<هیاهو برای هیچ ـ 2 | نقد رمان «خشم‌ و هیاهو» ویلیام فاكنر
            جمعه 10 تیر 1384

سير ماجراها
همچنان‌ كه‌ اشاره‌ شد، داستان‌ در چهار فصل‌ و يك‌ بخش‌ ضميمه‌ بيان‌ مي‌شود: فصل‌ اول‌، تاريخ‌ 7 آوريل‌ 1928، فصل‌ دوم‌ 2 ژوئن‌ 1910، فصل‌ سوم‌ 6 آوريل‌ 1928، فصل‌ چهارم‌ 8 آوريل‌ 1928، و بخش‌ ضميمه‌، كه‌ يك‌ شجره‌نامة‌ تكميلي‌ راجع‌ به‌ خانوادة‌ كامپسون‌ است‌، تا سال‌ 1943 اين‌ خاندان‌ را دربر مي‌گيرد.
اما اين‌، شكل‌ ظاهر قضيه‌ است‌. زيرا با رجعت‌ به‌ گذشته‌هايي‌ كه‌ در ذهن‌ قهرمانان‌ داستان‌، به‌ويژه‌ بنجي‌ و كونتين‌ صورت‌ مي‌گيرد، درواقع‌ ماجراهاي‌ اين‌ داستان‌ از سال‌ 1895 (روز مرگ‌ مادربزرگ‌ خانواده‌) آغاز مي‌شود؛ و ــ اگر بخش‌ ضميمة‌ انتهايي‌ را نيز جزء داستان‌ بدانيم‌ ـ در سال‌ 1943 به‌ پايان‌ مي‌رسد. به‌ عبارت‌ ديگر، اين‌ رمان‌ اگرچه‌ ظاهراً در چهار يا ــ با‌ احتساب‌ بخش‌ ضميمه‌ ــ پنج‌ روز مي‌گذرد، اما در عمل‌ ــ با وجود يك‌ خلأ طولاني‌ پانزده‌ساله‌ (بين‌ 1928 تا 1943) ــ چهل‌وهشت‌ سال‌ از زندگي‌ خانوادة‌ كامپسون‌ را دربر مي‌گيرد.
صرف‌ نظر از روايت‌ آشفته‌، درهم‌ و بيان پيچيدة‌‌، به‌ويژه‌ در فصلهاي‌ اول‌ و دوم‌، خلاصة‌ ماجراي‌ سامان‌يافته‌ داستان‌، به‌ اين‌ شرح‌ است‌:
داستان‌ با مرگ‌ مادربزرگ‌ خانواده‌ آغاز مي‌شود. در اين‌ حال‌، بزرگ‌ترين‌ فرزند خانواده‌، كونتين‌، هشت‌ساله‌، كدي‌، هفت‌ساله‌، موري‌ (بنجي‌)، پنج‌ساله،‌ و جاسن‌ كه‌ از كونتين‌ و كدي‌ و بنجي‌ كوچك‌تر است‌، احتمالاً چهارساله‌ است‌ (در داستان‌، سن‌ او مشخص‌ نشده‌ است‌).
در درون‌ خانه‌، مراسم‌ مقدماتي‌ تدفين‌ مادربزرگ‌ برپاست‌؛ و خانم‌ و آقاي‌ كامپسون‌، براي‌ آنكه‌ بچه‌ها متوجه‌ مرگ‌ مادربزرگشان‌ نشوند، آنها را به‌ خارج‌ خانه‌ فرستاده‌اند. اما بچه‌ها زير درخت‌ گلابيِ پشت‌ پنجرة‌ تالارِ محل‌ برگزاريِ‌ مراسم‌ گرد آمده‌اند، و كدي‌ بالاي‌ درخت‌ گلابي‌ رفته‌ است‌ و آنچه‌ را كه‌ پشت‌ پنجره‌ مي‌بيند و به‌طور مبهم‌ درك‌ مي‌كند، براي‌ بقيه‌ شرح‌ مي‌دهد.
با رسيدن‌ كونتين‌ و كدي‌ به‌ سن‌ بلوغ‌، كدي‌ خود را تسليم‌ جواني‌ به‌ نام‌ دالتون‌ ايمز مي‌كند. كونتين‌ كه‌ به‌شدت‌ به‌ خواهرش‌، كدي‌، عشق‌ مي‌ورزد، مي‌كوشد تا مانع‌ از ادامة‌ اين‌ رابطة‌ نامشروع‌ شود. اما كدي‌، كه‌ از اصل‌ هرزه‌ است‌، از آن‌ پس‌ خود را تسليم‌ افراد متعددي‌ مي‌كند. تا آنكه‌ سرانجام‌ از يكي‌ از آن‌ افراد، كه‌ خود هم‌ قادر به‌ احتساب‌ شماره‌شان‌ نيست‌، حامله‌ مي‌شود. مادر، كه‌ از اين‌ وضع‌ ناراضي‌ است‌، براي‌ آنكه‌ ماجرا به‌ جاهاي‌ باريك‌تر از اين‌ نكشد، كدي‌ را به‌ منطقه‌ فرنچ‌ليك‌ مي‌برد، تا براي‌ او شوهري‌ دست‌ و پا كند. در آنجا، كدي‌، جواني‌ دلال‌مسلك‌ و كارمند بانك‌ به‌ نام‌ رابرت‌ هد را به‌ تور مي‌اندازد، و در سال‌ 1910، با او ازدواج‌ مي‌كند. دو ماه‌ پس‌ از اين‌ ازدواج‌، پدر دايم‌الخمر خانواده‌، مي‌ميرد. چيزي‌ از اين‌ ماجرا نگذشته‌ است‌ كه‌ كونتين‌ ـ كه‌ اينك‌ دانشجوي‌ سال‌ اول‌ دانشگاه‌ هاروارد است‌ ـ با غرق‌ كردن‌ خود در رودخانه‌، اقدام‌ به‌ خودكشي‌ مي‌كند. از آن‌ پس‌، خانواده‌ به‌طور كامل‌ در معرض‌ سقوط‌ و ازهم‌پاشي‌ قرار مي‌گيرد.
جاسن‌ (تنها فردِ مذكرِ عاقلِ باقي‌ماندة‌ خانواده‌)، به‌ محض‌ اينكه‌ به‌ عرصه‌ مي‌رسد، همه‌كارة‌ خانواده‌ مي‌شود. او، برادر لال‌ و عقب‌ماندة‌ ذهني‌ خود، بنجي‌، را، به‌ دنبال‌ اقدام‌ ناشيانه‌اي‌ كه‌ در ارتباط‌ با يك‌ دختربچه‌ صورت‌ داده‌ است‌، اخته‌ مي‌كند. خواهرش‌، كدي‌، را، به‌ خاطر دختر حرامزاده‌اي‌ كه‌ به‌ آنان‌ سپرده‌ است‌، سركيسه‌ مي‌كند؛ و از هر راهي‌، براي‌ كسب‌ درآمد بيشتر و جبران‌ عقب‌ماندگي‌هاي‌ مالي‌ خود، استفاده‌ مي‌كند. اما خواهرزادة‌ حرامزاده‌اش‌، كونتين‌، نيز، كه‌ از همان‌ ابتداي‌ نوجواني‌ به‌ دختري‌ هرزه‌ و هوسران‌ تبديل‌ شده‌ است‌، تمام‌ سرماية‌ اندوختة‌ او تا اين‌ زمان‌ را مي‌دزدد، و با يك‌ دستفروشِ دوره‌گردِ كاركنِ سيرك‌ِ سيار، مي‌گريزد.
در پايان‌ و در بخش‌ ضميمه‌، مي‌خوانيم‌ كه‌، چندي‌ بعد، مادر خانواده‌، مرده‌ است‌. جاسن‌، بنجي‌ را به‌ يك‌ تيمارستان‌ دولتي‌ سپرده‌، خانوادة‌ خدمتكار سياه‌پوستشان‌ را اخراج‌ كرده‌، خانة‌ پدري‌ را فروخته‌، و اكنون‌ بدون‌ آنكه‌ ازدواج‌ كند، در بالاخانة‌ تجارتخانة‌ پنبة‌ خود، در شهر، زندگي‌ مي‌كند. از آن‌ سو، ديلسي‌، خدمتكار سابق‌ خانه‌، نيز، سالهاي‌ بازنشستگي‌ و كهنسالي‌ خود را در كنار دخترش‌، فروني‌، با آرامش‌، سپري‌ مي‌كند.
ساير افراد‌ اين‌ داستان‌ عبارت‌اند از: موري‌. برادر خانم‌ كامپسون‌؛ كه‌ او نيز آخرين‌ مردِ باقي‌مانده‌ از خاندانِ خود است‌، كه‌ مجرد باقي‌مانده‌، و عمر را به‌ بيكاري‌، مي‌گساري‌، عياشي‌ و زندگي‌ طفيلي‌وار مي‌گذراند. روسكاس‌، شوهر ديلسي‌؛ كه‌ باغبان‌ و راننده‌ درشكة‌ خانواده‌ است‌، و قبل‌ از سال‌ 1928 مي‌ميرد. ورش؛ بزرگ‌ترين‌ پسر ديلسي‌ و پرستار دورانِ كودكيِ بنجي‌. تي‌پي‌؛ دومين‌ پسر ديلسي‌ و پرستار دورة‌ نوجواني‌ بنجي‌. لاستر؛ آخرين‌ پسر ديلسي‌ و پرستار دوران‌ جواني‌ و بزرگسالي‌ بنجي‌. فروني‌ نيز كه‌ تنها دختر ديلسي‌ است‌ و سن‌ و سالي‌ نزديك‌ به‌ ورش‌ دارد، با يك‌ باربر سياه‌پوستِ راه‌آهن‌ ازدواج‌ كرده‌ است‌.

شخصيتها
مهم‌ترين‌ شخصيت‌ اين‌ داستان‌، كدي‌ است‌. او دومين‌ فرزند خانواده‌ و تنها دختر آن‌ است‌ كه‌ در ابتداي‌ واقعي‌ داستان‌ هفت‌سال‌ دارد. كدي‌ از همان‌ كودكي‌ دختري‌ ق‍ُد و خودسر و جسور و اهل‌ چون‌ و چراست‌. او، همچنين‌، سخت‌ مورد علاقه‌ و توجه‌ پدر و برادرانش‌ـ كونتين‌ و بنجي ـ و نيز، زن ‌خدمتكار سياه‌پوستشان‌، ديلسي‌، است‌.
در رؤياهاي‌ كودكي‌اش‌ «هيچ‌وقت‌ ملكه‌ يا پري‌» نيست‌. «هميشه‌ پادشاه‌ يا غول‌ يا ژنرال‌» است‌. (ص‌ 213) نوعي‌ احساس‌ و حتي‌ رفتار مادرانه‌ نسبت‌ به‌ بنجي‌ و حتي‌ تاحدودي‌ كونتين‌، كه‌ يك‌ سال‌ از خودش‌ بزرگ‌تر است‌، دارد.
از همان‌ كودكي‌، فرار از خانه‌، برايش‌ كاري ساده‌ و پيش‌پاافتاده‌ است‌:
«فرار مي‌كنم‌ مي‌رم‌ ديگه‌ هم‌ برنمي‌گردم‌.» (ص‌ 22)
نسبت‌ به‌ امر و نهي‌ها و محدوديتهاي‌ تعيين‌شده‌، كاملاً بي‌قيد است‌:
«عين‌ خيالم‌ نيست‌.» (ص‌ 27)
دختري‌ سخت‌ شهوي‌ است‌؛ و در اين‌ راه‌ هيچ‌ مانعي‌ را بر سر راه‌ خود نمي‌پذيرد، و حاضر است‌ حتي‌ عزيزترين‌ كس‌ خود ــ كونتين‌ ـ را فدا كند. در هفده‌سالگي‌ نخست‌ خود را با كمال‌ ميل‌ تسليم‌ جواني‌ به‌ نام‌ دالتون‌ ايمز مي‌كند؛ و سپس‌ همچون‌ هرزه‌اي‌، فاسقهاي‌ متعدد مي‌گيرد. به‌طوري‌ كه‌ هنگامي‌ كه‌ حامله‌ مي‌شود، قدرت‌ تشخيص‌ اين‌ را كه‌ پدر بچه‌اش‌ كدام‌يك‌ از آنهاست‌، ندارد.
«چند تا كدي‌.. نمي‌دونم‌ خيلي‌..» (ص‌ 181)
مادر به‌ محض‌ باخبر شدن‌ از حاملگي‌ كدي‌، او را به‌ فرنچ‌ليك‌ مي‌برد و در حالي‌ كه‌ او دوماهه‌ حامله‌ است‌، برايش‌ شوهري‌ ثروتمند دست‌ و پا مي‌كند. با خودكشي‌ كونتين‌، كدي‌، نام‌ او را بر فرزندي‌ كه‌ در رح‍ِم‌ دارد مي‌گذارد. يك‌سال‌ بعد (1911) شوهرش‌ او را طلاق‌ مي‌دهد.
كدي‌ فرزند نامشروعش‌ را در ازاي‌ خرجيِ ماهيانه‌اي‌ كه‌ براي‌ او به‌ نشاني‌ جاسن‌ مي‌فرستد، به‌ خانواده‌ پدريِ خود مي‌سپارد؛ و جاسن‌ از او تعهد مي‌گيرد كه‌ براي‌ ديدن‌ دخترش‌ مراجعه‌ نكند. پس‌ از آن‌، او تنها يك‌بار موفق‌ به‌ ديدار دخترش‌ مي‌شود؛ و ديگر اثري‌ از او نيست‌. تا آنكه‌ نويسنده‌، در بخش‌ انضمامي‌ به‌ داستان‌، اظهار مي‌دارد كه‌ او در سال‌ 1920 در هاليوود با يك‌ فيلمساز كم‌اهميت‌ ازدواج‌ كرده‌ و پنج‌سال‌ بعد، از او جدا شده‌ است‌. در پاريس‌، هم‌زمان‌ با اشغال‌ فرانسه‌ توسط‌ آلمان‌، ناپديد شده‌ است‌. در اين‌ حال‌، عكسي‌ از كدي‌ در كنار يك‌ افسر آلماني‌ در يك‌ مجله‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ كه‌ بيانگر رفاه‌ مادي‌ وي‌ است‌ و او را دست‌كم‌ پانزده‌ سال‌ از سن‌ واقعي‌اش‌ جوان‌تر نشان‌ مي‌دهد. در اين‌ حال‌، او به‌ قدري‌ در فساد غوطه‌ور شده‌ است‌ كه‌ حتي‌ ديلسي‌ هم‌ حاضر به‌ انجام‌ كوچك‌ترين‌ اقدامي‌ براي ‌نيست.
بعد از كدي‌، مهم‌ترين‌ شخصيتهاي‌ داستان‌، به‌ ترتيب‌، عبارت‌اند از كونتين‌، بنجامين‌، جاسن‌ و ديلسي‌.
كونتين‌ تقريباً يك‌سال‌ از كدي‌ بزرگ‌تر است‌. فردي‌ است‌ باهوش‌ و فوق‌العاده‌ عاطفي‌ و حساس‌؛ و همين‌ حساسيت‌ بيش‌ از حد او نيز، سرانجام‌ سر و كارش را به‌ خودكشي‌ مي‌كشاند.
كونتين‌ عشقي‌ آتشين‌ و بيمارگونه‌ ـ هرچند نويسنده‌ اظهار مي‌دارد: بي‌آلايش‌ ـ نسبت‌ به‌ خواهرش‌، كدي،‌ دارد. همچنين‌ حساسيتي‌ بسيار شديد به‌ پاكي‌ و باكرگي‌ كدي‌ دارد؛ و مايل‌ است‌ كه‌ ــ حتي‌ به‌ قيمت‌ خلود جاويدان‌ در جهنم‌ يا متهم‌ ساختن‌ خود به‌ زنا با او ــ وي‌ را براي‌ خود نگاه‌ دارد. اينها همان‌ عواملي‌ هستند كه‌ سرانجام‌ منجر به‌ خودكشي‌ او، دو ماه‌ بعد از عروسي‌ خواهرش‌ مي‌شوند؛ عملي‌ كه‌ با همة‌ توجيه‌هاي‌ داستان‌ و نويسنده‌، تا پايان‌ براي‌ خوانندة‌ باريك‌بين‌، به‌ اندازة‌ كافي‌ توجيه‌ نمي‌شود. اولين‌ نكته‌ در اين‌ مورد، ميزان‌ اين‌ عشق‌، و نوع‌ رفتارهاي‌ خارج‌ از عرف‌، و شدت‌ نزديكي‌ اين‌ دو به‌ يكديگر است‌؛ كه‌ اين‌ رابطه‌ را از علاقة‌ خواهر و برادري‌ فراتر مي‌برد و با نوعي‌ شايبة‌ جنسي‌ درهم‌ مي‌آميزد. اين‌ درست‌ كه‌ رابطة‌ كونتين‌ و كدي‌ با مادرشان‌، هرگز آن‌گونه‌ كه‌ بايد، صميمانه‌ و نزديك‌ نيست‌؛ تا آنجا كه‌ داغ‌ اين‌ سرديِ روابط‌، تا پايان‌ عمر بر دل‌ كونتين‌ باقي‌ مي‌ماند («اگر مي‌توانستم‌ بگويم‌ مادر. مادر..» ص‌ 115). اين‌ هم‌ درست‌ كه‌ در سنين‌ نوجواني‌، رفتار كدي‌ با او، در چند مورد، رفتاري‌ از موضع‌ يك‌ بزرگ‌تر نسبت‌ به‌ كوچك‌تري‌ ساده‌دل‌ و قابل‌ ترحم‌ است. اما ـ بويژه‌ با توجه‌ به‌ اينكه‌ كدي‌ يك‌ سال‌ كوچك‌تر از كونتين‌ است‌ ـ نمي‌توان‌ پذيرفت‌ اين‌ علاقه‌ كونتين‌، از نوع‌ علاقة‌ فرزندي‌ نسبت‌ به‌ كسي‌ است‌ كه‌ جاي‌ خالي‌ مادر را براي‌ او پر مي‌كند. شدت‌ و نوع‌ حساسيت‌ كونتين‌ به‌ باكرگي‌ خواهرش‌ نيز، ازجمله‌ موارد مبهم‌ اين‌ قضيه‌ است‌:
به‌ نظر مي‌رسد در ميان‌ آنچه‌ بيش‌ از خودِ باكره‌ماندن‌ كدي‌ براي‌ كونتين‌ اهميت‌ دارد، تعلق‌ نيافتن‌ دل‌ و روح‌ او به‌ اغيار است‌. زيرا در وهلة‌ اول‌ كه‌ كدي‌ بكارت‌ خود را از دست‌ مي‌دهد، كونتين‌ عمدة‌ اهتمامش‌ بر اين‌ است‌ كه‌ از كدي‌ اقرار بگيرد كه‌ به‌ ميل‌ خودش‌ تسليم‌ دالتون‌ ايمز نشده‌، بلكه‌ مجبور به‌ اين‌ كار شده‌ است‌؛ و در ضمن‌، شخصاً هيچ‌ علاقة‌ شخصي‌ به‌ او ندارد. تا آنكه‌ با اقرار كاملاً صريح‌ و بي‌پردة‌ كدي‌ در مورد صحيح‌ نبودن‌ اين‌ برداشت‌، كاخ‌ رؤياهاي‌ او در اين‌ مورد، برهم‌ مي‌ريزد. با اين‌ همه‌، بعد از اين‌ اقرار نيز، باز كونتين‌ مي‌كوشد تا با متهم‌ كردن‌ خود به‌ زنا با خواهرش‌، و برداشتن‌ كدي‌ و بنجي‌ و فرار با آنها از آن‌ منطقه‌ به‌ مكاني‌ كه‌ كسي‌ آنان‌ را نشناسد، خواهرش‌ را براي‌ خود حفظ‌ كند. كه‌ كدي‌، به‌ اين‌ كار هم‌ رضايت‌ نمي‌دهد. حتي‌ در جايي‌ از داستان‌، نويسنده‌ اشاره‌ مي‌كند كه‌ اگر كونتين‌ تمايل‌ به‌ اين‌ كار (زنا با كدي‌) مي‌داشت‌، كدي‌ مانع‌ او نمي‌شد. كه‌ همين‌ موضوع‌ نيز، ضمن‌ تاييد بيمارگونگي‌ رابطة‌ اين‌ خواهر و برادر، اين‌ را تاييد مي‌كند كه‌ خود ازالة‌ بكارت‌، مسئلة‌ بعدي‌ است‌:
«و او (پدر خانواده‌): هيچ‌وقت‌ سعي‌ كردي‌ خواهرت‌ را وادار كني‌ كه‌ اين‌ كار را بكند و من‌ (كونتين‌): مي‌ترسيدم‌ كه‌ بكند آن‌وقت‌ بد مي‌شد..» (ص‌217)
آنچه‌ براي‌ كونتين‌ در درجة‌ اول‌ اهميت‌ است‌، اين‌ است‌ كه‌ روح‌ و قلب‌ خواهرش‌ را براي‌ خود حفظ‌ كند. و ــ همچنان‌ كه‌ پيش‌تر نيز اشاره‌ شد ــ در اين‌ مورد آن‌قدر اصرار دارد، كه‌ حتي‌ به‌ قيمت‌ خلود داوطلبانة‌ جاويدان‌ در آتش‌ دوزخ‌ نيز حاضر است‌ پاي‌ آن‌ بايستد:
«اگر همين‌قدر توانسته‌ بوديم‌ كاري‌ بكنيم‌، آن‌قدر وحشتناك‌، كه‌ همه‌شان‌ جهنم‌ مي‌شدند به‌ جز ما.» (ص‌ 96)
«اگر تنها مي‌شد در آن‌ پشت‌ جهنمي‌ باشد: شعلة‌ پاك‌ هر دوي‌ ما مرده‌تر از مرده‌. آن‌وقت‌ تو تنها مرا خواهي‌ داشت‌ تنها مرا. هردوي‌ ما در ميان‌ نيشخند و دهشت‌ آن‌ سوي‌ شعله‌هاي‌ پاك‌.. و محصور در ميان‌ شعله‌ پاك‌..» (ص‌ 143)
اين‌ (نسبت‌ دادن‌ آن‌ عمل‌ زشت‌ به‌ خود) براي‌ اين‌ بود كه‌ او را از دنياي‌ شلوغ‌ جدا كنم‌ تا اينكه‌ دنيا مجبور شود از ما فرار كند..» (ص‌ 217)
«..اگر مي‌توانستم‌ به‌ شما بگويم‌ كه‌ اين‌ كار را كرده‌ايم‌ اين‌ كار را كرده‌ بوديم‌ و آن‌وقت‌ ديگران‌ اين‌طور نبودند..» (ص‌ 217)
فاكنر و بسياري‌ از منتقدان‌ اثرش‌، كوشيده‌اند به‌ اين‌ علاقه‌ كونتين‌ به‌ كدي‌ و حساسيت‌ او روي‌ عصمت‌ خواهرش‌ و باكرگي‌ وي، وجه‌ نمادين‌ بدهند. آنان‌ كدي‌ را نماد شرافت‌ كامپسوني‌ فرض‌ كرده‌ و علاقه‌ و حساسيت‌ كونتين‌ را نسبت‌ او، درواقع‌ علاقه‌ و حساسيت‌ وي به‌ حفظ‌ شرافت‌ خاندانش‌ تلقي‌ كرده‌اند(1). آن‌گاه‌ نتيجه‌ گرفته‌اند كه‌ چون‌ او با همة‌ تلاشهايش‌ موفق‌ به‌ حفظ‌ اين‌ شرافت‌ نمي‌شود، سرانجام‌ آخرين‌ چاره‌ را در نابود ساختن‌ خود (خودكشي‌) مي‌بيند. به‌ اين‌ ترتيب‌، به‌ اين‌ خودكشي‌، صبغه‌اي‌ فلسفي‌ داده‌اند.
اين‌ ادعا، فاقد پشتوانة‌ كافي‌ در داستان‌ براي‌ اثبات‌ و باورپذيري‌ است‌؛ و حتي‌ در مواردي‌، توسط‌ خودِ داستان‌، نقض‌ مي‌شوند. مهم‌ترين‌ مورد نقض‌ آن‌، اين‌ است‌ كه‌ كونتين‌ خودش‌ را متهم‌ به‌ زنا با خواهرش‌ مي‌كند. بنابراين‌ پرواضح‌ است‌ كه‌ اگر زنا با اغيار زشت‌ و باعث‌ ملو‌ّث‌ شدن‌ شرافت‌ يك‌ دختر و خانواده‌اش‌ شود، انجام‌ همين‌ عمل‌ با محارمش‌، به‌ طريق‌ اولي‌ باعث‌ از بين‌ رفتن‌ اين‌ شرافت‌ مي‌شود. ضمن‌ آنكه‌، بعد از صورت‌ گرفتن‌ اين‌ عمل‌، كونتين‌ به‌ خواهرش‌ پيشنهاد مي‌كند كه‌ همراه‌ او و بنجي‌ به‌ نقطه‌اي‌ دوردست‌ كه‌ در آنجا كسي‌ آنان‌ را نشناسد بگريزند و يك‌ زندگي‌ جديد ناشناس‌ را آغاز كنند.
همچنان‌ كه‌ شاهديم‌، بعد از آنكه‌ خواهرش‌ براي‌ پوشاندن‌ افتضاحات‌ گذشتة‌ خود، به‌ تشويق‌ و راهنمايي‌ مادر، سرانجام‌ شوهري‌ براي‌ خود پيدا مي‌كند و به‌ همسري‌ِ او درمي‌آيد، كونتين‌ به‌ جاي‌ آنكه‌ اين‌ امر را به‌ فال‌ نيك‌ بگيرد و در جهت‌ حفظ‌ شرافت‌ خانواده‌ خود ـ لااقل‌ در صورت‌ ظاهرـ تلقي‌ كند، نخست‌ تا آنجا كه‌ مي‌تواند مي‌كوشد اين‌ ازدواج‌ سر نگيرد؛ و وقتي‌ هم‌ كه‌ موفق‌ به‌ اين‌ كار نمي‌شود، اقدام‌ به‌ خودكشي‌ مي‌كند. از همة‌ اينها كه‌ بگذريم‌، به‌ خلاف‌ ادعاي‌ اين‌ عده‌، از داستان‌، شواهدي‌ دال‌ بر اينكه‌ كدي‌ نماد شرافت‌ خاندان‌ كامپسون‌ باشد نمي‌توان‌ سراغ‌ كرد. چه‌، اگر چنين‌ باشد، مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ ــ با توجه‌ به‌ ديدگاه‌ ناتوراليستي‌ حاكم‌ بر داستان‌ (در اين‌ باره‌، بعداً توضيح‌ داده‌ خواهد شد) ــ او از همان‌ سنين‌ كودكي‌، نطفه‌هاي‌ انحراف‌ جنسي‌ و تردامني‌ را در وجود خود دارد. به‌ عبارت‌ ديگر، براساس‌ آن‌ ديدگاه‌ ادعايي‌، مي‌توان‌ چنين‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ اين‌ خاندان‌، از اساس‌ متمايل‌ به‌ تردامني‌ و انحراف‌، و مستعد آن‌ بوده‌ است‌. بنابراين‌، تصور تاكيد بيهودة‌ نوجواني‌ هيجده‌ساله‌ همچون‌ كونتين‌ بر حفظ‌ اين‌ شرافت‌، هيچ‌گونه‌ توجيهي‌ در خودِ داستان‌ ندارد.
اما از زاويه‌اي‌ ديگر نيز، باز اين‌ معضل‌ داستان‌ حل‌ نمي‌شود. صدالبته‌، در فرهنگهاي‌ شرقي‌ و به‌ويژه‌ الهي‌ و اسلامي‌اي‌ همچون‌ فرهنگ‌ ما، تعصب‌ اعضاي‌ خانواده‌، خاصه‌ برادر بزرگ‌تر، روي‌ عصمت‌ دختر خانواده‌، امري‌ طبيعي‌ و معمولي‌ است‌. اما در غرب‌ و آمريكا، به‌خصوص‌ در خانواده‌اي‌ همچون‌ خانوادة‌ كامپسون‌، قاعدتاً منشأ اين‌ حساسيت‌ كونتين‌ را، در باورهاي‌ مذهبي‌ و حتي‌ آموزه‌هاي‌ تربيتي‌ خانوادگي‌ نمي‌توان‌ جست‌ و يافت‌.
در اين‌ خانواده‌، داييِ موري‌ كه‌ موردِ علاقة‌ بسيارِ مادر و توجه‌ بچه‌هاست‌، شخصي‌ است‌ كه‌ با زنِ شوهرداري‌ همچون‌ خانم‌ پاترسان‌، رابطة‌ ناسالم‌ دارد؛ و در اين‌ راه‌ آن‌قدر بي‌پرواست‌ كه‌ حتي‌ از خواهرزاده‌هاي‌ كم‌سن‌ و سال‌ خود ــ كدي‌ و بنجي‌ ــ براي‌ رساندن‌ نامه‌هايش‌ به‌ دست‌ آن‌ زن‌ استفاده‌ مي‌كند. پدر خانواده‌، مردي‌ دايم‌الخمر است‌، كه‌ نه‌تنها حساسيتي‌ روي‌ سلامت‌ اخلاقي‌ دختر و پسرش‌ ندارد، بلكه‌ اصولاً بكارت‌ دختر را خلاف‌ طبيعت‌، و امري‌ منفي‌ تلقي‌ مي‌كند. او ضمن‌ آنكه‌ به‌شدت‌ همسرش‌ را از اينكه‌ مراقب‌ رفت‌وآمدها و معاشرتهاي‌ دخترشان‌ باشد منع‌ مي‌كند، با تمام‌ توان‌ مي‌كوشد تا حساسيت‌ پسرش‌ در اين‌ باره‌ را نيز از بين‌ ببرد؛ و حتي‌ در برابر اظهارهاي‌ مكرر و صريح‌ او مبتني‌ بر انجام‌ عمل‌ زنا با خواهرش‌، با خونسرديِ تمام‌ برخورد مي‌كند. در اين‌ ميان‌، مادر، هرچند به‌ظاهر صاحب‌ باورهاي‌ مذهبي‌ است‌، اما كمترين‌ نفوذي‌ ــ از نظر شخصيتي‌ و فكري‌ ــ بر كونتين‌ و كدي‌ ندارد. محيط‌ اطراف‌ و ديگر كساني‌ كه‌ با آنان‌ معاشرت‌ دارند نيز، هيچ‌يك‌ در قيد و بند اين‌ مسائل‌ نيستند. با اين‌ اوصاف‌، چه‌ شده‌ است‌ كه‌ كونتين‌ نوجوان‌، به‌ چنين‌ حساسيت‌ بالاي‌ اخلاقي‌(؟) در اين‌ باره‌ رسيده‌ است‌، پرسشي‌ است‌ كه‌ از داستان‌، جواب‌ روشن‌ و قانع‌كننده‌اي‌ نمي‌توان‌ براي‌ آن‌ سراغ‌ كرد.
البته‌ فاكنر چه‌ در چند مورد در فصل‌ دوم‌، و چه‌ در حد چند جمله‌ در بخش‌ انضمامي‌ كتاب‌، مي‌كوشد تا اين‌ معضل‌ را حل‌ كند:
«كسي‌ كه‌ فكر زنا با محارم‌ را، كه‌ حاضر به‌ ارتكاب‌ آن‌ نبود، دوست‌ نمي‌داشت‌، بلكه‌ دلباختة‌ تصوري‌ نظير طرز فكر «پرسبي‌تر»ها [ فرقه‌اي‌ از مسيحيان‌] دربارة‌ مجازات‌ ابدي‌ آن‌ بود. او، نه‌ خدا، مي‌توانست‌ به‌ آن‌ وسيله‌ خود و خواهرش‌ را به‌ ميان‌ جهنم‌ بيندازد، در آنجا او را تا ابد محافظت‌ كند، و در ميان‌ آتش‌ جاودان‌ آنجا تا ابد دست‌نخورده‌ نگاهش‌ دارد.» (ص‌406)
اما درحقيقت‌، اين‌ توضيح‌ و توجيه‌ فاكنر، به‌ جاي‌ آنكه‌ گره‌ اين‌ مشكل‌ را بگشايد، خود باعث‌ افزوده‌ شدن‌ گرهي‌ بر گره‌ پيشين‌ ـ لااقل‌ براي‌ ما ــ مي‌شود: اينكه‌ چطور ممكن‌ است‌ يك‌ نوجوان‌ هفده‌ ـ هجده‌ساله‌، «دلباختة‌» تصور مجازات‌ ابدي‌ زناي‌ با محارم‌، آن‌ هم‌ در مورد خودش‌ باشد؟! به‌ اين‌ معني‌ كه‌، داوطلب‌ و خواهان‌ آن‌ باشد كه‌ خداوند او و خواهرش‌ را براي‌ هميشه‌ در ميان‌ آتش‌ جهنم‌ بيندازد، تا آن‌گاه‌ از اين‌ طريق‌، او بتواند خواهرش‌ را تا ابد، محافظت‌ كند و در ميان‌ آتش‌ جاودان‌، دست‌نخورده‌ نگاهش‌ دارد! ضمن‌ آنكه‌ اين‌ مشكل‌، آن‌گاه‌ مضاعف‌ مي‌شود كه‌ گفته‌ مي‌شود او درواقع‌ مرتكب‌ چنان‌ عملي‌ هم‌ نشده‌ است‌ تا مستحق‌ چنان‌ عذابي‌ باشد! و پرواضح‌ است‌ كه‌ خداوند، به‌ گناهِ‌ ناكرده‌ و به‌صرف‌ يك‌ ادعاي‌ كذب‌ يا آرزو، كسي‌ را به‌ جهنم‌ نمي‌اندازد، تا تبعات‌ بعدي‌ آن‌ (محفوظ‌ و دور از دسترس‌ ديگران‌ ماندن‌ خواهرش‌) براي‌ او حاصل‌ شود!
در هر صورت‌، اين‌ موضوع‌، از خودِ داستان‌ برنمي‌آيد؛ بلكه‌ عمدتاً ادعايي‌ است‌ كه‌ در بخش‌ انتهاييِ انضماميِ كتاب‌، از سوي‌ نويسنده‌ مطرح‌ شده‌ است‌. اما اين‌ هست‌، كه‌ كونتين‌، خواهرش‌ را براي‌ خودش‌ مي‌خواهد، و مايل‌ نيست‌ او به‌ ديگران‌ تعلق‌ گيرد.
در مورد علت‌ خودكشي‌ كونتين‌ هم‌، فاكنر در همين‌ بخش‌ انضمامي‌ كتاب‌ مدعي‌ شده‌ است‌:
«..بيش‌ از هر چيز مرگ‌ را دوست‌ مي‌داشت‌، فقط‌ مرگ‌ را دوست‌ مي‌داشت‌، عمداً و به‌ شكل‌ منحرفي‌ در انتظار مرگ‌ زندگي‌ مي‌كرد و اين‌ انتظار را دوست‌ مي‌داشت‌ مثل‌ عاشقي‌ كه‌ تنِ مايل‌ و منتظر و آشنا و شگفت‌ و لطيف‌ معشوقش‌ را دوست‌ بدارد و عمداً از آن‌ اجتناب‌ كند، تا آنكه‌ ديگر طاقت‌ اجتناب‌ نه‌، بلكه‌ خودداري‌ نياورد و خود را رها كند، تا خود را پرتاب‌ كند، تسليم‌ شود، غرق‌ شود.» (ص‌406ــ407)
با اين‌ همه‌، اگر گرايش‌ او را به‌ مرگ‌ هم‌ بپذيريم‌، اما سبب‌ عشقي‌ اين‌سان‌ شديد به‌ مرگ‌ در او، در داستان‌ توجيه‌ نمي‌شود.
البته‌ فاكنر دچار يك‌ اشتباه‌ منطقي‌ كوچك‌ هم‌، در مورد كونتين‌ شده‌ است‌. او در بخش‌ انضمامي‌ به‌ انتهاي‌ داستان‌، مدعي‌ شده‌ است‌ كه‌ كونتين‌ «ابتدا صبر كرد تا سال‌ تحصيلي‌ جاري‌ را تمام‌ كند و از شهريه‌اي‌ كه‌ پيش‌تر پرداخت‌ شده‌ بود حداكثر استاده‌ را ببرد.» (ص‌407) اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ بنا به‌ آنچه‌ در فصل‌ دوم‌ آمده‌ است‌، پايانِ سالِ تحصيلي‌ كونتين‌، مصادف‌ با آغاز مسابقه‌ قايقراني‌ در آن‌ منطقه‌ است‌؛ در حالي‌ كه‌ روزي‌ كه‌ او خودكشي‌ مي‌كند، حدود يك‌ هفته‌ به‌ اين‌ مسابقه‌ (پايان‌ سال‌ تحصيلي‌) باقي‌ مانده‌ است‌. (ص‌102) و به‌ گفتة‌ خودِ كونتين‌ «اگر آدم‌ يك‌ سال‌ دانشگاه‌ هاروارد را بگذراند ولي‌ يك‌ مسابقة‌ قايقراني‌ را نبيند بايد پولش‌ را پس‌ بدهند. بگذار مال‌ جاسن‌ باشد. يك‌ سال‌ جاسن‌ را به‌ هاروارد بفرست‌.»(ص‌93)
به‌ اين‌ ترتيب‌ به‌ نظر مي‌رسد فاكنر وقتي‌ پانزده‌ سال‌ پس‌ از انتشار اولين‌ چاپ‌ خشم‌ و هياهو، به‌ توصية‌ ويراستاران‌ اثرش‌، مجبور مي‌شود آن‌ بخشِ غيرداستانيِ انتهايي‌ را بنويسد و به‌ داستانش‌ ضميمه‌ كند، چون‌ اين‌ اشارة‌ كونتين‌ را فراموش‌ كرده‌، آن‌ مطلب‌ كاملاً متناقض‌ با آن‌ را در اين‌ مورد، نوشته‌ است‌. ضمن‌ اينكه‌، ظاهراً تا پايان‌ عمر نيز، فرصت‌ و توفيق‌ مطالعة‌ مجدد اثرش‌، و توجه‌ به‌ اين‌ اشتباه‌، و اصلاح‌ آن‌ را پيدا نكرده‌ است‌.

بنجامين‌
هنگام‌ تولد، او را موري‌ نام‌ مي‌گذارند؛ كه‌ همان‌ نام‌ دايي‌اش‌ (تنها برادر مادر او) است‌. قاعدتاً در نهادن‌ اين‌ نام‌ بر او، مادرش‌ دخيل‌ بوده‌ است‌. سبب‌ اين‌ امر هم‌، لااقل‌ دو چيز بوده‌ است‌: نخست‌ علاقة‌ ويژه‌ و بسيارِ مادر به‌ برادرش‌، و ميل‌ به‌ زنده‌ نگاه‌ داشتن‌ نام‌ او (چيزي‌ كه‌ در ميان‌ خانواده‌هاي‌ سنتيِ سراسر جهان‌، هميشه‌ مرسوم‌ بوده‌ است‌). ديگر اينكه‌، در ابتداي‌ تولد بنجامين‌، مادر، از لال‌ و عقب‌ماندة‌ ذهني‌بودن‌ او اطلاع‌ نداشته‌ است‌.
«كسي‌ كه‌ وقتي‌ عاقبت‌ حتي‌ مادرش‌ هم‌ فهميد كه‌ چيست‌، و گريه‌كنان‌ اصرار كرد كه‌ بايد اسمش‌ عوض‌ شود(2)] تا نام‌ برادر عزيزِ يكي‌ يك‌دانة‌ او، بر يك‌ ابله‌ ــ ولو آنكه‌ او پسر خودش‌ باشد ــ نباشد[ ، به‌ وسيلة‌ برادرش‌، كونتين‌، دوباره‌ نامگذاري‌ شد، و بنجامين‌ خوانده‌ شد.» (ص‌418)
روي‌ اين‌ تغييرِ نامِ موري‌ به‌ بنجامين‌ ــ كه‌ بعدها از سوي‌ برخي‌ شخصيتهاي‌ داستان‌، به‌طور خلاصه‌، بنجي‌ نيز استعمال‌ مي‌شود ــ از سوي‌ ديلسي‌ و روسكاس‌، تفسيرهايي‌ ديگر مي‌شود:
«كدي‌ گفت‌، حال‌ اسمش‌ بنجيه‌.
ديلسي‌ گفت‌، چطور شده‌ كه‌ بنجيه‌. هنوز اسمي‌ رو كه‌ وختي‌ زاييده‌ شد بهش‌ دادن‌ كهنه‌ نكرده‌، مگه‌ نكه‌.
كدي‌ گفت‌، بنجامين‌ توي‌ كتاب‌ مقدس‌ بوده‌. اين‌ اسم‌ براش‌ از موري‌ بهتره‌.
..
ديلسي‌ گفت‌، ساكت‌. اسم‌ كاري‌ واسش‌ نمي‌كنه‌. صدمه‌اي‌ بش‌ نمي‌زنه‌. اسم‌ عوض‌ كردن‌ واسه‌ هيشكي‌ شكوم‌ نداره‌. اسم‌ من‌ پيش‌ از اون‌ وختي‌ كه‌ يادم‌ مياد ديلسي‌ بوده‌ و بعد از اونيم‌ كه‌ از ياد همه‌ برم‌ بازم‌ ديلسيه‌(3).»(ص‌ 70)
ديلسي‌ در اينجا توضيح‌ نمي‌دهد كه‌ چرا عوض‌ كردن‌ نام‌ فرد براي‌ او شگون‌ ندارد. اما بعد، پسرش‌ منظور او را از اين‌ ادعا بيان‌ مي‌كند:
«ورش‌ گفت‌، ..مي‌دوني‌ چطو شده‌ اسمت‌ بنجامينه‌. مي‌خوان‌ سق‌ سيا از آب‌ دربياي‌. نن‌جون‌ مي‌گه‌ اون‌ وختا بابابزرگت‌ اسم‌ يه‌ كاكاسيا رو عوض‌ كرد اون‌ وخ‌ يارو كشيش‌ شد. وختي‌ نيگاش‌ كردن‌ ديدن‌ اونم‌ سق‌ سيا از آب‌ دراومده‌. با اينكه‌ پيشترش‌ سق‌ سيا نبود.» (ص‌ 82)
با اين‌ همه‌، توضيح‌ داده‌ نمي‌شود كه‌ چرا خانوادة‌ بنجي‌ نام‌ او را تغيير داده‌اند تا سق‌سياه‌ شود؛ و اصولاً فايده‌ اين‌ حالت‌ براي‌ بنجي‌ يا خانواده‌اش‌ چيست‌. بنابراين‌، اين‌ برداشت‌ از موضوع‌ تغيير نام‌ اين‌ پسر ابله‌، قابل‌ تأمل‌ و تكيه‌ نيست‌. اما توضيحي‌ كه‌ خودِ فاكنر در ادامة‌ مطلبش‌ در بخشِ ضميمة‌ انتهاييِ كتاب‌ آورده‌ است‌، منظور واقعي‌ را از اين‌ تغيير نام‌، آشكار مي‌كند:
(بنجامين‌ فرزند آخر ما، كه‌ در مصر به‌ فروش‌ رفت‌.) (ص‌418)
به‌ اين‌ ترتيب‌، او مي‌كوشد با ارتباط‌ دادن‌ اين‌ نام‌ با نام‌ فرزند آخر حضرت يعقوب‌ در تورات‌، براي‌ اين‌ كار، وجهي‌ اساطيري‌ ايجاد كند.
البته‌ فاكنر در اينجا مرتكب‌ اشتباه‌ فاحشي‌ شده‌ است‌. آن‌ هم‌ اينكه‌، فرزندي‌ كه‌ از يعقوب‌ پيامبر(ع‌) در مصر به‌ فروش‌ مي‌رسد، بنجامين‌ يا بنيامين‌ نيست‌، بلكه‌ در زبان‌ عربي‌ يوسف‌، و در زبان‌ عبري‌ (عهد عتيق‌) شمعون‌ است‌. ضمن‌ آنكه‌ او، آخرين‌ فرزند يعقوب‌ هم‌ نيست‌. بلكه‌ آخرين‌ پسر يعقوب‌، همان‌ بنجامين‌ يا بنيامين‌ است‌.
اما با صرف‌ نظر از اين‌ اشتباه‌ نويسنده‌، وجه‌ انتخاب‌ نام‌ بعدي‌ بنجامين‌ يا بنيامين‌ براي‌ موري‌، اين‌ است‌ كه‌ در تورات‌، بنجامين‌، علاوه‌ بر آنكه‌ آخرين‌ پسر يعقوب‌ است‌، تنها پسر اوست‌ كه‌ در كنعان‌ ــ سرزمين‌ موعود ــ به‌ دنيا مي‌آيد.
«مادرش‌، راحيل‌، نام‌ او را بنوني‌ مي‌گذارد؛ كه‌ در زبان‌ عبري‌، يعني‌ «پسرِ اندوهِ من‌». ولي‌ يعقوب‌ نام‌ او را به‌ بنجامين‌ تغيير مي‌دهد؛ كه‌ در زبان‌ عبري‌ يعني‌ «پسر دست‌ راست‌» يا «پسر جنوب‌»(4).»
به‌ عبارت‌ ديگر، انتخاب‌ اين‌ نام‌ از سوي‌ كونتين‌ براي‌ برادر كوچك‌ترش‌، مي‌تواند تلميحي‌ از هر دو جنبة‌ اين‌ نام‌ در تورات‌ باشد. زيرا بنجي‌ نيز براي‌ مادرش‌ ماية‌ اندوه‌ است‌. در عين‌ حال‌ كه‌ در جنوب‌ نيز متولد شده‌ است‌. ضمن آنكه برخي‌ از مفسران‌، از همين‌ وجه‌ دوم‌ اين‌ نام‌ (پسر جنوب‌) استفاده‌ كرده‌، بنجي‌ را نماد جنوب‌ گرفته‌اند؛ و از اين‌ طريق‌، به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌اند كه‌ چون‌ او موجودي‌ غيرطبيعي‌ و ناقص‌ (ابله‌) است‌، پس‌ رو به‌ زوال‌ است‌. بنابراين‌، اين‌ جنوب‌ است‌ كه‌ رو به‌ زوال‌ است‌. به‌ عبارت‌ ديگر، خشم‌ و هياهو داستان‌ جنوب‌ (يا خاندان‌ كامپسون‌) رو به‌ زوال‌ است‌. «چه‌ بسا كونتين‌ با دادن‌ نام‌ بنجي‌ به‌ برادرش‌، مي‌كوشيد تا زوال‌ دودمان‌ خودش‌ و همچنين‌ جنوب‌ را رقم‌ بزند.(5)»
با اين‌ همه‌، اين‌ برداشت‌ خوش‌نما و به‌ظاهر مقبول‌، در بنيان‌، دچار اشكال‌ است‌. زيرا اگر يك‌ معني‌ نام‌ آخرين‌ پسر يعقوب‌ (بنجامين‌) «پسر جنوب‌» است‌، اين‌ معني‌ داراي‌ اين‌ مصداق‌ واقعي‌ هم‌ هست‌ كه‌ او تنها پسر يعقوب‌ است‌ كه‌ در جنوب‌ (سرزمين‌ موعود) متولد شده‌ است‌. حال‌ آنكه‌ در خاندان‌ كامپسونها، همة‌ پسران‌ متولد جنوب‌اند. بنابراين‌، از اين‌ نظر هيچ‌ وجهي‌ ندارد كه‌ ما تنها بنجي‌ را نماد جنوب‌ بگيريم‌. ضمن‌ آنكه‌ زوال‌ يك‌ خاندان‌ يا منطقه‌، كه‌ به‌ صرف‌ ارادة‌ يك‌ نوجوان‌ همچون‌ كونتين‌، آن‌ هم‌ تنها با تغيير نام‌ يك‌‌نفر، تحقق‌ نمي‌پذيرد! بلكه‌ اصول‌ فني‌ داستان‌نويسي‌، از ما مي‌خواهد كه‌ براي‌ ايجاد چنين‌ برداشتهايي‌ از داستان‌، بايد زمينه‌ها و مصداقهاي‌ قابل‌ قبولي‌ براي‌ آنها، در درون‌ خود اثر تعبيه‌ كنيم‌. حال‌ آنكه‌ در اين‌ مورد، خشم‌ و هياهو، فاقد چنين‌ پشتوانه‌هاي‌ قابل‌ قبولي‌ است‌.

اما بنجي‌!
او در ابتداي‌ زمان‌ جاري‌ داستان‌ (1928) سي‌وسه‌ سال‌ دارد؛ اما از قول‌ لاستر گفته‌ مي‌شود كه‌ رشد عقلي‌اش‌ در سه‌سالگي‌ متوقف‌ مانده‌ است. لاستر همچنين‌ مدعي‌ است‌ كه‌ بنجي‌ كر و لال‌ است‌. حال‌ آنكه‌ او فقط‌ لال‌ است‌. درعوض‌، حس‌ شامه‌اي‌ بسيار قوي‌ دارد؛ به‌طوري‌ كه‌ حتي‌ به‌ مسائلي‌ انتزاعي‌ همچون‌ مرگ‌ مادربزرگ‌ و تصميم‌ به‌ فرار كدي‌، از طريق‌ استشمام‌ بوي آنها(!) ـ چه‌بسا زودتر از افراد عاقل و گويا ـ پي مي‌برد. از طرفي، نويسنده در بخش‌ انضمامي‌ كتاب‌، مدعي‌ شده‌ است‌ كه‌ بعدها بنجي‌ «نمي‌توانست‌ خواهرش‌ را به‌ ياد بياورد، فقط‌ فقدان‌ او را به‌ ياد مي‌آورد». (ص‌418) همچنان‌ كه‌ وقتي‌ به‌ تيمارستان‌ منتقل‌ شد «مرتع‌ را هم‌، مثل‌ خواهرش‌، به‌ ياد نمي‌آورد، فقط‌ فقدان‌ آن‌ را به‌ ياد مي‌آورد». (ص‌419)
اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ ادعاي‌ مذكور، اصلاً نمي‌تواند درست‌ باشد. به‌ شهادت‌ فصل‌ اول‌ داستان‌، بنجي‌، هرچه‌ نداشته‌ باشد، داراي‌ حافظه‌اي‌ قوي‌ است‌. او ممكن‌ است‌ از آنچه‌ در پيرامونش‌ جاري‌ بوده‌ است‌ دركي‌ ناقص‌ و ابتدايي‌ داشته‌ بوده‌ باشد، اما همان‌ ادراك‌ ناقص‌ و ابتدايي‌ را، اغلب‌ با جزئيات‌ آن‌، در خاطر دارد. همچنان‌ كه‌ تا سي‌وسه‌سالگي‌، كدي‌ و خاطرات‌ او را، با دقايق‌ نام‌ و خصوصيات‌ و اعمال‌ و گفتارش‌، به‌ ياد مي‌آورد، و نسبت‌ به‌ وقايع‌ پنج‌سالگي‌ خود، با همان‌ دقتي‌ اشراف‌ و حضور ذهن‌ دارد، كه‌ در مورد ماجراهاي‌ زمان‌ حال‌ خود. به‌ عبارت‌ ديگر، در اين‌ باره‌، فاكنر دچار اشتباهي‌ بسيار فاحش‌ شده‌ است‌؛ و تقريباً همة‌ مفسران‌ اين‌ اثر او نيز، بي‌ كم‌ترين‌ تأمل‌، اين‌ اشتباه‌ او را تكرار كرده‌اند.
اما وجود همين‌ حافظة‌ قوي‌، براي‌ موجودي‌ عقب‌افتاده‌ هم‌، محل‌ اشكال‌ است‌. به‌راستي‌، فردي‌ كه‌ در سي‌وسه‌سالگي‌، از نظر رشد ذهني‌ در مرحلة‌ سه‌سالگي‌ ـ و حتي‌ پايين‌ترـ باقي‌ مانده‌، چگونه‌ توانسته‌ است‌ آن‌ حجم‌ بزرگ‌ از مكالمات‌ را، كه‌ اغلب‌ كاملاً بزرگانه‌ و عاقلانه‌ و براي‌ كسي‌ چون‌ او بسيار هم‌ پيچيده‌ هستند، با آن‌ دقت‌، به‌ خاطر بسپارد، و دهها سال‌ (گاه‌ تا بيست‌وهشت‌ سال‌) بعد، آنها را، با تمام‌ جزئيات‌، به‌ خاطر بياورد؟! براي‌ مثال‌، بنگريد كه‌ يك‌ ابله‌ و عقب‌افتادة‌ ذهني‌، چگونه‌ گفته‌اي‌ به‌ اين‌ دشواري‌ را، از حدود هفده‌سال‌ پيش‌ به‌ خاطر سپرده‌، و آن‌ را بي‌ هيچ‌ اشكالي‌ به‌ ياد مي‌آورد:
پدر گفت‌ «البته‌ ناسلامتي‌ علت‌ بدوي‌ تمام‌ زندگيه‌. از ناخوشي‌ به‌ وجود مي‌ياد و بعدش‌ گنديدگيه‌ و بعدش‌ پوسيدگي‌.» (ص‌52)
اشكال‌ ديگر در شخصيت‌پردازي‌ او، تفاوت‌ فاحش‌ گاه‌ در حد تناقض‌، بين‌ ادراكها و احساسها و نيز لحنهايي‌ است‌ كه‌ در بيان‌ مافي‌الضمير او، در بخشهاي‌ مختلف‌ داستان‌ به‌ كار گرفته‌ شده‌ است‌.
براي‌ مثال‌، بنجي‌ در موارد متعددي‌، در مقاطع‌ سني‌ مختلف‌ (كودكي‌، نوجواني‌، جواني‌)، متوجه‌ گريه‌ يا ناله‌ كردن‌ خود مي‌شود و آن‌ را بيان‌ مي‌كند؛ و در موارد متعدد ديگري‌، در همان‌ مقاطع‌ سني‌ مختلف‌، متوجه‌ اين‌ موضوع‌ نمي‌شود و آن‌ را بيان‌ نمي‌كند و خواننده‌، تنها از طريق‌ عكس‌العمل‌ اطرافيان‌ او، به‌ آنها توجه‌ مي‌يابد. اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ او حتي‌ اسامي‌ برخي‌ درختها مثل‌ مو (ص‌14) يا اسم‌ گاوها و اسبهايشان‌ را مي‌داند. در داستان‌، براي‌ اين‌ تناقض‌، هيچ‌ توجيه‌ و دليلي‌ ارائه‌ نشده‌ است‌. يا، لحن‌ و بيان‌ ارائة‌ تصاوير ذهني‌ بنجي‌، گاه‌ كاملاً عميق‌، جدي‌، منظم‌ و عاقلانه‌ ــ حتي‌ بفهمي‌ نفهمي‌ اديبانه‌ ــ است‌، و گاه‌ كودكانه‌ و متمايل‌ به‌ عقب‌ماندگي‌ ذهني‌ مي‌شود. به‌ عبارت‌ ديگر، لحن‌ و بيان‌، در فصل‌ مربوط‌ به‌ بنجي‌، يكدست‌ نيست‌، و نوسان‌ دارد.
نمونه‌ها در اين‌ مورد، بسيار است‌. براي‌ مثال‌، برخي‌ از آنها ذكر مي‌شود:

از نمونه‌هاي‌ لحن‌ و بيان‌ نوع‌ اول‌:
«از لاي‌ نرده‌ و لابه‌لاي‌ گلهاي‌ پيچاپيچ‌ مي‌توانستم‌ زدن‌ آنها را ببينم‌. داشتند به‌ طرف‌ جايي‌ كه‌ پرچم‌ قرار داشت‌ پيش‌ مي‌آمدند؛ و من‌ از كنار نرده‌ راه‌ مي‌رفتم‌.»(ص‌1)
«لاستر از كنار درخت‌ گل‌ آمد و ما به‌ كنار نرده‌ رفتيم‌ و آنها ايستادند و ما ايستاديم‌ و من‌ از لاي‌ نرده‌ نگاه‌ كردم‌، و لاستر ميان‌ علفها را مي‌گشت‌.» (ص‌1)
از كنار نرده‌ رفتيم‌ و به‌ نردة‌ باغ‌، آنجا كه‌ سايه‌هامان‌ بودند، رسيديم‌. (ص‌3)
«زمين‌ سخت‌ و غلنبه‌ و گره‌دار بود.» (ص‌3)
«كدي‌ بوي‌ درختها و بوي‌ آن‌ وقتهايي‌ را مي‌داد كه‌ مي‌گفت‌ خواب‌ هستيم‌.»(ص‌5)
«من‌ بوي‌ لباسها را كه‌ آويزان‌ كرده‌ بودند و بوي‌ دودي‌ را كه‌ از آن‌ طرف‌ نهر بلند بود مي‌شنيدم‌.» (ص‌15)
«كدي‌ بوي‌ درختان‌ باران‌خورده‌ را مي‌داد.»(ص‌22)
... خنده كنان از در طويله آمدند. (ص‌26)
«از توي‌ راه‌ آب‌ سياه‌ كه‌ پيچكهاي‌ تيره‌ در آن‌ بود استخوانها چرخ‌ مي‌خوردند..»(ص‌40)
«ديدمشان‌، بعد كدي‌ را ديدم‌ كه‌ چند تا گل‌ لاي‌ موهاش‌ بود و يك‌ تور صورت‌ مثل‌ باد تابان‌ انداخته‌ بود. كدي‌. كدي‌.» (ص‌47)
«پرچم‌ را مي‌ديدم‌ كه‌ باد مي‌خورد و آفتاب‌ اريب‌ روي‌ چمنزار پهن‌ مي‌تابيد.»(ص‌61)
«صداي‌ ساعت‌ را مي‌شنيدم‌ و صداي‌ كدي‌ را مي‌شنيدم‌ كه‌ پشتم‌ ايستاده‌ بود و صداي‌ پشت‌ بام‌ را مي‌شنيدم‌. كدي‌ گفت‌، هنوز داره‌ بارون‌ مي‌ياد. من‌ از بارون‌ بدم‌ مي‌ياد. از همه‌ چي‌ بدم‌ مي‌ياد. بعد سرش‌ توي‌ دامن‌ من‌ آمد و مرا نگهداشته‌ بود و گريه‌ مي‌كرد و من‌ گريه‌ را سردادم‌.»(ص‌68)
و از نمونه‌هاي‌ لحن‌ و بيان‌ نوع‌ دوم‌:
«در باغ‌ را هيچ‌ حس‌ نمي‌كردم‌ ولي‌ بوي‌ سرماي‌ روشن‌ را مي‌شنيدم‌.»(ص‌5)
(البته‌ در نيمة‌ اول‌ اين‌ عبارت‌، نوعي‌ تناقض‌ احساس‌ مي‌شود. يعني‌ ديدگاه‌، متعلق‌ به‌ يك‌ آدم‌ كاملاً عاقل‌ است‌، كه‌ نسبت‌ به‌ وجودِ درِ باغ‌، حضورِ ذهنِ قبلي‌ دارد، اما در آن‌ لحظة‌ خاص‌، بنا به‌ دلايلي‌، وجودِ در را احساس‌ نمي‌كند.)
«از سرماي‌ روشن‌ به‌ سرماي‌ تاريك‌ رفتيم‌.»(ص‌5)
«شكلها به‌ راه‌ افتادند.» (ص‌13)
(منظورش‌ درختها هستند.)
«گريه‌ نمي‌كردم‌ اما زمين‌ آرام‌ نبود، و بعد داشتم‌ گريه‌ مي‌كردم‌. زمين‌ اريب‌ بالا مي‌رفت‌ و گاوها از تپه‌ بالا مي‌دويدند. كونتين‌ بازوي‌ مرا گرفت‌ و به‌ طرف‌ طويله‌ رفتيم‌. بعد طويله‌ آنجا نبود و ما مجبور شديم‌ صبر كنيم‌ تا برگردد. من‌ برگشتنش‌ را نديدم‌. از پشتِ ما آمد و كونتين‌ مرا در آخوري‌ كه‌ گاوها مي‌خوردند زمين‌ گذاشت‌. من‌ به‌ آن‌ چسبيدم‌. آن‌ هم‌ داشت‌ درمي‌رفت‌، و من‌ بهش‌ چسبيدم‌.» (ص‌24)
«با آنها از تپه‌ روشن‌ بالا رفتم‌.» (ص‌26)
«كاسه‌ رفت‌.» (ص‌30)
«مادر خوابيده‌ بود و ناخوشي‌ روي‌ يك‌ پارچه‌ روي‌ سرش‌ بود.» (ص‌49) «هي‌ مي‌خواستم‌ بگويم‌.. و هي‌ مي‌خواستم‌ بگويم‌.. و من‌ هي‌ مي‌خواستم‌ بگويم‌ و شكلهاي‌ روشن‌ شروع‌ به‌ ايستادن‌ كردند و من‌ خواستم‌ بيرون‌ بيايم‌. خواستم‌ از صورتم‌ بيرونش‌ بياورم‌ ولي‌ شكلهاي‌ روشن‌ دوباره‌ داشتند مي‌رفتند. داشتند از تپه‌ به‌ طرف‌ آنجايي‌ كه‌ آن‌ چيز افتاد بالا مي‌رفتند.» (ص‌63)
(درواقع‌ در اين‌ قسمت‌، انگار حتي‌ در ذهن‌ او و براي‌ خودش‌ هم‌ معلوم‌ نيست‌ كه‌ چه‌ مي‌خواسته‌ بگويد، كه‌ سرانجام‌ هم‌ قادر به‌ آن‌ نمي‌شود.)
«دمپايي‌ دستم‌ بود، من‌ آن‌ را نمي‌ديدم‌، ولي‌ دستهايم‌ آن‌ را مي‌ديدند، و صداي‌ شب‌ شدن‌ را مي‌شنيدم‌ و دستهايم‌ دمپايي‌ را مي‌ديدند، اما من‌ خودم‌ را نمي‌ديدم‌، اما دستهايم‌ دمپايي‌ را مي‌ديدند و من‌ آنجا چندك‌ زده‌ بودم‌ و صداي‌ تاريك‌ شدن‌ را مي‌شنيدم‌.»(ص‌86)
«چيز از پنجرة‌ اتاق‌ كونتين‌ بيرون‌ آمد و رفت‌ لاي‌ درخت‌. تكان‌ خوردن‌ درخت‌ را تماشا كرديم‌. تكان‌ از درخت‌ پايين‌ رفت‌. بعد بيرون‌ آمد و رفت‌ آن‌ طرف‌ چمن‌. ما رفتنش‌ را تماشا كرديم‌. بعد نمي‌ديدمش‌.»(ص‌88)
«كدي‌ مرا نگهداشت‌ و من‌ همه‌مان‌ را و تاريكي‌ را و يك‌ چيزي‌ را كه‌ بويش‌ به‌ دماغم‌ مي‌خورد مي‌شنيدم‌. و بعد پنجره‌ها‌ را مي‌ديدم‌، آنجا كه‌ درختها وزوز مي‌كردند. بعد تاريكي‌ داشت‌ مي‌رفت‌ توي‌ شكلهاي‌ صاف‌ و روشن‌، همان‌طور كه‌ هميشه‌ مي‌رود، حتي‌ وقتي‌ كدي‌ مي‌گويد كه‌ من‌ خواب‌ بوده‌ام‌.»(ص‌90)
(در اينجا، لحن‌ و بيانْ جدي‌ و عاقلانه‌، اما ديدگاه‌ و فهم‌، متمايل‌ به‌ عقب‌افتادگي‌ ذهني‌ است‌. به‌ عبارت‌ ديگر، بين‌ شيوة‌ بيان‌ و ديدگاه‌، تناقض‌ وجود دارد.)
در اين‌ شكي‌ نيست‌ كه‌ نه‌ فاكنر امكان‌ ورود به‌ ذهن‌ يك‌ ابله‌ و تصويربرداري‌ از فعاليتهاي‌ ذهني‌ او را داشته‌ است‌ و نه‌ هيچ‌كس‌ ديگر چنين‌ امكاني‌ را دارد. اما به‌ نظر نمي‌رسد كه‌ فاكنر، تلاش‌ ويژه‌اي‌ نيز، براي‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ عوالم‌ ويژه‌ و واقعي‌ ذهني‌ و رواني‌ ابلهان‌ انجام‌ داده‌ باشد. او، جز آنكه‌ خود به‌ لحاظ‌ شخصيتي‌ داراي‌ خصوصيات‌ حتي‌ نزديك‌ به‌ چنين‌ اشخاصي‌ نبوده‌، قاعدتاً به‌ مطالعة‌ علمي‌ و تجربي‌ خاصي‌ هم‌ براي‌ دستيابي‌ به‌ اين‌ آشنايي‌ دست‌ نزده‌، و صرفاً به‌ درآميختن‌ شناخت‌ كاملاً معمولي‌اي‌ كه‌ از اين‌ سنخ‌ انسانها داشته‌ با تخيل‌ خود، براي‌ آفريدن‌ شخصيت‌ بنجي‌ اكتفا كرده‌ است‌. عامل‌ اصلي‌ تناقضها و نارساييهاي‌ موجود در پرداختِ شخصيت‌ بنجي‌، از همين‌ كم‌كاري‌ نويسنده‌ سرچشمه‌ گرفته‌ است‌. براي‌ مثال‌، اينكه‌ كسي‌ از روي‌ بو، متوجه‌ مرگ‌ كسي‌ ـ آن‌ هم‌ از راه‌ دور ـ شود، يا مثلاً بوي‌ فاجعه‌ را احساس‌ كند، قاعدتاً ربطي‌ به‌ عقب‌افتادگي‌ ذهني‌ او نمي‌تواند داشته‌ باشد؛ بلكه‌ بيشتر مربوط‌ به‌ يك‌ حس‌ فراواقعي‌ و حتي‌ روحاني‌ به‌ نظر مي‌رسد. در نقطة‌ مقابل‌، داشتن‌ شامّة‌ فوق‌العاده‌ براي‌ ادراك‌ بوهاي‌ مادي‌ (مثل‌ بوي‌ باران‌، بوي‌ سگ‌، بوي‌ درخت‌، بوي‌ آب‌، حتي‌ بوي‌ سرما و مانند اينها)، خصيصه‌اي‌ نزديك‌ به‌ ويژگيهاي‌ بعضي‌ از حيوانها، و مي‌توان‌ گفت‌ «مادونِ انساني‌» است‌. يا اينكه‌ كسي‌، وقتي‌ مانعي‌ سببِ نديدن‌ چيزي‌ توسط‌ او شود، تصور كند كه‌ آن‌ چيز رفته‌ است‌ و ديگر نيست‌، نشانگر آن‌ است‌ كه‌ به‌ لحاظ‌ رشد ذهني‌، در مرحلة‌ حدوداً يك‌ تا حداكثر يك‌ونيم‌سالگي‌ ـ و نه‌ حتي‌ طبق‌ ادعاي‌ نويسنده‌ و برخي‌ از شخصيتهاي‌ داستان‌ يا مفسران‌ آن‌، سه‌سالگي‌ ـ باقي‌ مانده‌ است‌. كه‌ اگر اين‌ را مبناي‌ سن‌ عقل‌ و رشد درك‌ او بگيريم‌ ـ كه‌ قاعدتاً بايد هم‌ چنين‌ بكنيم‌ ـ آن‌گاه‌، قسمت‌ اعظم‌ آنچه‌ كه‌ در فصل‌ اول‌ از دريچة‌ نگاه‌ و ذهن‌ بنجي‌ بيان‌ شده‌ است‌، با اين‌ خصوصيت‌ ذهني‌ در تناقض‌ آشكار قرار مي‌گيرد؛ و درنتيجه‌، بنيان‌ اين‌ فصل‌، درهم‌ مي‌ريزد. با اين‌ همه‌، شايد اصلي‌ترين‌ جسارت‌ فاكنر در نوشتن‌ اين‌ داستان‌ و آنچه‌ كه‌ به‌ خشم‌ و هياهو تازگي‌ فوق‌العاده‌اي‌ مي‌بخشد و آن‌ را از آثار پيش‌ از خود متمايز مي‌كند، همين‌ قرار دادن‌ يك‌ شخصيت‌ عقب‌افتاده‌ همچون‌ بنجي‌، به‌ عنوان‌ يكي‌ از قهرمانان‌ اصلي‌ است‌. بويژه‌، مهم‌ترين‌ تازگي‌ و جسارت‌ اين‌ كار، ناشي‌ از اين‌ است‌ كه‌ فاكنر كوشيده‌ است‌ با تمهيدِ داستانيِ به‌ نمايش‌ گذاردنِ جريانِ فعاليتِ ذهنِ چنين‌ كسي‌، شخصيت‌ او را بپردازد، و وظيفة‌ روايت‌ بخشي‌ قابل‌ توجه‌ از رمان‌ خود را، به‌ او محول‌ كرده‌ است‌.
چنين‌ كاري‌، همچنان‌ كه‌ فاكنر خود نيز اشاره‌ كرده‌، بسيار دشوار، و مستلزم‌ صرف‌ انرژيِ روانيِ فراوان‌ بوده‌ است‌.
مجموعة‌ اين‌ عوامل‌، سبب‌ مي‌شود كه‌ در يك‌ نگاه‌ منصفانه‌ و با توجه‌ به‌ اينكه‌ به‌ هر حال‌، هيچ‌ داستاني‌ را نمي‌توان‌ مطلقاً بي‌ عيب‌ و نقص‌ يافت‌، اعتراف‌ كنيم‌ كه‌ اگر خشم‌ و هياهو، هيچ‌ ويژگي‌ برجستة‌ ديگري‌ نيز نمي‌داشت‌، به‌ صِرفِ وجودِ همين‌ يك‌ شخصيت‌ و يك‌ فصل‌ در آن‌، خواه‌ ناخواه‌، جزء آثارِ به‌يادماندني‌ و قابل‌ بحث‌ و ارجاعِ ادبيات‌ داستاني‌ جهان‌ قرار مي‌گرفت‌. خاصه‌ اگر به‌ خاطر داشته‌ باشيم‌ كه‌ به‌ هر حال‌، بخشي‌ از اشكالهاي‌ موجود در متن‌ فارسي‌ آن‌، احتمالاً به‌ اين‌ ترجمه‌، و به‌ويژه‌، سهل‌انگاريهاي‌ قابل‌ توجه‌ در حروفچيني‌ آن‌ بازمي‌گردد.
جز اين‌، و علاوه‌ بر اشاره‌هايي‌ كه‌ در مورد برخي‌ خصايصِ بارزِ كارِ فاكنر در مورد بنجي‌ شد، باز، فصل‌ نخست‌ داستان‌ خالي‌ از نكته‌سنجي‌ها و ظرافتهاي‌ مثال‌زدني‌، نيست‌.
يكي‌ از بارزترينِ اين‌ نمودها، مفهوم‌ زمان‌ از نظر بنجي‌ است‌؛ كه‌ در بخشي‌ مستقل‌، به‌ آن‌ پرداخته‌ خواهد شد. مورد ديگر، تفاوتِ ظريف‌ در تداعيها و جريان‌ سيال‌ ذهن‌ مربوط‌ به‌ او و برادرش‌، كونتين‌ است‌؛ كه‌ به‌ اين‌ موضوع‌ نيز در بخشِ بحث‌ راجع‌ به‌ زاويه‌ ديد، صحبت‌ خواهد شد. يا به‌ صورت‌ موردي‌، مي‌توان‌ به‌ صحنه‌اي‌ اشاره‌ كرد كه‌ در بزرگسالي‌ بنجي، لاستر، رانندة‌ درشكه‌اي‌ مي‌شود كه‌ او بر آن‌ سوار است‌، و در شهر، از سرِ شيطنت‌، به‌ جاي‌ آنكه‌ درشكه‌ را از سمتِ معهودِ (چپ‌) ميدان‌ براند، از طرف‌ راست‌ آن‌ مي‌برد؛ و اين‌ كارِ او، سبب‌ گريه‌ و فرياد بنجي‌ مي‌شود. فاكنر با آوردن‌ اين‌ صحنة‌ بسيار هوشمندانه‌، مي‌خواهد نشان‌ دهد كه‌ ذهن‌ محدود و بسيطِ بنجي‌، صرفاً آنچه‌ را كه‌ از كوچكي‌ به‌طور ثابت‌ و مكرر به‌ آن‌ خو كرده‌ است‌ مي‌فهمد و با آن‌ مأنوس‌ است‌. به‌ محض‌ اينكه‌ كوچك‌ترين‌ تغييري‌ در اين‌ دنيايِ ساكن‌، ساده‌ و ثابت‌ پديد آيد، نظامِ ذهني‌ او به‌ هم‌ مي‌ريزد؛ از درك‌ روابط‌ جديد عاجز مي‌ماند؛ و همين‌ باعث‌ مي‌شود كه‌ احساس‌ غربت‌ و وحشت‌ كند. همچنان‌ كه‌ در ادامة‌ اين‌ صحنه‌، شاهديم‌ كه‌ جاسن‌، وقتي‌ به‌طور اتفاقي‌ آنان‌ را مي‌بيند و متوجه‌ اين‌ صحنه‌ مي‌شود، به‌ بالاي‌ درشكه‌ مي‌پرد، و بعد از تشر زدن‌ به‌ لاستر، درشكه‌ را به‌ سمت‌ معهود و هميشگي‌ آن‌ هدايت‌ مي‌كند؛ و درنتيجه‌، بنجي‌، آرام‌ و ساكت‌ مي‌شود.

پي نوشتها:
1. كونتين‌ سوم‌ كه‌ بدن‌ خواهرش‌ را دوست‌ نداشت‌ بلكه‌ تصوري‌ از شرافت‌ كامپسوني‌ را دوست‌ مي‌داشت‌ كه‌ بر پايه‌اي‌ متزلزل‌ و (خوب‌ مي‌دانست‌) موقتي‌، به‌ وسيلة‌ پردة‌ كوچك‌ و لطيف‌ بكارت‌ خواهرش‌ تاييد مي‌شد.» (خشم‌ و هياهو؛ ص‌406)
2. دركل‌ مادر، اهميت‌ ويژه‌اي‌ براي‌ نام‌ و ارتباط‌ آن‌ با مسمايش‌ قايل‌ است‌. او در مورد دختر حرامزادة‌ كدي‌ كه‌ نام‌ دايي‌ جوانمرگش‌ بر او گذاشته‌ شده‌ ا

  كليه حقوق براي Sarshar.org محفوظ است. ©