<فصلي از رمان «آنك آن يتيم نظر كرده»
            جمعه 10 تیر 1384

محمد، از پس‌‌ِ خوابي كوتاه، سر از زمين ماسه‌اي غار‌ِ حرا برگرفت. هوا خنكايي لرزآور داشت. شب، گويي به نيمة خود رسيده بود.
محمد، سر سوي بيرون چرخانيد: به آسمان اندر، هلال‌ِ لاغر ماه، نور كم‌جان‌ِ خويش را بر كوههاي حرا و ت‍َب‍‍ِير و دشت‌ِ گسترده جنوبي افشانده بود. مكه، طبيعت پيرامون آن و سربه‌سر جهان، در خوابي ژرف غرقه بودند. سكوتي سنگين و غريب، هستي را يكسره در خود فرو پيچيده بود. از هيچ سو، هيچ صدا فراز نمي‌شد. گويي آن شب، زمين و زمان نيز با زندگان، به خواب اندر شده بودند: نسيم، از جنبش بازمانده بود، و رودي نيز اگر بود، به يقين، آنك پاي از رفتار كشيده بود.
محمد، پيش‌تر بسيار نيمه شبان را با بيداري سپري ساخته بود. ليك، آن مايه سكوت و آرامش را، هرگز نه شنيده و نه احساس كرده بود: گوش، از شدت بي‌صدايي به درد دچار مي‌آمد. فضا گويي جنسي از ابديت يافته بود. زمان انگار از گذر ايستاده بود؛ و هستي، در لحظه‌اي از بي‌مرگي و زوال‌ناپذيري، معلق مانده بود.
سكون و سكوت چنان بود كه گياهي اگر مي‌رست يا غنچه‌اي اگر بر بوته‌اي مي‌شكفت، به يقين، صداي آن به گوش مي‌آمد.
پس، ناگاه، به آسمان اندر، نوري تند، از جنسي غريب آشكار گشت، و جمله افق‌ِ نگاه محمد را پرساخت. آن‌گاه او، ترسان، در جسم و جان خويش، جنبشي احساس كرد: لرزشي در تن. د‌َو‌ّار سر. د‌َو‌َران. د‌َو‌َران. تا مرز‌ِ سرگيجه. فشار. فشردگي تن و روح. بيرون شدن چيزي از تن: ذر‌ّه ذر‌ّه. درد. درد. درد. دردي بيرون از توان‌ِ مردي به‌نيرو حتي، چونان محمد. درد‌‌ِ واپسين دم‌ِ زندگي: مرگ. بيرون رفتن ك‍ُند و كشندة جان از تن.
پس، لرزش. ورود موجهايي نرم در بدن. شست‌وشوي روح در مايعي لطيف از جنس نور. گويي زايشي دوباره. زندگاني‌اي نو. ديگر شدن‌ِ جنس‌ِ جان. آن‌گاه، احساس سبكي و ز‌ُلالي و شفاف شدن. گسترش گنجايش وجود. فرو افتادن پرده‌ها از برابر ديدگان و گوشها و دل و عقل.
چه اندازه، هستي ديگرگون شده بود! چه مايه زنده، زيبا و ژرف!
آن تودة نور، ناگاه در هم پيچيدن و از هم گشودن گرفت. پس، از ميانة آن، موجودي بس باشكوه پديدار شد. آشنا مي‌نمود: گويي همان بود كه پيش‌تر به چندين بار، در رؤيا و بيداري بر محمد آشكار گشته بود. ليك، اينك بس آشكارتر و روشن‌تر مي‌نمود. نيز، در بزرگي چندان، كه ديدگان محمد، با او پر شد. به سيما و هيأت، چونان مردي به غايت خوب‌رو؛ با ج‍ُب‍ّ‍َه‌اي از ديباي سبز بر تن؛ فرو پيچيده در هاله‌اي از نوري آسماني.
محمد به هر گوشة آسمان كه نگريست، او را ديد.
پس، صدايي به لطافت باران و خوشنوايي‌ِ آواي جويباران، از او برخاست:
ـ اي محمد...د!
محمد، با لرزه‌اي آشكار در صدا، پاسخ گفت: ب..له؟
ـ‌ بخ‍...وان!
ـ‌ من...؟! چ‍ ... چه بخوانم؟!
ـ‌ نام‌ِ خدايت را!
ـ چ‍ .... چگونه بخوانم؟
ـ‌ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد.
محمد، همنوا با‌ آن موجود آسماني، خواندن آغازيد:
ـ‌ .... آدمي را از لخته‌اي خون آفريد.
بخوان؛ و پروردگار تو، ارجمندترين است.
همو كه به وسيلة قلم آموزش داد.

و آدمي را، آنچه كه نمي‌دانست، آموخت...
خواندن پايان گرفته بود. صداي آسماني، فرو خ‍ُفت. آن‌گاه، ديگر بار، گويندة آن به هيئت نخستين درآمد؛ و آن تودة نور آسماني، به يكباره كمرنگ، و سپس ناپديد گشت.
احساس خستگي‌اي ژرف، محمد را دربرگرفته بود. خويش را سخت كوفته مي‌يافت. گويي تن او را با جمله استخوانهايش، در هاوني كوفته بودند. گرمايي تند در پيكر و سر خويش مي‌يافت. انگار كه در درونش كوره‌اي افروخته بودند. با اين رو اما، شانه‌‌هايش، در لرزشي تند، از هيجان بود.
ب‍ُهتناك، خواست تا از جاي برخيزد. ليك، در زانوانش نايي نمانده بود. پس، پاها در زير سنگيني تن، دو تا شدند؛ و او، بر زمين پهن شد. در همان حال، پيشاني بر زمين نهاد، و صدايش به گريه، فراز شد...

محمد دست‌ِ راست را تكيه‌گاه خويش ساخت و تن‌‍ْ از زمين ماسه‌اي كف‌ِ غار بر كند. در پي‌ِ آن دقيقه‌هاي بس دشوار كه بر او گذشته بود، اينك، بيش و كم احساس تواني در زانوان مي‌كرد. نه‌چندان بسيار. در آن مايه كه بتواند بر پاي ايستد و تن‌ِ ل‍َخت و سنگين‌شده را‌ ـ هر چند دشوار و ك‍ُند ‌ـ سوي‌ِ شهر و سراي‌ِ خويش كشان‍َد.
بر پاي ايستاد. ردا و عبا را بر شانه‌ها و تن ميزان ساخت، و از ح‍ِرا پاي به در نهاد.
شب همان شب‌ِ ساعت‌ِ پيشين بود و آسمان و ستارگان و هلال‌ِ باريك ماه همان و كوه حرا و دشت‌ِ گستردة جنوبي‌ِ پيش پاي آن و مكه نيز همان. ليك گويي در پس پشت‌ِ آن آرامش و سكوت ظاهري، ج‍ُنبش و ولوله‌اي آغاز گشته بود. در پس‌ِ پرده‌انگار ماجراها در جريان بود.
قلب‌ِ هستي، از پس‌ِ آن ايستادن پيشين، ديگر بار، تپش از سر گرفته بود. جهان كهن‌سال خسته، جان گرفته، و جوان شده بود. در پي آن سكون و مرگ‌ گذرا، زندگي در رگان زمين جاري گشته بود. طبيعت، رها شده از آن سكون‌ِ مرگ‌وار‌ِ چندي پيش، اينك در كار‌ِ از سرگيري زندگاني‌اي دوباره بود.
تنفسي ژرف، از ب‍ُن‌ِ وجود؛ چونان كسان‌ِ سر بر داشته از مرگي ناگهاني و ناتمام. بازگشت به زندگاني‌اي دوباره. مرگي؛ و زايشي ديگر، از دل‌ِ آن. به در آمدن از پوستة پير و كهنة پيشين، و آغاز زيستي نو.
به آسمان اندر، گويي آمد و شدهايي آغاز گشته بود. فضا انگار انباشتة زمزمه‌اي شورانگيز بود. كوه و دشت و سنگ و خاربوته و خاك، به نجوايي مرموز در گوش جان‌ِ يكديگر بودند.
ـ‌ درود بر تو، اي برگزيدة خدا!
محمد به اين‌سو و آن‌سو سر چرخانيد. جز طبيعت آشناي بي‌جان پيرامون اما، هيچ نديد: همان كوه حرا بود و تخته‌سنگهاي برهنه سياه و خشن آن. نيز، در جنوب آن، سلسله كوههاي كم‌بلنداي گرد تا گرد‌ِ مكه. پس، امتداد آن كوهها، كه از سويي، رو به جانب يثرب داشت؛ با در‌ّه‌ها و ساده دشتهاي‌ِ خشك حاشية آنها. ديگر، از شمال، پ‍َسلة همان كوهها بود، تا بندر‌ِ جد‌ّه در كنار‌ِة درياي سرخ؛ و ديگر تا دشت‌ِ عرفات و سرزمين م‍ِني و شهر‌ِ طايف.
سربه‌سر، طبيعت بود؛ غنوده در آغوش تيرة شب. ژرف، خاموش و اسرارآميز؛ بي‌هيچ موجود‌ِ سخنگو در آن.
محمد، تن كوفته در زير فشاري بيرون از طاقت، سنگين و س‍ُست، از مسير سنگلاخ كوه، راه دامنه و دشت را در پيش گرفت. گامهايش آهسته و درنگ‌آميز بود. نيز، هر‌چند گاه، زانوان كم‌رمق، به زير بار تن، تا مي‌شدند. پس، تا آن كلامهاي شگفت كه شنيده بود در خاطرش نشنيد، با آهنگ صداي هر گام، بازشان مي‌گفت:
ـ‌ بخوان به نام پروردگارت
كه... بيافريد
آدمي را...
از لخته‌اي خون بيافريد
بخوان...
و پروردگار تو
ارجمندترين است...
بدين‌سان، دلش مي‌آراميد. ليك در جسم و روان‌‌ـ‌ هر دو احساس كوفتگي مي‌كرد. جان و تن‌ِ او آزموده و م‍ُهي‍ّاي اين ارتباط و دريافت دشوار و مرموز نبود. نه او، كه هيچ‌كس، تاب پذيرش اين دگرگوني‌ِ غريب را در جسم و روان خويش نداشت. فشار چندان زياد بود كه در آن لحظه‌ها گمان برد كه جان از تنش به در رفت. پس، روحش سوي‌ِ افقي بس برتر برده شد و بزرگي و گنجايشي چند چندان يافت؛ تا به آن‌گاه كه او آن جهان روحاني‌ِ ناب را، با جمله وجود لمس كرد و پيام آن را، دريافت.
اينك، او، ته‌ماندة آن حالت دشوار ودردآلود را در تن خويش مي‌يافت. با آنكه هواي نيمه‌شبان پاييزي خ‍ُنكايي لطيف داشت، حال محمد چونان تب‌زدگان بود: تنش، سربه‌سر، اسير چنبرة گرما و التهابي آزارنده بود. جويي باريك از عرق، از پيشاني‌ِ متناسب‌ِ روشنش سرازير گشته، از ميان دو ابروي كماني گذشته و راه سوي‌ِ بيني كشيده‌اش برده بود. ليك، اين، در برابر آن هول و اضطراب كه هنوز از قلبش رخت بر نبسته بود، هيچ بود؛ همان بيم و آشفتگي‌ِ متراكم روان، كه آن گرية ناگهاني‌ِ پر صدا اگر از فشارش نكاسته بود، بسا كه قلب محمد را، از تپش ايستانيده بود.
تقدير آيا براي او چه بازي تازه در آستين داشت...؟
دلشوره‌اي بس بزرگ، روانش را به خلجان درآورده بود.
او آيا اين توان را داشت كه از اين آزمايش دشوار، سرفراز به در‌آيد؟! به خود انديشيد و انتظار دراز‌ِ دردناك‌ِ ساليان‌ِ خويش.
اينك كه گويا آن انتظار در كار‌ِ پايان گرفتن بود، او آيا تاب رويارويي با آن حقيقت‌ِ ناب جاوداني را كه آن مايه در اشتياق يافتنش سوخته بود، داشت؟... از چه رو اينك با جمله وجود خويش شاد نبود و شادماني نمي‌كرد؟! اين مايه تشويش و بيم، از چه رو در خاطر و دلش لانه گزيده بود؟!
به كمركش كوه اندر، ناگاه دگرگوني‌اي مرموز در فضاي پيرامون خويش احساس كرد. پس، در افق روبه‌رو‌ ـ آنجا كه آسمان در پيوند پيوستة خويش با زمين يكي مي‌شد‌ ـ نوري شگرف و اثيري ديد كه سربه‌سر، فضا را پوشيده بود.
چون نيك نگريست، در ميان آن هالة نور، همان موجود آسماني پيشين را ديد، كه حضورش، جملة افق‌ِ نگاه‌ِ او را پر ساخته بود.
در بيداري بود اين، آيا؟
شتابان سر به جانب راست چرخانيد. شگفتا...! آنجا نيز او بود؛ با همان سيما و هيئت مردانه؛ آن زيبايي شگفت، و آن شكوه فرازميني. گويي با هزاران بال ايستاده بود. گامها گشاده از هم. انگار هر پاي را در كراني از آسمان استوار ساخته بود: اين يك در خاور و آن ديگر در باختر.
ديگر سو و آن ديگر سو... باز او بود. به همان‌گونه و با همان صورت!
بيم و خلجاني تازه بر جان محمد افتاد.
پروردگارا... او كيست؟! از جان‌ِ محمد، چه مي‌خواهد...؟!
ناگاه همان صداي آسماني روحبخش در فضا پيچيد و در گوش‌ِ جان‌ِ محمد نشست:
ـ‌‌ اي محم‍ّد... تو پيامبر خدايي، و من، فرشتة او، ج‍ِبريلم.
«چه...؟!»
ـ‌ اي محمد... تو پيامبر خدايي، و من، فرشته او، جبريلم.
پروردگارا... چه مي‌شنيد او؟! درست آيا شنيده بود؟!
ـ‌ اي محمد... تو پيامبر خدايي، و من، فرشتة او، جبريلم!
نه... اين نه رؤيا بود! اين از هر بيداري آشكارتر و حقيقي‌تر بود!
پس، از پس‌ِ آن سده‌ها سكوت، خواست‌ِ آفريدگار جهان بر آن قرار گرفته بود تا بار ديگر با بندگان خويش سخن گويد! نيز، از ميان جمله آفريدگان‌ِ بيرون از شمار خويش، او را شايستة اين هم‌سخني و ميانجي‌ِ رسانيدن‌ِ پيام خود به مردم دانسته بود!
آه‌... كه اين بس فراتر از انتظار و گنجايش روح او‌ ـ دست‌ِ كم در آن ساعت‌ ـ‌ بود.
محمد، هر چند پيوسته انديشة مردم و گمراهي و تيره بختي‌ِ ايشان را داشت، ليك به راه‌يابي و رستگاري خويش خرسند بود. اينك آيا از پس‌ِ برداشتن اين بار سنگين برمي‌توانست آمد؟!
اين، نه كاري خرد و ناچيز بود! ب‍َل، بار‌ِ وظيفة كمرشكن‌ِ راهنمايي جمله آدميان بود، تا آن روز كه انساني بر زمين مي‌زيست. اين، نه خطر زندگاني يك تن و چند تن بود؛ اين زمام سرنوشت جمله انسانها و هدايت ايشان بود. كاري كه جز با چشم‌پوشي از خود و فدا شدن در راه ديگران، شدني نبود. كوچي از خويش، سوي خدا؛ و از او، سوي آفريدگانش. نه.. اين، نه كاري ساده بود...!
شادماني و اندوه. اميد و بيم. يقين و هم ترديد. محمد با اين آميزة تلخ و شيرين؛ اين دوگانة آرامش‌ِ فرا چنگ آمده از پس ساليان دراز و دلشورة ژرف‌ِ نو روي كرده، چه مي‌بايست مي‌كرد...؟!
موجود شكوهمند آسماني رفته بود، و پيامبر نوانگيخته، با دريايي از احساسهاي گونه‌گون، بر جاي مانده بود.
پيامبر، تب‌زده، با لرزشي پياپي از هيجان در شانه‌ها، سر فرو افتاده و بي‌رمق، پاي بر دشت‌ِ دامنة حرا نهاد.
اينك حالتش چ‍ُنان بود كه آن سكوت و سكون و خلوتي‌ِ بي‌خدشة طبيعت را كه پيش‌تر آن مايه دوست مي‌داشت، تاب نمي‌آورد. آرزومند سراي امن خويش بود و كنار آسودة همسرش، خديجه. گويي تنهايي، تاب تحمل‌ِ آن مايه شور و هيجان و اضطراب‌ِ يكباره را نداشت. زودتر بايستي همرازي همدل مي‌يافت و بخشي از اين بار‌ِ پشت‌شكن را بر دوش وي آوار مي‌ساخت.
كاش اين دو فرسنگ راه‌ِ حرا تا محلة ا‌َبطح چندي كوتاه‌تر بود! يا كاش يك تن از اهل سرايش بود، تا با وي، اين راه‌ِ دراز‌ِ پايان‌ناپذير را، كوتاه مي‌ساخت!
«آن شب، زينب و ر‌ُقي‍ّه را در كنار خويش خوابانيده بودم. علي نيز به اتاقي ديگر اندر، خفته بود. بر آن گمان بودم كه اباالقاسم در غار حرا مانده بود.
پس، روشنايي پيه سوز را كشتم و خود نيز خفتم. ليك، ساعتي بيش نگذشته، ناگاه، بي‌هيچ سبب، از خواب جستم.
به خواب اندر چيزي ديده يا نديده بودم، ندانستم. حسي مبهم اما، از ژرفاي وجودم، بر دلم چنين مي‌افكند كه شويم، از جايي دوردست، به ياري، مرا مي‌خوان‍َد. دلم سخت مشغول‌ِ او شد.
نخست چنين انديشيدم كه اين از و‌َهم شب و تاريكي و خوابزدگي است. ليك، چون آن آشوب‌ِ دل دوام يافت، دانستم كه اباالقاسم، در هر جا كه بوده، در دل‌‍ْ مرا مي‌خواند.
نخست بر آن شدم تا جامة بيرون بر تن كنم و روانة حرا شوم. ليك، ديدم كه روا نيست در آن ساعت از نيمه‌شب، كودكان خويش را رها سازم و ي‍ِك‍ّه بيرون روم. پس، زيد را، كه ديگر جواني بود، صدا زدم، و در جست‌وجوي پدر خوانده‌اش روانه ساختم. او اما، اباالقاسم نايافته، بازگشت.
چون چنين ديدم، شورش‌ِ دلم فزوني گرفت. از اين رو، بر آن شدم تا خود در پي‌ِ او رهسپار شوم؛ كه در كوفتند. نرم. آن‌سان كه عادت اباالقاسم به ديرگاهان‌ِ شب و ناوقتها بود.
دانستم كه اوست.
چون در بر وي گشودم، در پرتو نور شمع ديدمش: نه بر آن حال بود كه رفته بود: رنگ‌ِ پيوسته گلگون‌ِ رخساره‌اش سخت پريده بود و چشمان درشت سياه و نافذش حالتي تب‌زده داشت. چندان رمق از كف داده بود كه گاه‌ِ ورود به سراي، دست بر در و ديوار مي‌نهاد و گامهاي كوچك و آهسته برمي‌داشت. بااين رو، بويي خوش‌ ـ‌ خوش‌تر از بوي جمله آن عطرها كه به كار مي‌برد ـ با وي بود. چندان خوش، كه من از آن پيش‌تر، آن‌گونه بو نشنيده بودم. هم، سيماي پيوسته تابناكش، اينك تابشي دو چندان يافته بود.
ترسان سويش رفتم ودست در زير بغل او بردم و كمرش را گرفتم. او نيز دست گرد شانه‌هايم افكند و بر من تكيه كرد. تنش گويا در آتش تب مي‌گداخت! با آن حال به جانب‌ِ ميهمانسرا، كه نخستين اتاق در حياط بود، روانه شديم. اينك او هر چند تكيه بر من داشت، ليك باز بر زمين پا مي‌كشيد.
به اتاق اندر، چون بر تخت آوار شد بر كنارش نشستم و دستان داغ او را در دو دست گرفتم و پرسيدم: مرا باز گوي، اي پسر عمو؛ كه بر تو چه رفته است؟!
با صدايي كه گويي از ب‍ُن چاه برمي‌آمد، به شرح، ماجرا را باز گفت.
با شنيدن آن سخنان، انگار جهان، يكسر، از آن‌ِ من شد. چندان كه، شرم اگر بازم نمي‌داشت و هم نيمة شب نبود، پيوسته و بلند ك‍ِل مي‌زدم و شهر را از هياهوي شادمانة خويش مي‌انباشتم.
رو سوي اباالقاسم، گفتم: در خاطرت هست اي پسر عمو، كه پيش‌تر، چون جبريل به چند بار بر تو آشكار شد و تو راز با من گفتي، روزي گفتمت كه او نه شيطان، بل فرشته است؟
شويم، بي‌رمق، سرجنبانيد.
گفتم: اي اباالقاسم؛ تو پيوسته مردي باوفا و درست‌كردار و راست‌گفتار و دادر‌ِس ستمديدگان و پشتيبان حق و داد بوده‌اي. قلب مهربان و خوي پسنديدة تو و ميهمان‌نوازي و كوشش بسيارت در استوارسازي پيوند با خويشان، به نزد دوست و دشمن زبانزد است. پس، چه جاي شگفتي، كه پروردگار جهانيان تو را به پيامبري خويش، برگزيده باشد!
راستي را كه جز اين نبود، و بل از اينها بيش نيز بود. اباالقاسم، به روزگار جواني، دلبستة هيچ‌يك از آن زشتكاريها كه در نزد جمله جوانان عرب رواج داشت، نبود. به ميان‌سالي نيز هيچ‌كس لغزش و گناه از وي نديده بود. در لحظه‌لحظة زندگاني او، بيرون از پاكي و راستي و نيكخواهي، هيچ نبود. هم از اين رو بود كه مردمان، آن‌سان، خواهان و دلبستة او بودند.»
خديجه دست بر پيشاني شوي نهاد: كورة آتش. ليك، گويي آن دغدغة پيشين در نگاه او، اندكي كاستي گرفته بود.
«آرام؛ اي پسر عمو! شادمان و استوار باش! سوگند به آنكه جان خديجه در دست اوست، كه اين، پاداش آن مايه رنجها و پرهيزگاريهاي توست! پيامبري‌ِ خداي، بر تو خجسته باد، اي امينِ جمله مردمان شهر!»
خديجه، چونان مادري، به مهر، دست شوي را گرفت و او را از تخت برخيزانيد.
ـ ت‍َبت تند است، اي اباالقاسم. با من به حياط آي، تا چندي آب بر سر و روي تو ريزم. باشد تا اين التهاب فرو نشيند.
پبامبر عقال و چپيه را از سر برگرفت و ردا و عبا را از تن بيرون كرد. پس، جملة آنها را بر تخت نهاد و همراه‌ِ خديجه، روان شد.
چون به انتهاي حياط‌ِ پيچيده در تاريكي رسيدند، پيامبر بر تخته سنگي چهارگوش، چمباتمه، نشست.
خديجه درپوش‌ِ چوبين را از دهانة نخستين خ‍ُمره كه بر كنارة‌ديوار بود برگرفت و د‌َلوچة چرمين را كه آويختة ديوار بود برداشت. پس، با آن از خمره آب گرفت و ب‍َر سر و روي‌ِ شوي ريخت.
«چون آب بر اباالقاسم ريختم و به ميهمانسرا بازگشتيم، او، رنجور بر تخت دراز كشيد و من در كنارش نشستم. چندي بيش نگذشته بود كه گفت: اي خديجه، من در خويش سرما مي‌يابم. روي‌اندازي بر من افكن.
بالشي چرمين در زير سرش نهادم و عبا بر او كشيدم. لرز اما، رهايش نمي‌ساخت.
آن‌گاه لحافي آوردم و بر وي افكندم. ليك، لرزش تنش هنوز چندان بود كه لحاف را به جنبش درمي‌آورد.
اين‌بار گليمي بر لحاف كشيدم. تا نرم نرم، آرام گرفت. باز ام‍ّا، گهگاه موجلرزه‌اي گذرا بر تن او مي‌‌افتاد. چندان تند، كه جنبش تنش، از وراي گليم، آشكار مي‌گشت.
چون چندي گذشت و نفسهاي او آرام و كشيده شد، دانستم كه به خواب اندر شده است. پس، ردا بر تن كشيدم و مقنعه بر سر كردم، و راهي‌ِ سراي‌ِ عموزادة خويش، و‌َ‌ر‌َقه، شدم.‌

  كليه حقوق براي Sarshar.org محفوظ است. ©