سميرا اصلانپور: «مرغ روح»، يكي از نوشتههاي مجموعه «ولنگاري» صادق هدايت است.
اين داستان ماجراي شاعري امروزي است كه شاعران كلاسيك با او مخالفت ميكنند و كارهايش را بيارزش ميدانند. تا اينكه روزي مريض ميشود و در رختخواب ميافتد. در آن حال، كنار رختخوابش كليات سعدي و غزلهاي حافظ را پيدا ميكند. آنها را ميخواند و شيفتة حافظ و سعدي ميشود. بهطوري كه با علاقة تمام شروع ميكند به نوشتن زندگينامه حافظ. وقتي كارش آماده ميشود، هيچكس حاضر نميشود آن را چاپ كند. اين مسئله باعث ميشود كه شاعر دچار افسردگي بشود.
دوستان او، از اين قضيه فقط سوءاستفاده ميكنند. نتيجه پژوهشهاي او را ميگيرند، اين طرف و آن طرف چاپ ميكنند و به نان و نوايي ميرسند. او هم پس از مدتي، در نتيجه افسردگي و ناراحتياش، به عبادت پناه ميبرد. سالها عبادت ميكند، تا اينكه خداوند فرشتهاي را ميفرستد تا از او بپرسد كه چه ميخواهد. او هم ميگويد كه ميخواهم اين كتاب چاپ بشود. فرشته ميگويد كه خداوند چاپخانه ندارد، و نميتواند.
شاعر ميگويد:«پس يك پولي به من بده، اينجا چاپش كنم.»
فرشته ميگويد: «بروم بپرسم.»
بعد از مدتي ميآيد و ميگويد: «كليد خزانهداري ما گم شده. ولي خب، خدا يك تخت مرصعي به تو داده. اگر ميخواهي، من يواشكي بروم يك پايهاش را بياورم بدهم به تو. تو جواهراتش را بفروش و كتابت را چاپ كن.»
شاعر، در حال رضايت دادن است كه زنش ميآيد و ميگويد: «نه، نميشود. مگر ميشود ما برويم در آن دنيا روي تخت سهپايه بنشينيم؟»
شاعر كه ميبيند وضع اينطوري است، ميگويد: «پس من آرزو ميكنم كه عمر درازي داشته باشم.»
به هر حال، قرنها ميگذرد؛ دنيا عوض ميشود، و تمدنهاي مختلف ميآيند و ميروند. تا اينكه بالاخره شاعر دوباره در جمع انسانها حاضر ميشود. مردم راز اين عمر طولاني را از او ميپرسند. او ميگويد: «من زندگينامه حافظ را با دست خودم نوشتم، خدا اين همه عمر به من داد. حالا شما چاپش كنيد، تا عمر بيشتري بگيريد.»
مردم هم ميروند تا كتاب را چاپ كنند. بلافاصله، فرشته ميآيد و ميگويد: «آمدم جان تو را بگيرم. چون كه همه شروع كردهاند به نوشتن زندگينامه حافظ، تا عمرشان طولاني شود. خود من هم يك نسخه نوشتهام.»
بهاصطلاح، مرغ روح اين شاعر را ميگيرد، داخل قفس ميكند و ميگذارد در دالان؛ و سگ چهارچشمي را به مراقبت از آن ميگمارد. مرغ هم شروع ميكند از اشعار حافظ خواندن.»
اصلانپور سپس به اظهار نظر در مورد اين نوشته پرداخت و گفت: «من واقعاً نميتوانم بگويم كه اين، داستان است؛ مگر اينكه با اغماض به آن داستان بگوييم. خاصه با اين پرداختي كه هدايت از آن كرده.
يك مقدمه خيلي طولاني دارد با نثري كاملاً غير داستاني. يعني به كار بردن انواع و اقسام تركيبات، جملات و كلماتي كه اصلاً داستاني نيستند. به قول خودش، شايد خواسته طنزي بنويسد، و هرچه استعداد و معلومات داشته، براي نوشتن اين طنز به كار برده است. اما يك كار خيلي لوس از آب درآمده. شوخي و لطيفههايي كه نويسنده از كار درآورده، نه طوري است كه آدم را بخنداند، و نه چيزي پياش نهفته است كه آدم بخواهد معنايي از آن استنباط كند. شرح و توضيح مقدمه دربارة اينكه اين شاعر چطوري بوده؟ ديگران چطوري بودهاند؟ نظرشان نسبت به شاعر چه بوده؟
داستان تازه از آنجا شروع ميشود كه شاعر ميخواهد كتابش را چاپ كند و چاپ نميشود و سالها ميگذرد. در اين نوشته، نويسنده شيوه علميـ تخيلينويسي را در پيش گرفته است: ماشينها غذايشان را آماده ميكنند. صبح كه بلند ميشوند، همة كارهايشان را ماشينها انجام ميدهند. آدمها با خوبي و خوشي با هم زندگي ميكنند. فقط عمرشان كوتاه است.
نويسنده وارد جزئياتي ميشود كه هيچ ربطي به داستان ندارد و فاقد هرگونه جذابيتي است.
وقتي كه به انتهاي داستان ميرسد، آوردن سگ چهارچشم و مرغ روح، كاملاً بيمنطق به نظر ميرسد. چون حتي به صورت استعارهاي هم از آنها استفاده نميكند. مثلاً سگ چهارچشم نماد چه چيز است؟ مرغ روح چرا اين شكلي است؟ چرا اصلاً «مرغ» است؟ چرا چيز ديگري نيست؟
هيچ منطقي پشت سر اينها نيست. عوامل و عناصر داستان از هم گسسته است.
دكتر محسن پرويز: خانم اصلانپور در خلاصهاي كه تعريف كرد، برايش ساختار داستاني درست كرد. واِلّا داستان، به اين شكلي كه تعريف كرد، نبود. نهايتاً يك متن طنزآلود است، و هدايت از عناصر طنز هم درست استفاده نكرده. كاملاً هويدا و مستقيم، خيلي چيزها را با صراحت توصيف كرده. واقعاً سخت است كه اسمش را داستان بگذاريم.
حسين فتاحي: فكر ميكنم ميدانسته كه اينها داستان نيست. احتمالاً طرحهاي اوليهاي بوده. حالا چطور شده كه بدون دستكاري، بدون كار بعدي، اينها را چاپ كرده، معلوم نيست. اين را يك اتود ميدانم كه پرداخت نشده است. مثل وقتي كه نكتهاي طنز به ذهن آدم ميرسد و يادداشت ميكند تا بعداً آن را مطالعه كند و رويش كار كند، تا بشود داستان. نه طرح درستي دارد و نه نثر خوبي.
اصلانپور: هدايت روي همة نوشتهها اسم گذاشته: «قضية مرغ روح»، «قضيه زير بته»... به جز آن «فرهنگ فرهنگستان»، همه آنها اسمهايشان اينطوري است. آنوقت اسم مجموعه را گذاشته «ولنگاري». من فكر ميكنم از انتخاب اين اسم، مقصودي داشته؛ و اين ولنگاري، به سبك خودش از نوشتن برميگردد.
فتاحي: عليايحال، به گمان من كه نميشود مجموعه داستان حسابش كرد. اگر بخواهيم چنين نوشتهاي را داستان حساب كنيم، حداقل بايد طرحش منسجم و درست و حسابي باشد.
اصلانپور: پايانش هم منطقي نيست. آنجا كه فرشته ميآيد روح شاعر را ميگيرد؛ در حالي كه قبلاً به او قول داده كه عمر طولاني داشته باشد! لااقل خطايي بايد از او سر زده باشد. اما بدون هيچ دليلي فقط ميگويد چون همه مردم دارند حافظ مينويسند تو بايد بميري. اينكه دليل نميشود! به خاطر عبادتهايش خداوند به او عمر طولاني داده، نه به خاطر نوشتن زندگينامه حافظ!
آنجا هم كه ميگويد مثلاً مرغ روحش را ميگذارد در قفس، باز توجيه درست و حسابي ندارد.
پرويز: يك قطعه است كه حالت طنزآلود دارد. نظرات نويسنده راجع به بخشهايي از ماجرا، خيلي صريح مطرح شده. توصيفات، داستاني نيست؛ و ساختار داستاني خاصي هم ندارد. بنابراين، بهتر است راجع به درونمايهاش و اينكه نويسنده چه ميخواسته بگويد، صحبت كنيم.
اصلانپور: همان نگاه تحقيرآميزي كه هدايت نسبت به تقريباً همه چيز دارد، اينجا مثلاً نسبت به اشعار كلاسيك دارد؛ و آنها را هم به نوعي تحقير ميكند. مثلاً مرغ روح آن متخصص حافظ، شپشك گرفته است.
پرويز: احتمالاً فرد خاصي مد نظر هدايت بوده كه در زمان او فوت كرده است و مردم و ادبا به او توجه خاصي نميكردهاند. بله؛ فرد خاصي مد نظرش بوده، و خواسته مثلاً با ديد طنز، همان نگاه منفي مخصوص خودش را نسبت به جامعه ادبي ايران نشان بدهد. ميخواسته كساني را كه از ذوق و سليقه ديگران سوءاستفاده ميكنند و آنها را نردبان ترقي خودشان قرار ميدهند، معرفي كند.
ميانة داستان هم، همان مسخرهبازيهاي هميشگي خاص هدايت را دارد: بدبيني به خدا و مذهب و پيغمبر و... فرشته ميگويد كه كليد درب خزانهداري گم شده؛ و از اين حرفها. و مسخره كردن بهشت و وعده توخالياي كه در مورد رفتن به بهشت به شاعر داده شده؛ حال آنكه درنهايت، به دوزخ ميرود. عمدتاً مسائل اينطوري، در ولنگاري هست.
سرشار: نهايتاً ميتوان گفت: «مرغ روح» يك قطعه طنزآميز و فاقد ساختار داستاني است. بيشترش هم انتقاد راجع به اوضاع جامعه ادبي زمان خود هدايت است؛ با همان چاشني تمسخر مذهب، كه عمدتاً هم غرض از آن، اسلام است.
اصلانپور: قضيه بعدي «قضيه زير بته» است. ماجراي حضرت آدم(ع) ـ البته به روايت هدايت ـ است كه صاحب اولاد ميشود، و چون همهشان اهل عيش و عشرت و خوشگذرانياند، از شلوغي دور و برش خسته ميشود. حضرت آدم دوتا پسرهايش را ميآورد يكي طرف راست و يكي طرف چپ؛ و ميگويد: با ايل و تبارتان برويد دور دنيا. همينطور برويد، تا از دو طرف دنيا برسيد درست به آن نقطه مخالفي كه من اينجا ايستادهام.
يك عده از سمت راست ميروند يك عده از سمت چپ. آنها دنيا را دور ميزنند، و قرنها ميگذرد. هر دو طرف، يك مورخ دارند كه تاريخشان را مينويسد. اسنادي هم دارند كه شجرهنامه، و بهاصطلاح، سابقة تاريخي آنها را ثبت ميكند.
قومي كه به سمت چپ رفته، يكمرتبه اسنادشان به رودخانه ميريزد و همة آنها از بين ميرود. بعد از چند وقت، دو طايفه به هم ميرسند. قوم سمت راست، تفاخر ميكند كه «ما خيلي از شما بهتريم. اصلاً معلوم نيست شما كه هستيد و از كجا آمدهايد؟ شما بيبته و بيريشهايد.» آنها هم مهلتي ميخواهند تا بروند مدارك خودشان را بياورند. اما به جاي مدارك، يك مقدار خار و خاشاك جمع ميكنند و ميروند زيرش قايم ميشوند.
در آن روز كه قرار بوده همه كنار هم جمع شوند، مورخ گروهي كه به سمت چپ رفتهاند، ميرود بالا و مثل يك روشنفكر (با اينكه اتهام متوجه او بوده؛ چون اسناد و مدارك را او در رودخانه انداخته است) ميگويد: «مداركي كه شما داريد، ارزاني خودتان. ما آدمهايي هستيم كه ميخواهيم چند صباحي در اين دنيا زندگي كنيم، و اصلاً اين چيزها برايمان اهميت ندارد.» و يك سخنراني روشنفكرانه ميكند. مردم آن قوم هم، از زير بتهها بيرون ميآيند و ميگويند:«اگر بخواهيد ما را اذيت كنيد، با شمشير به شما حمله ميكنيم.» بعد گروه مقابل فراري ميشوند، و قوم سمت چپي، همانجا ساكن ميشوند و زندگي ميكنند. ولي مورخشان را ميگيرند و شمعآجين ميكنند. بعد هم با بنزين هواپيما، او را ميسوزانند.
اين داستان هم، ساختاري مثل داستان قبل دارد: قاطي كردن گذشته و حال. انسانهاي نيمهوحشي، كه صحبت از بنزين و هواپيما و اديسون ميكنند.
نويسنده مطالبي را كنار هم قرار ميدهد كه هيچ ربط تاريخي و زماني به هم ندارند. شايد هدايت ميخواسته به اين صورت ايجاد طنز كند؛ و اين نشان ميدهد كه آشنايي درستي با طنز ندارد.
پرويز:ظاهراً هدايت خواسته در نوشتن مطالب طنزآميز، طبعآزمايي كند، و هدفش نوشتن يك داستان صرف نبوده است. البته، با توجه به نگاه منفياي كه دارد، حاصل كارش، طنزي از آب درنيامده است. حتي رگههاي ضعيفي از طنز هم در آن نيست. بهعلاوه، خواننده متوجه نميشود كه آخر ماجرا چه شد. مثلاً قبيله دست راست چه كساني بودند؟ قبيله دست چپ چه كساني بودند؟ هدايت از اين نوشته چه هدفي داشته؟
اصلانپور: شايد شرق و غرب را در نظر داشته. مثلاً شرقيها تاريخ ندارند ولي غربيها تاريخ دارند، و به تاريخشان هم ميبالند. آنهايي كه تاريخ ندارند، در همانجا ميمانند و مورخ خودشان را ميكشند. غربيها فرار ميكنند، ميروند جاي ديگري زندگي ميكنند.
سرشار: آنچه كه از اين اثر برميآيد، اين است كه ظاهراً اين نوشته متعلق به دوراني است كه هدايت از آن شيفتگي نسبت به ايران باستان منصرف شده بوده است. چون هدايت يك دوره بهشدت ايران باستان را ستايش ميكرد؛ صرفاً براي اينكه اسلام را بكوبد. درعوض، زرتشتيگري را تقديس ميكرد. اما به مرور، اعتقادش را به هر ديني از دست داد و هر آرمان ديني را به تمسخر گرفت. درواقع او و برخي از روشنفكراني كه در دورة رضاخان به باستانگرايي تفاخر ميكردند، بعدها بهنوعي، اعتقادات گذشته خودشان را هم هجو ميكردند.
حسين فتاحي: اين شرق و غربي كه خانم اصلانپور ميگويند، نميدانم روي چه حسابي است. نميشود گفت كمونيسم و سرمايهداري هم بوده. چون نشانهاي از اين دو، در داستان نيست. راوي ميگويد: هر دو گروه مورخ داشتند. هر دو، تاريخشان را مينوشتند. يك گروهشان حين عبور از جايي، نوشتهها از دستشان توي رودخانه ميافتد. يعني ديگر تاريخي برايشان نميماند. به آن معني، نمادپردازي آنطوري ندارد. در آخر هم، دومرتبه، دو گروه به هم ميرسند.
شهريار زرشناس: يكي ديگر از نوشتههاي اين مجموعه، كه خيلي صريحتر است، «قضية نمك تركي» است. صادق هدايت حتي زمان مرگش هم هيچوقت غرب را تحقير نكرد. تا روز آخر، يك نوع شيفتگي و احترام خاص نسبت به غربيها داشت و تغييري در آن به وجود نيامد. در مورد باستانگرايي ايراني، چرا! بعدها اصلاً زد زيرش. زرتشتيگري را هم نقد كرد، اسلام را هم نقد كرد، ايران باستان را هم نقد كرد. يعني در اين قسمت، به پوچي مطلق رسيد. نميشود گفت در اين داستان، غربيها را تجليل ميكند و شرقيها را هجو ميكند، يا بالعكس. در تفاسيري هم كه در مورد آثارش نوشته بودند، نديدم چيز خاصي راجع به اين موضوع بگويند.
اصلانپور: داستان «فرهنگ فرهنگستان» با ساير نوشتههاي اين مجموعه متفاوت است. تفاوتش اين است كه آن شبهطرحي كه «فرهنگ فرهنگستان» دارد، اينها ندارند.
سرشار: همان هم بيشتر، مقالهاي انتقادي است، با لحن مثلاً طنزآميز.
فتاحي: بعضي از واژههايي را كه هدايت در اين نوشته مسخره كرده، امروز خيلي مصطلح است.
سرشار: اين مقاله هدايت خستهكننده است و سواد زبانشناسي هم پشت آن نيست.
دربارة همين فرهنگستان و متوليانش، بايد بگويم كه بعضي، دليل اصلي خودكشي هدايت را اين ميدانند كه توسط رژيم و مردم زمان خودش تحويل گرفته نشده است. يكي از نزديكترين دوستانش، كه خيلي هم با او نزديك بود (صادق چوبك) ميگويد: «بدبخت تا زنده بود كسي محلش نميگذاشت. آخرش هم رفت خودش را سر بهنيست كرد. از بس به او توجه نكردند.» چوبك كه دوست صميمي او بوده، با چنين لحني دربارهاش حرف ميزند.
بعضي از دشمنيهاي هدايت با فرهنگستانيها و مانند اينها هم، نه از حب علي، كه از بغض با معاويه است. يكي از حرفهايش در زمان رضاخان به يكي از دوستانش اين است كه هزاره براي فردوسي ميگيرند، و از دانشمندان داخلي و خارجي دعوت ميكنند. با اينكه هدايت تحقيقاتي درباره خيام كرده، از او دعوت نميكنند تا حتي به عنوان يك مهمان معمولي، در آن شركت كند.
اينكه هدايت در آثارش به علماي رسمي و بهاصطلاح اطوكشيده ميتوپد، علتش اين است كه خودش را تحويل نميگرفتهاند. اگر او را هم تحويل ميگرفتهاند، جزو انصار همانها ميشد.
زرشناس: مشكل هدايت فقط دولت نبود. مردم هم آثارش را نميخواندند. گاهي كسي بوده كه مردم از آثار او استقبال ميكردهاند، رژيم وقت تحويلش نميگرفته. يكي را رژيم تحويل ميگرفته، مردم از او استقبال نميكردهاند. هدايت، هر دوي اين مصيبتها را داشته است.
فتاحي: اضافه بر اينكه جنبههاي شبه روشنفكري در آثار او هست، به خودش اين اجازه را ميدهد كه تا حد امكان، در آثارش مردم را تحقير كند.
اصلانپور: داستان بعدي، «قضية دست بر قضا»ست؛ كه هدايت سعي
داشته آن را به نثر مسجع بنويسد. اين نوشته، ماجراي سه جوان تهراني است، كه براي خوشگذراني به فشم ميروند. وقتي به آنجا ميرسند، ميبينند جايي نيست كه به درد خوشگذراني بخورد. دو تا درخت و يك محيط كثيف و آلوده. ميروند جايي به اسم امامه، تا به قول هدايت بخورند خامه. ميبينند كه امامه هم بدتر از فشم است. به آسياباني ميگويند: «ميخواهيم اينجا اطراق بكنيم. هرچه داري بياور و از ما پذيرايي كن.»
بالاخره چادرشان را كنار رودخانه برپا ميكنند. آسيابان هم ماست ترش و نان كپكزده ميآورد و به آنها ميدهد.
بعد از سه روز كه ديگر خيلي خسته شدهاند، مردي ميآيد كه بچهاي همراهش داشته، كه ظاهراً بچه خودش هم نبوده است. مرد به آنها ميگويد: «اينجا كه ميبينيد مثل خرابه شده، از بهشت خداوند قشنگتر بود. خدا ]نعوذبالله[ حسودياش ميشود و ابري را ميفرستد و سيل ميآيد، اينجا را ويران ميكند و به اين روز مياندازد.»
او كه ميرود، جوانها در ساحل رودخانه مردي را ميبينند كه سنگها را جابهجا ميكند. ميگويند: «تو چكار ميكني؟» ميگويد: «من ميخواهم اين رودخانه را به مسير اولش برگردانم، تا اينجا دوباره مثل بهشت شود.»
در همان حين كه مرد اين حرفها را ميزند، يكمرتبه آنجا آباد ميشود. يعني همان درختهاي سر به آسمان كشيده و پرميوه و آن همه سرسبزي برميگردد؛ و جوانها هم به مد روز آن زمان درميآيند. ابري به آسمان ميآيد و اين سه جوان كه نميدانند چه بلايي قرار است سرشان بيايد، فرار ميكنند و ميآيند تهران.
از نظر ساختار، كه اين داستان نه واقعگرا است نه تمثيلي. افسانه هم نيست. التقاطي از همة اينهاست. از نظر محتوا، مقابلة تجدد و زندگي متجددانه با خداوند و سنتها و يك سلسله ارزشهاي سنتي است. درحقيقت به نحوي ميخواهد برساند كه بالاخره آن كسي كه ميخواهد مسير رودخانه را برگرداند، موفق ميشود. خدا هم ـ نعوذبالله ـ فقط سرِ عناد دارد، و هر موقع كه ميبيند اينجا خوب و آباد ميشود، سيلي ميفرستد و خرابش ميكند، تا بهشت خودش آباد بماند.
پرويز: درباره نكتهاي كه در ابتداي كلام اشاره كرديد در مورد نثر مسجع اين داستان، عرض ميكنم: اصلاً براي من قابل تصور نيست كسي حاضر شود اين چيزها به اسمش چاپ شود. «ما آمديم در امامه تا بخوريم ماست و سرشير و كره و خامه.» مثلاً خواسته آخرش را درست بكند: «القصه، سه روز آزگار كار، نان كپكزده و ماست ترشيده را به نيش كشيدند.» اينجا ديگر از آن حالت مثلاً سجع هم خارج ميشود. «تا يك مقدار خستگيشان دررفت و تمدد اعصاب دادند.» شكل ويرگول دادن و سر سطر رفتن به گونهاي است كه به نظر ميرسد به اينجاها يك وزني ميدهد. اما آدم خندهاش ميگيرد. نميدانم هدايت چطور حاضر شده اين چيزها به اسمش چاپ شود؟
سرشار: اين نوشتهها ظاهراً بار اول در مطبوعات و با اسم مستعار چاپ شده. در سال 1323 (هنوز زنده بوده كه) اجازه داده با اسم خودش، اين كتاب چاپ شود.
فتاحي: نه نظمي در اثر هست و نه وزن و قافيهاي دارد. آخر آدم مجبور نيست وقتي بلد نيست، اينطور بنويسد و خودش را مسخره مردم بكند. ميخواسته در اين مجموعه يك طبعآزمايي بكند. وقتي آدم ميبيند كه ناموفق بوده، ديگر قاعدتاً بايد عقلش برسد.
اصلانپور: قضيه اين است كه يك گله گوسفند در دامنه كوه خر در چمن ميچرند، كه جايي ظاهراً خوش آب و هواست. به طوري كه گوسفندهاي كشورهاي همسايه، براي ماه عسل به آنجا ميآيند؛ و مدام اينها را نصيحت ميكنند كه شما بايد يك تكاني به خودتان بدهيد و... اينها ميگويند: «نه، ما همه خر در چمن هستيم.» كه يكدفعه بيمقدمه گفته ميشود: سام پسر نريمان است، و فرمانرواي سيستان بوده. يعني ميخواهد آن تمثيلي را كه به كار برده يك طوري قطعي بكند كه منظورش چيست. گوسفندها ميگويند ما اذعان داريم كه در كشور ما يك اصلاحاتي بايد انجام بشود ولي اصلاحات را بز اخفش بايد بكند. بز اخفش نجاتدهنده ماست.
شغالي ميآيد آنجا و پي ميبرد زير زمين اينها گوهر شبچراغ است. حالا چطور پي ميبرد؟ خود هدايت هم ميگويد: «عجيب است كه شغال چطوري پي ميبرد!» ميرود يك كفتار را ميآورد و به او لباسي ميپوشاند كه شكل بز ميشود. كفتار ميآيد براي گوسفندان سخنراني ميكند.
در سرزمين خر در چمن، دوالپا هميشه روي يكي از گوسفندان مينشسته و زحمت حركت كردن را به خود نميداده است. (فكر ميكنم منظور هدايت از بز اخفش همان سيدضياء است و منظور از دوالپا رضاشاه است.)
سرشار: مردم قبلش معتقد بودهاند كه نجاتبخش آنها آن بز اخفش است. كه اين موضوع، بعد فراموش ميشود.
اصلانپور: بعد كه اين كفتار به درد روباه نميخورد، او را از باغ بيرون مياندازد و كفتار ديگري ميآورد و يك دوالپاي ديگر.
سرشار: اينجا منظورش از روباه، انگليس بوده، و مثلاً دوالپا، رضاخان است. گرگ سيدضياء است؛ كه در دو مرحله بيرون ميآيد. بعد فروغي است. بعد محمدرضاشاه.
اين «قضيه» مثلاً، نمادين است. درنتيجه، ديگر، عناصر واقعي نبايد در قصه باشند. در حالي كه اشاره ميشود به دانسينگ و... هدايت مدام عناصر واقعي را وارد كار ميكند تا بهاصطلاح طوري منظور خودش را بفهماند، كه مثلاً در كشورهاي همسايه، گوسفندها زندگيشان در ساختمانها و آسمانخراشها ميگذشته، ولي چون دوالپا روي گردن اينها بوده، همه بدبخت و بيچاره بودهاند.
پرويز:«خلاصه، همة آنها ترياكي، مفنگي و بواسيري و شاخ حسيني و سفيلي و تراخمي و آلبوميني و اسهالي بودند و در هم ميلوليدند.» (اين آلبوميني را من نفهميدم چه صيغهاي بود.) «بچههاي آنها هم غلام حلقهبهگوش و توسريخور بار آمده بودند.» البته آلبومين يك نوع پروتئين خون است كه احتمالاً براي يك گروه بيماران خاص تجويز ميكردند. ولي جالب اين است كه آن وسط، شاخ حسيني را هم آورده است! (در دستهها و هيئتهاي عزاداري، «شاه حسين» را طوري ميگويند كه «شاخ حسين» شنيده ميشود.) هدايت در اين نوشته، واقعاً چيزي براي گفتن ندارد. آدم احساس ميكند كه چيزي را ميخواسته به يك چيز ديگر تبديل كند كه با آن سنخيت ندارد.
سرشار: من فكر ميكنم به لحاظ سياسي هم، اين نوشداروي بعد از مرگ سهراب است. تا زماني كه رضاخان بوده، هدايت جرئت نميكرده از اين حرفها بزند. بعد كه انگليسيها رضاخان را بردند و قضيه تمام شد و تا سه ـ چهار سال محمدرضاشاه نتوانست سواركار شود و مملكت رها بود و هركس هر حرفي ميخواست ميزد (در مجلات آن زمان، فحشهاي ركيكي به اعضاي خانواده سلطنت ميدادند. راجع به اشرف پهلوي، اين مجلات چه افشاگريهايي ميكردند!) آن وقت، هدايت آمده با زبان مثلاً رمز، يك چيز اضافه كرده به آن مجموعه.
همان تعابير بعضاً مضحك فرهنگستان، در اين نوشته هم هست. فرهنگستاني كه زماني خود صادق هدايت عملاً تابع و ياريرسانندهاش بود. يعني همان زمان كه گرايش به فارسي و ايران باستان داشت. براي نمونه در بعضي داستانهاي اوليهاش، همهجا ترديد دارد بگويد «عابر». نوشته «گذرنده». مثلاً نوشته: گذرندهاي از كوچه رد ميشود.
اصلانپور: در «قضية نمك تركي» ميمونهايي مثل آدم هستند كه چهار دست و پا ميروند. روزي يكيشان از سرِ شوخي روي دوپا ميايستد و با يك عصا شروع ميكند به راه رفتن. بقيه دست ميزنند و شروع به مسخرهبازي ميكنند. و اين، به يك شوخي بين آنها تبديل ميشود. بعد يك عده ميمون جوان تصميم ميگيرند كه روي دوپا راه بروند. اينها از آن قبيله جدا ميشوند، و هرچه پيرها بهشان ميگويند و نصيحتشان ميكنند، به گوششان فرو نميرود.
در قبيله اينها، زني رئيس بوده، كه به او «ننهگرگه» ميگفتهاند. كمكم با كمك ننهگرگه، مهارتهايي به دست ميآورند و زندگيشان عوض ميشود. مثلاً مجبور ميشوند لباس بپوشند. بعد آتش را ميشناسند. (هدايت با ديد خودش، براساس تئوري داروين، تاريخ تكامل بشر را نقل ميكند.) پيرهايشان مدام سفير ميفرستند تا اينها به زندگي سابقشان برگردند. رئيس پيرها (آدم ـ ميموني به نام نسناس) براي جوانها سخنراني مفصلي ميكند. اين باعث ميشود يك عده از كساني كه روي دوپا راه ميرفتند، دوباره تصميم بگيرند به زندگي چهار دست و پاييشان برگردند، و همراه با او به زادگاهشان بروند، و عهد و پيمان ببندند كه ديگر حرف نزنند. آنها كاملاً ميمون ميشوند، اينها هم آدم ميشوند.
لباس پوشيدن ميمونهاي تابع ننهگرگه، باعث فخرفروشي آنها ميشود. حتي آنهايي كه پيرند و ديگر جذابيتي ندارند، با پوشيدن لباسهاي فاخر، جذابيتهايي براي خودشان به وجود ميآوردند، و آنهايي كه نميتوانند لباسهاي فاخر بپوشند، به عبادت و نماز و اين كارها مشغول ميشوند تا مثلاً چيزهايي را كه در اين دنيا ندارند در آن دنيا به دست آورند. بعد قضيه نمك تركي پيش ميآيد. يكي از ميمونها ميگويد: «ما نمك تركي را كشف كرديم، درحالي كه من نميدانم نمك تركي چيه.» و اينجا هم هيچ اشارهاي نميشود كه نمك تركي چه هست. فقط اشاره ميشود بعد از كشف آن، از اين نمك، عينك درست ميكنند.
سرشار: من يك حدس ضعيف زدم. عمدتاً هم به اين سبب كه موضوع مبهم مطرح شده و نمادهايش غير فني، و شخصي هستند. آن هم اينكه، عمده كشورهاي اسلامي غير از ايران، در دورهاي تحت سلطه عثماني بودند. مثلاً هدايت خواسته اشاره كند كه مردمان اين بخش از جهان هم، با نگاه آنها دنيا را ميديدند. چون در جايي از داستان، ميمونها در يك جاي كمسايه، با عينك كه نگاه ميكنند همه چيز را علمي ميبينند. ولي با عينكي كه از نمك تركي درست ميكنند، دنيا طور ديگري است. در اينجا هدايت خواسته تقابل بين اين دو نگاه را نشان دهد. اصلاً عينك آنها در مقابل عينك جديد آب ميشود و از بين ميرود.
البته احتمال بالا خيلي ضعيف است. اصلاً اين نمك از كجا پيدا ميشود و چرا اينها با نمك عينك درست ميكنند؟ بالاخره عينك خراب ميشود و چشمهاي آنها اذيت ميشود. هيچ منطقي پشت قضيه نيست. آدمي نميداند اين ماجرا از كجا آب ميخورد؟ چرا اينطور ميشود؟ حالا چرا به جاي عينك، يك چيز ديگر درست نكردند؟
پرويز: درواقع خواسته دو مسئله را با هم قاطي كند. در داستانهاي ديگرش هم اينطوري است. هرجا كه توانسته، عليه دين و مذهب سخنراني كرده و ديدگاههاي خاص خودش را تحميل كرده است.
اصلانپور: صراحتاً ميگويد كساني كه دو تا زن ميگيرند، براي دلخوشي آنها درخت مراد را عُلَم ميكنند.
پرويز: ميگويد: «ما ديگر ميمون نيستيم. آدم هستيم.» اين ديگر يك سخنراني است. «ما پير روزگار را كه در آسمانها است، ميپذيريم. ما ريشسفيدان قبيله را محترم ميشماريم.»
اين تكههايش جالب است: «ما حرف پير و پاتالها را آويزه گوشمان ميكنيم. ما مردهها را نيايش ميكنيم. ما گوساله سامري را ستايش ميكنيم. ما پيشوا و قائد محترم خودمان را، غول بي شاخ و دم را كه نمايندة پير روزگار است، ميپرستيم. ما از دولتِ سرِ قائد عظيمالشأنمان ترقيات روزافزون كردهايم. اگر ما چيزي ميخوريم و توليد مثل ميكنيم، از اراده اوست. ما غول بي شاخ و دم را ميپرستيم. اگر گنبد آسمان روي سر ما پايين نميآيد؛ اگر باران ميبارد؛ اگر گندم ميرويد، براي خاطر او و به امر اوست. ما از خشم غول بي شاخ و دم ميهراسيم. ما از عذاب دوزخ ميترسيم. ما توسريخور و فرمانبردار هستيم. بهطور كلي ما رباط هستيم.»
جوانها بايد كار بكنند و بدهند پيرها بخورند. «پاداش ما را پير روزگار كه در آسمانهاست خواهد داد. اين دنيا دمدمي و گذرنده است. آن دنيا هميشگي است. روي پيشاني ما نوشته كه ما بايد دسترنج خودمان را به حضرت غول بي شاخ و دم تقديم كنيم، تا او بخورد و بنوشد و خوشگذراني بكند. او عادل و كريم است. او ستون دنيا و عقبي' است.»
بهصراحت تمام در آخر اين قسمت همه اعتقادات را مسخره ميكند. اين نوشته، واقعاً چيزي براي عرضه و بحث ندارد. البته بيشتر اين مجموعه اينطور است. نميشود هيچ كدام آنها را داستان بناميم. خيلي جاها، وقتي پاي اعتقادات مذهبي وسط ميآيد، هدايت ميزند به سيم آخر، و با صراحت تمام به اعتقادات مذهبي ميتازد.
اصلانپور: در اين نوشته، از مزيتهايي كه در كشورهاي همسايه وجود دارد خيلي صحبت ميكند. ميگويد زندگي آنها چقدر خوب و زندگي اينها چقدر فلاكتبار است.
سرشار: اما نثر هدايت آنقدر اشكال دارد كه نميشود همه را يادداشت يا بيان كرد. تكرار مضمونها هم از آفات ديگر اين آثار است.
دركل، اگر بنا باشد يك جمعبندي راجع به آثار اين مجموعه داشته باشيم بايد بگوييم: نوشتههاي اين مجموعه، بيشتر آثاري روزنامهاي ــ و نه كتابي ــ هستند، كه صرفنظر از محتوا، اگر هم در زمان خود قابليت چاپ در يك نشريه ضد ارزشي را، در يك نوبت داشتهاند، فاقد ارزش چاپ در قالب كتاب، يا مطالعه براي مردم اين زمان هستند.