◊ اشاره :
جلسه نقد رمان در آفاق نفس توسط گروه ادبیّات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی برگزار شد. بخش اوّل آن را می خوانید.
◊ خلاصه رمان:
رضا كجاندیشی، پوچاندیشی و نگرش منفی دوستش را، در اثر تأثیر زیاده از حد استاد بر او میداند. از همین رو تصمیم میگیرد كه دربارۀ زندگی استاد نیشابوری تحقیقات مفصلی كند.
او مدتها وقتش را صرف كرده، نتیجۀ تحقیقاتش را در اختیار نوغانی قرار میدهد، و با این كار، چهرۀ اصلی استاد را به او نشان میدهد. رضا ثابت میكند كه استاد نیشابوری، به خلاف ادعایش، كه عصارۀ هستی را پوچی میداند، دو دستی به زندگی چسبیده است، و لذت واقعی را هم از زندگی میبرد.
آنچه رضا از گذشتۀ استاد نیشابوری بهدست میآورد این است كه او در كودكی پدرش را از دست میدهد. مادرش با عمویش ازدواج میكند. و این ازدواج، تأثیری منفی روی زندگی نیشابوری میگذارد؛ و از همان كودكی، اولین تنشهای او آغاز میشود.
او با دختر باغبان منزلشان ازدواج میكند و با وی به تهران میآید. از پادوی حجرهای در بازار شروع میكند تا شریك شدن با یك حجرهدار بازار پیش میرود. بعد از مدتی تصمیم میگیرد با پولی كه دارد، برای تحصیل به آلمان برود. در این مدت همسرش، صدیقه، را در ایران تنها میگذارد.
در حین تحصیل رشتۀ فلسفه در آلمان، با دختری آلمانی ارتباط نامشروعی برقرار میكند، كه حاصلش یك فرزند است. بهخاطر شكایت پدر آن دختر، سفارت ایران از او تعهد میگیرد كه دیگر مرتكب این اعمال نشود. از همان زمان و تا اندازهای، بالاجبار، سعی میكند در ظاهر زندگیاش تغییری دهد، و خود را مقید به اخلاقیات نشان میدهد. حتی در مجالس كه صحبت از لذت بردن از زن مطرح میشود، او این طرز فكر را به تمسخر میگیرد.
بعد از اینكه به ایران باز میگردد، مخفیانه با یكی از دانشجویانش به اسم آزیتا ازدواج میكند. حاصل آن هم پسری میشود كه در حال حاضر در خارج از ایران تحصیل میكند. چاووشی شخصیت استاد نیشابوری را اینگونه تحلیل میكند: فلاسفه سه دستهاند. بانبوغترین آنها فلسفهسازان هستند و بینبوغترین آنها فلسفهبافها. فلسفهبافان و فلسفهسازان هرگز آنچه را كه میگویند در زندگیشان پیاده نمیكنند. نه زندگی كه دارند به فلسفهشان مربوط است و نه فلسفهشان به زندگیشان. دسته سوم هم كسانی هستند كه به آنچه در فلسفهشان میگویند در زندگی عمل میكنند.
بنابراین دو دستۀ اول در برخوردهایشان صداقت ندارند. و استاد نیشابوری كسی است كه با تو صادق نیست. او استاد نیشابوری را با ژان ژاك روسو ـ كه مقید به اخلاقیات نبوده ـ و شوپن هاور ـ كه دیدی منفی به زندگی داشته است ـ مقایسه میكند، و میگوید كه استاد، مبنای فلسفیاش را از اینان گرفته است.
فرهاد نوغانی، وقتی متوجه این مسئله میشود، تصمیم میگیرد موضوع رسالهای را كه استاد نیشابوری به او داده بود عوض كند.
موضوع رساله پیشش «خودفریبیهای انسان در دستگاه فلسفی» بوده است؛ كه آن را به «زیباییشناختی حیات» تغییر میدهد. در طول تدوین رساله، دو اتفاق مهم در زندگی نوغانی پیش میآید: یكی درگیری مادرش با بیماری سرطان و دیگری آشناییاش با دختری نقاش به اسم سهیلا؛ كه درواقع نقطه عطفی در زندگیاش محسوب میشود.
بعد از به پایان بردن رسالهاش به خارج میرود. سهیلا نامهای از او دریافت میكند كه بیشتر خطاب به رضا چاووشی است. او در نامه نوشته است، كه در زندگیام به دو نفر بیشتر وابسته نبودم. یكی مادرم و دیگری رضا چاووشی. مادرم كه در حال مردن است و جز پوستی از او باقی نمانده، و من طاقت دیدن از هم پاشیدن او را ندارم. در مورد رضا نیز میگوید: «ما مثل دو جویبار بودیم كه وقتی از هم جدا میشدیم احساس میكردم كه قسمتی از وجودش در من هست و قسمتی از وجود من در بدن او. اما مدتی است، با ازدواجش، فصل تازهای در زندگیاش رخ داده. یعنی باید این پیوستگی و دلبستگی نسبت به وجودم را رها و آزاد كنم.»
در آخر هم دربارۀ رفتنش از كشور میگوید: «ممكن است تو، در طول زندگیات با آدمهای حساس برخورد كرده باشی. من آنقدر حساس شدهام كه وقتی میبینم كسی در خیابان تف میكند دیوانه میشوم و احساس میكنم كه باید سرم را به دیوار بكوبم. تو فكر میكنی این حالت من حساسیت است. اما برای هركه تعریف كنی میگوید بیماری روحی است.»
فرهاد میگوید: «از این وضعیت آنقدر خستهام كه باید بروم.»
رضا چاووشی وقتی برای باخبر كردن استاد نیشابوری از رفتن فرهاد، به منزل استاد میرود، متوجه میشود فرهاد دو نسخه رساله به همراه استعفایش در منزل استاد گذاشته، كه یكی را تقدیم به نیشابوری و دیگری را تقدیم به رضا چاووشی كرده است. در آخر، رضا چاووشی، از اینكه بالاخره توانسته است اندیشۀ فرهاد نوغانی را از یوغاندیش كج استاد نیشابوری برهاند احساس رضایت میكند.
◊ محمدرضا سرشار:
همانطور كه از اسم گروه «ادبیات اندیشه» برمیآید، برای نقد اقدام به انتخاب داستانهایی میكند كه جنبۀ محتوایی و اندیشه آن قابل تأمل و بررسی باشد. در نقدها اگرچه به عناصر ساختاری و پرداختی اثر هم توجه میشود، اما بیشترین تأكید روی درونمایه است.
در این اثر، از روی جلد تا پایان كتاب، تكیه نویسنده بر محوریت اندیشه است. از این رو، بهعنوان اصلیترین عنصر این اثر، از نقد درونمایۀ آن شروع میكنیم. مسلماً اقدام قدم اول، شناخت درونمایههای اصلی و فرعی است.
◊ مجتبی حبیبی:
درونمایه اصلیای كه برای این اثر مد نظر مؤلفین محترم بوده، با محتوای فعلی و محصولی كه پیش روی ماست، تفاوت دارد. فلسفی زندگی كردن و فلسفی فكر كردن، با داستان برای فلسفه نوشتن متفاوت است.
درونمایه اصلی این اثر، همان نیمبند شعری است كه نویسنده در ابتدا از خیام آورده است؛ با این مضمون كه، همه در سیر تسلسلی كه بهسوی هدف است، میآیند، زندگی میكنند، خاك میشوند؛ و باز این سیر دوار تكرار میشود، و ما ناگزیر از حركتیم.
قهرمان داستان «فرهاد، در عمل و رابطه بینش و سنجش دچار یك سردرگمی است. از درونمایههای فرعی، دوستی است. یا بهنوعی، عشق افلاطونی بین دو دوست.
یزدانپناه: فكر میكنم دو موضوع اصلی در داستان وجود دارد: یكی موضوع هستیشناسی و دیگری، انسانشناسی. موضوعاتی كه اثر مطرح میكند، عبارتاند از انتخاب، اراده، مرگ، آزادی، انسانیت و حیوانیت انسان و تقابل اینها با طبیعت و اینكه بالاخره طبیعت بر انسان غلبه دارد یا انسان بر طبیعت، هستی و انتهای آن چیست و آیا برای رسیدن به هستی راهی هست یا انسان در یك پوچی و نیستی گیر كرده است.
◊ سهیلا عبدالحسینی:
درونمایه اصلی كاملاً مشهود است. البته اگر وارد جزئیات شویم ممكن است لایههایی از آن را در آن پیدا كنیم. ولی در كل كاملاً در حال كنكاش است: انسان و حیات او و چیستی و چرایی او. نویسنده از همین نقطه شروع میكند و جهتگیری متفاوت را مطرح و پرداخت میكند:
اول اینكه هستی انسان از سر تصادف و بیهدف و پول است. مدافع این اندیشه، استاد جلیل نیشابوری است. دوم، هستی انسان دارای هدف است. كه نمایندۀ این تفكر رضا چاووشی است. سوم سردرگمی بین دو دیدگاه قبلی و سپس بر آزمودن و تجربه این دو تفكر و انتخاب تفكر درست كه نماینده آن فرهاد نوغانی است.
پرداختن به مضامین دیگری مثل اراده، جبر و اختیار و... هم میتواند زیرمجموعه این درونمایه اصلی قرار گیرد. نتیجۀ نهایی هم تا اندازهای تمایل فرهاد به سمت تفكر رضا چاووشی است.
◊ آرزو خمسه كجوری:
آنچه در این رمان بهعنوان موضوع محدودی قابل دریافت است، تصویر برزخ انسان بین گرایش و اعتقاد به معنویات و دلبستگیها و ارزشهای معنوی یا غرق شدن در مادیات و دیدگاههای مادیتمدار است؛ كه منجر به این میشود كه فكر كنیم كه بنای مادیات جهان و بهتبع آن انسان فانی است، و روزی از بین خواهد رفت؛ و شاید به آن پوچی برسیم كه استاد نیشابوری رسیده است.
بر آن اساس، هیچچیز ارزش نگهداری ندارد. هیچچیز عمق ندارد، و همهچیز بیریشه است. با این منطق، ما تنها عامل اجرای طبیعت و منویات آن هستیم: داستان به دنبال طرح یك نگاه آنسویه است. هیچجای داستان اثری از مذهب نمیبینیم. اما از نظر زیباشناختی به موضوع نگاه شده است، و این تفكر مطرح میشود كه با وجود اینكه همۀ چیزها فانی است و معنویت از دست میرود، زندگی ارزش این را دارد كه متولد شویم، و زیباییهای این دنیای مادی را كشف كنیم. چون بهخاطر انسان بودنمان این زیباییها را درك میكنیم و میتوانیم از آن، لذت هم ببریم. در جایی، اشاره قشنگی میشود كه ما، آن چیزهای قشنگی را كه در دنیا مییابیم و با آنها برخورد میكنیم، ضبط میكنیم، و به شكل هز از آن نگهداری میكنیم. و این باعث میشود كه از بین رفتن آن برایمان تلخ نباشد. زیرا اثری از آن زیبایی برای ما باقی مانده است.
اینكه چطوری داستان را جمعبندی كرده و به این نتیجه رسیده است، كاملاً در داستان معلوم نیست. حتی بیان اینكه استاد نیشابوری بیدلیل به این نتیجهها نرسیده است هم، عجیب است. ما نمیتوانیم بگوییم او از طبیعت تنها استفاده حیوانی برده است. در جاهایی حتماً او حظ معنوی داشته است. پس اینجا شخصیت نیشابوری قابل خدشه است، یا میتوان گفت «نویسنده در پرداخت این شخصیت لنگ میزند»، یا اینكه تناقض واقعاًدر خود شخصیت دكتر نیشابوری است. چون آدمی با این درك اجتماعی، حداقل میتوانست این موضوعات را شناخته باشد.
دیگر اینكه، چرا تعادل زیباییشناختی اینقدر دیر در آنها نفوذ میكند و چطور تا بهحال به یك چنین پایهای نرسیدهاند؟ شخصیتی مثل فرهاد نوغانی، خیلی قبلتر باید این بحثها را با دیگران داشته باشد. قبل از اینكه كاملاً پوچی و پوچگرایی را قبول كند حتماً دربارۀ زیباییها و مایههای آن، بحثهای فراوان كرده باشد. چرا الان برایش مطرح شده است، كتاب جواب این سؤال را به ما نمیدهد.
◊ سمیرا اصلانپور:
فكر میكنم درونمایه اصلی، مسئله سرگردانی انسان بین دو دیدگاه فلسفی است، كه هردوی این دیدگاهها هم مادهگرا هستند و هیچكدام الهی نیست. فرهاد نمادی از انسان سرگردان بین دو دیدگاه مادی است. یكی پوچی محض، كه دنیا را لجنزاری میكند كه در آن سرگردانیم، و دیگری دیدگاه لطافت یافتهای كه اگرچه دنیا را فاصلهای بین دو نیستی میداند، اما معتقد است كه این فاصله زیباییهایی دارد كه میتوان از آنها بهره برد.
در آخر كتاب، رضا چاووشی به استاد نیشابوری میگوید: فرهاد مال شما نبود. مال من هم نبود. فرهاد به هیچكس تعلق نداشت. درواقع یك حالت كلیدی به فرهاد میدهد، و او را از فردیت بیرون میآورد. كما اینكه فرهاد، تن به ازدواج هم نمیدهد. حتی رابطهاش را با رضا قطع میكند، و یك حالت كاملاً نمادین مییابد. اگرچه در انتها هم، فرهاد كاملاً و صراحتاً به نتیجهای نمیرسد، و تن به نوع زندگی و اندیشههای رضا چاووشی هم نمیدهد.
◊ شهریار زرشناس:
بنده با قالبهای ادبی و واژهها و مفاهیم و تعابیر داستانی كاری نداریم آنچه كه از محتوای این اثر استنباط میكنیم، درگیری فكری و ذهنی، و كشمكش درونی نویسنده است؛ كه میخواهد بهگونهای از افق نیستانگاری كه بر روح و ذهنش غلبه دارد عبور كند. و باید گفت كه در نهایت هم موفق نمیشود.
درونمایه كتاب، بهنوعی، جنگ میان دو رویكردِ نیستانگارانه است، كه در نهایت به هیچ نتیجۀ روشنی ختم نمیشود: اول، رویكرد نهیلیستی و نیستانگارانه است؛ كه نمونۀ آن را در آثار كافكا میبینیم. جلیل نیشابوری شخصیتی با این دیدگاه است. دوم ریشههای اندیشه چاووشی؛ كه دقیقاً همانی است كه شوپنهاور میگوید. به نظر میرسد نویسنده، بیشترین ارادت و علاقه را به این دیدگاه دارد. سخنی كه شوپنهاور مطرح میكند، رهایی از بنبستِ بیمعنایی حیات، از طریق هنر، و غلبه بر افق بیمعنایی حیات است. كه بهگونهای دیگر و با اندك گزندگی و تلخی بیشتر، بعدها نیچه آن را پی میگیرد. در خود كتاب هم اسم آرتور شوپنهاور، بهكرات آورده شده است. مخصوصاً در جایی كه فرهاد نوغانی تشویق میشود تا معنای زیباییشناسی حیات را بنویسد.
به اعتقاد بنده، فرهاد چون آونگی بین این دو دیدگاه، در نوسان است. از دیدگاه پوچانگارانۀ نیشابوری شروع، و به نیستانگاری چاووشی ختم میكند. اما نكتۀ مبهمی كه پیش میآید این است كه فرهاد نوغانی در اندیشۀ شوپنهاوری هم تام و تمام نمیماند.
نكتۀ دیگر، گرایش و تأثیرپذیری خاص این كتاب از اگزیستانسیالیستهاست. در بخشهای مختلف كتاب، مانند صفحات 156، 157، 158 و 175، در بحثِ معنا دادن به هستی و مقولاتی كه دربارۀ جبر و اختیار طرح میكند، رویكرد اگزیستانسیالیستی مشهود است. حتی متفكرانی كه توسط چاووشی به فرهاد معرفی میشوند (مثل «میگوئل اونهمونا»، كه كتاب معروف او «درد جاودانگی»، بهگونهای با خوابیدن جاودانگی بر مفهوم عبث بودن هستی، غلبه میكند. او گمان میكند اگر بتوانیم بهگونهای به راز جاودانگی معنویدست پیدا كنیم، آنگاه میتوانیم بر افق عبث و تیر و تار نیستانگاری، كه هستی در مقابل ما گشوده است، غلبه كنیم.) با رویكرد شوپنهاور متفاوت است.
◊ سرشار:
در جایی از اثر، رضا چاووشی میگوید كه فلسفه دكتر نیشابوری نعلبالنعل با فلسفه شوپنهاور در تطابق است. شما عكس این مطلب را بیان میكنید. یعنی رضا چاووشی، وقتی با افكار استاد نیشابوری مخالفت میكند، پس مخالف شوپنهاور هم هست. یعنی نویسنده این مطلب را بد فهمیده است؟
زرشناس: آرتور شوپنهاور، متوفا به سال 1860 میلادی، از بدبینترین فیلسوفان آلمانی است. او را میتوان پیشگام نهیلیسم یا نیستانگاری منفعل در قرن 19 اروپا دانست. حرف او، حرفی است كه كانت دربارۀ «بود و نمود» یا «نومن و فنومن» گفته بود.
كانت متوفا به سال 1804 میلادی، این بحث را مطرح میكرد كه ما نمیتوانیم حقیقت هستی را بشناسیم. آنچه كه ما در اطراف خود میبینیم، تنها تصور ما از هستی است. محصول مقولات ذهنی و حسی است كه در ذهن ما كار گذاشته شده است. یعنی بحثی معرفتشناختی را مطرح میكند، كه نهایتش به این میرسد كه هستی برای ما غیر قابل درك است، و ما خودمان خالق آن تصویری هستیم كه از هستی میبینیم.
این اندیشه، عامل یك سلسله رویكردها در حوزۀ نظری علوم مختلف میشود. در روانشناسی به پدیدارشناسی میانجامد؛ كه میگوید: مهم واقعیات بیرونی نیست. مهم تفسیری است كه واقعیت را میسازد. در معرفتشناسی، بنیان هر نوع رویكرد فلسفی، دینی یا عرفانی را بر تجربه بنا مینهد. و همۀ معرفت را، معطوف به تجربۀ حس میكند.
شوپنهاور، همین نگاه را بهگونهای در عرصۀ زیستشناسی مطرح میكند. او میگوید: «ما اسیر نیرویی هستیم بهنام «ارادۀ حیات». ارادهای كه میخواهد ما بمانیم. برای همین، غذا برای ما جذاب میشود. زن را برای ما زیبا میكند، تا ما ادامۀ نسل بدهیم. و اینها كلكی است كه طبیعت توسط این اراده، به ما میزند. این اراده، دنیا را برای ما جلوه میدهد. بهعبارتی دیگر، همان «نومن» و «فنومن» كانت تغییر حالت دادهاند و در بستر زیستشناسی قرار گرفتهاند.
تا اینجا سخن شوپنهاور، یأسآلود و مطلق است، و تا اینجا با سخن استاد جلیل نیشابوری داستان، منطبق است. اما شوپنهاور در اندیشهاش مفری را مطرح میكند. او معتقد است كه فلسفه، دین، و هرچه در زندگی بشر اتفاق میافتد، اسیرِ ارادۀ معطوف به حیات است. اما هنر میتواند دریچهای باشد كه از ارادۀ معطوف به حیاتگریز بزند و عبور كند.
اینجا بین جلیل نیشابوری و شوپنهاور، تفاوت ایجاد میشود. شوپنهاور نمیگوید كه ما باید از دلبستگیهای حیات لذت ببریم؛ اما به جستوجوی بازآفرینی معنای زیباییشناختی برای هستی است. آن هم از طریق هنر. او به هنر و هنرمند، بیش از هر چیز دیگری در این جهان اهمیت میدهد، و هنرمند را بالاتر از هر شخص، حتی فیلسوف یا پیامبر قرار میدهد.
او این ایده را یك سیكل میبیند. تفكر او آمیزهای از تفكر فلاسفهای مثل كانت و میراث نهیلیسم خاص هندوئیستی است، كه معتقد به یك جریان مدام «سامسارا»، است، كه در آن مدام بشر به دنیا میآید. خواستن و طلب كردن، بشر را نیازمند میكند و ما را به دنیا پایبند میكند. همین، باعث میشود كه پس از مرگ، دوباره به دنیا برگردیم؛ و این چرخه، مدام ادامه یابد. به آن نیرویی كه در انسان طلب را ایجاد میكند، «كاراما» میگویند. برای رسیدن به آرامش جاودانه، باید «كاراما» را بشكنیم، و از این چرخۀ دایمی بیولوژیك، رها شویم.
شوپنهاور در دورهای زندگی میكرد كه گرایش شرقشناسی در اروپا خیلی زیاد شده بود، و توجه به اوستا و ایران باستان و هند و فرهنگهای شرقی، در آلمان گسترش پیدا كرده بود. او ارادتمند فلسفههای شرقی بود. بهطوریكه اسم سگش را «آتما» گذاشته بود؛ كه در آیین هندو، تجلی فراگیر براهما یا نیروی اصلی هستی است. براهما چند تجلی دارد. مثلاً وشینو و شیوا. ولی آن تجلی فراگیر را كه بعد بهصورت فردیت ظاهر میشود، آتما میگویند.
فراگیر شدن هنر با گشودن دریچهای برای فرار از بنبست پوچی هستی، در چاووشی تجلی میكند. اما اینكه او این اندیشه را به زندگی عینی میكشاند و میگوید: «ما باید خوش باشیم و زندگی را غنیمت بدانیم» رویكردی نهیلیستی است. نگاه رضا چاووشی، درواقع آن روی سكۀ بینش استاد نیشابوری، و دیدگاهی غیر دینی و غیر مذهبی است. چون اگر آخرت را امتدادی از دنیا ببینیم، اصلاً این پرسشها برای ما مطرح نمیشود.
مشكل فلسفی كتاب این است كه دنیا را قائم به خود میبیند. و چون دنیا را قائم به خود میبیند، نمیتواند برایش معنا بیابد. میخواهد انسان به آن معنا بدهد. و چون انسان موجودی است كه خود از دل همین دنیا درآمده و در این افق به او نگاه میشود، پس هیچ كاری نمیتواند بكند. به این تفكر مدرن كه «ما باید برای هستی معنا ابداع كنیم؛ چون انسان را خودمختار میدانیم.» در این كتاب بارها اشاره شده است.
این داستان ستیز و تقابل این دو رویكرد با هم است. نكتۀ قابل تأمل این است كه وقتی رویكرد استاد نیشابوری كاملاً درهم میشكند، چرا رویكرد چاووشی مطرح میشود؟ زیرا خود نویسنده پی برده كه این رویكرد، كارساز نخواهد بود. گم شدن فرهاد، بهجز به خارج رفتن او، یك افق تازه و ابهام برای تفسیرهای تردیدآلود باز میكند؛ كه شاید چاووشی هم راهحل قضیه نیست. خودش میگوید: «دیوانگیهای من را تو و آویده و سهیلا نمیتوانید انجام بدهید یا تحمل كنید.» یعنی دقیقاً دغدغههای ذهنی نیستانگار و نابسامان را، كه در جستوجوی معنای حیات گرفتار آمده، به خواننده نشان میدهد.
نكتۀ دیگری كه در كتاب بهطور جالب بیان شده، جدایی نظر از عمل است؛ كه یكی از شاخصهای تفكر مدرن است. اساساً در تفكر مدرن، نظر از عمل انشقاق پیدا میكند. یعنی متفكران چیزی میگویند و گونهای دیگر عمل میكنند. در گذشته هرگز نمیتوانستیم این را بپذیریم كه حكیمی خودش بیماری و مشكل اخلاقی داشته باشد. اما امروزه، بهراحتی با این پدیده روبهروییم كه روانشناس، خودش افسرده است. نویسنده در اثر، از ژان ژاك روسو و شوپنهاور مثال آورده است. اگر بخواهیم مثال دیگری را بیان كنیم، میتوانیم از سارتر و فروید و ماركس نام ببریم؛ كه از نمونههای بارز جدایی نظر و عمل هستند. سارتر كسی بود كه ادعا داشت هیچگاه ازدواج نخواهد كرد، و زندگی بورژوایی و پول، برایش بیارزش هستند. رابطه او با سیمون دوبوار، بر این اساس تعریف میشد كه «ما هركدام حریم خصوصی داریم، كه میتواند دربرگیرندۀ بسیاری از مسایل شخصی و جنسی باشد.» یكی چون سیمون دوبوار در دبیرستان دخترانه درس میداده است. از سرگرمیهای سارتر این بوده دخترانی را كه او در جلسات، بهعنوان شاگردانش معرفی میكرده، بهاصطلاح لمپنی، غُر بزند.
یكی از نكات جالب این است كه وقتی با یكی از شاگردان سیمون دوبوار دوست میشود، با خواهر همین شاگرد ـ به اسم اُلگا ـ هم دوست میشود، و به دفعات به اُلگا پیشنهاد ازدواج میدهد. كه همین مسئله، رابطۀ او را به خانم دوبوار دچار مشكل میكند.
در جایی سیمون دوبوار میگوید كه «من با تو كنار آمدم كه تجربههای مختلف را با آدمهای مختلف داشته باشی. اما این را نمیتوانم برای خودم حل كنم كه تو میگویی «ازدواج نه. ازدواج قالب پوسیدهای است. ازدواج از اسارت زن و جامعه كشاورزی باقی مانده است. بعد خودت به این دختر، به دفعات پیشنهاد ازدواج میدهی؟!»
از بین دهها نمونه، یكی هم ماركس است. درحالیكه در آثار ماركس، دلسوزیها و آرمانگراییهایش را برای طبقۀ كارگر میخوانید، در زندگی خصوصیاش میبینیم از كلفت خانه، پسر نامشروعی دارد؛ كه در نهایت هم آن پسر را به زنش میبندند. چون نمیخواسته زنش جنی، كه دختری اشرافزاده و پروسی است، بفهمد. از آن بدتر اینكه، این پسر را در نوانخانههای بریتانیای قرن نوزدهم، رها میكنند. (همان فضایی كه چارلز دیكنز تصویر میكند.) این پسر حتی سواد هم نمیآموزد! یا همین ماركسِ دشمن بورژوازی، وقتی برای دخترش خواستگار میآید؛ میگوید: من باید مطمئن شوم كه ارثیۀ پدری به داماد میرسد، و سهم دخترم چقدر است. نوع دیگر آن، فروید، و رابطهاش با مارتاست؛ كه جنجالی معروف است.
لذا، به نظرم در این كتاب، عبور از نیستانگاری صورت نگرفته است. درحالیكه تلاش شده در چارچوب نیستانگاری، مسئله معنایابی برای هستی حل شود.
در اثر، جاهایی هست كه نسبیانگاری ترویج میشود (در صفحات 156، 157، 158) و بر جدایی هستی و اركان آن از بایدها، كه از اصول تفكر مدرن است، صحه گذاشته میشود. یعنی جهان ارزش ندارد، و ارزشها و خوب و بد را، ما به جهان میدهیم.
رویكرد اصلی كتاب، به انسان «ماتریالیستی» است. در صفحه 198 سوبژكتیوسیم كتاب دربارۀ انسان، كاملاً میشود دید. میگوید: «آدمیزاد اصلاً قابل اعتماد نیست. هركس مركز عالم هستی است.» و همۀ آدمها را سایههایی حساب میكند كه دور او میگردد.
این، بیان صریح و سادۀ سوبژكتیوسیم دكارتی است.
در صفحۀ 181، تفسیری از زیبایی ارائه میدهد، و میخواهد آن را راهگشای بنبست نیستانگاری قرار دهد. كه كاملاً شوپنهاوری است. میگوید: «زیبایی معنایی است كه انسان در بازآفرینی گلها در جهانِ بازآفریدۀ خود، به گلها داده است.»
◊ پارسینژاد:
آقای زرشناس جمعبندی خوبی كردند اكثر موارد را هم گفتند. وقتی این كتاب را میخواندم، تا صفحۀ 30 كه پیش رفتم، حضور میگوئل اونامونو را در اثر كاملاً حس كردم. حتی از لحاظ نثر نمیدانم نویسنده خودِ آثار اونامونو را خواندهاند یا ترجمههای آثار او را. اما هرچه هست، به قدری حضور این نویسنده اسپانیایی در اثر قوی بود، كه برای من این حس را داشت كه كتابی از او را میخوانم، نه از محمود كیانوش.
از این اشتراكات، طرح احساس بدبینانه نسبت به زندگی است، كه در «آفاق نفس» بهوفور یافت میشود. اگر بخواهیم دورنمایه اصلی اثر و منظور نویسنده را بررسی كنیم، باید دید از افكار و عقاید مختلفی كه در كتاب طرح میشود، كفۀ ترازو به نفع كدام طرز فكر و اندیشه فلسفی پایین میرود. بهعنوان مثال، اگر كتاب آقای نادر ابراهیمی (سه دیدار با مردی كه از فراسوی باور ما آمد) را، كه در ارتباط با امام خمینی چاپ شده بررسی كنیم، میبینیم در این كتاب، صفحاتی كه به طرح نظرات برخلاف اصول اعتقادی نظام اختصاص یافته مثل بیست صفحه است؛ اما جواب ارائه شده به این مطالب، تنها یك كلمه یا یك جمله است. یعنی نویسنده، شاید هم ناخواسته، خرج دیدگاهی میشود كه شاید در انتهای اثر هم حق را به آن ندهد. این حالت، در كتاب آقای كیانوش هم وجود دارد. حجم نوشتهها و بارش اطلاعات بر سر خواننده در یك كتاب، میتواند، خواسته یا ناخواسته، اشاعهدهنده یك تفكر باشد؛ حتی اگر در انتهای كتاب، به نتیجهگیری اصولی و مشخصی نرسد. كتاب «مه» از اونامونو هم به همین ترتیب است. این اثر، یكنوع بازی با دنیای متافیزیك دارد. اونامونو خیلی دوست دارد كه مسائل آن دنیا را بیاورد و در چارچوب این جهان، با آنها بازی كند و سر و كله بزند. و البته، از زبان طنز هم بهخوبی استفاده میكند؛ كه در این اثر آقای كیانوش، البته این رویكرد به چشم نمیخورد.
همین بازی كه دربارۀ موقعیت انسان در طبیعت در این اثر مطرح میشود، و اینكه انسان چقدر میتواند در آن دخل و تصرف كند، بهصورتی خفیف در داستان آقای كیانوش بیان شده است. كه اگر با دقت نگاه شود، قابل دریافت است.
نكتۀ دیگر اینكه، آقای اونامونو، طرفدار تفكر آنارشیستی است. او میگوید: «ما باید نظام هستی را به یكباره از بین ببریم. مثل بمبی باشیم و همهچیز را ویران كنیم. زیرا این نظام از هم گسیخته هستی، به هیچوجه سامان نمیپذیرد.» كه میتواند محصول تفكر نیستانگارانه باشد.
نكتۀ دیگر، اشارۀ نویسنده در اثر، به موضوع فیلسوفان است. میگوید: «دو نوع فیلسوف داریم: یكی فیلسوف دانشگاهی و دیگری كسی كه تجربههایش را از زندگی به دست میآورد.» و در همین حد، مطلب را رها میكند، كه روشن است، به استاد جلیل نیشابوری و فرهاد نوغانی اشاره دارد.
در جایی باز اشاره میكند: «كسی كه استاد تجربه است و فلسفهاش را از زندگی گرفته، همیشه موفق است.» و بهطور غیرمستقیم، افكار استاد نیشابوری به خواننده پیشنهاد و تأیید میشود.
رضا چاووشی هم فلسفۀ لذتجوییای را پیشنهاد میكند؛ كه نه به گذشته نظر داشته باشیم و نه دغدغۀ آینده را. بلكه فقط به حال بپردازیم. از زندگی لذت ببریم و آنقدر ذهنمان را درگیر نكنیم كه دم را از دست بدهیم. مانند مضمون برخی اشعار خیام. بهعبارتی، یك نیستانگاری مثبتاندیشانه.اما البته، فرهاد، در آخر همچنان بین زمین و هوا میماند، و از این دغدغه فكری رهایی نمییابد، و راهی روشن جلو پای خواننده نمیگذارد.
◊ محسن پرویز:
نكات خوب و دقیقی بیان شد. اما بنده، در كلیت ماجرا، خیلی موافق نظرات دوستان نیستم. اول آنكه، در این داستان با دو دیدگاه مخالف مواجه هستیم. نویسنده جای یكی از این دو شخصیت است؛ كه به گمان من، رضا چاووشی است. اگر از دیدگاه فلسفی بخواهیم به قضیه نگاه كنیم، روی دیگری از نیستانگاری است. منتها در بین مردم، بهعنوان نیستانگاری با جنبۀ منفی و پوچگرایی صرف، مطرح نمیشود.
نویسنده در برابر فلاسفهای كه حرفشان با عملشان یكی نیست، موضع میگیرد. استاد جلیل نیشابوری، در كلام با رضا چاووشی مخالف است، اما در عمل، خیر. او لذتجویی را كنار نگذاشته است.
اگر دورنمایۀ اثر را آن چیزی در نظر بگیریم كه مد نظر نویسنده بود و یا آن چیزی كه خواننده از اثر برداشت میكند، تصورم این نیست كه حتی اگر خوانندۀ اثر، بعد از اینكه كتاب را بست، فكر كند رضا چاووشی و نیشابوری، هردو، در دو طیف مختلف، حرف حق میگویند، باز هم تا حدودی به سمت رضا چاووشی متمایل خواهد بود.
در انتهای داستان، فرهاد بهصورتی نمادین، ناپدید میشود. كه همان بیان سرگشتگی و سرگردانی انسان است. افرادی كه به یك نقطه ثبات حقیقی میرسند، بسیار اندك هستند. همین نكته كلیدی، كه فرهاد نوغانی در نهایت هیچكدام از این راهها را انتخاب نمیكند، به گمان من، كفایت میكند برای اینكه نتوانیم این حكم را بكنیم كه نویسنده در پی تأیید تفكر نیستانگاری بوده است.
اگر بخواهیم تعبیر جامعتری بكنیم، بهتر این است كه بگوییم اثر خالی، از معنویت است؛ و آنچه در آن مطرح شده، دیدگاههای مختلف مادیگرایانه به انسان است. كه هم از دیدگاه فلسفی و هم عملی،دور از ذهن ما نیست. قاعدتاً نباید از نویسندهای مثل آقای كیانوش، انتظار داشت كه اثر مذهبی بیافریند.
◊ سرشار:
به نظر بنده، این اثر، پیش از هر چیز میخواهد بگوید: فلسفه یك بازی است. بازی بزرگان. فلسفه ساختن و فلسفه بافتن یك مقوله است. و زندگی، مقولهای دیگر. به دنبال فلسفه میشود رفت؛ اما بر اساس آن و برای آن، نمیشود زندگی كرد. مشكل اصلی شخصیتهای داستان، همین است. رضا چاووشی متوجه میشود دوستش فرهاد نوغانی، دچار بحرانهای روحی شده است. مادر فرهاد به رضا چاووشی متوسل میشود؛ بلكه فكری به حال او بكند. كه او با تحقیقات طولانی و مفصل، زیر و بالای استاد نیشابوری را درمیآورد. چون رشته تحصیلیاش هم حقوق است، تمام تحقیقات را بهصورت یك پرونده درمیآورد. حرف اصلی چاووشی این است كه «تو چرا و چطور میخواهی بر اساس فلسفهبافی استادی زندگی كنی، خود او، به آنچه گفته، در عمل بیاعتناست؟!»
اولین چیزی كه در این داستان مورد تأكید قرار میگیرد، تفاوت اندیشه و عمل است. از ژان ژاك روسو مثال میزند و میگوید كه او یك آدم فاسق بود. آنهمه بچۀ نامشروع پس انداخت و ولشان كرد. اما مشهورترین رساله غرب در حقوق كودك را هم نوشت. بعد، از شوپنهاور مثال میآورد. میگوید: او همهجور فسق و فجور میكرد و از همه زندگی لذت میبرد. سپس اندیشهای آنچنانی دارد. این هم از استاد نیشابوری؛ كه مدام دنبال پول و بهرهگیری از لذایذ این دنیای به تعبیر خودش پوچ است. ساختمانی هفتطبقه در شمال شهر تهران دارد كه هر طبقهاش سه واحد دارد. چند بار ازدواج كرده. ازجمله با زن جوانی كه دانشجویش بوده. به اروپا رفته و آنهمه شرارت از او سر زده. ولی فلسفهاش، با آنچه عمل میكند، همخوان نیست.
اثر، در دورنمایۀ دوم، میگوید باید هستی را از فلسفهبافی جدا كنیم. ببینیم كه آیا حیات و زندگی امروزین پوچ است؟ جبری است؟ یا نه؛ میشود به زندگی از زاویههای دیگری هم نگاه كرد. و زیباییهایش را پیدا كرد؛ و از طریق زیبایی و هنر، به حیات و هستی معنا بخشید؟
در داستان بر چند چیز تأكید میشود: اول اینكه فرهاد نوغانی، آمادگی گرایش به این فلسفه را داشته است. همانگونه كه نیشابوری، زمینههایی برای گرایش به این نوع فلسفه را داشته. وقتی زندگی خصوصی او و شوپنهاور را با هم تطبیق میدهد، میبینیم كه شباهت بسیاری دارند. میگوید كه مادر شوپنهاور با او رابطۀ خوبی نداشته است. حتی حاضر نبوده كه ملاقات كوتاهی با پسرش داشته باشد؛ و او را خود طرد كرده است.
محصولش طرز تفكری میشود بدبینانه دربارۀ زنان؛ كه در كتاب «افاضات و اضافات» شوپنهاور به آن اشاره میكند. یعنی اینكه زن را باید بگذاریم در خانه آشپزی و بچهداریاش را بكند. زنان حق ندارند حقوق مساوی با مردان داشته باشند. و...
رضا چاووشی، دربارۀ نیشابوری در صفحه 51 كتاب میگوید: «حرف اصلی من این است، كه اولاً همه فیلسوفها، از بزرگ و كوچك، از متقدم و متأخر، مثل استاد نیشابوری، آدمیزادند. ثانیاً هیچ فیلسوفی، فلسفهاش را زندگی نمیكند. بلكه برای فلسفهاش زندگی میكند. ثالثاً آنچه درجۀ اصالت زندگی آدمیزادی را نشان میدهد، تفاوت چه بودن و چگونه نمودن اوست. هرچه فاصله آنچه هستیم با آنچه مینماییم بیشتر بشود، درجۀ اصالتمان پایین میآید و قابلیتمان برای سخن گفتن از حقیقت، كمتر میشود.»
در جایی میگوید: «فلسفۀ بزرگ ساختن، لازمۀ فیلسوفانه زندگی كردن، نیست.»
بعد دربارۀ فلسفه حرف میزند. فرهاد نوغانی هم، بعد از كمی مقاومت، با چاووشی همراه میشود و میگوید: «با وجود استدلالهایی كه تو تا اینجا كردی، استاد نیشابوری بهعنوان یك دوست، برای من مُرد. ولی فلسفهاش همچنان برای من باقی مانده است. از این به بعد، من به استاد نیشابوری چنان نگاه خواهم كرد كه به فلاسفۀ مردۀ قبل از خودم كه به افكارشان اعتقاد دارم خواهم كرد.»
فرهاد نوغانی زندگیاش پر از رنج، و زمینههای مناسب برای گرایش به چنان فلسفۀ بدبینانهای دارد. پدرش بسیار مذهبی است. او زندگی در جوار ثامنالائمه(ع) را از همهچیز بالاتر میداند. اما به محض اینكه به تهران میآید و به بازار پارچهفروشان میرود و رونق پارچهفروشی را در آنجا میبیند، همهچیز را فراموش میكند.
حتی در جایی اشاره میشود كه پدر، زمانی به خواهران فرهاد میگفته است: «نخندید. شما در محضر ثامنالائمه هستید.» بعد همین آدم، زندگیاش را میفروشد و بهطمع درآمد بیشتر به تهران میآید.
پدرش فوقالعاده به مادرش ظلم و ستم میكرده. در جایی دربارۀ مادرش، این تعبیر را به كار میبرد: «این فرشتۀ احمق.» یعنی به لحاظ بزرگی فرشته است، اما احمق است. چون شوهرش توانسته است او را استثمار كند. میگوید: هر وقت كه مهمانی به خانه میآمد، به زنش نیش میزد، و او را جلو مهمانها بیآبرو میكرد و میرنجاند.
این آدم، رابطۀ دوستانه و صمیمانهای هم با پسرش، فرهاد، ندارد. دختر بزرگش را به خاك سیاه مینشاند. او را به حمال بیسواد مغازهاش شوهر میدهد؛ فقط برای اینكه شاگرد خوبی است. چون پدر، همهچیز را در ارتباط با شغلش میدیده است.
فرهاد میگوید: «من همیشه فكر میكردم چگونه است كه در زندگی ما شادی نیست؟ این چگونه است كه در خانوادۀ ما، هیچكس دیگری را دوست نمیدارد؟» حتی معتقد است كه خواهرش، با آنهمه مظلومیت، او را دوست نمیداشته است!
در این خلال، گریزی هم به مذهبیها میزند.