حاجي با زنهايش مشغول كشمكش است يا خواب است، الكي بگويد كه آقا مسجد رفته، يا سر نماز است. يعني يك چهره اين طوري از خودش ايجاد كرده است.
اين هم راجع به مذهب! اينها مطالبي است كه در صفحههاي 88 و 89، خود نويسنده تعريف كرده است. ولي در بقيه قسمتها هم، خود خواننده، چيزهايي راجع به ضعف اعتقادات مذهبي و تظاهر حاجي آقا، دستش ميآيد.
موضوع ديگر، دربارة ارتباط حاجي با سياست است. نويسنده ميگويد كه حاجي جاسوسي ميكند و اهل سياستبازي است؛ اما با سياست،آشنايي كامل ندارد. يعني ظاهراً نويسنده توجه نداشته، مطالبي كه حاجي ميگويد، واقعاً سياستمدارانه است!
در صفحه 94، از زبان حاجي نقل ميكند: «توي دنيا دو طبقه مردم هستند: بچاپ و چاپيده. اگر نميخواهي جزو چاپيدهها باشي، سعي كن كه ديگران را بچاپي. سواد زيادي لازم نيست، آدم را ديوانه ميكنه و از زندگي عقب مياندازه. فقط سر درس حساب و سياق دقت بكن. چهار عمل اصلي را كه ياد گرفتي، كافي است تا بتواني حساب پول را نگه داري و كلاه سرت نره، فهميدي؟»
باز از زبان حاجي، در صفحه 95 ميگويد: «اعتقاد و مذهب و اخلاق و اين حرفها، همه دكانداري است. اما بايد بقيه كرد. چون در نظرعوام مهمه. براي مردم اعتقاد لازمه. بايد به آنها پوزهبند زد وگرنه اجتماع يك لانه افعيست؛ هر كجا دست بگذاري، ميگزند. بايد مردم مطيع و معتقد به قضا و قدر باشند تا با اطمينان بشه از گرده آنها كار كشيد. چيزي كه مهمه طرز غذا خوردن، سلام و تعارف، معاشرت، لاس زدن با زن مردم، رقصيدن، خندههاي در دل برو و مخصوصاً پررويي را ياد بگير. دوره ما اينجور چيزها باب نبود. نان رابه نرخ روز بايد خورد.»
اين هم بخشي از نصايحي است كه به پسرش- كيومرث- ميكند. درست مثل لقمان كه به پسرش نصيحت مي:رده است!
در فصل دوم، در صفحه 66 تا صفحة 103، با اين گونه توضيحات مستقيم راجع به شخصيت حاجي آقا، ما را با او آشنا ميكند. بعدش هم، در صفحه آخر اين فصل، ميگويد: «قضاياي سوم شهريور كه پيش آمد،لطمه شديدي به حاجي زد، به طوري كه شبانه دستپاچه از ترس جان با منير كه از همه زنهايش مشكوكتر بود به اصفهان گريخت؛ چون مطمئن بود كه او را خواهند كشت. اما همين كه آبها از آسياب ريخت (يعني افتاد) و همة دزدها و خائنها و جاسوسها و جانيها و همكاران حاجي كه با او همسفر بودند پيروزمندانه به تهران برگشتند، حاجي هم بعد از آنكه با صاحبان كارخانههاي آنجا به قول خودش گاببندي كرد و به حساب سوختههايش رسيدگي كرد، در سياست خود تجديد نظر نموده، اگر چه ضرر فاحشي به او خورد و گلگير اتومبيلش در راه صدمه ديد و دوازده كيلو از پيه شكمش آب شد؛ اما همان راه را در پيش گرفت كه همكارانش در پيش گرفته بودند.»
باز اينجا هم ميبينيد كه كاملاً مستقيمگويي ميكند و عناد خودش را نسبت به اين افراد، مستقيماً نشان ميدهد (همة دزدها و خائنها و جاسوسها و همكاران حاجي)!
در فصل بعد (در صفحه 104) از اصفهان مراجعت ميكند و «مدت يك ماه در خانه اطراق كرد و كمتر در هشتي خانهاش آفتابي ميشد. بيشتر به ملاقاتهاي مشكوك و يا دنبال سوداگري ميرفت.»
كمكم دو مرتبه برميگردد به همان جايي كه قبلاً بود. در ابتداي همين فصل، ما متوجه ميشويم كه دچار شقاق شده و نياز به عمل جراحي دارد. كه البته رضايت نميدهد. تا آخر داستان كه رضايت ميدهد و جراحي ميشود. فصل اول را هم كه گفتيم، در دورة رضاشاه ميگذرد، و حاجي آقا در هشتي خانه مينشيند و با اين و آن صحبت ميكند.
من كتاب «حاجي آقا» را در واقع يك كتاب داستان نميبينم. بيانية نويسنده است نسبت به بعضي از اشخاصي كه دور و بر خودش مي ديده، و حالت غلوي كه براي كوبيدن اين آدمها ايجاد كرده، لطمه شديدي به وجهه ادبي اثر زده است. واقعاً دراين اثر شكل و شمايل داستاني (به آن نوعي كه ما متوقع هستيم) وجود ندارد. تقريباً عمده اثر –به غير از اين فرازي كه الان ذكركردم و مستقيمگويي نويسنده در جهت كوبيدن اين شخص (يعني حاجي ابوتراب) است – در واقع گفتوگوي حاجي آقاست با قشرهاي مختلف جامعه؛ كه نويسنده نسبت به بعضي از اين افراد (مثل آن شاعر: منادي الحق) جانبدارانه، موضع موافق ميگيرد؛ و بسياري از آنها را همپالكي حاجي حساب ميكند( مثل حجة الشريعه؛ تنها روحانياي كه در اثر هست). اين كتاب،صرفاً بيان مقاصد و ديدگاههاي سياسي نويسنده است؛ و او حتي به خود زحمت نداده تا رنگ و لعاب داستاني (به آن شكلي كه مورد انتظار است) برايش فراهم كند. يعني مشخصاً فقط اين گفتوگوها صورت ميگيرد. اين است كه من فكر ميكنم بحث كردن راجع به عناصر داستاني در اين اثر، كار چندان مفيدي نيست.
سميرا اصلانپور: اين اثر اصلاً طرح داستاني ندارد. فقط گفتوگوست، و يك سلسله سخنرانيهايي است كه حاجي آقا ميكند؛ و بعد هم، بيانيههايي است كه خود نويسنده از زبان خودش صادر ميكند. توصيفهايي كه نويسنده از حاجي آقا ارائه ميدهد، خيلي جانبدارانه است؛ و ما نميتوانيم در يك داستان، هيچ يك از اينها را داشته باشيم.
اشارهاي هم بكنيم به اينكه چه چيزهايي را از داستان بايد داشته باشد و ندارد. چون به هر حال، به اسم داستان مشهور است.
اولين چيزي كه در داستان لازم است، «طرح داستاني» است. كه اين اثر، ندارد. يعني از ابتدا، ما هر چه ميخوانيم و دنبال «گره اصلي» ميگرديم، به جايي نميرسيم. براي چه بايد آن را داستان بخوانيم؟ چه مشكلي بايد حل شود؟ اين كشمكش و درگيري كه در هر داستاني بايد انتظارش را بكشيم، كجاي اين است؟ … هيچ جا وجود ندارد! فقط شخصيت حاجي آقا، از قول هدايت، شكافته ميشود. بنابراين، عنصر اصلي كه بايد در داستان وجود داشته باشد (طرح داستاني)، در اينجا ديده نميشود.
بعد، شيوه روايت صادق هدايت در اين اثر است. در فصل اول، با صحنهپردازي و بيان جزييات و بهرهگيري از گفتوگو، سعي كرده تا از عناصر داستاني استفاده كند. در فصل دوم كاملاً روايي ميشود، و نويسنده، كاملاً حضور خودش را نشان ميدهد. حتي چهره حاجي آقا را كه ميخواهد توصيف كند، حالت چشمهايش را كه ميخواهد بيان كند، تمام آن صفتهاي زشت و ناپسند و آزاردهنده را كه به نظرش ميآيد، به آن نسبت ميدهد. بعد، در توصيف رفتارش، در برخوردهايش و همه اينها، خيلي جانبدارانه عمل ميكند. يعني به شكلي كاملاً دشمنانه، اينها را توصيف ميكند. دوباره فصل بعد، باز هم روايت صرف است؛ مگر در بيمارستان. فقط آنجايي كه حاجي آقا در هشتي نشسته و دارد با اطرافيانش حرف ميزند و بعد هم در آخر داستان (در اتاق عمل)، يك پرداخت نسبي داستاني ديده ميشود. به غير از اين دو مورد، ما اصلاً پرداخت داستاني در اين كار نميبينيم.
حسين فتاحي: از نظر من هم اين نوشتهاي كه به نام «حاجي آقا»ست، داستان نيست. به اين دليل كه عمدهترين عناصر داستاني را ندارد. مثلاً طرح، اولين و اساسيترين جزء داستان است و در اين كار ديده نميشود. عامل كشش و چيزهايي كه بايد همه اين مسائل را به هم پيوند بدهد و خواننده را دنبال خودش بكشاند، در كتاب ديده نميشود. ممكن است گفته شود كه اين، داستان شخصيت است. يعني مانند بعضي داستانهاست كه حالت ماجرايي ندارند و آن شخصيت داستان است كه از اول تا آخر، محور قرار ميگيرد و به آن پرداخته ميشود. اگر از اين جهت هم نگاه كنيم، باز اين كار مشكل دارد. به خاطر اينكه اگر داستان شخصيت باشد، اين شخصيت بايد شخصيت داستاني باشد. شخصيت بايد يك فرد باشد. ولي به نظر من اين حاجي آقا يك تيپ است. از نظر منطقي، از هر جهت كه نگاه كنيم، امكان دارد اين همه صفات پست كه در اين كتاب هست، در يك نفر جمع شود. تمام خصلتهاي منفي كه دريك تيپ اجتماعي مورد نظر نويسنده وجود داشته، به اين فرد نسبت داده شده است. يعني از نظر شخصي و خانوادگي، اين آدم.يك تيپ است. از نظر مذهبي و اعتقادي، باز همين طور. از نظر كسب و كار، از نظر سياسي و اجتماعي … هر كدام از اينها را بشكافيم، يك نفر نميتواند اين همه صفات متناقض و جور واجور را در خودش جمع كرده باشد. پس، به اين دلايل داستان شخصيت هم نيست.
از اينها گذشته، اين خصوصيات و ويژگيهايي را كه نويسنده به اين شخص نسبت داده، بايد به ما نشان ميداد. حال آنكه فقط توضيح داده است. حتي روايت هم نكرده است. همان توضيحات مستقيم و صرف است. اين است كه داستان شخصيت هم نيست. به نظرم نويسنده ميخواسته يك تيپ اجتماعي را مسخره كند، يا به مردم نشان بدهد كه مثلاً اين تيپ اجتماعي، درونشان، پشت صحنهها و اندرون خانهشان و يا رفتارشان با زن و بچههايشان و پشت صحنة روابط سياسيشان چطوري است. ظاهرشان چگونه است، پشت ظاهرشان چگونه است! ميخواسته اينها را نشان بدهد كه به صورت بيانيه نسبت به يك تيپ اجتماعي، نوشته و منتشر كرده است.
محسن مؤمني: در اينكه بگوييم اصلاًداستان نيست، يك مقدار مشكل دارم. به نظرم با توجه به معناي رايج و تعريف عامي كه از داستان وجود دارد، نميشود به اين راحتي گفت كه داستان نيست. ميتوانيم بگوييم داستان ضعيفي است. به هر حال، حداقلش اين است كه ما با خواندن اين كتاب، ميتوانيم چيزهايي از آن را تعريف كنيم. مثلاً شخصيت اين آدم را بيان كنيم. اين است كه به نظرم داستان است، ولي ضعيف است! نويسنده آن طور كه بايد و شايد، از عناصر داستاني، خوب استفاده نكرده است.
بعضي جاها فراموش كرده. و شايد خودش هم نميدانسته كه بعضي عناصر داستاني را نبايد مستقيماً توصيف بكند و در صفحات متعدد اين آدم را مستقيم توصيف كرده است.
اينكه حاجي آقا تيپ باشد. هم پذيرفتني نيست. آقاي فتاحي هم فرمودند كه حاجي آقا صفات متناقض دارد كه همين او را از ديگران (از تيپهاي مختلف و كساني كه با او همتيپ هستند) متمايز مي كند. ضمناً زمان رضاخان، چهرههايي از اين دست بودهاند (البته در اينجا در اين باره، اغراق شده است) يكي از وزراي رضاخان كه بيشترين زمان تصدي وزارت او را كرده (حدود 10 تا 12 سال) يك چنين حاجياي بوده؛ اتفاقاً اسمش هم حاجي بوده است. آدم ظاهراً متشرعي بوده؛ ولي عامل رضاخان هم بوده است. من اول فكر ميكردم كه منظورش هموست و ازآن گرتهبرداري كرده. ولي ديدم نه، اين، آدم كاملاً منافقي است و در هر مجلسي رنگ همان مجلس را به خود ميگيرد و شكل همان جا ميشود. اين فرد، مذهبي نيست و خود نويسنده هم به اين موضوع اشاره ميكند. در كارهاي ديگر هدايت، طرف مذهبي است؛ و بعد، هدايت خرابش ميكند. ولي اينجا خودش هم تصريح ميكند كه اين آدم مذهبي نيست و به مذهب همان قدر اعتقاد دارد كه بتواند از طريق آن مردم را سركيسه و استثمار كند.
من فكر ميكنم داستان ضعيفي است.
پرويز: خانم اصلانپور توضيح دادند كه اثر فاقد عناصر داستاني (و از جمله مهمترين آنها، طرح داستاني) است. ممكن است كساني مدعي شوند: «اينكه شما ميگوييد به لحاظ داستاني چيزي ندارد، از آن روست كه به عنوان يك داستان ماجرايي به آن نگاه كردهايد و ماجرا در آن نديدهايد. اما به عنوان داستان شخصيت، چيزهايي دارد.» آقاي فتاحي پيشاپيش پاسخ داد كه نه، به اين لحاظ هم ما نميتوانيم اين اثر را داستان شخصيت حساب كنيم. زيرا از شخصيتپردازي عميق داستاني (كه لازمة داستان شخصيت است) در اينجا خبري نيست. آقاي مؤمني هم آن را داستان ضعيفي ميدانند.
سرشار: اگر بخواهيم يك شكل علمي به اين حرفها بدهيم، ميتوانيم بگوييم كه اين كتاب 109 صفحهاي (در قطع رقعي)، جمعاً چهار فصل دارد. فصل اولش 27 صفحه است؛ فصل دوم 18 صفحه است؛ فصل سوم 46 صفحه، و فصل آخرش 8 صفحه است. در فصل اول، از ابتدا تا انتها، حاجي آقا در بيروني خانه نشسته و مرتب كساني ميآيند و مقداري با او صحبت ميكنند و ميروند. نفر بعد ميآيد و نفر بعد ميآيد… آخرش، تنها اتفاقي كه در اين فصل ميافتد، مردن يكي از زنهاي حاجي آقا- حليمه خاتون- است. كه آن هم در داستان اتفاق نميافتد؛ بلكه خبر ميآورند كه «حليمه خاتون مرده، بلندشو، بيا!» همين كه بلند ميشود تا برود، فصل تمام ميشود.
در واقع، چيزي كه به يك نوشته قالب داستاني ميدهد، اولاً وجود خط قصه در آن است. يعني در آن، يك ماجراي معين، از ابتدا تا انتها پيگيري شود. اين مجموعه ماجراهاي پراكنده، بايد با يكديگر ارتباط محكم و منسجم پيدا كنند و تا آخر يك خط ثابت را دنبال كنند. وگرنه كار، داستان نميشود؛ ولو اينكه ممكن است تعداد زيادي ماجرا راجع به يك نفر داشته باشد.
اين نوشته داستان سيال ذهن هم نيست؛ كه ما بگوييم مثلاً شيوهاش آن است. بنابراين، در فصل يك، هيچ خط داستاني دنبال نميشود. البته اگر يك نويسنده، با ديد فني به داستان ميخواست اين قسمت را بنويسد، ميتوانست ملاقاتكنندگان با حاجي و صحبتهايشان را حول يك محور معين بگذارد؛ و همان در صحبتها دنبال شود. كه آن هم نيست.
يعني در اين فصل، از همه چيز صحبت ميشود. نويسنده ميخواهد به اين وسيله، بيشتر منش اين به اصطلاح حاجي را نشان بدهد.
در قسمت مفصلي از اين بخش، حاجي شروع ميكند به صورت خطابهوار به نوكرش، مراد، يك سلسله اطلاعات ميدهد؛ كه خود مراد بهتر از او آنها را ميداند. در واقع، هر دويشان آنها را ميدانند. كلاً، اين تمهيد ابتدايي در داستان (كه قهرمان ظاهراً رو كند به يكي از شخصيتها و اطلاعاتي بدهد كه هر دو از آن مطلع هستند)، همه ميدانند كه به قصد دادن اطلاعات به خواننده است. يعني چون نويسنده نتوانسته تمهيدات فني لازم را بچيند و آن اطلاعات را به شكل هنري و غير مستقيم بدهد، در واقع خيلي مستقيم و ناشيانه، آنها را به خواننده ميگويد.
به هر حال، فصل يك، خط قصهاي ندارد.
نكته بعدي كه يك نوشته را داستان ميكند، اين است كه خط قصهاش، بر اساس روابط علت و معلولي استوار بنا شده باشد. كه اين ميشود همان «پيرنگ»، يا به قول شما «طرح » داستان. اما ميبينيم در اين فصل كتاب، هيچ علت و معلولي هم، به آن معني وجود ندارد. در آخر هم كه ميبينيم ميگويند حليمه خاتون مرد. بعدش هم اين قضيه رها ميشود تا اواخر داستان، كه او در يك رؤياي حاجي دوباره ظاهر ميشود؛ و اين هم يك حالت فانتزي دارد.
ميرسيم به فصل دوم: در تمام فصل دوم داستان- تا ده سطر مانده به آخر آن- نويسنده دارد راجع به حاجي آقا (آن هم نه در قالب يك سير داستاني، بلكه به صورت يك سلسله اطلاعات پراكنده و كاملاً مستقيم) «خبر» ميدهد: شغلش چنين بود، آنجا اين كار را دارد، اينجا آن كار را كرد، و نظاير آن. اينها هم در يك خط قصهاي خاص دنبال نميشود و از يك رابطه علت و معلولي برخوردار نيست. در واقع در اين فصل هم، تا ده سطر مانده به آخر، هيچ اتفاقي نميافتد. ده سطر مانده به آخر است كه ميگويد بعد از شهريور بيست، چنان شد؛ بدون اينكه در آن باره، اطلاعاتي به خواننده امروزي بدهد. يعني ده سطر مذكور داستان هم، از اين نظر، فقط به درد خوانندهاي ميخورد كه ميداند در سوم شهريور بيست چه اتفاقي افتاد. در حالي كه ميدانيم، هر داستان بايد خودكفا باشد. فقط ميگويد كه بعد از شهريور بيست،سرمايهدارها كه فرار كردند، حاجي آقا هم همراهشان فرار كرد و رفت اصفهان. در ده سطر ميگويد: رفت اصفهان؛ وقتي دوباره اوضاع مساعد شد، برگشت تهران و سياست جديدي را در پيش گرفت. يعني به شكل كاملاً «خبري»! حتي «گزارش» هم نيست؛ «خبر» است! گزارش يك مقدار مشروحتر از خبر است.
اين هم فصل دوم داستان!
فصل سوم، در زمان بعد از رضاخان است. اولين جمله فصل سوم اين طوري است كه تا يك ماه بعد از برگشتن از اصفهان، حاجي فلان تصميمها را در مورد رويه شغلي و كاري خود گرفت. در اين فصل، بعد از آن توضيحات غير داستاني نويسنده در ابتداي فصل، كه كليگويي و گزارشي است، حاجي آقا يكي دو تا ملاقات دارد؛ كه به طرفهاي صحبتش ميگويد: «ميخواهم نامزد مجلس بشوم.» و آن يكي ميگويد: «من برايت رأي جمع ميكنم.»
ميبينيم كه اين هم، گره خاصي در اين داستان محسوب نميشود.
از حدود صفحه 88، بدون مقدمه، شاعري به نام مناديالحق پيدا ميشود كه وضع ظاهري خيلي مفلوكي دارد و يكدفعه اين آقا انقلابي ميشود. يعني ناگهان، نويسنده تمام آن افكار سوسياليستي و حرفهاي حزب توده را ميگذارد توي دهن اين آدم؛ تا جلو حاجي بايستد و حدود چهار صفحه خطابه ايراد ميكند و ايدئولوژيهاي اقتصادي و جامعهشناسي گرايشهاي چپ را تشريح ميكند.
بعد از اين چهار صفحه، حجةالشريعه ميآيد. كه حاجي او را به اتاق اندروني خودش ميبرد و شش صفحه براي او خطابه ايراد ميكند و ميگويد كه چگونه بايد مردم را خر كنيم تا بتوانيم خودمان بر خر مراد سوارباشيم و استثمارشان كنيم: راهش اين است كه مردم را به طرف مذهب جلب كنيم. آن هم مذهب حسينيه و سينهزني و روضه خواني و قضا و قدري و از اين حرفها. به او ميگويد: «جناب حجةالشريعه! شما همان طور كه تا به حال مأموريتهايي را براي ما انجام دادهايد، از اين به بعد هم اين مأموريت را در آذربايجان انجام بدهيد!»
در اين فصل يكدفعه حاجي در حد يك تئوريسين جامعه سرمايهداري، در مقابل آن منادي الحق- كه سوسياليست بود- ارتقا پيدا ميكند. حرفهايش هم در اين زمينه، حرفهاي نسبتاً محكمي است.
اين فصل اينجا تمام ميشود و حجة الشريعه هم ميپذيرد و دست حاجي را ميبوسد(!) و چك هشت هزار و خردهاي توماني را ميگيرد كه راه بيفتد و براي مأموريت برود. تازه در اين فصل هم، معلوم ميشود كه اين حاجي به تشكيلاتي متصل است كه با تعبير «انجمن» از آن ياد ميشود و ظاهراً همان تشكيلات فراماسونري است. حجةالشريعه هم، عملاً در خدمت اينهاست.
فصل آخر، كه هشت صفحه و كوتاهترين فصل كتاب است، اتفاقاً دراماتيكترين فصل اين داستان هم هست. يعني تنها فصلي است كه از ابتدا تا انتها، صحنه ـ ولو با بافت درشت ـ است. (هدايت، كه معمولاً خيلي حوصله پرداخت ريزبافت را ندارد، ابتدا حاجي را روي تخت بيمارستان نشان ميدهد؛ به حالتي كه سرش روي تخت و پاهايش در شكمش است و لخت خوابيده است و ميخواهند او را عمل جراحي كنند. بعد، تا لحظهاي كه بيهوش ميشود، خيلي فشرده، از ديد او شرح داده ميشود كه چطور ميخواهند عملش كنند. بعد از آن، بيهوش ميشود و در حالت بيهوشي رؤيايي ميبيند كه بيشتر حالت فانتزي دارد. يك چيزي است در مايههاي آن داستان «آفرينگان». دريك حالت فانتزي، حاجي را در آن دنيا نشان ميدهد كه دو فرشته ميآيند و ميخواهند او را ببرند. آنها به او ميگويند: تو مردهاي! ميگويد: ابتدا بروم خانهام را ببينم. ميبرندش. ميبيند هيچ كس غصهدار نيست كه هيچ، خوشحال هم هستند. زنهايش آرايش كردهاند و ميزنند و ميرقصند، و بچههايش نشستهاند و قمار ميكنند و پولهايشان را ميبازند. نوكرش به او فحش ميدهد. طلبكارش آمده است و دشنام ميدهد...
حاجي شرمنده ميشود. ميبرندش آن دنيا. او را به يك قصر ميبرند. ابتدا فكر ميكند ميخواهند خودش را به قصر ببرند. ميگويند: نه. اين اتاق نگهبان است و شما نگهبان اين قصر هستيد. بعد هم متوجه ميشود كه نگهبان قصر همان زن مردهاش، حليمه خاتون است. حليمه خاتون آنجا مجالس رقص و آواز و قمار و مشروبخواري تشكيل ميدهد؛ و اتفاقاً قمارهاي جديدي هم ميكند.
نهايت قضيه اين است كه آنجا هم، حليمه خاتون او را به عنوان دربان نميپذيرد و بيرونش ميكند. بعد كه حاجي آقا به هوش ميآيد، زن ديگرش، منير، را بالاي سرش ميبيند. بعد هم ميبيند كه به عيادتش آمدهاند. آخرين جملهاش اين است كه به منير ميگويد: همهاش نگران بودم يك وقت جهنمي باشم. حالا كه رفتم آن دنيا، ديدم جهنمي نيستم، خيالم راحت شد.
«قاپ» به زبان تركي يعني در. ميگويد: «اين دنيا قاپچي (نگهبان) خانه شما بودم؛ آنجا هم دربان خانه مادموازل حليمه خاتون هستم.» بعد هم نوشته، با يك حالت خيلي غير معقول، تتمهاي دارد كه هيچ ربطي به هيچ شيوه نگارشي ندارد.
در اينجا تنها سه واقعه داستاني رخ ميدهد و به نمايش درميآيد. يكي آن برخورد حاجي با آن شاعر (مناديالحق) است. ديگري عمل جراحي. بعدش هم اين رؤيا. و تمام ميشود. يعني در واقع، عمل داستاني تنها در هجده ـ نوزده صفحه از صد و نه صفحه كل اثر جريان دارد.
نكته ديگر اين است كه كلاً، نويسنده تنبلانهترين شيوه را براي دادن اطلاعات به خواننده انتخاب كرده است. اينكه يك نفر در يك هشتي نشسته و مدام آدمها به ديدنش ميآيند، مثل نمايشي است كه براي صحنه نوشته شده باشد. ولي چون نويسنده، اصول نمايشنامهنويسي را بلد نبوده، فكر كرده است همين قدر كه يك عده بيايند راجع به يك موضوع مشترك حرف بزنند، و تازه همهاش هم يكديگر را تأييد كنند، اين نمايش ميشود.
اصل نمايش، بر كشمكش و درگيري است؛ و اين كشمكش و درگيري هم حتماً بين تفكرها، جريانها يا آدمهاي مختلف است. يعني بايد دو نيروي متضاد رو به روي هم باشند. اينكه دو نفر يك جا بنشينند و با هم درباره موضوعي حرف بزنند، حتي تئاتري هم نيست! لااقل نيامده در اين صحنهها، از ابتدا يك معارض را جلو اين فرد قرار بدهد؛ تا بحث، «جدلي» بشود! تنها يك صحنه دارد كه حاجي معارضي پيدا ميكند (در حدود چهار-پنج صفحهاي كه منادي الحق رو به رويش ميايستد). اتفاقاً آن هم باز ديالكتيكي نيست! جدل نمايشنامه اين است كه يك جمله اين بگويد، يك جمله آن بگويد. اينكه يكي خطابه ايراد كند و ديگري فقط وسطش بگويد «اين حرفها را نزن! چرا اينطوري ميگويي؟»، اين جدل نيست! يعني يكي كاملاً در موضع قدرت، يكي فقط همهاش ميخواهد گريه كند كه: «آقا! چرا اين حرفها را به من ميزني؟! الان است كه غش كنم!»
به هر حال، ميخواهم بگويم كه وجه نمايشي هم ندارد.
اگر بخواهيم بگوييم «داستان شخصيت» است؛ داستان شخصيت هم منافاتي ندارد با اينكه كار، پيرنگ و قصهاي داشته باشد. يعني داستان شخصيت هم بايد خط قصه و پيرنگ داشته باشد. تفاوتش با داستان مبتني بر ماجرا و پيرنگ اين است كه پيرنگ در «داستان شخصيت» هميشه به قوت پيرنگ در داستان مبتني بر ماجرا و پيرنگ نيست. يعني در اينجا اگر پيرنگ يك مقدار ضعيفتر هم باشد مورد اغماض قرار ميگيرد.
نكته دوم در داستان شخصيت، اين است كه در هر داستان شخصيت، حتماً بايد لااقل يك كشف باشد. يعني يا يك نوع خاصي از شخصيت و يا يك خصوصيات رواني جديد معرفي شود، كه تا آن زمان، لااقل مخاطبان معمولي، هرگز به صورت عميق با آن آشنا نبودهاند. معمولاً داستان شخصيت مربوط به آدمهايي است كه مشكلات رواني دارند، و حول محور مشكلات آدمهايي است كه بيشتر درونياند تا بيروني. داستاني را كه صرفاً به بيان اعمال يك آدم ميپردازد، نميشود گفت داستان شخصيت. اين اثر، در واقع مشكل پيرنگ داشته است. يعني نويسنده نتوانسته مطالبي را كه راجع به شخصيت اصلياش ميخواسته است بگويد «دراماتيزه» كند.
منتقدين ما، گاهي خودشان هم مشكل دارند و بايد بعضي خصايص فني داستاني را ياد بگيرند. داستان شخصيت، عمدتاً داستان روانشناختي است و مربوط به آدمهايي است كه مشكل رواني (عميق يا غير عميق) دارند. سادهترين تعريفي كه از داستان شخصيت شده، اين است كه ميگوييم وقتي داستان را تمام كردي، دريابي: «بعضي آدمها اينطورياند.»
مثالي بزنم: مثلاً پيرنگي كه خيلي هم دزديده شده و به شكلهاي مختلف ارائه شده و اصلش يك داستان خارجي است كه بيشتر هم جنبه نمايشي دارد (يعني براي نمايش صحنه خوب است) اين است كه جمعي در يك جاده زمستاني دارند حركت ميكنند. برف سنگيني ميبارد و مثلاً اين عده،در يك تونل گير ميافتند، يا خودرو آنها از حركت ميايستد. يك خانه خرابه پيدا ميكنند. آنجا جمع ميشوند و ديگرراه بيرون رفتن ندارند. كمكم آذوقهشان تمام ميشود. سوخت ندارند. سرما،خطر و گرسنگي تهديدشان ميكند. اميدي هم نيست كسي نجاتشان بدهد. به تدريج وحشتزده و بيحوصله ميشوند. بعد، در اين شرايط بحراني يكييكي خصايص شخصيتي آنها ظاهر ميشود. يكي فداكار ازآب درميآيد، يكي شجاع است، يكي ترسوست، يكي بيخيال است (مثل داستان «قرعه براي مرگ» واهه كاچا). يعني درست است كه در چنين داستاني به ظاهر اتفاق خاصي نميافتد، ولي خط داستاني دارد و خواننده در پي آن است كه ببيند آيا بالاخره اينها نجات پيدا خواهند كرد يا نه؟ سرانجامشان چه ميشود؟ يعني باز هم از همان اول تا آخر، يك خط قصه ولو كمرنگ وجود دارد.
پرويز: يك نكته ديگر هم دارد: قاعدتاً، ما آدمهاي يك داستان را از همان ابتدا نميشناسيم و از خلال اعمال و رفتار و گفتار آنها در داستان، با ايشان آشنا ميشويم. يعني آدمها براي ما «تعريف» نميشوند، بلكه در خلال خط سير داستاني، اتفاقاتي بين اينها ميافتد كه اين آدمها را «ميشناسيم» نه اينكه نويسنده، مستقيم بيايد و مثلاً شانزده- هفده صفحه براي ما بنويسد كه اين، بابايش كه بود و ننهاش كه بود و چه كرد و چه نكرد؛ كاري كه در اين كتاب، صورت گرفته است!
سرشار: در مورد تضادي هم كه آقاي مؤمني گفتند در شخصيت حاجي هست و آن را نشانهاي از تيپ نبودن او دانستند، بايد بگويم كه اين مشكل نويسنده است و آگاهانه نبوده است. اگر يك جا ميبينيد اين آدم تناقض دارد از آن مواردي است كه از دست نويسنده در رفته است كه در بحث شخصيت، راجع به آن ميتوانيم صحبت كنيم.
البته اصل اين حرف آقاي مؤمني، كه «اگر صرفاً خصايص عام يك فرد را بگويي، اين «تيپ» است ولي اگرعلاوه بر خصايص عام، ويژگي منحصر به فرد يك آدم را بيان كني، ميشود شخصيت»، كاملاً درست است ولي اينجا چنين اتفاقي نيفتاده است و آنچه در مورد تناقض حاجي ديده ميشود، ناآگاهانه است.
اصلانپور: حاجي آقا جملهاي دارد كه به حجةالشريعه ميگويد: «اشتباه نكنيد، ما نميخواهيم كه شما برويد نماز و روزه مردم را درست كنيد. برعكس، ما ميخواهيم كه به اسم مذهب، آداب و رسوم قديم را رواج بدهيم. ما به اشخاص متعصب سينهزن و شاخ حسيني و خوشباور احتياج داريم، نه ديندار مسلمان.» اين از هدايت خيلي بعيد است! معلوم ميشود گاهي از دهان او هم، حرف حسابي درآمده است.
سرشار: حالا به نظر جمع، «حاجي آقا» چند شخصيت قابل بحث دارد، اولويتهايشان كدام است؟
پرويز: شايد بشود تا حدودي روي شخصيتپردازي حاجي ابوتراب صحبت كرد. بقيه افراد كه اصلاً محلي از اعراب ندارند!
سرشار: درباره حجةالشريعه هم كمي ميشود حرف زد. چون بعد از خود حاجي آقا، بيشترين فردي كه مطرح است، اوست. نفر سوم هم- اگر بخواهيم رتبه بدهيم- ميشود مناديالحق. ديگر، بعد از او هيچ كس نيست.
پرويز: يك سلسله آدمها ميآيند و ميروند كه نميشود روي آنها صحبت كرد. اجازه بدهيد از اين مدخل وارد بحث شويم كه اين آدمها چطور آدمهايي هستند و آيا حرفهايشان منطقي است يا غير منطقي؟ شخصيت درست دارند يا نادرست؟ چه تيپي مد نظر نويسنده بوده و قصد داشته چه حرفي بزند؟
آنچه در اينجا راجع به حاجي آقا ميبينيم اين است كه او يك آدم متمول، پولدار و خسيس است. (همه اينها تقريباً عين تعريفي است كه خود نويسنده مستقيماً راجع به او به كار ميبرد.) البته به ندرت، جاهايي هم (درخلال گفتوگوها) نشان داده كه اين خصوصيات در او هست و مثلاً «رنگ عوض كن» است.
چند فراز از فصل اول را كه در زمان رضا شاه است ميخوانم. حاجي ابوتراب، در گفتوگوهايي كه با اطرافيان خود دارد، شروع ميكند به تملق گفتن درباره رضاشاه.
در صفحه 47 ميگويد: «ما مشت آهنين ميخواهيم. برويد از مازندران سرمشق بگيريد. من تصديق ميكنم كه از روي كمال رضا و رغبت يك كف دست زمين كه آنجا داشتم، در طبق اخلاص گذاشتم و تقديم خاك پاي همايوني كردم. حالا هر كس از آن حوالي ميآد ميگه كه مثل بهشت برين شده. اگر مال خودم بود، سالي يك مشت برنج عايدي داشت كه ميبايست با منقاش از گلوي كدخدا و عمال دولت بيرون بكشم. همهاش حيف و ميل ميشد. خودمم [خودم هم] كه شخصاً نميتوانستم رسيدگي كنم. اما حالا به دست آدم خبره افتاده، خوب، چه بهتر! مملكت آباد ميشه. عيبش اينجاست كه امروزه كسي حاضر نيست فداكاري بكنه. اگر بخواهند كه مملكت آباد بشه، بايد اداره مملكت به دست شخص اول مملكت، پدر تاجدارمان باشه.»
اين تعريفها در صفحه 52 و صفحه 59 هم تكرار ميشود. در جايي ديگر ميگويد: «امروزه با اين امنيت و آزادي كه از دولت سر قائد محترم مملكت برخورداريم، مثل زمان شاه شهيد كه نيست (يعني زمان ناصرالدين شاه)؛ آن وقت هر كس را به دربار احضار ميكردند، اول وصيتنامهاش را مينوشت و بعد هم براي مهمان يك فنجان قهوه ميآوردند، از آن قهوههاي كذايي.»
در صفحه 52 ميگويد: «من هميشه گفتهام كه ايران قبل از همه چيز احتياج به آدم با تصميم دارد، اينجا قحطالرجال آدم است. خوشبختانه امروز سرنوشت ملت به دست قائد عظيمالشأني مثل شخص اعليحضرت سپرده شده اما حيف كه يك نفر است. تمام اطرافيان او دزد و دغل و مغرض هستند.»
در واقع در فصل اول، همه جا تعريف از رضاشاه است. اما بعد از قضيه شهريور 1320، ميبينيد كه شروع ميكند به بدگويي كردن از او. در صفحه 107 ميگويد: «ببينيد چه خر تو خري بود كه وزارت معارف حقالتأليف كتاب اخلاق را به من داد اما يك بار از من نپرسيدند پس كتاب كو؟ اين دستگاه محكوم به زوال بود!»
دو مرتبه در چند سطر ديگر ميگويد:«تو آن دوره مردم به مال و جان خودشان اطمينان نداشتند. املاك مرا در مازندران به يك قران مصالحه كردند و مجبورم كردند قبالهاش را ببرم تقديم خاك پاي رضاخان بكنم! كسي جرئت نمي كرد جيك بزنه!»
بعد ميگويد: «من جلو خيلي از گندكاريها را گرفتم. من سياستبازي ميكردم. يك روز ملت ميفهمه و مجسمه طلاي منو به جاي مجسمه رضاخان سر گذر ميگذاره. گناهم اين بود كه ركگو بودم، چرا در تمام مدت من هيچ كاره بودم و نميخواستم داخل كار آنها بشم؟»
در چند سطر ديگر ميگويد: «به من پيشنهاد وزارت و وكالت هم كردند، چون من نميخواستم نوكر خصوصي و دستنشانده بشم، رد كردم.»
ميبينيم كه بعد از دوره رضاخان، ميآيد و همه جا شروع ميكند به بدگويي كردن از او، و مثلاً ميافتد دنبال قضيه دموكراسيبازي و مسائل اين چنيني.
شايد بعضي بگويند شخصيت حاجي آقا متحول شده است. ولي در واقع، در دوره رضاخان و بعد از دوره رضاخان،فقط نحوه حرف زدنش متحول شده است. يعني ميخواهد بگويد كه از لحاظ اخلاقي، يك آدم ملون و نان به نرخ روز خور است. اينكه به ندرت بذل و بخشش ميكند، اشكال ندارد. احتمال اينكه چنين اتفاقي در يك آدم ملون بيفتد، هست. اما در ساير زمينهها، در ارتباط با اين شخصيت مطالبي را ذكر ميكند كه با اين خسّت همخواني ندارد و خيلي قابل پذيرش نيست.
در چند جا، با صراحت موضوع خسيس بودن او را ذكر مي كند. اما آيا آدمي كه اين قدر خسيس است، ماشين آخرين مدل ميخرد و ميگذارد زير پاي پسرش، كه پسرش برود آن را از بين ببرد!
دو جا از آن اسم مي برد. يك جا ميگويد «زد به ديوار» و يك جا مي گويد «ماشين آسيب ديد.» اين،منطقي نيست كه اصلاً ماشين را در اختيار پسرش گذاشته باشد. حالا به فرض هم كه ماشين داشت، آدمي با اين خصوصيات چنين كاري نميكند.
از بعد برخورد بيروني، ما برايمان قابل پذيرش است كه يك فرد، آدم ملوّني باشد و نان به نرخ روز خور باشد. اين اشكال ندارد. اما در ارتباط با نوع هزينه كردن اموال، به اين شكلي كه اينجا ذكر شده، قابل پذيرش نيست. يعني يك تناقض ديده ميشود. اين آدم نميتواند كسي باشد كه مثلاً بچهاش را فرنگ بفرستد و پول فراوان خرج او بكند. آدمي كه در صفحه 73 ميگويد «هر روز جيره قند خانهاش را ميشمرد، هيزم را ميكشيد، بار و بنديل صيغههايش را وارسي ميكرد»، چنان خرجهايي نميكند! اين اغراقي كه در خساست و پول خرج نكردن اين آدم كرده، با آن رفتار سازگار نيست.
در كنار اين من تناقض ديگري هم ميبينم: آدمها، حتي آن زمان هم، بايد قدرتشان متكي به چيزي باشد. شخص، يا بايد نفوذ خانوادگي داشته باشد و يا پولداري باشد كه پول خرج بكند. درست است كه مردم به آدمهاي پولدار احترام ميگذارند اما اين احترام بيدليل، فقط در حد احترام گذاشتن است نه در اين حد كه فرد صاحب نفوذ هم بشود و بتواند يك نفر آدم را، مثلاً با يك تلفن بكند رئيس يك جا و يك نفر آدم را از رياست بردارد! اين امكانپذير نيست. و به غير از آن فراز آخر، كه آن هشت هزار تومان و خردهاي را ميدهد به حجةالشريعه- و تازه آن هم ظاهراً از جيب خودش نيست- ما هيچ وقت نميبينيم كه اين آدم يك قران پول خرج بكند. حتي آنجا كه ميخواهد خودش را مطرح كند، حاضر نيست پول بدهد تا فرضاً آن شاعر برايش شعر بگويد. قدرتي كه براي اين آدم ساخته شده، بدون داشتن روابط محكم و بدون پول خرج كردن قابل پذيرش نيست. مخصوصاً كه بعضي از اين آدمها، ابراز ارادتهاي شديد به او ميكنند. مثلاً وقتي ميخواهد وكيل شود، طرف ميگويد «من پنج هزار رأي را تضمين ميكنم» و ساير افرادي كه پيش او ميآيند- غير از منادي الحق- واقعاً ابراز ارادت و چاكري ميكنند. اين خيلي منطقي به نظر نميآيد و فكر ميكنم حداقل در اين دو بعد تناقض آشكار در شخصيت حاجي ابوتراب ديده ميشود.
مؤمني: در شرايطي كه حالش بد است، همهاش آيةالكرسي ميخواند. به نظرتان اين با آن شخصيتي كه گفته شده به اسلام اعتقاد واقعي ندارد، در تناقض نيست؟
پرويز: اين گونه موارد، در اثر گم ميشود. يعني به نظرم در اثر گم شده استو از اينها كسي احساس نميكند كه او مؤمن است. خواننده واقعاً حاجي آقا را يك آدم مذهبي نميبيند. عليرغم اينكه موارد اين چنيني هم ممكن است داشته باشد.
يكي دو جا ميگويد كه «براي خالي نبودن عريضه، گاهي وقتها نماز هم ميخواند.» اما اين روي ما تأثير مثبت نميگذارد كه فكر كنيم يك آدم مذهبي است. به نظر ميرسد لقلقه زبانش بوده و ادامه همان آن فيلمي است كه داشته بازي ميكرده!
يك تكه درباره پرداخت خمس و زكات دارد و كلاه شرعياي كه درست ميكند. ولي با وجود همه اينها، احساس نميشود كه يك فرد معتقد باشد. (منظور من، تناقض در طراحي شخصيت (و شخصيتپردازي) بود.)
سرشار: شايد بشود گفت يك نوع تناقض از اين دست در اثر ديده ميشود. منتها فقط يك توجيه ميشود كرد؛ كه بگوييم همان طور كه در مواضع سياسي خودش خيلي محكم نيست، اعتقاداتش به مذهب هم، خيلي محكم نيست. نه اينكه اصلاً اعتقاد ندارد و نه اينكه كاملاً اعتقاد دارد. اين است كه از مذهب، به عنوان يك ابزار هم استفاده ميكند. ولي اين هم نيست كه به كلي منكر اسلام باشد. به چند دليل: يكي همين كه، وقتي روي تخت بيمارستان خوابيده و لخت لخت است، فقط دعايي را كه حجهالشريعه آورده، به بازويش بسته است و خودش هم دارد آيهالكرسي ميخواند. نكته دوم، آن رؤيايي است كه ميبيند. (از نظر ما فانتزي است، ولي در داستان گفته نشده فانتزي است!) رؤيا، دغدغه انسان است. يعني تا انسان نسبت به قضيهاي دغدغه نداشته باشد،خوابش را نميبيند.
بعد هم كه به هوش ميآيد، ميگويد: نگرانيام اين بود كه جهنمي باشم. حالا نگرانيام رفع شد.
بنابراين، ميتوانيم بگوييم نويسنده براي نشان دادن اين حالت (تنبه او در اثر بيماري و ديدن آن رؤيا) خوب عمل نكرده است. ولي مجموعه اين نشانهها، نشان ميدهد كه به كلي نسبت به مذهب بياعتقاد نيست. با اين رو، اين طور هم نيست كه حاضر باشد به احكامش عمل كند. يك آدم هرهري مذهب است؛ كه مذهب را به عنوان يك ابزار براي استثمار مردم هم، خيلي مؤثر و مهم ميداند.
پرويز: ميگويد «براي روز مبادا به مذهب معتقد بود.» البته من خيلي تناقض در اعتقادات مذهبي او نميبينم. از نظر سياسي، فكر ميكنم چنين آدمهايي بودهاند. يعني آدمي كه افتخارش اين است كه پدرش يار شاه بوده است. كت كهنهاي ميپوشد و ميگويد كه اين كت را ناصرالدين شاه هنگام شكار انداخته روي دوش پدرش؛ و از پدر به او رسيده است. و گاهي براي پز دادن آن را ميپوشد. ميخواهد به ناصرالدين شاه افتخار كند. در عين حال، در جايي ديگر، به رضاشاه هم افتخار ميكند. ولي وقتي رضاخان سقوط ميكند، خودش را با اوضاع و شرايط جديد وفق ميدهد.
اين آدمها، هرهري مذهب و طرفدار حزب باد بودهاند و هستند. آدمهاي اين طوري را از يك بُعد ميتوانيم قبول داشته باشيم و بپذيريم كه چنين آدمهايي- از اين نظر- ميتوانند وجود داشته باشند. آنچه من به عنوان تناقض اصلي در شخصيت اين آدم ميبينم، همان قضيه ثروتاندوزي، و بعد خستي است كه در خرج مال نشان ميدهد.
سرشار: ميگويد كه پدرش هم همين طور بوده است. ميگويد بابايش هم فقط جمع ميكرده، و خسيس بوده است.
پرويز: آخر، جايي ذكر نكرده كه پدرش نفوذ اين آدم را داشته است! از يك طرف نفوذ اين آدم را ميبينيم، و از طرف ديگر، ميبينيم با چنان شدتي خسيس است! آخر چطور، آدمي كه حاضر نيست براي بچهاش- آن هم بچه دردانهاش- دو تا آبنبات بخرد، او را به خارج ميفرستد و پسر ميرود و خرج و مخارجي آنچناني ميتراشد؟!
سرشار: نكته ديگري هم در تحليل شخصيت حاجي آقا هست: بعضي گفتهاند: اين حاجي آقا، نماد يك آدم تازه به دوران رسيده است. يعني يك اشرافي اصيل به معني واقعيِ كلمه نيست. چه زنده ياد دكتر علي شريعتي و چه دكتر پرويز ناتل خانلري- كه دوست خيلي صميمي هدايت بود- به اين نكته اشاره كردهاند. دكتر شريعتي، در نقدي كه از ديدگاه جامعهشناسي راجع به آثار هدايت دارد، و خيلي فشرده است، گفته است: عمدهترين غصه هدايت اين بود كه خودش از يك خانواده اشرافي رو به اضمحلال بود و غم طبقه خود را داشت؛ طبقهاي كه داشت مضمحل ميشد و يك طبقه تازه به دوران رسيده پاچه ورماليده پشت هم انداز، جاي آن را ميگرفت. ميگويد: شايد يكي از دلايل خودكشي هدايت هم همين باشد. خانلري هم ميگويد كه اين حاجي آقا، يك تازه به دوران رسيده است. و در واقع، صادق هدايت سعي داشته است با نوشتن اين داستان، انتقام خودش را از طبقه تازه به دوران رسيدهاي بگيرد كه داشت روي كار ميآمد و جاي طبقه او را ميگرفت. ميگويد: به خلاف چيزي كه ماركسيستها فكر ميكردند (كه مثلاً اين كتاب در تأييد افكار سوسياليستي نوشته شده است) چنين نبود. آنقدر هدايت و خانلري با هم صميمي بودهاند كه هدايت هميشه به او ميگفته است: «خانلر خان». (روي هر كسي، اسمي ميگذاشت.)
خانلري، در مقالهاي به نام «خاطرات ادبي درباره صادق هدايت» نوشته است كه اين كتاب مورد استقبال ماركسيستها قرار گرفت، و حتي دولت اتحاد جماهير شوروي آن را به زبان روسي ترجمه كرد و به جمهوريهاي زير نفوذش فرستاد. (ببينيد: وقتي بنا ميشود اصل، جانبداري از يك درونمايه باشد، ديگر ادبيات رها ميشود. اينهايي كه اين قدر به نويسندگان ارزشمدار ميگويند «آثارتان ضعيف است» در اين باره، چه جوابي دارند؟ اين چه اثري بود كه به زبانهاي مختلف ترجمه بشود، و بعد هم بيايند و مانور بدهند كه آثار هدايت به كدام زبانها ترجمه شده است؟!) خلاصه اينكه، ميگويد: اين كتاب مورد استقبال چپها قرار گرفت و سخت آن را تحسين كردند؛ ولي در حقيقت، بازتاب انديشههاي هدايت درباره طبقهاي بود كه از آن نفرت داشت. و به خلاف آنچه مشهور شده است، كتاب به هيچ وجه در جهت دفاع از منافع خلق و توده نوشته نشده است.
در پرانتز ميگويد كه من كتاب را به ضميمه مجله «سخن» منتشر كردم.
در صفحه 239 كتاب «ياد صادق هدايت» (در همين مقاله) خانلري ميگويد: وقتي كتاب تمام شد، من با دقت و حوصله، يك بار ديگر، پيش از چاپ، آن را خواندم و ديدم كه هدايت با تصوير حاجي آقاي اين كتاب، در حقيقت همان نفرت هميشگي خود را از طبقات غير اصيل، و به اصطلاح، پاچه ورماليده، در سيماي حاجي آقا ترسيم كرده است. «حاجي آقا»ي صادق هدايت، نمونه كاملي از آن طبقه مردمي است، كه بدون شايستگي و اصالت خود را بالا مي كشند و در رديف طبقات عاليه اجتماع قرار ميدهند؛ و در نتيجه، چون فاقد مايههاي اصيل آقايي هستند، كارشان به فضاحت ميانجامد. تعبيري كه در «بوف كور» هم به كار ميبرد، اين «پاچه ورماليدهها»ست. يعني بيشترين فحشي كه ميدهد به اين «تازه به دوران رسيدهها»ست.
اين، اصلاً دغدغه يك فرد با رسوبات فكري اشرافي است؛ كه دارد طبقهاش مضمحل ميشود و يك طبقه فاقد اصالتِ مورد انتظار او، جايش را ميگيرد.
خانلري ميگويد كه چند مرتبه كتاب را مطالعه كردم. بعد به هدايت گفتم: با اين كتاب، چه ميخواهي بكني؟
طبق معمول جواب داد: ميدهم زير چاپ، ببينم چه ميشود.
من استنباط خودم را از كتاب برايش گفتم و اضافه كردم: فلاني! تو با عنوان كردن حاجي آقا و با تراشيدن اين خلق و خو براي چنين آدمي، سخت از طبقه خودت دفاع كردهاي؛ و به خلاف آنچه رفقاي چپي معتقدند، من اعتقاد دارم كه كتاب در جهت حفظ منافع اشراف و آريستوكرات، و نشان دادن بزرگيهاي آنان در مقابل حقارتهاي امثال حاجي آقا نوشته شده است.
خوب يادم هست كه هدايت خنديد و گفت: خانلر خان، ولش كن! صدايش را درنياور!
اين هم در صفحه 240 آن كتاب (ياد صادق هدايت) است. حالا من فعلاً نه ميخواهم تأييد و نه تكذيب كنم. ولي واقعاً اين هست كه «حاجي آقا»، در دفاع از توده مردم نوشته نشده است. يعني در آن، هيچ جا از مردم به بزرگي ياد نشده است.
از زبان حاجي آقا، مردم خيلي هم تحقير شدهاند. حتي به نوعي، از طرف «منادي الحق» به اصطلاح سوسياليست هم تحقير شدهاند. مناديالحق هم ميگويد: تا زماني كه ستم شما را مردم تحمل ميكنند، حقشان است كه چنين بلاهايي سرشان بيايد.
واقعاً «حاجي آقا» در دفاع از مردم نيست.
فتاحي: اين حاجي آقايي كه ما ميبينيم، آدمي است كه انگار محور سياست و همه چيز مملكت است: هر كس پاسپورت ميخواهد، ميآيد پيش او. هر كس در سياست گير ميكند، ميآيد پيش او. اين محور سياسي شدن، ممكن است ادامة پولداري باشد. در حالي كه آدمي كه اينطوري است، فقط در بازار ممكن است نفوذ داشته باشد. پروسهاي كه در آن، او تبديل ميشود به يك آدم سياسي، از نظر شخصيتپردازي، حداقل در اين داستان، جا نيفتاده است.
سرشار: تنها چيزي كه ميتواند اين موضوع را توجيه كند، ارتباط او با شبكة فراماسونري است. در صفحه 202 كتاب، صراحتاً به حجةالشريعه ميگويد: «انجمن از شما قدرداني خواهد كرد.» اگر به فراماسونري متصل نبود، اين نفوذ را نداشت. ما ميتوانيم بگوييم كه موضوع را بد مطرح كرده و مقدمات لازم براي آن را نچيده است. ولي نميگوييم اين را «اصلاً» مطرح نكرده است. يعني اطلاعات را مخفي كرده است.
اگر او به شبكه فراماسونري متصل نبود، همه اينهايي كه شما ميگوييد، وارد بود؛ و قابل توجيه نبود.
يك ايراد كلي كه اين شخصيت دارد، اين است كه از هر نظر، تمام زشتيها در او به صورت مبالغهآميز جمع شده است. هر صفتي را در نظر بگيريد كه ديگر بدتر از آن نيست، در اين حاجي آقا هست. در حالي كه در واقعيت، اين آدم ميتواند بد باشد، ولي مثلاً ميشود صدايش خوب باشد! غير از صفات، قيافه و هيكل و همه چيز او را به صورت كاريكاتور درست كرده است. و اين، همان روالي است كه از شدت عناد نسبت به مذهبيها و گرايشهاي مذهبي، و از فرط كميِ حوصله براي داستان فني نوشتن، در آثار بسياري از همفكران هدايت هم ديده ميشود.
خانم سيمين دانشور هم از نيكو، زن سليم (در كتابهاي «جزيره سرگرداني» و «ساربان سرگردان») كاريكاتور درست كرده است. ميتوانيم بگوييم: از همه نظر، كاريكاتوري است. يك تناقضش هم، خيلي آشكار است: ابتداي داستان تا حدود صفحه 88 كه مناديالحق ميآيد، و چهار صفحه بعدش- كه ميشود 92- (يعني حدوداً هفده- هجده صفحه مانده به آخر داستان) رابطه حاجي آقا با حجةالشريعه (آخوند محل) يك رابطة مساوي است. يعني او حتي براي حجةالشريعه، احترام قائل است. به اين دليل كه به او نياز دارد و به كمك او ميتواند اهدافش را پيش ببرد. يكدفعه، در آن صفحه، حاجي آقا نقش يك رهبر سياسي را پيدا ميكند: لحنش عوض ميشود و كلماتي از دهان اين حاجي آقا درميآيد و تحليلهايي از اوضاع ميكند، كه مطلقاً با آن شخصيتي كه تا آنجا از او معرفي شده است، نميخواند! در مقابل، حجهالشريعه يكدفعه يك آدم زبون، بدبخت و حقير ميشود. مثل يك بچه، جلو حاجي آقا مينشيند؛ و او، شش صفحه تمام(!) موعظهاش ميكند؛ كه ما بايد اينطوري كنيم و آنطوري كنيم؛ و تو بايد چنين و چنان كني. او هم ميگويد: چشم. جالب اينكه، بعد حجةالشريعه، دستش را هم ميبوسد!
در توضيحات خود نويسنده است، كه «حاجي» خمس و زكاتش را ـ ولو به آن شكل دروغين ـ به حجةالشريعه ميداد. وقتي خواست وصيتش را بگويد، آن را با حجةالشريعه در ميان ميگذارد (آدمي كه فكر ميكند ممكن است فردا، زير عمل بميرد). هيچ جا هم نگفته كه اينها تظاهر است. با اين همه، در آخرين لحظهها هم، اين اهداف سياسي، هنوز برايش مهم است! در حالي كه در عالم واقعيت، ما فقط در صهيونيستها چنين چيزي را ميبينيم. حتي فراماسونرها هم اينطوري نيستند. فقط صهيونيستها حاضرند بميرند، ولي آرمانشان ادامه پيدا كند. علتش هم اين است كه صهيونيسم، از نظر پيروان آن، يك آرمان سياسي تنها نيست. بلكه عقيدهاي مذهبي-سياسي است!
به هر حال، اين شخصيت، يكدفعه در صفحات آخر عوض ميشود. و اين، در داستان، توجيه نشده است.
پرويز: نكتة ديگري هم هست: حالا فرض كنيم كه مثلاً اين آدم، فراماسونر هم باشد (كه فقط تلويحاً در صفحه 202 به «انجمن» اشاره شده) در جايي از اين اثر، صحبت نميشود كه او، نفوذش را از كجا پيدا كرده است. آيا صرف اين يك جمله، مؤيد اتصال او به فراماسونري و اين قدرت زياد است؟ آيا ميشود اين را پذيرفت؟
اين، يك بخش ماجراست. يك بخش ديگرش اين است كه حالا فرض كنيد اصلاً عضو شبكه فراماسونري هم باشد. اين آدم، براي آن شبكه، چه خيري دارد؛ كه چنين قدرتي به او داده ميشود؟ او، آدمي است كه گوشه خانهاش نشسته است. يعني واقعاً، باز هم تمهيدات كافي براي اين جنبه كار، انديشيده نشده است. اگر فرض كنيم كه نويسنده اين اطلاعات را پنهان كرده است، و بپذيريم كه يك عضو ذينفع در اين شبكه است (يعني يك حلقه از حلقههاي فراماسونري است)، باز هم اين سؤال مطرح ميشود كه حالا، به چه مناسبتي، اين آدم بيسواد و خسيس، جزو آن حلقهها قرار گرفته است؟!
مؤمني: بخش اعظمي از ثروت مملكت، دست اين آدم و امثال اوست.
فتاحي: وقتي تركيب كابينه را پيشبيني ميكند، و پيشبينياش درست از آب درميآيد، براي همه تعجببرانگيز است.
سرشار: همه اينها هست. اين قضيه، مثل حكايت آن نويسندهاي است كه تا يك جاي داستاني را نوشته و براي عدهاي خوانده است. به او توصيههايي كردهاند؛ و او، اين توصيهها را اعمال كرده، ولي نتوانسته است براي منطقي جلوه كردن آنها، مقدمهچيني لازم را بكند.
مثلاً، همان حرفهاي گنده گندهاي كه آن شاعر (مناديالحق) ميزند كاملاً بيزمينه است. خوب، آقاي شاعر! اگر شما اين حاجي آقا را قبول نداري، اصلاً براي چه به خانهاش آمدهاي؟ آيا آمدهاي تا اين چهار تا جمله را بگويي؟ كه چه بشود؟ ضمناً، كاملاً معلوم است كه هدايت، اين حرفها را تحت تأثير گرايشاتش به حزب توده ـ در آن زمان ـ زده است. (راجع به فعاليتهاي هدايت در ارتباط با حزب توده، دوستانش، اينطرف و آنطرف، نكاتي را گفتهاند. ارتباطات كاملاً تنگاتنگي با آنها داشته است. حتي بعد از اينكه شروع ميكنند به دستگيري تودهايها، «انور خامهاي» ميگويد كه «من مطمئنم بعضي از دوستان تودهاي ما، به همت هدايت از زندان نجات پيدا كردند. شوهر خواهر هدايت، رزمآرا بود؛ كه شايد شخص دوم مملكت محسوب ميشد. رئيس ستاد مشترك بود و نفوذ كامل داشت. پدر و برادران هدايت هم، در دستگاه شاه بودند.»
هدايت در هر قسمت از اين كتاب، به يك گروه گرايش نشان داده است. مثلاً از شوروي به نوعي تعريف كرده است. يعني يك نوع گرايش به اتحاد جماهير شوروي، در اين اثر مشاهده ميشود. البته اين موضع، در تناقض با آن گرايشات اشرافي اوست. علتش هم به ثبات نرسيدن شخصيت خود هدايت است. در آن داستان «آفرينگان» (از مجموعه «سايه روشن») هم هنوز نميتواند بگويد كه بالاخره بعد از مرگ، عالمي هست يا نيست؟ نه رد ميكند، نه تأييد. فقط مسخره ميكند! در «حاجي آقا» هم تناقضاتي هست.
نوشته شده كه در 1322، مجله «پيام نو» (ناشر افكار انجمن روابط فرهنگي ايران و شوروي) به سردبيري علوي (بزرگ علوي) و با همكاري سعيد نفيسي، صادق هدايت، فاطمه سياح، عيسي بهنام و كريم كشاورز چاپ ميشده است. اين را خود كريم كشاورز گفته است. هدايت جزو شوراي سردبيري مجلات «سخن» و «پيام نو» بوده است. «سخن» مال خانلري بود و «پيام نو» ـ همانطور كه گفته شد ـ ناشر افكار انجمن روابط فرهنگي ايران و شوروي بود. هدايت مقالههايي در دورههاي نخست تا سوم آنها نوشت؛ و در همين مجلهها بود كه علوي و احسان طبري و خانلري، به معرفي هدايت و انديشههاي او برآمدند؛ و اهميت آثار وي را نشان دادند (تا حدود سال 1324). در سال 1327، در پي نقشه استعمار انگليس و ترور نافرجام محمدرضا پهلوي، حزب توده ايران غير قانوني اعلام شد، و علوي را، همراه با ديگر اعضاي مؤثر حزب توده توقيف كردند. ولي پس از چندي، گويا با پايمردي هدايت، علوي بيسر و صدا آزاد شد (زيرا رزمآرا، رئيس ستاد ارتش، كه پس از شاه، نيرومندترين مرد سياسي ايران بود، شوهر خواهر صادق هدايت بود). در آن سالها، يعني از 1320 تا 1325، هدايت تمايلي نسبت به حزب توده و جنبش كمونيستي جهان پيدا كرده بود. نسبت به فاشيسم و نازيسم خيلي بدبين، و در نتيجه، طرفدار پيروزي متفقين بود. اما با وجود اصرار زياد رهبران حزب توده، هيچ گاه حاضر به عضويت در آن نشد. از سوي ديگر، تنفر و بيزاري از استعمارگران غربي، به تدريج نوعي خوشبيني نسبت به شوروي و كمونيسم بينالمللي در وي ايجاد كرد. و اين، دومين مرحله تحول فكري هدايت از نظر سياسي و عقيدتي بود. البته اين خوشبيني هدايت، صرفاً احساساتي بود، و بنياد منطقي و تحقيقي نداشت. همچنين، هيچگاه صورت فعاليت سياسي و عملي به خود نگرفت. البته تأثير «بزرگ علوي» و دكتر «اراني» را نيز نميتوان در او ناديده گرفت. هدايت با علوي دوست نزديك و با دكتر اراني، آشنا بود.
در مورد اين دوره عمرش گفتهاند كه اين مرحله (يعني همان سالهاي 1320 تا 1325 كه جزء آخرين مرحله از زندگي هدايت بود) از نظر محصول ادبي و هنري، كمبارترين و كمارزشترين دوران عمر اوست. جالب اين است كه از نظر اخلاقي نيز رفتار هدايت نسبت به اطرافيانش تغيير كرده بود. (اين را خانلري، صريحتر از بقيه ميگويد.) گاهي طوري نسبت به بعضي از آنها رفتار ميكرد كه گويا ميخواهد دق دلي را كه از روزگار دارد، سر آنها خالي كند.
بعد از اينكه خيانتهاي حزب توده آشكار ميشود، خانلري ميگويد: «من خود در آن سالهاي 1327 و 1328 چند بار شاهد بودم كه نزديكترين مريدانش را به جان يكديگر ميانداخت و حتي آنها به يكديگر بد و بيراه ميگفتند. وقتي آنها به هم بد و بيراه ميگفتند، [هدايت] ميخنديد و لذت ميبرد.» الي آخر.
هدايت، در ماهنامه «مردم» ـ ارگان حزب توده ايران ـ هم مطلب مينوشت. يك جاي ديگر، انور خامهاي نوشته است: «آشكارا از متفقين پشتيباني مينمود و هوادار پيروزي آنها بود و در اين راه تا آنجا پيش ميرفت كه از حمله روس و انگليس به ايران و اشغال كشور نيز ناراحت نبود، بلكه آن را به فال نيك ميگرفت. چون در اثر آن، ديكتاتوري رضاشاه سقوط كرد و دموكراسي نيمبندي پديد آمد.» الي آخر.
پرويز: فكر ميكنم به قدر كفايت، راجع به شخص حاجي آقا صحبت كرديم. به هر حال، به لحاظ داستاني، تناقضاتي در اين فصل هست كه به قسمتهايي از آنها اشاره شد. اگر بخواهيم به چند مورد ديگر اشاره كنيم، يكي قضيه آمدن مناديالحق به آنجاست و آن دعوايي كه حاجي آقا با او ميكند. اينها يك مقدار نچسب است. در صفحه 171 كتاب، حاجي آقا ميگويد: «امروز بنده مخصوصاً براي امر مهمي احضارشان كرده بودم، متأسفانه تا حالا فرصت نشد.»
منادي الحق، تقريباً پنجاه صفحه قبل از آن، وارد شده و گوشهاي نشسته است. در صفحه 124 ميگويد: «در باز شد. آدم شكستة شوريدهاي با لباس فرسوده و كلاه پاره و چشمهاي كنجكاو وارد شد. كلاهش را برداشت، سلام كرد. پيشاني طاس، موهاي جو گندمي ژوليده و چهره افسرده داشت. حاجي آقا: سلام عليكم آقاي منادي الحق! بفرماييد.»
از صفحه 124، منادي الحق نشسته، دارد گوش ميكند تا صفحه 171، كه حاجي آقا ميگويد: «براي امر مهمي احضارش كردهام.» كه بعداً ميفهميم ميخواهد مجاني برايش راجع به دموكراسي شعر بگويد و او بخواند. بعدش او هم به پروپاي حاجي آقا ميپيچد و مثلاً شروع ميكند به بد و بيراه گفتن.
اين مذاكرهاي كه اتفاق ميافتد، خيلي منطقي به نظر نميرسد. اين هم منطقي نيست كه حاجي آقا، از آدمي با آن اعتقادات بخواهد كه بيايد و برايش شعر مجاني بگويد، تا او آن را به اسم خودش چاپ كند. با توجه به اينكه مناديالحق هم يك فرد ناشناس نيست، و شاعر مشهوري است. تا آنجا كه حاجي آقا (در صفحه 170 و 171) ازش تعريف ميكند و به مقام او اذعان دارد؛ كه چنين آدمي است! حداقل قضيه اين است كه حضور آدمهاي ديگري كه آنجا رفت و آمد ميكنند، خيلي غير منطقي نيست؛ ولي اينكه اين آدم را احضار كند و او هم پنجاه صفحه آنجا بنشيند تا چنين درخواستي از او بشود، ظاهراً به خاطر اين است كه يك نفر با نظرات مخالف هم اينجا باشد و در اين حلقه قرار بگيرد تا در نهايت، شروع به داد و بيداد كند.
اصلانپور: يك شخصيت «دوام الوزاره» هم در اينجا (در صفحههاي 48 تا 50) هست؛ كه اسمش هم نشاندهندة حالت طنز است؛ و در صحبتهايش هم ميشود گفت واقعاً به شكل احمقانهاي خودش را مسخره ميكند. طوري حرف ميزند كه انگار دارد خودش را مسخره ميكند و ميخواهد صراحتاً بگويد كه «من دارم دروغ ميگويم»!
سرشار: بعد از آن دو- سه نفري كه اشاره شد، ديگر هيچ شخصيتي در اين داستان ارزش بحث را ندارد. بقيه، ميآيند و ميروند. تنها نكتهاي كه در اين اثر هست، اسامياي است كه هدايت براي افراد انتخاب كرده است. تعدادي اسم مندرآوردي نچسب! مثل كسي كه اصول نوشتن داستان با جنبه رمزي را بلد نيست و مانند نوقلمهاي نوجوان، ميخواهد از اين راه، به نوشتهاش جنبه رمزي بدهد: دوام الوزاره، فلانالدوله، بصير لشكر، منتخبالدربار، سرهنگ بلندپرواز، حجةالشريعه، بنده درگاه، گل و بلبل، ميخچيان، مناديالحق، سلسله جنبان، زامسقهاي، خيزراننژاد، جالينوس الحكما، ذوالفضايل، تاجالمتكلمين، شوكت الواعظين، … اينها اسامي آدمهاي كتاب است.
پرويز: يك نكته ديگر هم راجع به حجةالشريعه بگويم: در واقع، حجهالشريعه را هم آخوندي در نظر گرفته كه بسيار خدمتگزار ثروتمندان و افراد سياستمدار جامعه است.
سرشار: يعني ما اگر بخواهيم درونمايه اصلي داستان و منظور نويسنده را بيان كنيم، بايد بگوييم كه ميخواسته است ارتباط اينها را با هم بيان كند.
پرويز: حجهالشريعه، يك جا در آن آخر كتاب (در صفحه 190) درباره مناديالحق، ميگويد: «در حديث معتبر آمده ك