<عبور از افق نیست‌انگاری ـ 2 | نقد رمان «در آفاق نفس» محمود كيانوش
            جمعه 10 تیر 1384

سرشار: در كتاب دیگر آقای كیانوش، «قصه‌ای و غصه‌ای» هم، پدری مذهبی كه دارای این عقاید و شرایط است وجود دارد. كه البته گویا پدر آقای كیانوش همین‌گونه بوده است. آقای كیانوش نیز مشهدی است. پدرش گویا كاسب خرده‌پایی بوده است كه به تهران مهاجرت می‌كند.
در كتاب «غواص و ماهی» نیز بسیاری از آدمهای این داستان (مثل فرهاد و رضا كه دوست و رفیق هستند) را با همین روحیات و حال و هوا می‌بینیم. غم غربت نسبت به طبیعت هم از مضامین مشترك در آثار آقای كیانوش است. اینكه تكنیك و صنعت سبب دوری ما از طبیعت شده است؛ بنابراین دچار ازخودبیگانگی شده‌ایم، از درونمایه‌های آثار ایشان است.
اما از این كلمات كه بگذریم، در این قسمت از «در آفاق...» رضا چاووشی می‌تواند فرهاد را قانع كند. بخش دوم، اصلاح فلسفه اوست. كه طولانی شده است. شاید چون نویسنده روی این قسمت تأكید زیادی كرده، گمان شده كه درونمایه اصلی داستان همین اصلاح فلسفه شخصیت اصلی آن است. البته این را هم عرض كنم كه طبق آنچه آقای زرشناس گفتند، تفاوت بین قول و عمل، چیزی است كه روشنفكران همیشه به آن مبتلا بوده‌اند. حتی درباره دوران جاهلیت پیش از اسلام. در قرآن كریم آمده است:

والشعراء‌ُ یتبعهم الغاوون. شاعران را گمراهان پیروی می‌كنند!

به دنبالش دلیل می‌آورد: الم ترانهم اولئك فی كل واد یهیمون، و یقولون ما لا تفعلون «آیا ننگری كه آنها خود به هر وادی حیرت سرگشته‌اند. آنها بسیار سخنان می‌گویند كه به یكی از آن عمل نمی‌كنند.» یعنی مثلاً شاعر در شعرش دم از بخشش و گذشت و شجاعت می‌زند، و در عمل، خود، چه‌بسا یك آدم پست و فرومایه و بزدل باشد. درواقع قرآن، دلیل اصلی غیر قابل پیروی بودن شاعران را، همین می‌داند.
البته حكما با شعرا حسابشان متفاوت است. در ادب كهن ما، حكمای شاعر نیز بوده‌اند. ادبیات دینی ما جدا از حكمت نیست. بیشتر، از مشروطه به بعد، دچار این بلیه فعلی شده‌ایم. اما در «آفاق نفس»،وقتی فرهاد از فلسفه شوپنهاور حرف می‌زند، رضا به او پیشنهاد فلسفه مونو را می‌كند كه، خوش‌بینانه و واجد نگاه مثبت به زندگی است. بعید نیست كه آقای كیانوش هم بن اندیشه این فلسفه‌ها را درست متوجه نشده باشد.
به هرحال، گرایش چاووشی بسیار مثبت‌تر از آن دو تای دیگر است.
به سبب تأكیدی كه روی خواب چاوشی هست، من خواب او را بیان می‌كنم، تا ببینیم كه بنیادش به كجا می‌رسد.

می‌گوید: رضا چاووشی خواب دید كه در كوه، با دوستش نشسته‌اند و چای می‌خورند. یكدفعه پرنده‌ای از آسمان آمد كه چهره‌اش شبیه سهیلا هومنی بود. او آمد و فرهاد نوغانی را بلند كرد و با خود به آسمان برد. اما نتوانست او را نگه دارد. فرهاد رها شد و به قعر دره سقوط كرد.
در حین سقوط، فرهاد سر و دو دستش رو به آسمان است. كه این هم قابل تأمل است. «فرهاد با دهان باز پایین و پایین‌تر می‌رفت.» كه معنی‌اش چه هست، باید در داستان دنبال نشانه‌هایش بگردیم.
نكته مبهم داستان از نظر من، چرخش ناگهانی فرهاد است. او یكباره به رضا می‌گوید: من تمام نگاه تو را به زندگی پذیرفتم و فلسفه‌ات را قبول دارم.
فرهاد به سهیلا هم علاقمند می‌شود، و قرار است كه با هم ازدواج كنند. اما یكدفعه بی‌ارائه توضیح روشنی، زیر همه‌چیز می‌زند و خودش را گم‌وگور می‌كند.

پرویز: مادرش...

سرشار: بله. مادرش در حال مرگ است. اما این دلیل نمی‌شود. چون او از قبل سرطان معده را داشته است. كسی هم كه سرطان معده دارد، قابل پیش‌بینی هست كه احتمالاً می‌میرد.

پرویز: رفتن ناگهانی فرهاد، قبل از فوت مادرش است.

سرشار: مادرش بعد از مدتی استفاده از مرفین به‌عنوان مسكن، دیگر كسی را نمی‌شناسد. او حافظه‌اش را از دست داده است. فرهاد می‌گوید: وقتی دیدم بودن یا نبودنم به حال مادرم فرقی ندارد، رفتم. چون دیگر نمی‌توانستم رنج مردن تدریجی او را تحمل كنم.

البته در زندگی او، پیش از این هم رنج مشابهی پدید آمده است: خواهر كوچكش، سالها قبل، وقتی برای خرید از خانه بیرون می‌رود، تصادف می‌كند و می‌میرد.
رنج بزرگ دیگر فرهاد این است كه نامزد سابقش، ناگهان به یك جوان زیباتر و قوی‌تر و پولدارتر برخورد می‌كند، و بدون مقدمه، فرهاد را رها می‌كند؛ بدون اینكه پشت سرش را هم نگاه كند.
بنابراین، مقدمات بدبینی نهایی فرهاد عبارت‌اند از: 1. نوع زندگی خالی از مهر خانوادگی، و رفتار نامطلوب پدر. 2. مردن ناگهانی خواهر. 3. بی‌وفایی ناگهانی نامزد سابق. این سه ناكامی كه با هم جمع می‌شود، او را به سمت این نوع فلسفه سوق می‌دهد. ضمن اینكه در پایان هم شاهدیم كه مادرش نیز ـ كه فرهاد آن‌قدر به او علاقه داشته است ـ آن‌طور در بستر مرگ می‌افتد.

زرشناس: اساس تعبیر واژه نهیلیسم، نیست‌انگاری است. واژه «نهیل» در لاتین، به معنی هیچ است. گاهی وقتها این را به معنی نیست هم گرفته‌اند. در زبان فارسی این‌جور رایج شده كه مترجمین روشنفكر كم‌سواد ـ به‌ویژه در دهه 40 ـ خیلی از واژه‌ها را بد ترجمه می‌كردند و می‌كنند.

نیچه اولین كسی است كه به‌طور جدی از نیست‌انگاری مدرن سخن گفته، و خودش را بزرگ‌ترین نیست‌انگار غرب مدرن دانسته است. یا به تعبیر مارتین هایدگر نگاه كنید! اینها كسانی هستند كه تعاریفشان فلسفه را مدیون آنان كرده است. در تعاریف اینها، نیست‌انگاری، پوچگرایی اخلاقی نیست. نیست‌انگاری ناظر به یك رویكرد متفكرانه است، كه این تفكر، ارتباط حضوری بین انسان و هستی، انسان و علم به خودش را نفی می‌كند، و ارتباط بین عالِم و معلوم، انسان و علمش را، یك رابطه «حصولی» صرف قرار می‌دهد. درحالی‌كه رابطه وحیانی و تفكر دینی، «حضوری» است. یعنی عین آن چیزی را بیان می‌كند كه بر شخص تجلی پیدا می‌كند. اما رابطه فیلسوف، از نوع رابطه با مفاهیم است. وقتی به این رابطه حصولی اصالت می‌دهید و می‌خواهید هستی را از ورای مفاهیم بشناسید، این بحث مطرح می‌شود كه شما هرچه بخواهید به وجود نزدیك بشوید، از او دور می‌شوید. زیرا وجود، امری است كه حضوراً قابل درك است، نه حصولاً. یعنی حتی اگر این حصول وجود داشته باشد، باید مبتنی بر حضوری باشد.
نیست‌انگاری، یعنی نیست انگاشتن ساحت حضور. هر نوع تفكری كه اصالت را به وحی و حضور ندهد و به حصول بدهد، نیست‌انگار است. در پرتو چنین تعبیری، ما در یونان هم نیست‌انگاری كاسموسانتریك داریم.
اپی‌كل بزرگ‌ترین متفكر نیست‌انگار یونان باستان است. در عصر جدید، نیچه می‌گوید كه نیست‌انگاری مدرن شده است.

در یونان می‌گفتند: انسان حیوان ناطق است. در این تعریف، حیوان اصالت پیدا كرده است. یعنی ما حیوانی هستیم كه عقلی هم داریم. یعنی آن نیست‌انگاری به‌قول نیچه مضاعف شده است.

ما در عصر غیر مدرن، فقط ساحت غیب را نادیده می‌گرفتیم؛ اما حالا، هر نوع مبنای بیرون از خود را نادیده می‌گیریم، و خودمان را مبنا قرار می‌دهیم. خود را با حیوانیت تعریف می‌‌كنیم. در این معناست كه تورگینف، در كتاب «پدران و پسران»، بازارف را نماینده نهیلیسم قرار می‌دهد.
در سالهای 1970 تا 1980، جنبش نهیلیستی داریم. این جنبش بسیار آرمانگراست. تروریست است. عملگراست. هدف سیاسی دارد. به‌خاطر همین، آقای بردیایف در كتاب «كمونیست روسی»، لنین را نهیلیست می‌داند. «منِ برتر» نیچه، یك فرد منفعل ایمان‌گریخته واداده سیاه‌اندیش نیست، بلكه فاعلیت دارد.
پس، نیست‌انگاری صورتهای مختلف دارد. یك صورت آن و شاید به تعبیری متنز‌ّل‌ترین صورتش، نیست‌انگاری پوچگرای یأس‌آلود است، كه در كافكا یا كامو می‌بینیم.

مجتبی حبیبی: در پایان داستان به نظر من فرهاد نوغانی، وقتی بدون دلیل كشور را ترك می‌كند كه از لحاظ تئوریك، حرفهای دوستش را پذیرفته است. اما در عمل نمی‌تواند كاری انجام بدهد. به نظر من، خوابی كه رضا می‌بیند، خواب مهمی است.

سرشار: بگذارید عین خواب را بخوانم: در صفحه 247 و 248 می‌گوید: «چنان‌كه نفهمید خوابش گرفته است. در قهوه‌خانه كاظم‌آقا در سینه كوه نشسته بودند و گاهی به آسمان صاف درخشان كه دریای آرام معلقی بود، نگاه می‌كردند. سرِ همه میزهای قهوه‌خانه كه تا افق گسترده بود افرادی نشسته بودند كه چهره نداشتند و فقط در وسط صفحه صاف زرد رنگ صورت بی‌اسبابشان سوراخی بود كه به منزله دهانشان می‌جنبید و با مبالغه می‌جنبید و معلوم نبود این جنبیدن از حرف زدن است یا از جویدن و بلعیدن، اما خفیف‌ترین صدایی از آنها درنمی‌آمد.

رضا چاووشی و فرهاد نوغانی گاهی به آنها نگاه می‌كردند و قاه‌قاه می‌خندیدند، اما رضا صدای خنده خودشان را هم نمی‌شنید. بیشتر به آسمان صاف درخشان بالای سرشان و روبه‌رو نگاه می‌كردند. ناگهان رضا دید پرنده‌ای بزرگ، مانند شعله‌ای كه در آفتاب هر لحظه با یكی از رنگهای قوس و قزح جلوه كند، از دل آسمان بیرون آمد و به نزد آنها شتافت. نزدیك‌تر كه شد، رضا در جایی كه انتظار داشت سر این پرنده را ببیند، صورت فروزان سهیلا را دید كه می‌خندید، اما دانه‌های منجمد، اشك شبیه دانه‌های انار از چشمه‌سارش فرو می‌ریخت و هر دانه كه آیینه‌وار در خود چهره فرهاد را بازمی‌تافت، بی‌درنگ منفجر می‌شد و گرد می‌شد و ناپدید می‌شد.
پرنده به بالای سر آنها كه رسید از زیر بالهای شعله‌وارش دو دست درآمد و به دور گردن فرهاد حلقه شد و فرهاد را از جا برداشت و پرنده اوج گرفت.
فرهاد از حلقه دستهای پرنده كه حالا شعله‌ای بی‌شكل بود بیرون افتاد و سقوط كرد. و رضا دید كه دیگر در قهوه‌خانه كاظم آقا نیست. در لب پرتگاهی ایستاده است و جلو پای او دره‌ای دهان گشوده است كه ته آن پیدا نیست و فرهاد دارد در این دره سقوط می‌كند و پرنده شعله‌وار بر ستیغ كوه مقابل نشسته است و در جایی كه رضا حالا انتظار داشت سر این پرنده را با چهره سهیلا ببیند، لحظه‌ای چهره شوكت خانم، مادر فرهاد، با چشمهای بی‌نگاه نمودار شد و بعد ناپدید شد و پرنده هم ناپدید شد، و رضا كه به درون دره نگاه كرد، دید فرهاد با دستهای گشوده و سری به سوی آسمان گرفته، همچنان در خلأ دره پایین می‌رود و لبخند می‌زند، و گاهی دستش را برای او تكان می‌دهد، و هر لحظه، كوچك و كوچك‌تر می‌شود. در این هنگام بود كه رضا بر لب پرتگاه نشست و از ته وجود فریاد زد: فرهاد، فرهاد! و از خواب پرید.
چشمهایش را كه باز كرد، دید روی تختخواب افتاده است و آفتاب چشم پنجره را به روی آسمانی صاف گشوده است.»

آرزو خمسه كجوری: اگر در شخصیتهای داستان دقت كنیم، شاید درونمایه اثر برای ما آشكارتر شود. آدمهای این داستان یك جورهایی چوب خودسریهایشان را می‌خورند. آن انسانهایی‌اند كه همه تصمیمهایشان را خودشان می‌گیرند. هیچ مرجع و بند و ریسمانی ندارند. چنین كسی، هر چقدر هم از لحاظ علمی پیشرفت كرده باشد، هرچقدر هم زیبایی‌شناسی زندگی را دنبال كند، بالاخره به این سرگردانی می‌رسد.

شاید فرهاد این شهامت را دارد كه گم شود، اما دیگران این شهامت را ندارند كه بگویند ما هم گم شده‌ایم. درصورتی‌كه آنها هم یك جورهایی گم شده‌اند. چون وقتی می‌خواهند راهنمای فرهاد باشند، هیچ‌كدام موفق نمی‌شوند.
ما تا آخر داستان گمان می‌كنیم رضا یك راهنمای خوب برای فرهاد است. اما می‌بینیم او هم فقط حفظ وضعیت موجود را می‌كند. رضا مطرح می‌كند كه دنیا زیباست، و می‌شود زیباییهایش را دید. اینجا این سؤال برای امثال فرهاد مطرح می‌شود كه آیا این زیباییها، تكراری نیستند؟ ملال‌انگیز نمی‌شوند؟ بالاخره این زیبایی، قرار است به كجا وصل شود؟
شاید اینجا فلسفه یك وسیله سنجش گم‌شدگی است. و هرچه بیشتر در فلسفه غور می‌كنند بیشتر می‌فهمند كه چقدر گم شده‌اند.
نهایتاً از این لحاظ، داستان پایان خوبی دارد. فرهاد خیلی به دیدگاه دیگران اهمیت می‌دهد. ابتدا به دیدگاه نیشابوری و بعد هم به رضا. اما شخصیت رضا منطقی‌تر است. زیرا وضعیت موجود را قبول كرده است. آدمها نزد رضا، سفید سفید یا سیاه سیاه نیستند. او انتظار این را دارد كه یك فیلسوف، به آنچه می‌گوید عمل كند.
اما فرهاد، با توجه به اینكه دانشجوی دكتری فلسفی است، باید زندگینامه‌های فلاسفه را خوانده باشد. امثال استاد نیشابوری، در فلسفه كم نیستند. لذا، این آرمانگرایی فرهاد، جای سؤال دارد. خلاصه اینكه: اینجا فلسفه خوب عمل می‌كند، و معیاری برای سنجش سردرگمی آدمهای قصه می‌شود.
مورد دیگر اینكه، ما حضور خداوند را فقط در دو جا می‌بینیم. هردو هم جایی است كه دوستی رضا و فرهاد را نشان می‌دهد. در صفحه 200 می‌گوید: از ارزشهای والای انسان بودن، معنای زیبایی‌شناسی است. می‌گوید: احساس می‌كنم كه خدا آفرینش را این لحظه تعطیل كرده و ما را نگاه می‌كند.
ما انتظار داریم كه آدمها به جایی وصل باشند (نه اینكه حتماً نگاهی مذهبی و اعتقادی داشته باشند) اما در این‌باره، چیز زیادی در داستان نمی‌بینیم، مگر در دوستی رضا و فرهاد.

عبدالحسینی: چون ابتدای صحبتمان با سؤال آقای سرشار بود، ما هم سعی كردیم اختصاراً درباره همان سؤال صحبت كنیم. به شخصیت فرهاد كه توجه می‌شود، وجودی رنج‌كشیده و مظلوم است كه در سرتاسر داستان مرتكب خطایی نمی‌شود. مثل انسان ساده و صافی كه به سمت فلسفه‌ای، برای اولین‌بار در حركت است. وقتی از استاد نیشابوری كنده می‌شود، سرخورده و خودباخته می‌شود؛ كه این هم شاید برمی‌گردد به معصومیت او.

سرشار: قبلاً هم گفتیم كه زمینه برای رسیدن فرهاد به فلسفه پوچی، از قبل وجود داشته است. 1. پدر نامهربانش. 2. تصادف و مرگ ناگهانی خواهر كوچكش. 3. بی‌وفایی نامزد سابقش. 4. آشنایی با استادش، نیشابوری، و فلسفه پوچ‌انگار او.
به‌علاوه، استفاده از تعبیر «معصوم» برای این آدم، یك مقدار زیادی است. كما اینكه او، در آغاز جوانی، با رضا دنبال جوانی كردن بوده و از خیلی هوسرانیها رو برنگردانده است. حداكثر می‌شود درباره او بگوییم: از بقیه بهتر است.

عبدالحسینی: راه حلهایی كه رضا به او ارائه می‌كند: 1. عشق به زیبایی طبیعت و 2. دوستی بین آدمهاست. كه اگر این دو وجه در زندگی آدمها نباشد، چرخ زندگی لنگ می‌زند.

به نظر من، فلسفه رضا برای جدا كردن فرهاد از نیشابوری، غلط است. در جایی (صفحه 87) می‌گوید: «فلسفه علم نیست كه به كار زندگی بیاید و زندگی كردن را آسان‌تر كند. فلسفه یكی از هنرهای كلامی است و مثل همه هنرها، به درد بازی زندگی می‌خورد.»
ما دیده‌ایم كه در خ‍ُرد و كلان‌ِ اعمال، انسانها، به فلسفه‌ای بند هستند. آدمهای باسواد و اندیشمند به یك صورت، و آدمهای عامی و ساده، به شكل دیگر.

اصلانپور: من همچنان روی این دو دیدگاه كه هر دوی آنها مادی هستند، تأكید دارم؛ و اینكه رضا چاووشی دید‌ِ مذهبی دارد، قابل قبول نیست. اتفاقاً اینها زمانی كه از مذهب صحبت می‌كنند، لحنشان بسیار عوامانه است. وقتی كسی اعتقاد دارد كه بین دو نیستی قرار دارد و انسان را ابدی نمی‌داند، یكی از اركان دین را نمی‌پذیرد. پس، خدا را نفی می‌كند.

پرویز: دیدگاه نویسنده را باید از خلال صحبتهایش در بیاوریم. ممكن است در جایی، یكی از این شخصیتها مطالبی را بگوید كه منطبق بر یك دیدگاه فلسفی خاص او باشد. من آنچه در اول صحبتم گفتم این است كه اگر ما كتاب را بستیم، چه چیز توی ذهنمان می‌ماند؛ نه به‌صورت جزء جزء و جزئیات ماجراها.

نكته دوم اینكه: رضا چاووشی در مقام ارائه فلسفه نیست. اگرچه هر اندیشه‌ای و هر نوع زندگی، فلسفه‌ای در آن نهفته است. یعنی او هم دنبال فلسفه لذت‌جویی است. اما می‌گوید: «من حرفم این است و از اول هم حرفم این بوده است كه فلسفه علمی نیست كه به كار زندگی بیاید و زندگی كردن را آسان بكند.» خود این، یك جمله فلسفی است. اما نشان می‌دهد كه رضا چاووشی، به‌عنوان فیلسوف نمی‌خواهد وارد معركه شود.

سرشار: صحبتهای آقای زرشناس اینجا تأیید می‌شود: رضا می‌گوید استاد نیشابوری در فلسفه با آرتور شوپنهاور شباهت دارد؛ یا درواقع فلسفه‌اش چیزی نیست، مگر جنبه‌های بدبینانه فلسفه شوپنهاور، و آراسته به نكته‌های بدبینانه‌ای كه از اینجا و آنجا گرد آورده است.

همان‌طور كه آقای زرشناس گفتند، فلسفه شوپنهاور، دو وجه دارد. یكی بدبینانه است، و دیگری راهی است كه برای گریز نشان می‌دهد؛ و البته از اساس مادی است.

در جایی می‌گوید: «مهم‌ترین اثر نیشابوری، «در ورای هستی و نیستی» است؛ كه در آن، پا را از شوپنهاور فراتر گذاشته است. گفته هیچ‌چیز به زندگی معنا نمی‌بخشد. [شوپنهاور می‌گوید می‌شود برای زندگی، معنا جعل كرد.] چون زندگی چیزی بی‌معنی است؛ و آنچه كه از خودش معنی ندارد، با هیچ‌چیز دیگر نمی‌توان به آن معنا بخشید.»
البته از لحاظ منطقی، این حرف درست است.
در جای دیگر می‌گوید: مهم‌ترین تفاوت فیلسوفان دانشگاهی با فیلسوفهای واقعی این است كه دانشگاهیها، به نحوی انتزاعی و ذهنی به موضوعات فلسفی می‌رسند، اما فیلسوفان واقعی، با دریافتهای حسی و بلاواسطه‌ای كه از هستی و تجربه‌هایشان دارند، موضوعات را كشف می‌كنند. در دسته اول، فلسفه یك فعالیت كلامی است، كه به گفتن و نوشتن و شنیدن محدود می‌شود. اما در دسته دوم، مهم‌ترین بخش فلسفه، در وجود و زندگی غیركلامی ریشه دارد. و از این لحاظ، عمیقاً به هنرهای خلاقه، مثل شعر، موسیقی و نقاشی شبیه است.
برای دسته اول، فلسفه فعالیتی است روشن‌كننده و دلپذیر و مشغله‌ای جدی. برای دسته دوم، فلسفه از جوهر زندگی جدا نیست.
یك مورد را هم فرهاد می‌گوید: «تقصیر از استاد نیشابوری نیست؛ تقصیر از من است كه در سیر تأملاتم، پیش از رسیدن به آگاهی، در آنجا كه سواد شهر به چشم خورده است، كوله‌بار خود را گذارده‌ام و بساط استراحت پهن كرده‌ام. و تو، بی‌آنكه خواسته باشی، مرا از این غفلت بیرون آورده‌ای. از این بابت، باید از تو ممنون باشم.»

رضا درباره فلسفه نیشابوری می‌گوید: «فلسفه‌اش ش‍ِكوِه و ناله عتیق آدمهایی است كه چون در تلاش برای شناختن هستی و زندگی، عقلشان به جایی نرسیده است، بد زندگی كردن را كه حاصل كجرویهای آدمیزاد در جامعه است، معنای زندگی كردن گرفته‌اند؛ و پوچی و زشتی این معنا را، با هراس از مرگ و نیستی بزرگ كرده، و با این كار، به آرامش رسیده‌اند. چون درواقع، دقِ دل خالی كرده‌اند.»
در جایی رضا می‌گوید: «زندگی خودش معنای خودش است، و هدفش در بیرون از خودش نیست. و لذتش در این است كه ما آن را نمی‌شناسیم، و هركس هم تلاش كرده آن را بشناسد، رنج سرگردانی را، معنای زندگی معرفی كرده است. و خلاصه اینكه، زندگی كردن زیبایی‌شناسی می‌خواهد، فلسفه نمی‌خواهد. [هرچند اساس زیبایی‌شناسی فلسفه است.] زیرا كه طبیعت زیباست، معجزه حیات زیباست، زنده بودن زیباست، انسان بودن كمال همه زیباییهاست.»
اینها را در صفحه 94 می‌گوید.
آنچه رضا به اونامونو استناد می‌كند، به این معنی نیست كه همه‌اش را قبول دارد. می‌گوید: «می‌دانی بیشتر، از چه چیزِ این اونامونو خوشم می‌آید؟ از اینكه سعی می‌كند از یأس امید بسازد، به پوچی معنا بدهد. یعنی درواقع نخواهد معنای هستی را كشف كند، بلكه خودش، معنایی را كه می‌خواهد یا می‌تواند، به هستی بدهد. یعنی هستی را با معنایی كه به آن می‌دهد، برای خودش دوباره خلق كند.»
نكته جالب اینجاست كه در جایی، فرهاد یكدفعه زیر همه‌چیز می‌زند و می‌گوید: گور بابای فلسفه (صفحه 119)؛ و تندتند، متحول می‌شود.
بعد از اینكه فرهاد، آثار اونامونو را می‌خواند، می‌گوید: «خواندن آثارش برای من خیلی مفید بود. یكی از فایده‌هایش این بود كه تازه فهمیدم در برهوت زندگی، همسفر پیدا كردن، چقدر باارزش است.» بعد، همان تعبیر سجده فرشتگان بر انسان را به‌كار می‌برد؛ كه فكر می‌كنم به‌خاطر همین قضیه است.

یك جمله دیگر هم دارد، كه شاید كلیدش را آقای زرشناس پیدا كنند. می‌گوید: «آن كتاب كوچكی كه برای استاد نیشابوری نوشتم (همان زیبایی‌شناسی هستی)، ادای دین به فكر بود، و این یكی، می‌خواهم ادای دین به زندگی باشد. او مرا به این فكر انداخت كه از روبه‌رو به زندگی نگاه كنم. نه از زاویه‌ای كه ایستاده‌ام، بلكه از زاویه دیگران هم، این روسپی زیبا را ببینم.»
او حیات را هم، با همه نظام پیچیده و حیرت‌انگیزش، نمی‌تواند تصادفی و بی‌مقصود بینگارد و گوسفندوار از كنار آن بگذرد. (صفحه 181)
در جایی، به‌عنوان بن‌مایه تفكر فعلی‌اش می‌گوید: «من در اینجاست كه از ایدئالیسم مطلق فاصله می‌گیرم. زیرا كه به جهان بیرون از ذهنیت انسان هیچ بهایی نمی‌دهد. و از ماتریالیسم مطلق هم فاصله می‌گیرم. زیرا كه ذهنیت انسان را عین جهان بیرون می‌داند.» (صفحه 183)
اینكه بعد از این عرض می‌كنم، بخشی از فلسفه رضاست، كه به فرهاد می‌گوید: «من فقط می‌خواستم بگویم اگر ما پذیرفتن زندگی را اساساً و اصولاً و كلاً، خودفریبی انسان بدانیم، اندك‌آگاهی را كه از هستی داریم، آگاهی كامل از هستی دانسته‌ایم. خودمان را خدا و طبیعت دانسته‌ایم. و بعد، خودمان و هستی را نفی كرده‌ایم. من واقعاً خوشحالم كه می‌خواهی از این دیدگاه اخلاقی به زندگی نگاه كنی.»

فرهاد می‌گوید: «بله. من می‌خواهم از دیدگاه اخلاقی به زندگی نگاه كنم. اما منظورم از اخلاق، پرهیزگاری و... نیست. منظورم چیز دیگری است. مثلاً خودِ زندگی، خودِ ارزشِ زیبایی.»

در جایی دیگر، فرهاد می‌گوید: «راستی چه معجزه‌ای شگفت‌تر و زیباتر از آهنگی كه زیبایی و تنهایی عظمت خدا را بیان می‌كند؟» (صفحه 204) و در جایی، از خودِ هستی، بسیار تجلیل می‌كند. می‌گوید: «آنهایی كه فكر می‌كنند با خودكشی، به نوعی رهایی می‌رسند. [چون این درونمایه، در برخی از نمایشنامه‌های غربی آورده می‌شود؛ و خیلیها در ایران، با خواندن و دیدنش، ذوق می‌كنند. طرف می‌گوید: من چون زندگی را یك نوع جبر می‌دانستم، برای اینكه خودم را از جبر هستی برهانم و به آزادی برسم، خودكشی كردم!] این، یك سفسطه است، وقتی م‍ُردی، دیگر نیستی؛ و در نیستی كه آزادی وجود ندارد. در نیستی فقط نیستی وجود دارد.»
راجع به هستی می‌گوید: «من هستی را زیبا و باشكوه می‌بینم. برای اینكه هستی به من فرصت می‌دهد كه بیندیشم و كشف كنم و به آگاهی برسم.»
او كه زیباییهای هستی را می‌بیند، می‌گوید: «در نیستی هیچ‌چیز نیست، و بنابراین، هیچ‌كس با خودكشی به چیزی نرسیده است، و تنها در زندگی است كه آگاهی از همه‌چیز وجود دارد، و با آگاهی است كه می‌توان از چیزی یا مفهوم انتخاب یا مفهوم آزادی سخن گفت.» (صفحه 207)
این جمله را هم بد نیست بخوانم: «حالا رضا چاووشی با گوش دادن به هر بخشی از رساله او، احساس می‌كرد صدای اندیشه خودش را از زبان او می‌شنود.»
رضا چاووشی فقط یك تفاوت با فرهاد نوغانی دارد. آنجا كه می‌گوید: اما برای یافتن اطمینان قلبی، منتظر نشانه‌های دیگری است.
«از همه مهم‌تر، توجه او به زن. زیرا اگر راه نفوذ استاد نیشابوری به او بسته شده بود، آیا در این تحول فكری، روح او هم توانسته بود از ماتمكده عشق پروانه بیرون بیاید و چشم بر لبخندهای آرام و دلنواز زنان دیگر باز كند؟»
این، همان‌جایی است كه در بنیان فكر، كه قبلاً با هم یكی بودند، اختلاف پیدا می‌كنند. فرهاد به‌صراحت می‌گوید: «شاید باور نكنی رضا، كه حالا آرزوهای تو، آرزوهای من شده است.» (صفحه 224)
فرهاد همه كتابهایش را می‌فروشد و می‌خواهد از این به بعد، با فلسفه مجرد خداحافظی كند. در نامه آخری هم كه برای رضا نوشته است، می‌گوید: «الان یك سال و اندی است كه من از چشم تو به هستی نگاه كرده‌ام.»

در آن جمله‌ای هم كه نام خدا را آورده، هیچ طنز و كنایه‌ای نیست:
«فكر می‌كنم همه فرشتگان در برابر این شكوه و جلال سجده می‌كردند، و خدا معنای متعالی آفرینش را در آن می‌دیده است و خرسندانه لبخند می‌زده است. و من كوشیده‌ام این چهره از حیات را در این رساله كه از توست و برای توست تصویر كنم. تو می‌دانی كه من حساسیت بیش از حد دارم. و هركس با حساسیت بیش از حد با همه‌چیز برخورد كند، از زندگی آسیب می‌بیند.»

مكرر تأكید كرده است: «خسته‌ام، خیلی خسته‌ام. بگذار این بار سنگین تاریخ را فرو بگذارم و به‌راحتی نفس بكشم.» حتی رساله‌اش را به رضا تقدیم می‌كند.
نكته دیگر اینكه، در پایان، جلیل نیشابوری به مواضع جدیدی می‌رسد. نیشابوری می‌خواهد كتاب «خودفریبی‌های انسان در دستگاههای فلسفی» را بنویسد. به‌عبارتی، او هم در فلسفه به این نكته‌ها رسیده، و قرار بوده است فرهاد، كار ناتمام‌مانده او را تكمیل كند. یعنی این كتاب را بنویسد.
نیشابوری می‌گوید: «كارهای من، بدون این كتاب، كامل نمی‌شود. ذهن خود من هم دیگر آن حد‌ّت و تحرك را ندارد كه بتوانم آن را بنویسم.»
و این جمله: «خوشبختم كه از دنیا چیزی فهمیده‌ام. چون اصلاً به‌دنیا نیامدن یا خیلی زود مردن، هیچ بودن است. و خیلی ابلهانه است كه آدم هیچ بودن را خوشبختی بداند. اگر موجودیت آدمیزاد را بودنی میان دو هیچ تصور كنیم، همه ارزش و اهمیت زندگی به موجودیت پیدا كردن میان دو هیچ ابدی است. و چه خوشبختی بالاتر از اینكه آمده باشی و به هستی چشم باز كرده باشی و همه هستی را با همه رازها و رمزها و زیباییهایش درك كرده باشی و خوب رفته باشی.»
وقتی حسابی پته نیشابوری را جلو خودش روی آب می‌ریزد (یعنی اینكه: بدان كه ما می‌دانستیم تو این هستی) و او درواقع می‌شكند؛ و پرونده‌اش را كنار تلفن می‌گذارد و بیرون می‌آید، آخرین جمله‌اش این است: «در این لحظه نمی‌دانست كه بی‌نهایت شاد است یا بی‌نهایت غمگین. فقط احساس می‌كرد بی‌نهایت آزاد است.»

یزدانپناه: اشاره‌ای كردید (در صفحه 208) كه وقتی رساله زیبایی‌شناسی فرهاد را می‌خواند، احساس می‌كند كه صدای اندیشه خودش است. منتها نشانه بعدی، در مورد خروج از ماتمكده عشق پروانه است؛ كه نمی‌دانم درست فكر می‌كنم یا نه؟ اما برداشت من این است كه درواقع همین حركت فرهاد نوغانی نشانگر این است كه او آمده برای زیبایی‌شناسی هستی، فلسفه ساخته است. حالا كه موقع بهره بردن از زیباییهای طبیعت است ـ كه یكی از آن زیباییها، كه در رساله‌اش مطرح كرده است، می‌تواند عشق زن باشد ـ و خروج از آن ماتمكده عشق پروانه و پاسخ گفتن به سهیلا می‌تواند باشد، در مرحله عمل، نوغانی او را ترك می‌كند.
من فكر می‌كنم فرهاد نوغانی، دوباره به مرحله اول برگشته است. یعنی اشكالی كه بر استاد نیشابوری وارد بود كه فلسفه‌هایی را می‌بافد كه در زندگی‌اش به آنها عمل نمی‌كند، به‌نوعی، بر نوغانی هم وارد است. چون وقتی پای عمل به زیبایی‌شناسی می‌رسد، جا می‌زند. رضا چاووشی هم متوجه این قضیه نیست، و فكر می‌كند كه فرهاد تغییر كرده است.

سرشار: در حین صحبتم، جواب این موضوع را دادم: در این داستان، علی‌القاعده، رضا به سه چیز می‌خواسته است برسد: دو تایش اصلی بودند و یكی از آنها فرعی. یكی اینكه نشان می‌دهد استاد فرهاد، فلسفه را یك نوع امر انتزاعی می‌داند، و آن را در زندگی‌اش پیاده نمی‌كند. كه خیلی زود هم به این نتیجه می‌رسد. نكته دوم، آن نگاهِ فقط بدبینانه به زندگی را از ذهن فرهاد دور می‌كند، و او را وامی‌دارد تا از زاویه دیگران هم به زندگی نگاه كند، و زیباییهای آن را ببیند. ولی ظاهراً رضا، مشكل روانی و حساسیت فرهاد را از بین نمی‌برد، و نمی‌تواند حسرت دریغ‌آلود آن عشق شكست‌خورده را از دلش بیرون كند. یعنی نمی‌تواند رابطه فرهاد را با زنان، تصحیح كند.

زرشناس: می‌خواستم نكته‌ای را درباره فلسفه شوپنهاور بیان كنم، و در این زمینه، منابعی را به دوستان معرفی كنم، كه اگر مایل بودند، به آنها رجوع كنند.

اساسی كه رویكرد فلسفه ایدئالیزم آلمانی، بعد از هگل پیدا می‌كند، به این دلیل است كه هگل (متوفی به سال 1831 میلادی) یك فرد سیستم‌ساز بوده است. یعنی اندیشه جامع و سیستماتیك داشته است. بعد از مرگ او، طغیانی نسبت به سیستم‌سازی پدید می‌آید، و متفكران بعد از هگل، كه منتقدان او هم هستند (مثل كیر كه‌گور (متوفی به 1857) یا شوپنهاور (1860) یا نیچه (1900) یا فریدریش شیلینگ (1963))، غیر از گرایش و توجه به وجوه احساس هستی، دو ویژگی مهم هم دارند. یكی اینكه به زیبایی‌شناسی خیلی بها می‌دهند، و دوم اینكه سیستم‌ساز نیستند. یعنی با سیستم‌سازی عقلانی مخالفت می‌كنند.
وقتی كه رویكرد سیستم‌سازی در اندیشه آنها مطرح می‌شود، باید منتظر این باشیم كه در اندیشه‌شان اعوجاج، گرایش متناقض و مزاحم و متضاد را ببینیم، و در نهایت ـ مثل اندیشه نیچه ـ با یك دستگاه فلسفی، روبه‌رو نشویم؛ با یك گزیده‌گویی فلسفی روبه‌رو باشیم. نیچه هیچ‌گاه یك دستگاه فلسفی ترتیب نمی‌دهد. نیچه نهایتِ این مسیر است. آنچه كه با كیر كه‌گور شروع می‌شود، در نیچه، به نهایت خودش می‌رسد. نیچه شاعر پریشان‌احوالی است كه عبارات قصار بسیار دارد. اگر او را با هگل یا كانت یا دكارت مقایسه كنید، می‌بینید كه سیستم‌ساز نیست. شوپنهاور هم همین‌طور. او ایدئولوگ هم نیست. یعنی اینكه بخواهد داعیه‌دار یك ایدئولوژی بشود و مریدانی داشته باشد، نیست.
بحث بر سر این است كه نگاه چاووشی یا نگاه نویسنده كتاب، ملهم از شوپنهاور است. نه شوپنهاور سیستم‌ساز است، كه بگوید پا جای پای من بگذارید، نه نویسنده دقیقاً شوپنهاوری است. نویسنده یك مقدار از نگاه نیست‌انگارانه شوپنهاور را پذیرفته، و در عین حال، مفر‌ّ شوپنهاور، یعنی هنر، به‌عنوان گریزگاه از اسارت اراده معطوف به حیات را پذیرفته، و هم‌زمان، وجوهی از اپیكور گرفته است (با آن توجهی كه به دوستی می‌كند، كه محوریت اندیشه اپیكور است). یك جاهایی هم اندیشه‌اش به‌شدت عامیانه می‌شود. می‌گوید: مثل مردم عادی، به لحظه‌هایمان فكر كنیم.
اما هسته مركزی آن چیزی كه اندیشه چاووشی را تشكیل می‌دهد، یعنی كانون توجه و نقطه اصلی تأثیرپذیری‌اش، رویكرد كلی شوپنهاور به هستی است. با این حال، یك رویكرد، با تمام وجوهش باید دیده شود، نه‌تنها وجه منفی آن.
شوپنهاور معتقد بود كه مفر رهایی از اراده معطوف به حیات، تنها برای هنرمندان باز است. برای عوام، و حتی فلاسفه، باز نیست. چون برای آن، دقیقاً معادل مایا را در آلمانی به‌كار می‌برد. مایا همان پرده پنداری است كه نفس برای ما می‌سازد. اما این پرده پندار، از نظر شوپنهاور، همان چیزی است كه اراده معطوف به حیات برای ما می‌سازد: تصور زیبایی زن، جذابیت غذا... اینجاست كه چاووشی، وقتی صحبت از معنای زیبایی‌شناسی حیات می‌كند، الهام گرفته از این بخش رویكرد هنر شوپنهاور است.
این بحث شوپنهاور را، نیچه، بسط بیشتری می‌دهد.
برای مثال، رجوع می‌دهم به كتاب آقای مددپور: «بحران اندیشه و نیت‌انگاری نیچه». این كتاب بیان می‌كند كه نیچه، چگونه از طریق هنر، روزنه باز می‌كند. در امتداد همین رویكرد شوپنهاوری، درواقع توجه كردن به جنبه‌های جلالی و جمالی هستی، یعنی هنر به معنی عام كلمه (مثل نقاشی و...) مقصود نیست.
در نظریات چاووشی، چند چیز را می‌بینیم: اول اینكه می‌خواهد به زندگی، آری بگوید. این هم در نیچه هست. دوم، رگه‌هایی از درك عرفانی جلال و جمال هستی، در آن هست. سومین ویژگی‌اش این است كه، به هیچ‌وجه كلیت تفكرش، دینی نیست.
سرشار: خدا را نفی نمی‌كند.
زرشناس: بله. ممكن است تفكر دینی نداشته باشید، اما به خدا اعتقاد داشته باشید. حتی به انبیا هم اعتقاد داشته باشید. وقتی بحث از پروتانتیسم مذهبی می‌شود، وقتی می‌گوییم كه دینشان مدرن است، مگر چه می‌گویند؟ نبوت حضرت عیسی را قبول دارند. یا دكارت، خدا را قبول دارد. اما تفسیری كه ارائه می‌دهد، خدای ذیل نفس اوست. خدای ذیل سوبژه است.
نكته دیگر اینكه، كیانوش، فیلسوف نیست. داستان‌نویس است.

سرشار: اما او برایش نظام قائل می‌شود.

زرشناس: عیبی ندارد. زیرا در فلسفه مال برانش داریم، یا در فلسفه دكارت یا حتی در شوپنهاور داریم، كه هستی، غایت دارد. نهایتش این است كه می‌خواهد اراده معطوف به زندگی را تداوم ببخشد. ممكن است كه كسی به خدا اعتقاد داشته باشد، معنای متعالی هم برای خدا قائل باشد، اما رویكردش سكولاریستی باشد. چگونه؟ دین را از زندگی حذف بكند.

دین، یك مجموعه منسجم فراگیر است كه هسته اولیه آن، مفهوم متعالی خداست. دین، شاخه‌ها و ریشه‌ها و شئون و وجوهی دارد. شما هركدام از اینها را كه حذف كنید، كلیت تفكر دینی را انكار كرده‌اید؛ اگرچه وجوهی از آنها را ممكن است پذیرفته باشید.
دكارت، روشهایی برای اثبات خدا دارد. كانت می‌گوید: من معاد را از طریق انسان اثبات می‌كنم.
برای توجه به یك فلسفه، باید به‌غیر از اصول و ویژگیها، به مبادی و غایات آن فلسفه هم توجه كنیم.
قبل از شوپنهاور و نیچه، فلسفه زیبایی‌شناسی حیات، با جنبش رمانتیك فلسفه آلمانی، با بون گارتن شروع می‌شود.
یك عبارت از نیچه بگویم، برای اینكه بفهمیم او به هنر، چگونه نگاه می‌كند. او می‌گوید: «اگر هنر نبود، حقیقت ما را خفه می‌كرد.» یعنی واقعیت آن‌قدر بی‌معنا و تلخ و دهشت‌انگیز است كه اگر هنر نبود، خفه می‌شدیم.

كتاب آقای كیانوش، از لحاظ تئوریك، عدم انسجام دارد. از فلسفه نیچه به بعد، آنچه كه مورد حمله قرار می‌گیرد، انتزاعی بودن فلسفه است. اگزیستانسیالیستها می‌گویند كه اصلاً بحثهای انتزاعی نكنیم، و به خودِ زندگی بپردازیم، و محوریت فلسفه را، زندگی قرار دهیم.
به هرحال، نظرم این است كه انتظار یك رساله منسجم فلسفی، از این كتاب نداشته باشیم.

دوم اینكه: در نظر بگیریم آدمهایی با گرایشهای فكری متفاوت، در این داستان هستند. ولی من همچنان معتقدم كه این كتاب، مجموعه‌ای از دغدغه‌های این آدم است. رد‌ّ پای شوپنهاور و اونامونو و اگزیستانسیالیستها، در آن، پررنگ است.

سرشار: برای این جمله، می‌شود بار فلسفی پیدا كرد: «بگذار بار سنگین تاریخ را فرو بگذارم.» (صفحه 242)

زرشناس: در بحث جنبش ایدئالیزم آلمان، آنها می‌خواهند كل اندیشه متافیزیك و اندیشه فلسفی غربی را زیر سؤال ببرند، و رها از این بار بیندیشند. كه این موضوع، با پدیدارشناسی در ارتباط است: توجه به انضمام، به جای توجه به انتزاع.

پارسی‌نژاد: نمی‌شود كتاب را به‌عنوان یك اثر فلسفی صرف نقد كرد. چون بخشی از آن، رمان است. به نظر من، كتاب جذابیتهای خودش را داشت. كلام و نثر، شیرینی خودش را داشت. هرچند وقتی گذشته را توصیف می‌كرد، كلام حالت روایی به خودش می‌گرفت. از لحاظ ساختاری هم، نقص زیادی در اثر ندیدم. برای اینكه سیر تكاملی داستان، از ارائه مطالب تا مقایسه آنها با هم و نتیجه‌گیری، به شكل هنرمندانه‌ای چیده شده است، و در چند مرحله بیان می‌شود. اول مقدمه‌چینی می‌كند و بعد زندگی استاد را مطرح می‌كند. بعد شرح زندگی دو فیلسوف را می‌آورد؛ و این سه تا را با هم مقایسه می‌كند. بعد به زندگی فرهاد می‌پردازد. به نظر من، خیلی به‌جا از اینها استفاده می‌كند. و زمانی‌كه به تقابل میان فرهاد و استاد می‌رسد، نقطه اوج داستان است. از آن نقطه به بعد هم، سیر نزولی داستان شروع می‌شود، تا به مرگ مادر فرهاد می‌رسد.
اگر با كارهای اونامونو مقایسه داشته باشیم، در این كتاب، مباحث فلسفی بیشتری مطرح می‌شود. در كارهای اونامونو، وجه داستانی اثر، غالب‌تر است.

خمسه كجوری: من این نوع آثار را بیشتر بیانیه‌های فلسفی می‌دانم، و داستانی در آنها نمی‌بینم. مخصوصاً جاهایی كه مبانی فلسفی را عنوان می‌كند، سیر داستانی گم می‌شود. اگر قرار باشد ما این شخصیتها را داستانی بدانیم، اصل واقعیت‌نمایی در داستان خدشه‌دار می‌شود. چون هیچ آدمی، در عالم واقعی، این‌همه درباره نظریات خودش حرف نمی‌زند.

مسئله بعدی، این است كه، وقتی زندگی نیشابوری را مطرح می‌كند، رضا چاووشی نقش نویسنده را بازی می‌كند. زمانی كه رضا چاووشی تمام جزئیات را درباره زندگی خصوصی استاد نیشابوری عنوان می‌كند، اِعمال این‌همه دقت و موشكافی برای پرونده یك شخص، از آدمی كه حقوق خوانده است، بعید به نظر می‌رسد. اصلاً یك پرونده، این جزئیات را لازم ندارد. مخصوصاً جایی كه درباره نیشابوری و همسرش حرف می‌زند، با تخیل قوی، همه جزئیات را در پرونده می‌آورد. می‌بینیم كه اینجا دیگر پرونده نیست؛ خود نویسنده وارد داستان شده است و داستان‌پردازی می‌كند. و این، به كار لطمه می‌زد.
البته از لحاظ پردازش داستانی، این قسمتها قوی بود. اما به‌عنوان یك شخصیت داستانی، چنین آدمی، باید كاركردهای خودش را داشته باشد. وقتی شخصی پرونده‌ای حقوقی را بررسی می‌كند، هرچند اطلاعات زیادی راجع به یك نفر داشته باشد، قطعاً نمی‌تواند در برخی لحظات خلوت او حضور داشته باشد و آنها را ثبت كند.
دیگر اینكه، شخصیتها چند جانبه نبودند. ما آنها را تنها در تعامل با همدیگر می‌دیدیم. این سه ـ چهار نفر، با آدمهای دیگر، هیچ كشمكشی ندارند. كشمكشها فقط در حد بحثهای فلسفی است. زندگی در این رمان حذف شده است. برای همین، ما ابعاد دیگر زندگی این شخصیتها را نمی‌بینیم.

مورد دیگر اینكه: داستان اطناب زیادی داشت. من فكر می‌كنم می‌شود یك داستان فلسفی نوشت و همان مضامین را نشان داد. یعنی فلسفه آدمها را از عملشان بفهمیم. شاید نمونه خوب این كار، «خانواده تیبو» است. من هرگز یادم نمی‌رود كه سرشار از عمل داستانی بود. وقتی حرفی را می‌آورد كه شاید فلسفی بود و نگاه خاصی به زندگی داشت، ما آن را به‌راحتی می‌پذیرفتیم. چون این فرد، به‌قول معروف، اول برادری‌اش را ثابت كرده بود، بعد ادعای ارث می‌كرد. یعنی قشنگ نشان داده بود كه من چنین آدمی هستم؛ این فلسفه را دارم؛ حالا چنین شعاری را می‌دهم. اما گفته‌های آدمهای داستان آقای كیانوش را باور نمی‌كنیم. چون آدمهای عمیقی نیستند. فقط مثل استاد نیشابوری، حرف می‌زنند.

اصلانپور: داستان كشش خوبی دارد. مخصوصاً زمانی‌كه زندگی خصوصی استاد نیشابوری مطرح می‌شود. ما انتظار داریم تا پایان داستان، این كشش ادامه پیدا كند. اما به وسط داستان كه می‌رسیم، این كشش خیلی كم می‌شود. به‌خاطر اینكه درگیری و كشمكش، در ابتدای داستان حل می‌شود. گره اول داستان، كه سرسپردگی نوغانی به نیشابوری است، باز می‌شود، و دیگر درگیری در داستان نداریم.
حذف نیشابوری در اواسط كار، لطمه زیادی به داستان زده است. شخصیتها و نامگذاری آنها، طبیعی نیستند. نویسنده به جای اینكه آنها را به اسم كوچك بیاورد، از اسم و فامیلی آنها، همزمان استفاده می‌كند. كه همین، بین این اشخاص و خواننده، فاصله می‌اندازد.
گفت‌وگوها تصنعی و طولانی هستند. در این گفت‌وگوها، همه حاضرجواب‌اند. كه در عالم واقع، این‌طور نیست. در معدود مواردی هم كه شخصیتها از پاسخ باز می‌مانند، تعمد نویسنده است. مثلاً توانایی رضا چاووشی آن‌قدر است كه خیلی زود به استاد نیشابوری جواب می‌دهد. اما همو، در جاهایی در برابر او سكوت می‌كند.
در شخصیت‌پردازی، نویسنده بسیار جانبدارانه عمل كرده، و ابتدایی‌ترین شیوه‌ها را به‌كار برده است. در شخصیت‌پردازی فنی، از گفت‌وگو یا حادثه استفاده می‌شود. اما كیانوش، از مستقیم‌ترین شیوه، كه توصیف شخصیتهاست، استفاده كرده است. كه آن هم كاملاً جانبدارانه است. مثلاً، در جایی می‌خواهد سهیلا را توصیف كند، می‌گوید: «سرش مثل گلی پژمرده روی شاخه گردنش بود!» كه اصلاً امروزی نیست.

پرویز: استنباطم این است كه جلسه بسیار خوبی بود. و این جمله را خیلی دلم می‌خواهد بگویم كه، امروز، به آنچه كه حلقه ادبیات اندیشه می‌خواست، رسیدیم. من شخصاً از نظرات دوستان و دقت نظرشان، خیلی استفاده كردم.
از لحاظ سلیقه شخصی، كتاب را پسندیدم، و برایم جالب و جذاب بود. از لحاظ یك مسئله پنهانی، كه آقای كیانوش در نظر من بسیار بزرگ شد. من احساس كردم كه او آدمی است صاحب اندیشه. درواقع، زمانی كه می‌خواهیم این كتاب را از لحاظ درونمایه علامت بزنیم، همه كتاب را باید علامت بزنیم. كه این، به نظر من، خیلی ارزشمند است. از باب ساختار، جذابیت اثر، كم نیست. از آغاز ما را درگیر ماجرا می‌كند: اینكه استاد نیشابوری كیست؟ زندگی گذشته‌اش چه بوده است؟ منتها این كشش ـ همان‌طور كه دوستان اشاره كردند ـ رفته‌رفته ضعیف می‌شود.
بعضی از افراد، من‌باب سلیقه، ممكن است نوع خاصی از آثار را نپسندند. همان‌طوری كه خانم خمسه كجوری گفتند. در چارچوب این نوع داستانها، تا جایی كه دست نویسنده باز است و كار اجازه می‌دهد، نویسنده «در آفاق نفس» در صد صفحه اول، واقعاً هنرمندانه عمل كرده است. یعنی هیچ‌جا احساس نمی‌كنیم كه زوركی این شخصیت را به ما معرفی می‌كند. زوایای پنهان زندگی استاد نیشابوری یا فرهاد نوغانی را، خیلی خوب بیان می‌كند. با محدودیتهایی كه در این نوع داستان برای نویسنده وجود دارد، جذابیت آن در حد قابل قبول است.
از لحاظ شخصیت‌پردازی، با خانم اصلانپور موافقم. این شخصیتها، برای ما، دور از ذهن هستند. به‌خاطر صحبتهایی كه می‌كنند. هم رضا چاووشی مثل نویسنده‌ای افسانه‌پرداز، می‌تواند داستان زندگی كسی را خیلی خوب تعریف كند، و هم در جاهایی، مثل یك فیسلوف، می‌تواند به نقد فلسفه بپردازد و فلسفه‌ای را مطرح كند كه هیچ فرقی با آنچه فرهاد نوغانی به‌عنوان یك فیسلوف در كتاب مطرح می‌كند، نمی‌بینیم.
این را هم فراموش نكنیم، كه داستان، طرح منسجمی دارد؛ و نتایج نهایی كه حاصل می‌شود و سیر وقایع، از نظر من، اشكال چندانی ندارند. این نكته را باید در نظر بگیریم كه آقای كیانوش، نه فیلسوف است و نه به آن معنی مذهبی. و فكر نمی‌كنم اگر كسی این رمان را تا آخر بخواند، دچار روحیه و دید منفی شود. اثری با این مشخصات، در بین آثار نویسندگان داخلی، كمتر دیده‌ام.

سرشار: هر داستان، معمولاً یك گره اصلی دارد. بعد گرههای كوچك‌تری می‌‌خورد. اشكال اصلی این اثر این بود كه گره اصلی داستان زود باز می‌شود. اگر نویسنده گره اصلی را تا انتهای داستان می‌برد و بعد گره‌گشایی می‌كرد، بخشی از كشش آن، بیشتر حفظ می‌شد.
داستانهای عقاید را، جدل، قوی و جذاب می‌كند. اما در این داستان، جدل، قوی نیست.
نكته دوم، طرح اندیشه‌های نو در این‌گونه آثار است: درونمایه‌های عمیق، از قبیل ایجاد تردید نسبت به یك باور كه به آن اعتقاد كامل داشته‌ایم، و بعد، اثبات یا رد آن، با یك زاویه دید تازه، یا بیان یك حرف نو راجع به زندگی.
نكته مهم‌تر، هم علت وجودی این حلقه، و هم انتخاب این دست آثار برای نقد است. در جامعه‌ای كه نویسنده‌ها عمدتاً از لحاظ بار فكری بسیار نازل هستند، یعنی از عوام چیز بیشتری نمی‌دانند و از انسانهای عامی باتجربه هم خیلی كمتر می‌دانند، درحالی‌كه رمانهای كوچه ـ بازاری در حد طرح مسائل پیش پا افتاده فراوان است، وقتی كسی پیدا می‌شود كه محور اثرش را بر اندیشه می‌گذارد، این خود یك ارزش است. كیانوش، در «غواص و ماهی»اش هم همین‌طور است. به نوع دیگری، اندیشه دیگری را مطرح می‌كند. این، خیلی مهم است كه چند بحث از این دست مطرح شود و چند نفر هم آنها را بخوانند، تا بدانند كه بهترین رمانهای جهان، عمیق‌ترین درونمایه‌ها را دارند؛ نه اینكه بیشترین مسائل جنسی را در خود گنجانده‌اند.

پرویز: الزاماً ممكن است درونمایه‌شان مطابق نظر ما نباشد.

سرشار: ولی چون عمیق هستند و خواننده را به فكر فرو می‌برند، مهم هستند.

اما درباره این اثر: البته زندگینامه چند فیلسوف، در این كتاب ضمیمه شده است. یا بخشی از رساله‌های رضا چاووشی و فرهاد، در اثر، «خوانده» می‌شود. بخشی از كتاب، نامه‌هاست. اینها، به‌اضافه گفت‌وگوهای طولانی، ازجمله ضعفهایی بود كه در آثار خوب هم ممكن است دیده شود.
جذابیت این اثر، ناشی از اطلاعات عمومی نهفته در آن است. هرچند وظیفه ادبیات، دادن اطلاعات نیست، اما در آن، ایجاد جذابیت می‌كند.
از تلخیص، به بهانه‌های مختلف، زیاد استفاده شده است. چه در این اثر و چه آثار دیگر آقای كیانوش. گفت‌وگوها فنی نیستند. لازمه یك اثر فلسفی این نیست كه گفت‌وگوها زنده نباشند. شاید یك دلیلش، دوری آقای كیانوش از ایران باشد. ظاهراً زبان فارسی، تنها به شكل كتابی آن، در ذهن آقای كیانوش مانده است؛ و او با تعابیر نوی كه در جامعه، روزبه‌روز خلق می‌شود و می‌توانست اثر را زنده كند، رو در رو نیست. جاهایی از افعال كمكی در گفت‌وگو استفاده كرده است. به همین سبب، در جاهایی، لحن اثر خشك می‌شود. زنده و پرتپش نیست، و صمیمیت لازم را ندارد. البته نثر، سالم و محكم است؛ اما خالی از اشكال نیست. جاهایی حتی غلط املایی دارد. البته نمونه‌هایی از نثر شاعرانه را می‌شود از اثر آورد، و حتی از آنها می‌توان جملات قصار و قطعات زیب

  كليه حقوق براي Sarshar.org محفوظ است. ©