<نقد رمان «راز فال ورق» یوستین گ‍رودر
            جمعه 10 تیر 1384

محمدرضا سرشار: سالهای گذشته گروه ادبیات اندیشه تقریبا‌ً هر ماه یك رمان اندیشه را نقد می‌كرد. بیشتر هم جنبه‌های محتوایی آثار مد نظر بود، و مقداری هم به جنبه‌های ساختاری می‌پرداخت.
هدف گروه این بود كه ببیند دیگران، به‌خصوص غربیها، چگونه اندیشه‌های مورد نظر‌شان را به‌صورت داستان بیان می‌كنند و از این طریق آنها را عرضه می‌كنند و در جامعه رواج می‌دهند.
در این مدت، آثار مختلفی بررسی و نقد شده. برخی مواقع هم آثاری به نقد كشیده شده كه جزو رمانهای اندیشه محسوب نمی‌شده‌اند، بلكه دلایلی نظیر دریافت جایزه و تقدیر از آنها در سطح كشور مطرح بوده. و البته، این آثار، از مایه‌های اندیشه‌ای هم خالی نبوده‌اند.
اثری كه برای امروز در نظر گرفته شده، راز فال ورق اثر یوستین گ‍ُردر، ترجمه آقای عباس مخبر، چاپ پنجم آن را مطالعه كرده‌ایم. یعنی این اثر از سال 1376 تا1383، پنج نوبت به چاپ رسیده است.
از این نویسنده نروژی، كه متولد 1925 و مدرس فلسفه در دانشگاههای نروژ است، قبلا‌ً كتاب «دنیای سوفی» را در این جلسات نقد و بررسی كرده‌ایم.


خلاصه داستان:

● كامران پارسی‌نژاد: داستان راز فال ورق، درباره پسری به نام هانس توماس است كه مادرش سالها قبل همسر و فرزندش را ترك كرده. دلیلی كه نویسنده برای این كار مادر می‌آورد، این است كه او در جست‌وجوی هویت گمشده‌اش به سفر رفته است.
هانس شخصیت ویژه و قابل بحثی دارد. وقتی در مجله مانكنها عكس مادر هانس را می‌بینند و متوجه می‌شوند كه او در یونان زندگی می‌كند، پدر خانواده تصمیم می‌گیرد به جست‌وجوی همسرش برود. به‌طور تصادفی برنده بلیط بخت‌آزمایی می‌شوند و پول لازم را برای سفر به دست می‌آورند. در مسیر حركت به سمت یونان یك سلسله حوادث اسرارآمیز برای آنها پیش می‌آید، كه تعلیق مناسبی را در داستان به‌وجود می‌آورد.
در سفر با نانوایی آشنا می‌شوند و او یك كتاب كوچك كه با حروف بسیار ریز نوشته شده به هانس می‌دهد.
هانس با كمك ذره‌بینی كه كوتوله‌ای به او داده شروع به خواندن كتاب می‌كند. از این لحظه به بعد، داستان به دو بخش تقسیم می‌شود. یكی حوادثی كه برای هانس و پدرش اتفاق می‌افتد و دیگری حوادث و داستانهایی كه در كتاب كوچك آورده شده، و بخش اعظم رمان را شامل می‌شود.
با حوادثی كه اتفاق می‌افتد، رفته‌رفته داستان به رأس هرم نزدیك می‌شود تا ما به رمز رازهایی كه مطرح می‌شود پی ببریم. بسیاری از رمزها در كتاب كلوچه‌ای گنجانده شده است. مثل نوشابه رنگین‌كمان كه هر كس از آن بنوشد، همه مزه‌هایی را كه قبلا‌ً تجربه كرده بود در تمام اعضای بدنش احساس می‌كند. مثلا‌ً شوری و شیرینی را می‌تواند با نوك انگشتهایش هم احساس كند.

بعد از حوادثی كه در داستان پیش می‌آید هانس متوجه می‌شود كه نویسنده كتاب كلوچه‌ای خود‌ِ نانواست، كه خاطراتش را در اختیار او قرار داده است. همه ماجراهای داستان به‌صورت تسلسلی به خواننده معرفی می‌شوند. افرادی كه قبلا‌ً از طرف یك شخصیت تصمیم‌ گیرنده برگزیده شده و دوره‌ای از تجربه‌ها را در عالم واقعی و تخیل داشته‌اند. اسامی آنها هم با منظور خاص انتخاب شده مثلا‌ً شخصیت فرود دریانوردی است كه وارد جزیره‌ای خالی از سكنه می‌شود و برای گریز از تنهایی با خودش حرف می‌زند و همنشین خودش می‌شود. به مرور با تنها ابزاری كه همراه داشته است ـ دسته ورق 53 تایی ـ ارتباط برقرار می‌كند؛ كم‌كم احساس می‌كند ورقها جان دارند. راوی، داستان را به‌گونه‌ای پیش می‌برد كه مخاطب احساس می‌كند شخصیتهایی كه در مغز فرود زندگی كرده‌اند بیرون آمده و جنبه واقعی پیدا می‌كنند و در كنار فرود ـ خالق ورقها ـ به زندگی ادامه می‌دهند.
شخصیتهای دیگری مثل بیكر هانس، آلبرت كارگس و لودویك كه هر كدام به طریقی ادامه دهنده راه نانوا هستند وارد داستان می‌شوند. در ادامه سر و كله ژوكر پیدا می‌شود.
پدر هانس هر جا كه دسته ورقی می‌خرد ژوكرهایش را برمی‌‌دارد و بقیه ورقها را پس می‌دهد. اشتیاق او برای داشتن انواع ژوكر باعث می‌شود كه ژوكرهای ورقهای دیگران را هم بگیرد.
شخصیت ژوكر در بستر داستانی كه در جزیره اتفاق می‌افتد ـ داستانهای كتاب كلوچه‌ای ـ نماد شخصیتی است كه نمی‌داند جایگاه اصلی‌اش كجاست و هویتش گم كرده است. و چون شخصیتی منزوی دارد بسیار به این موضوع فكر می‌كند كه خالقش چه كسی است. و تنها اوست كه در بین شخصیتهای ورقها به این موضوع فكر می‌كند و بالاخره اوست كه كشف می‌كند خالقشان فرود است.

و این نكته مهم داستان است: افرادی كه خودشان را از قیل و قال كارهای روزمره كنار می‌كشند و از یك نقطه دورتر به دنیا نگاه می‌كنند به راز و رمزها پی می‌برند.

ژوكر به سایر ورقها می‌گوید كه خالق آنها فرود بوده و ساخته تخیل او هستند. ورقها تصمیم به قتل فرود می‌گیرند. فرودی كه می‌تواند نمادی از خالق یكتا باشد و دلیل ورقها اینست: «كه حضور فرود باعث می‌شود تا ما مرتب به این موضوع فكر كنیم كه مصنوعی هستیم و از پلاستیك ساخته شده‌ایم و حقیقت محض نیستیم.
در همین اثنا فرود می‌میرد و بیكر هانس به كمك ژوكر از جزیره فرار می‌كند و به اسپانیا می‌رود و در آنجا به نانوایی مشغول می‌شود.
آلبرت كه پسر مردی دائم‌الخمر است با بیكر هانس آشنا می‌شود و فرزند‌خوانده او می‌شود. كتاب در اینجا به معرفی خانواده هانس پسر نوجوان داستان می‌پردازد كه پدر او فرزند یك سرباز در جنگ جهانی دوم بوده و در جنگ كشته می‌شود. مادرش با یك سرباز آلمانی دوست می‌شود كه نتیجه این دوستی در بین مردم بازتاب بسیار بدی داشته به طوری كه وقتی خبر كشته شدن مرد می‌رسد مردم موهای زنش را می‌تراشند و از جامعه طرد می‌كنند.
این قضایا در روحیه پدر هانس تأثیر می‌گذارد و او را گوشه‌گیر و منزوی می‌كند. به‌طوری كه به خاطر كارهای مادرش همیشه حتی در پیری احساس گناه می‌كرده است. و در طول داستان مرتب به این نكته اشاره می‌شود كه چرا فرزندان باید تاوان گناه پدران و مادران را بدهند. و بالاخره نویسنده به ما می‌گوید كه پدر بزرگ هانس در جنگ كشته نشده و همان لودویك است.
مادربزرگ هانس وقتی پی به زنده بودن شوهرش می‌برد سفر می‌كند و از نروژ نزد او می‌آید و مدت كوتاهی را با هم زندگی می‌كنند.
هانس بر خلاف قولی كه به ژوكر داده بود درباره كتاب كلوچه‌ای با پدرش حرف می‌زند. و لودویك (پدر بزرگش) از این قضیه ناراحت می‌شود. كوتوله‌‌ای كه در طول سفر هانس و ماجراهایش را تعقیب می‌كرده ـ همان ژوكر جزیره ـ كتاب را در یونان از هانس می‌دزدد و هانس مادرش را پیدا می‌كند. مادر كه به‌ دنبال هویت گم شده‌اش همسر و فرزندش را ترك كرده در پایان پسرش را به دست می‌آورد. گویی هویت زن در فرزند اوست. نكته دیگر اینكه در ابتدای داستان مسافران در جست‌وجوی حقیقت دو نفر بودند ولی بعد4 نفر می‌شوند.

● سرشار: از آنجایی كه این جلسه بیشتر به نقد ب‍ُن اندیشه در آثار می‌پردازد؛ ابتدا درونمایه‌ها به ترتیب اهمیت مشخص می‌شوند و بعد نقد نحوه طرح آنها را در اثر مورد بررسی قرار می‌دهیم. این اثر وی رنگ پیچیده و معماگونه دارد. راوی یا همان هانس توماس حدودا‌ً شش یا هشت سال بعد از این اتفاق است در سن 20 سالگی كتاب را نوشته و در شكم كتاب اصلی داستانها و ماجراهای لابه‌لای كتاب كلوچه‌ای آورده شده است. نویسنده اصلی كتاب كلوچه‌ای پدر بزرگ هانس است و او هم داستان را از زبان آلبرت شنیده و روایت كرده. آلبرت همان پسربچه یتیم 12 ساله‌ای كه بیكر هانس او را به فرزندی پذیرفته است. بیكر هانس در آن جزیره عجیب چند روز زندگی كرده و از قول فرود ماجرا را نقل كرده است. رمان، روایت در روایت نقل شده و به همین هم اكتفا نكرده. شخصیتهای كتاب كوچك وارد دنیای واقعی و زندگی كنونی هانس قهرمان قصه ما می‌شوند. كوتوله‌ای كه همه جا او را تعقیب می‌كند و عجیب‌تر آنكه مادر او در قالب تك‌دل سرگردان و دنبال هویتش بوده است. بعضی از شخصیتهای داستان زندگی هانس در كتاب كوچك زندگی می‌كنند و جاهایی سرنوشت آنها تلاقی پیدا می‌كند.
حتی با یك بار خواندن روایت داستان را متوجه نمی‌شویم. مگر اینكه مثل منتقد یادداشت‌برداری كنیم و توجه و دقت كافی در خواندن داشته باشیم.
داستان از نظر ساختار به پست‌مدرن نزدیك می‌شود. رمان دنیای صوفی هم از این تكنیك بی‌بهره نبود. می‌توان گفت كه تكنیك پیچیده‌ای در این اثر استفاده شده است.

درهم‌آمیختگی تخیل و واقعیت، تشكیك این مسئله كه جزیره واقعی بود یا نبود؟

از قول افراد مختلف داستان واقعی بودن یا نبودن جزیره زیر سؤال می‌رود. همان‌طور كه در داستان پست‌مدرن قطعیت از بین می‌رود. رمان ساختار بسیار هوشمندانه دارد. یك معماست و از حد یك پیرنگ گذشته است. بخصوص بحثهایی كه درباره تقویم جزیره می‌شود. تقویمی كه بر اساس ورقهای بازی تعیین شده. سالی كه دوازده ماه دارد و هر ماه آن بیست و هشت روز است. پنجاه و دو هفته + یك روز اضافه كه روز ژوكر است.
از لحاظ ساختار برای نویسندگان ما الگوی خوبی است. نویسندگان ما به پیرنگهای ساده اكتفا می‌كنند و طرحهای چندانی را در داستانشان به كار نمی‌گیرند و تلاشهای ذهنی آنها در پی ریزی طرحهای داستانی بسیار ناچیز است.
اینكه چگونه دیگران عقاید خودشان را لباس داستان می‌پوشانند و ارایه می‌دهند. نكته مهمی است برای ما كه می‌خواهیم درباره الگوهای ذهنی‌مان برای سایر كشورها صحبت كنیم.

● دكتر سید یحیی یثربی: این كتاب لایه‌های پیچ در پیچ دارد و یك مخاطب، با ذهن قوی می‌تواند همه حوادث و گفت‌وگوها را به خاطر بسپارد. به نظر من نویسنده به وارد كردن امواج فلسفه در داستان علاقمند است.
در عرفان ایرانی، اسلامی آمده كه خداوند یك جلوه را دوبار تكرار نمی‌كند. به ما القاء می‌كند كه هر كس یك چیز است. هر پدیده‌ای در جهان یك دانه است. یك برگ درخت مشابه دارد اما دوم ندارد.

داستان تركیبی از تفكرات قدیم و نحوه تفكر جدید غرب است. در غرب برخلاف شرق، جادوگری بسیار بسیار رواج داشت. آدمی مثل دكارت برایش مسئله است كه چرا شیطان فلان افكار را به من القاء نمی‌كند!؟

رمان بازگشتی به تفكر قدیم غرب است. حالتهای جن و پری كه با فرهنگ آن آشنا نیستیم. این از عجایب روزگار است كه غربیها با عقاید خرافی گذشته، به نوعی خردورزی و روشنگری دست یافتند ولی ما با اینكه افكار روشن‌تری داشتیم چنین تحول بزرگی را در اندیشه و عقاید خود بوجود نیاوردیم.
خیلی عجیب است كه تصور كنید ورق‌بازی تبدیل به آدم می‌شود. فكر كن چه چیزی به تو تبدیل شده است!
عادی دیدن جهان بیماری عمومی فكرهای ما است. هیچ رازی را در جهان نمی‌بینیم.
و اساس تفكر فلسفی این است كه جهان را تماشایی ببینیم. مولوی در داستان اژدهای افسرده مثالهایی می‌آورد. می‌گوید مردم جمع شدند تا اژدها را تماشا كنند ولی تماشایی‌تر از هر چیز خودشان بودند و نمی‌دانستند.

خویش را نشناخت مسكین آدمی

از فزونی آمد و شد در كمین.

مولوی می‌گوید این دنیاست كه باید به تماشای موجود پیچیده‌ای مثل تو بیاید. شیخ محمود شبستری توجه انسان به آفریدگار را مطرح می‌كند: «اگر خورشید بر یك منوال بودی و شعاع او بر یك منوال كسی نفهمیدی كه این پرتو اوست» وقتی جریان هستی را عادی ببینیم به رازهای آن فكر نمی‌كنیم. وقتی خورشید طلوع و غروب و هوای ابری و ... دارد؛ متوجه حضور و وجودش می‌شویم. پیام رمان این است كه فلسفه و تفكر فلسفی كم است و فلاسفه از هم دورند و تا امروز نتوانسته‌اند انجمنی تشكیل بدهند.
در صفحه 206 رمان می‌گوید: «كسانی كه به آنچه می‌دانند راضی‌اند، نمی‌توانند فیلسوف باشند.» این، بیماری جامعه فكری ماست.
یقین و باور به جای خود؛ اما تلاش برای دانایی بیشتر، به دنیای نادانها كمك می‌كند. دانایی باید در رفع نادانی دیگران باشد.
قایم‌باشك‌بازی تصور مرگ خدا، برگرفته از تفكرات جدید است. این تفكرات در رمان و اوج بروز روشنفكری و كارهایی مثل هو كردن كلیسا و ... رایج بود. این پرسش چرا خدایی كه از ما انتظار تعظیم و كرنش دارد هیچ ارتباطی با ما برقرار نمی‌كند؟ چرا خودش را از ما پنهان می‌كند؟ مرگ خدا، اشاره‌ای به اومانیسم غرب است.

اومانیستها می‌گویند: تا این آقا ـ خدا ـ وجود داشته باشد، نمی‌توانیم خودمان باشیم؛ و زیر سلطه او، ابزاری بیش نیستیم. در صفحه 198 تا 199 این موضوع مطرح شده است.

در جای دیگر از رمان آمده است: چه تضمینی وجود دارد كه جهان ساخته ذهن جادوگر یا كس دیگری نباشد؟ یعنی به طور كل، منكر جهان می‌شود، و وجود جهان را زاییده تخیلات‌ انسان می‌داند. بعد پرسش دیگری را مطرح می‌كند: آیا بعد از مرگ موجود متخیله، جهان باقی می‌ماند یا خیر؟ بن اندیشه رمان، بازگشت به ایدئالیسم بركلی است.

در صفحه 307 هستی و مادی‌شدن زندگی در این جهان، حالت رمز و رازگونه‌اش را از دست داده؛ و ما با دیدن هیچ چیز، دچار شگفتی نمی‌شویم. در صورتی‌كه كودك، وقتی كه تازه به این جهان چشم باز كرده، پی‌در پی سؤال می‌كند؛ اما بزرگ‌ترها، اهل پرسش نیستند. ناگفته نماند كه جاهایی به ترجمه و چاپ كتاب شك كردم. مثلا‌ً در پاراگرافهایی كه با گیومه مشخص شده‌اند. به نظر من نقل قولها با هم مخلوط شده‌بود.

● سرشار: دوستان درباره درونمایه‌ها بیشتر صحبت كنند؛ تا به ترتیب درباره آنها اظهارنظر شود.
یكی از نكته‌هایی كه درباره درونمایه داستان به ذهن من می‌رسد. بیتی است كه از امیرالمومنین نقل شده است. در این شعر، خطاب به انسان گفته می‌شود: ای انسان، تو می‌پنداری كه ج‍ِرم صغیر و ناچیزی هستی در‌حالی‌كه عالم اكبر در تو پیچیده شده است.
از دیدگاه اندیشه اسلامی به تمام طبیعت عالم اصغر اطلاق می‌شود و خود انسان به تنهایی عالم اكبر نامیده می‌شود. توجهی در این اثر به این مهم داده می‌شود. كه انسان فكر كن، بپرس و به خود رجوع كن.
خلاصه همه درونمایه‌ها، بحث هدفمندی دنیاست. پدر در جایی به پسر می‌گوید «دنیا حاصل همایندی نیست.»
یعنی همه چیز با هم به شكل تصادفی برخورد نمی‌كنند. بلكه هدفی در كار است.
قسمت بعدی تعجب از عدم پرسشگری مردم درباره منشأ خلقت است و تأكید بر این كه ما به بسیاری از جنبه‌های وجودی‌مان در فرسایش زمان از بین می‌رود. چیزی كه هرگز دچار افسردگی نمی‌شود و بسیار قابل توجه و تأكید است، نزدیكی انسان به روح كودكانه‌اش است. هانس از ورقهای بازی كه تصاویر برهنه دارد، پرهیز می‌كند.
نوعی پالودگی فطری در او وجود دارد؛ و به واسطه همین پاكیزگی جان است كه حقایق ماوراء طبیعی را درك می‌كند.
اما پدرش تا به حال به چنین توفیقی دست پیدا نكرده. چون مشروب می‌خورد و در قید و بند پرهیز نیست و با اینكه سواد فلسفی‌اش از هانس بیشتر است اما دریافتهایی را كه هانس به آنها می‌رسد درك نمی‌كند و خیلی دیرتر از هانس به آن نتایج می‌رسد.
كتاب كلوچه‌ای را به هانس می‌دهند؛ هانس است كه می‌تواند از آن كتاب استفاده درست بكند. نزدیك‌تر بودن روح راوی به پاكیزگیها او را به یك سلسله دریافتها نزدیك می‌كند.
درونمایه‌ اصلی، پرسش از هستی است؛ و تعجب از اینكه چرا انسانها عادت كرده‌اند برای رفتن به مریخ متعجب بشوند؛ اما به‌خاطر عادت صرف، از متعجب شدن از پدیده‌های نزدیك خودشان پرهیز می‌كنند.
درونمایه رمان، به‌دلیل تسلسل روایتها، دیریاب است. در عین پیچیدگی، رمانی فلسفی است؛ و از تمام گرایشهای فلسفی ـ از سقراط تا فلاسفه دهه‌های اخیر ـ در آن یاد شده است. بحث هوش و انسان مصنوعی؛ گناه اولیه فلاسفه قرون وسطی؛ مسئله وجود تصادف در عالم؛ ارتباط سلسله تولدها در جهان، وجود خدا؛ تصویر خدایان یونان، كه به فلسفه فویرباخ می‌انجامد؛ كه اعتقاد داشت خدایان تصویرهای انسان بر آسمان هستند. خدایان، ژوكرهای عظیم ولی یكدست ورقها هستند كه ساخته انسانهایند.

خوش‌بینی نسبت به‌ آینده بشریت، مسئله ایدئالیسم، كه دكتر یثربی اشاره كردند؛ مباحثی از فلسفه اگزیستانسیالیسم؛ كه وجود انسان چیست و مرزهای وجودی‌اش را چه چیز تشكیل می‌دهد؟ با چه چیزها درگیر است؟

از فلسفه نیچه، مسئله «تاراج زمان» را مطرح می‌كند. م‍ُث‍ُل افلاطونی را مطرح می‌كند. نوشابه درخشان و معبد دلفی را؛ جهان سقراط را؛ غیبگویی كه در معبد دلفی، برای راوی پیشگوییهایی كرده است؛ افسون‌زدایی و شكاكیت را.
مباحثی نیز از مدرنیسم در رمان دیده می‌شود. انسان الگویی می‌شود تا بر اساس آن، عالم را بسازد. كوتوله‌ها درواقع تصویر خود آدمی هستند. در كل، به نظر من، سه دیدگاه اصلی در رمان وجود دارد:

1.دیدگاه مسیحی نسبت به انسان كه او را ذاتا‌ً گناهكار می‌داند.

پدر راوی درواقع مدل انسان مسیحی است. چون نامشروع به‌دنیا آمده است.

2. فلسفه‌ها و دیدگاههای فلسفی گوناگون.

3. مشكلات و درماندگی كه بشر غربی دارد. و باز، پدر هانس، مدلی از انسان غربی است. از یك‌طرف گناهكار به دنیا آمده؛ كه همین امر، مشكلات زیادی را برایش به همراه داشته؛ و برای فرار از این معضل، مشروبخواری می‌كند و دنبال فلسفه می‌رود، كه اینها دو تمایل متفاوت، در وجود انسان هستند.
از یك‌سو می‌خواهد به معرفت برسد، و از طرف دیگر می‌خواهد به فراموشی دست بیابد.
نوشابه رنگین‌كمان كه در هر دوره‌ای، قطره‌ای از آن به شخص می‌رسد؛ شهد معرفت است. كه با خوردن آن، وجود آدمی نورانی می‌شود، و تمام چیزهایی كه تا آن وقت با آنها سروكار داشته برایش متفاوت می‌شوند.
در رمان، ایده‌های فلسفی، دو دسته‌اند: یك دسته، گفت‌وگوی راوی با پدرش، و دسته دوم، كه با حروف ایتالیك چاپ شده، جاهایی است كه حلقه‌های دیگر روایتها آمده است. زنجیره‌ای از مباحث فلسفی را به صورت طبیعی پشت سر هم چیده و ارتباط داده است. ولی جاهایی كه گفت‌وگو راوی و پدرش است، گویی برای پر كردن فضای خالی بین عناصر داستان، یك سلسله ایده‌های فلسفی دیگر را مطرح كرده؛ كه در برخی موارد زمینه‌ساز مطرح شدن ایده‌های فلسفی زنجیره‌‌وار می‌شوند. به نظر من، درونمایه اصلی داستان، چیستی و ارتباط انسان با عالم و گذشته و آینده است.

● سرشار: یكی از دشوارترین كارها در نقد داستان، اغلب، كشف بن اندیشه آن است. هر چه داستان عمیق‌تر باشد؛ كشف آن، دشوارتر است. به‌طوری‌ كه گاهی داستان تمام می‌شود، اما نتوانسته‌ایم بن اندیشه اصلی آن را كشف كنیم. وقتی كه درونمایه‌ها متعدد است، و می‌خواهیم برای آنها ترتیبی از نظر اولویت قائل شویم، كار، دشوارتر هم می‌شود. در آثاری چنین، كه مضامین متعددی را آورده، تعدد درونمایه، كار را سخت می‌كند.

● زرشناس: با اثری سورئالیستی و تمثیلی روبه‌رو هستیم. درونمایه و اندیشه رمان، ملحم از فلسفه بركلی و نیچه است.
بركلی، فیلسوف انگلیسی متوفی به سال 1756، در میان رویكردهایی كه به فلسفه مدرن وجود دارد، معتقد است كه جهان حاصل تصورات و اندیشه‌های یك اندیشمند است. در این اثر، فرود می‌اندیشد. تخیلاتش با او زندگی می‌كنند، و در تأملات او، عینی می‌شوند.

● سرشار: بخش بزرگی از داستان، در جزیره‌ای می‌گذرد كه آفریننده‌اش فرود است. چون به محض مردن او، جزیره از بین می‌رود. عمده بحث بر سر همین است. فرود می‌گوید: سالها با یك دست ورقی كه همراهم بود سرگرم بودم.
به قدری كه شبها، آنها را در خواب می‌دیدم. یك روز كه از خواب بیدار شدم، دیدم كه شاه و بی‌بی خشت، جلو خانه من، در مزرعه، قدم می‌زنند. آنها به من سلام كردند، به اسم صدا زدند.
یعنی به تدریج، تخیلات فرود، برایش مجسم می‌شوند. روی این درونمایه، مكرر تأكید شده است. نویسنده می‌خواهد بین فرود و خداوند آفریننده جهان نظیره سازی كند، و بین ورقها و انسان. بخصوص بین آن تك‌ورق ژوكر و انسانهای اندیشمند، كه دنبال چیستی جهان و خود هستند، این شبیه‌سازی بیشتر می‌شود.

●زرشناس: این نكته را بگویم كه ژوكر، فیلسوف است؛ و بارها هم این موضوع مطرح می‌شود. همان تقسیم‌بندی فیثاغورث، كه می‌گوید مردم جهان به دو دسته تقسیم می‌شوند: یك عده بازیگرند و بازی می‌كنند و یك عده بیننده‌اند و پرسشگر، در این اثر، دقیقا‌ً توسط نویسنده انجام شده است.

پرسشگر این داستان، ژوكر است.

(صفحه 282 در این باره صحبت شده است.) نكته جالب دیگر، طرح مرگ خدا توسط فلسفه است. در فلسفه مدرن، اومانیستها خدا را كشته‌اند. ژوكر اعلام می‌كند: «حالا فرود مرده است، و ما می‌توانیم روی پای خودمان بایستیم. آفریده‌هایش او را كشته‌اند» این، روح اندیشه اومانیستی است. چیزی كه كانت در نظریه روشنگری‌‌اش می‌گوید.
نقش ژوكر، پرومته‌ای است. او نوشابه رنگین‌كمان را می‌دزدد. ماركس هم روشنفكری را پرومته‌گونه می‌داند. یعنی همو كه آتش را از خدایان می‌دزدد و برای مخلوقات می‌آورد.
نكته دیگر، بازیابی خود در مهد فلسفه مادر، یعنی آتن است. مادر هانس، در آتن زندگی می‌كند. اینجا نویسنده از تداوم نقش و حضور فلسفه در جهان حرف می‌زند. می‌گوید: تا زمانی كه جهان زنده است، فلسفه هم هست. ثابت می‌كند كه به خلاف نظریه‌های اخیر، مبنی بر مرگ فلسفه، فلسفه هنوز به حیاتش ادامه می‌دهد. او می‌گوید: «مطمئن هستم كه جایی ژوكری هست كه در اطراف و اكناف جهان پرسه می‌زند و به چشمان شما زل می‌زند و می‌پرسد شما كی هستید؟ ما از كجا آمده‌ایم؟»

پس، اولویتهای مهم در میان درونمایه‌ها از نظر من عبارت‌اند از:

1.ساختار جهان: كه می‌گوید ما اندیشه‌های خدا هستیم.

2. بازیابی خود در آتن به طریق فلسفی و احیای فلسفه: می‌گوید: «ژوكر ایمن از تاراج زمان است.» یعنی فیلسوف همیشه هست، و ما به او نیاز داریم.

3. موجی از اندیشه‌های تقدیر‌گرایانه شبه خیامی هم در اثر وجود دارد: یعنی همان كه می‌گوید: «ما لعبتگانیم و فلك لعبت‌باز»

● سرشار: در جایی می‌گوید: ورقها ساخته ذهن فرود هستند و در جای دیگری خود انسانها هم عناصر یك دست ورق دیگر هستند كه از ذهن فرود اصلی بیرون ‌آمده است. گفته می‌شود جهان توسط آن ذهن یا ایده پدید آمده. حالا زمانی رسیده كه ما دیگر نیازی به آن خدا نداریم. باید او را بكشیم، تا باور كنیم كه، هستیم. تا او وجود دارد، مصنوعی بودن و بی‌اصالتی ما را به ما گوشزد می‌كند.

●دكتر یثربی: نام خودش آنیتاست؛ كه بر عكس شده نام آتن است.

● سرشار: از جزیره‌ای كه ساخته ذهن فرود است، دو ورق نجات پیدا می‌كنند. یكی ورق تك‌ِ دل كه معلوم می‌شود نظیره نمادین مادر هانس است؛ و دیگری ژوكر؛ كه نماینده اندیشه فلسفی یا نظیره فلاسفه است. و تك‌دل موجودی دلی و عاطفی است. احساس می‌شود كه در این اثر، عرفان در یك مرحله پایین‌تر از فلسفه، به‌عنوان یكی از راههای شناخت، مورد تأیید قرار گرفته است. منتها بسیار كمرنگ مطرح شده است.

● شخص دیگر: یكی از تفاوتهای رمان با تاریخ در این است كه رمان نماد است؛ كه كبیر و بسیط است، و نمادهای دیگر خرد هستند.
خواننده رمان، با دو عامل مواجه است: تفكیك بین آنچه كه نماد است و آنچه نماد نیست، اما حقیقت است. هر آنچه گفته شده، ممكن است نماد نباشد. به‌قول یكی از دوستان، صرفا‌ً برای پر كردن خلأهای داستان باشد. تفكیك این دو از هم، اول هنر خواننده است. مرحله بعدی تعبیر نمادهاست. در بعضی موارد، برخی نمادها دو نوع تعبیر در پی دارند.

پرسشی كه درباره این نمادها مطرح است مثلاً این است كه ورقها به چه دلالت می‌كنند؟

یك دلیل می‌تواند این باشد كه همه چیز جدی است.

ورقهای بازی جدی و ذی‌نفع هستند. ورقها بازیچه صرف نیستند. وجود خارجی دارند. تعامل می‌‌كنند، و ارتباط دوسویه برقرار می‌كنند. می‌توان گفت كه همه چیز بازی‌ست. یا تفسیر مثبت از مسئله كرد: اینكه شباهتهای فراوانی بین رب‌ّ و ن‍َفس وجود دارد. و همان‌طور كه رب‌ّ می‌آفریند، نفس هم دست به آفرینش می‌زند. می‌توانیم منفی هم تعبیر كنیم و بگوییم: همه عالم آفریده پندار و وهم است.
مهم‌ترین دورنمایه‌ها در داستان این است كه كل حیات، جست‌وجو و پرسش است.
همه دنبال پیدا كردن پاسخ پرسشها هستند.

مسئله دوم، ادواری بودن حیات است. همه چیز در حال رفت و برگشت است. در مجموع نظریه‌ها و افكار هم حالت ادواری دارند.
در این محشر نمادها، به‌رغم اینكه نویسنده، هم از واقعیت سخن گفته و هم از توهم، اما غلبه بر ناواقعیتگرایی، و القای ناواقعی بودن هستی است.

شخص دیگر: بحث اصلی داستان، آرزوی ناشدنی خداشدن‌‌ِ انسان است. فرود با همه تلاش برای ساختن و واقعی كردن عناصر ورقها، بعد از پنجاه و دو سال، به این نتیجه می‌رسد كه آنچه او آفریده، فاقد فكر و اندیشه است.
نكته بعدی اینكه، نویسنده كتاب كلوچه‌ای به خداوند معتقد است و او را مرده نمی‌پندارد. آنچه او می‌گوید این است كه خدای ساخته فكر و دست انسان مرده، نه خدای واقعی. و می‌گوید: خداوند در عرش اعلا می‌نشیند و به ما می‌خندد؛ چون به او اعتقاد نداریم.

● سرشار: در طول داستان، از زبان اشخاص مختلف، به قدری سخنان متضاد مطرح می‌شود، كه درباره اعتقاد نویسنده به وجود خدا یا غیر آن، به یك مورد تنها نمی‌شود استناد كرد.

برخی معتقدند: خصیصه یك رمان واقعی، چند صدایی بودن آن است. بنابراین، در كشف درونمایه اصلی مورد تایید نویسنده، نیاز به دقت بیشتری است.

● زرشناس: منظور از مرگ خدا، نفی خدا نیست. نفی هدایت، حضور، و نفی ربوبیت اوست.

● سرشار: خدای این كتاب، خدا یهودیت تحریف شده است. یك خدای ساعت‌ساز؛ كه جهان را ساخته، قوانین آن را تنظیم و تعیین كرده؛ و بعد به كل كنار نشسته و تنها نظاره‌گر آن است.

● شخص دیگر: پارادوكسی در اسم كتاب وجود دارد: «راز‌ِ فال‌ِ ورق» فال ورق، دلالت بر یك امر تصادفی و بدون یقین است. اما وقتی وارد راز آن می‌شویم، همه چیز جنبه ریاضیك دارد. همان بحثی هم كه آقای سرشار درباره چیدن ورقها كردند، بیانگر آن است كه همه چیز با حساب دقیق در كنار و دنباله هم چیده شده است.
پدر هانس، یكی از ژوكرهاست، كه از كشور خودش به سمت آتن حركت می‌كند. او در طی این مسیر، به سیر و سلوكی می‌رسد. زمانی كه پا به آتن می‌گذارد، دیگر لاابالی نیست، و نسبت به هر چیزی فكر می‌كند، و مشروب‌خواری‌اش را كنار می‌گذارد.

● دكتر یثربی: دوستمان برداشت خوشبینانه‌ای نسبت به اثر دارند. نویسنده یك نگاه كاملاً صحیح دارد. در تورات آمده است كه خداوند انسان را طوری آفرید كه فكر نكند. میوه شجره ممنوعه، میوه دانایی داشت. در ترجمه‌های تورات آمده است، كه انسان به محض خوردن آن میوه، دانشمند شد.
این تفكر مسیحی است، كه حضرت آدم، پنهانی رفت و از آن میوه خورد؛ و این گناه همیشه همراه اوست؛ با این گناه، نسل او ذاتاً گناهكار به دنیا می‌آید.

● سرشار: در این داستان هم، ژوكر دزدكی از این نوشابه رنگین می‌نوشد. فرود مكرر به ‌آنها می‌گوید كه از آن نوشابه نخورند. چون فقط بار اول ایجاد دانایی می‌كند؛ دفعات بعد آنها را دچار فراموشی می‌كند. فرود هم در تلاش است كاری كند تا آدم كوتوله‌ها نفهمند كه چه هستند. چون اگر بفهمند، برای او خطر ایجاد می‌كنند.

● شخص دیگر: روی نان و شغل نانوایی، تأكید بسیار زیادی كرده است. این می‌تواند نماد همان نان و شرابی باشد كه مسیحیان در روز عید پاك می‌خورند. چون هر دو شراب، شراب ویژه‌ای هستند.

● سرشار: البته روی تقدس و ویژه بودن نان، تأكید نشده است. در كل، در این رمان، چیزی پوشیده نیست. چون حجم مطالب عرضه شده بسیار زیاد است. و بعضا‌ً در جاهایی جملات متناقض گفته شده، خواننده معمولی، هنگام خواندن، ممكن است از قسمتهایی از داستان، برداشتها و تفسیرهایی بكند، كه منظور نویسنده نبوده‌اند. فقط زمانی می‌شود به ك‍ُنه مطالب عرضه شده‌اش برسیم، كه تمام مطالب راجع به یك موضوع خاص مطروحه در آن را، از كتاب استخراج كنیم؛ آنها را كنار هم بگذاریم، و بعد، تجزیه و تحلیل كنیم.

● شخص دیگر: برخورد رمان مدرن با واقعیت، مطایبه‌آمیز است. آدمی را بازی می‌دهد. گاهی حرفش را پس می‌گیرد و برمی‌گردد.

● سرشار: با همه این اوصاف، در این اثر، هر جا درباره مسئله‌ای ایجاد تردید می‌كند، می‌گوید: نه، قطعا‌ً چنین نمی‌‌تواند باشد. یوستین گ‍ُردر، حرفهایش سرراست است. اما چون خیلی انباشته حرف می‌زند، و پیچیدگی روایت بر پیچیدگی درونمایه سوار و افزوده می‌شود، در نگاه اول، مخاطب گیج می‌شود. مثلاً درونمایه تقدیر، به م‍ُث‍ُل افلاطون و وجوهی از فلسفه مدرن اشاره می‌كند. كه بهتر است دوستان اهل فلسفه به آنها اشاره‌ای بكنند.

● زرشناس: ایدئالیسم افلاطونی، مبتنی بر نظام طولی در عالم است. اساسا‌ً دو ساحت وجودی متفاوت و متمایز از هم داریم: یكی، ساحت اندیشه‌ها و مجردات كلی ثابت است؛ كه عالم م‍ُث‍ُل است؛ و یك ساحت محسوس و متغیر است. كه در این نسبت، محسوسات ما تابع م‍ُث‍ُل هستند. اما ایدئالیسم بركلی، امانتیك است. نفس اندیشنده‌‌ای است كه موجودات را خلق می‌كند؛ و شاید تمثیلی از سوبژه دكارتی باشد، كه در فلسفه جدید مطرح شده؛ و سوبژه كاملاً خودبنیاد است. می‌توان بین این دو ساحت یك‌وجه مشترك پیدا كرد؛ و آن، اعتقاد داشتن به یك نوع ساحت خیالی یا مثالی است؛ كه یكی مستقل است و در نظام طولی عالم قرار می‌گیرد؛ دیگری تابعی است از نفس اندیشنده‌ای كه ممكن است یك سوبژه انسانی باشد.

● سرشار: آیا این دو، با هم قابل جمع هستند؟

● زرشناس: اگر بخواهیم ایدئالیسم بركلی را با ایدئالیسم افلاطونی جمع كنیم، در وجه ایدئالیتیك به هم شباهت دارند، اما در وجه خود‌ بنیاد و سوبژكتیوی، یكی نیستند. به نظر من، وجه توجه نویسنده این كتاب، به نگاه افلاطون، خیلی جدی نبوده؛ و مهم‌ترین وجه آن، به فلسفه ایدئالیستی بركلی اشاره دارد.

● شخص دیگر: ایده‌ها از افلاطون هستند، و جهان محسوس هم تابع آنهاست. در فلسفه بركلی، چیزی غیر از ایده‌ها وجود ندارد. هر چه هست، ایده است. اصالت با كوتوله‌هایی است كه در داستان آورده شده‌اند. آنها جهان را تشكیل می‌دهند.

● سرشار: آنها آفریده ذهن فرود هستند، واستقلال ندارند.

● شخص پیشین: ذهن هم چیزی بیرون از اینها نیست. چون از سنخ ایده‌هاست. در این رمان، من هستم كه جهان را بر حسب ایده‌ها و تصورات خود می‌سازم.

● زرشناس: دیدگاه راوی، اومانیستی است. تأمل به نظام طولی است، و به دو ساحتی بودن آن، اعتقادی ندارد. قائل به نفس سوبژه اندیشنده است. در صورتی‌كه ایدئالیسم افلاطون وجودی است، كه به آن ایدئالیسم عینی می‌گویند. اما به ایدئالیسم بركلی می‌گویند ذهنی و تجربه‌گرا. در فلسفه بركلی، اساسی‌تر از عالم، انسان است.

● سرشار: یك بحث مهم این اثر، ادواری بودن جهان است: نویسنده از چهار فصل و پنجاه و دو هفته‌ای بودن سال استفاده كرده است. هر چهار اتفاق و حادثه مهم داستان، بعد از پنجاه و دو سال اتفاق می‌افتد. اولین نفری كه می‌رود و كشتی‌اش در جایی نظیر مثلث برمودا غرق می‌شود، فرود است. ورقها جشنی دارند كه هر چهار سال یك‌بار برگزار می‌شود، و برای آن، هر كسی موظف است یك جمله را حفظ كند و در این جشن بگوید.
هر چهار سال یك‌بار، یك‌ روز از سال اضافه می‌آید، و سال كبیسه است. آن روز را ژوكر نامگذاری كرده‌اند.
ژوكر ورقی است كه تك است؛ به هیچ كدام از ورقها شبیه و وابسته نیست. نه دل است نه خشت و نه... . در انگلیسی به آدمی می‌گویند ژوكر، كه آواره و ولگرد است، و همیشه هم بچه‌ای به همراه دارد. این آدم (ورق)، چندین سال بعد از ورقهای دیگر به جزیره می‌آید؛ و از وقتی می‌آید، آرامش جزیره به هم می‌خورد. در روز ژوكر، ورقها موظف‌اند هر یك جمله‌‌ای بگویند كه معنی داشته باشد؛ اما لازم نیست حتما‌ً به هم وابسته باشند. ژوكر قبل از مراسم، از جملات آنها یادداشت برمی‌دارد و به مغز اندیشنده خود می‌دهد. بعد، ورقها را به ترتیبی كه خود به آنها داده، به صف می‌كند. آنها به ترتیب جملات خود را می‌گویند و در نتیجه، رازهایی از آفرینش آشكار می‌شود. صحبتها و جملات چنان‌اند كه سرنوشت چهار نسل در طی چهار دوره پنجاه و دو ساله، در خلال آنها بیان می‌شود.

● زرشناس: در صحبتهایتان فرمودید كه وقتی ژوكر می‌آید، آرامش جزیره را بر هم می‌زند. این، تعبیری است كه سقراط دقیقا‌ً در نسبت خودش با مردم یونان به كار می‌برد. او می‌گوید: «من خرمگس مردم آتن هستم؛ و خواب و آرامش توأم با غفلت آنها را بر هم می‌زنم.»

● سرشار: غیر از جشنی كه هر چهار سال یك‌بار با نام ژوكر در جزیره برگزار می‌شود، هر پنجاه و دو سال یك‌بار هم یك اتفاق برجسته خاص می‌افتد. فرود پنجاه و دو سال در جزیره می‌ماند. ورقها پیشگویی كرده‌اند كه ملوان جوانی خواهد آمد، و او را از رازهایی كه در این مدت از آنها بی‌خبر بوده، آگاه می‌كند. آنها پیش‌بینی می‌كنند كه ملوان جوان، فرزند این پیرمرد است. همین ترتیب هم رعایت می‌شود. درست بعد از پنجاه و دو سال، در روز ژوكر، كه تصمیم‌ گرفته شده فرود را بكشند، ملوان می‌آید.
شخصیتهایی نظیر آلبرت و بیكر هانس هم، دقیقا‌ً بعد از هر پنجاه و دو سال مأموریت خودشان را از دیگری تحویل می‌گیرند. نكته جالب و ظریف دیگری كه در داستان وجود دارد این است كه بیكر هانس كه در جشن پنجاه و دو سالگی جزیره حضور داشته جمله‌هایی را كه ورقها می‌گفتند حفظ كرده، اما بعضی از جملات را، به‌علت حواس‌پرتی، از خاطر برده است. او فقط چهل و دو جمله را در خاطر دارد؛ و ده جمله بقیه را جا انداخته است. چهل و دو، دقیقا‌ً سن پدر هانس در زمان جاری داستان است. یعنی نویسنده با این توجیه، نمی‌خواهد بگوید كه سرگذشت هانس توماس بعد از این، چه می‌شود؛ تا تعلیق داستان از بین نرود.

در این داستان، كدهای تقدیرگرایی در تفكر پسر، بسیار آورده و تأیید شده است: مثلا‌ً در جاهایی، شخصیتهایی از داستان، از یكدیگر یاد می‌كنند؛ مبنی بر اینكه بایستی این‌چنین می‌شد تا چنان اتفاقی می‌افتاد. مثلا‌ً مادر هانس، در مورد عل‍ّت ترك خانواده و بی‌مهری‌اش نسبت به فرزندی كه رها كرده است، می‌گوید: «باید چنین می‌شد، تا تو به این سفر می‌‌آمدی، و خودت را پیدا می‌كردی.»
در این دوره‌های پنجاه و دو ساله هم، حوادثی كه باید و قرار است روی بدهد، اتفاق می‌افتد، نه چیز دیگری.

●شخص دیگر: ژوكرها در هیچ بازی حضور ندارند و به بازی گرفته نمی‌شوند. به خلاف دیگر ژوكرها، كه نانوا بوده یا شده‌اند، این پسر، فقط ژوكر می‌شود.

●سرشار: در این داستان، ژوكر كسی است كه پرسش هستی‌شناسانه دارد. نویسنده می‌گوید: هر كسی كه در جهان، از هستی پرسش می‌كند (چرا آمده‌ایم؟ از كجا آمدیم؟) ژوكر است. البته ژوكرها در جهان اندك‌اند. هانس می‌گوید: «در بندر نروژ، فقط پدر من ژوكر بود.» تأكید هم می‌كند كه: «پدرم با اینكه مكانیك بود، اما فلسفه را به اندازه یك استاد فلسفه، می‌دانست.»
ژوكر، تعبیری عام از كسی است كه پرسشهای فلسفی دارد. به علاوه، ژوكرها آوازهای سرگردانی هستند كه به هیچ سنخ و قبیله‌ای وابسته نیستند. كه همین هم، از دیگر خصایص فلاسفه اصیل است.

● زرشناس: اینكه مادری، خودش را در آتن پیدا می‌كند، و فرزندی كه در جست‌وجوی او بوده، در آتن به وصل می‌رسد، برای من مهم است؛ و فكر می‌كنم به معنی احیای فلسفه است. داستان می‌خواهد بگوید كه فلسفه، زنده است.
حضورش تداوم دارد. اما اینكه هانس به مادرش می‌گوید: «ما دویست سال است كه تو را گم كرده‌ایم.» برای من سؤال‌برانگیز است. من برای خودم، قضیه را این‌طور حل می‌‌كنم، كه از قرن هجدهم به بعد، فلسفه در روشنگری حل می‌شود؛ و نقش فیلسوفان كمرنگ می‌شود. در عوض، روشنفكران بیشتر رخ می‌نمایانند. (روشنفكر در اصطلاح خاص كلمه مثل ولتر، مثل مونتسكیو، روسو؛ كه اینها شأن فلسفی دكارت یا مال برانش را ندارند، اما محصول فلسفه قرن مدرن هستند.)
آیا باید این‌طور تصور كنیم كه در این مدت، اضطراری بر جان فلسفه می‌افتد؛ تا جایی كه شخصی مثل نیچه بگوید: «فلسفه مرده است» و بگوید «ما بعد از هگل، دیگر فلسفه نداریم»؟ آیا «یوستین گردر به ما می‌گوید حالا، فلسفه، خودش را دوباره بازیافته است؟

● سرشار: مادری كه در آتن باز یافته می‌شود، تك‌ِ دل است. ژوكر نیست.

● زرشناس: اما خودش را در آتن پیدا می‌كند. به هر حال، حركتی برای احیای فلسفه است.

●سرشار: تأكید بر عدد دوره پنجاه و دو ساله، برای چیست؟

● زرشناس: این موضوع برای من دارای ابهام است.

●سرشار: آیا مخلوقات ذهن آن خدای‌گونه ـ فرودـ با مرگ او از بین می‌روند؟

●زرشناس: این نكته جالبی است، كه در كتاب مطرح شده. موجودات تا زمانی هستند كه او ـ فرود ـ می‌اندیشد. همه قائم به اندیشه او هستند. منتها چون فرود قائل به خدایی است كه می‌اندیشد و می‌آفریند و جاودانه است، پس موجودات تداوم دارند.

●سرشار: جهان را به یك جعبه ماسه تشبیه می‌كند؛ كه با حركت بادی، نوشته‌ها و ساخته‌های ماسه‌ای، فراموش و پاك می‌شوند؛ و تنها چیزی كه می‌ماند، فكر است. می‌گوید: ما اگر می‌‌خواهیم ماندگار بشویم، باید فكری از خودمان بر جای بگذاریم. ماسه می‌ماند، اما صورت از بین می‌رود.

شخص دیگر: این بحث را در آفرینش مخلوقات داریم. ما ‌آفریده علم خداییم؛ و در ایام ثابته، ما علم خدا هستیم.
در حالت وجود شیئی می‌شویم، و قائل به علم خدائیم. پیوندی بین علم اشیاء و علم اعیان وجود دارد. معتقدیم كه علم هر دو عالم، به خداوند تعلق دارد.

● زرشناس: نكته‌ای كه هرگز درباره این اثر نباید فراموش بكنیم، روح امانتیك‌ِ آن است.

● شخص دیگر: شما فكر و اندیشنده را، خدا قرار داده‌اید.

● سرشار: در اثر گفته می‌شود كه خداوند، امروزه دیگر در امور جهان دخالتی ندارد. یعنی به خلاف آن اعتقاد دینی ما كه می‌گوید خداوند مشیتش در هر لحظه جاری است؛ و نگهدارنده عالم است.

●زرشناس: خدای بدون ربوبیت را مطرح می‌كند.

● سرشار: می‌گوید خدا آفریده و حالا كناری نشسته است. این انسان است كه دیگر باید تمشیت امور را بر عهده بگیرد.

● پارسی‌نژاد: اشاره به قضا و قدر كردید. به اعتقاد من، بر قضا و قدر مطلق، تأكید نشده بود. شخصیتها بدون حق انتخاب در این مسیر نیفتاده‌اند. نویسنده، انتخاب اول را با خود انسان قرار داده. یعنی فرد اول راه را شروع می‌كند، و بعدا‌ً در مسیرهایی می‌افتد و اختیار از دستش خارج می‌شود.

● سرشار: تأكید بر نفرین خانوادگی را چه تعبیری می‌كنید، كه دامنگیر نسلهای بعد خانواده است.

● پارسی‌نژاد: به خاطر گناهی است كه اولین نفر، در ابتدا مرتكب شده است.

● زرشناس: فرود، چه گناهی كرده بود؟

● سرشار: فرود در جوانی، نامزدی داشته است. قبل از اینكه با هم ازدواج كنند، دختر از او حامله می‌شود.

بعد، هانس بیكر و بعد از او آلبرت و بعد لودویك هستند. لودویك كسی است كه وقتی آلمانیها نروژ را اشغال می‌كنند، با مادربزرگ هانس ـ قهرمان داستان ـ ارتباط برقرار می‌كند؛ و در نتیجه، پدر هانس، به صورت نامشروع، به دنیا می‌آید.
بعد از جنگ، مردم مادربزرگ هانس را به زندان می‌اندازند. چون از دخترهایی كه با آلمانیها ارتباط داشته‌اند، به شدت بیزار بوده‌اند.
سرش را می‌تراشند، و در ملأ عام، او را كتك می‌زنند. به‌طوری كه مجبور می‌شود به آمستردام برود، و آنجا، پیش عمه و عمویش زندگی كند، و بعد از پنج سال برگردد. اما برای همیشه، داغ حرامزادگی، بر پیشانی بچه، می‌ماند. پدر هانس مكرر تكرار می‌كند كه ما دچار نفرین خانوادگی هستیم، و نسل در نسل حرامزاده. همین را كه مادر هانس آنها را ترك كرده و در آتن مانكن شده، نتیجه این نفرین خانوادگی می‌داند.

● شخص دیگر: البته در این داستان، خوشبینی نسبت به نهاد خانواده وجود دارد. در آخر داستان، خانواده گرد هم جمع می‌شوند. و هردو خانواده دوباره متشكل می‌شوند. هم خانواده هانس توماس، و هم خانواده پدر بزرگش.

● سرشار: از نظر ظاهری؛ بله، نهاد خانواده مثبت دیده می‌شود. همچنین، در مجموع، نسبت به آثار غربی، اثری اخلاقگراست. پدر هانس به پسرش مشروب می‌دهد. یك‌بار آن را رقیق می‌كند و یك بار غلیظ‌تر. و پسر، هر دو بار، از خوردن امتناع می‌كند. ژوكر به او می‌گوید علت اینكه هانس دانا و هوشیار باقی می‌ماند، همین است. هانس فقط یك‌بار از نوشابه رنگین می‌خورد، و در جمله‌ای راز‌آمیز از فال ورق، می‌گوید: «ژوكر اگر می‌خواهد هوشیار باشد، نباید مشروب بخورد.» و مشروب پدرش را توی توالت می‌ریزد. حتی پدر، سیگارش را هم ترك می‌كند.
از این دست پیامهای مثبت اخلاقی،زیاد دارد. از آن فضاهای منفی ضد اخلاقی داستانهای غربی، در این قصه، خبری نیست؛ و معلوم است كه كار، برای كودك و نوجوان نوشته شده است. همچنین، در این كتاب، حرامزاده‌ها نقش اصلی را ندارند.

پارسی‌نژاد: به غیر از مضمونهای فلسفی، نكته مهم دیگر، عنصر حقیقت‌مانندی در داستان است؛ و اینكه واقعا‌ً این جزیره وجود داشته یا خیر؟

● سرشار: این پرسش، مرتب تأیید و تكذیب می‌شود؛ اما در نهایت وجود جزیره تأیید می‌شود.

● پارسی‌نژاد: به‌طوركلی، خواننده‌های داستان، در پی جنبه‌های رئال آن هستند. به محض اینكه داستان از قالب خودش خارج می‌شود، دچار آشفتگی می‌شود؛ و حالت دافعه پیدا می‌كند. ذهن انسان می‌خواهد دلالتگر باشد، و با توجه به ادراكات و استنباطهای شخصی‌اش، همه رویدادها را تفسیر كند. به محض اینكه این اتفاق نمی‌افتد؛ داستان دافعه زیادی برای خواننده پیدا می‌كند. البته، برخی از رخدادهای غیر قابل ‌باور را، با تصور اینكه جزئی از ماورا هستند، می‌شود پذیرفت؛ و آنهایی هم كه به ماوراءالطبیعه اعتقاد دارند، راحت‌تر این حوادث را می‌پذیرند. سبك رئالیسم جادویی، به همین دلیل توانست مسیر خود را در عرصه داستان باز كند.

● سرشار: در جایی، نویسنده از روی چگونگی و چرایی جان گرفتن ورقها در جزیره گذر می‌كند و می‌گوید: «نفهمیدم چطور شد كه اینها جان گرفتند. صبح كه از خواب بیدار شدم، دیدم توی مزرعه ایستاده‌اند.» او چگونگی بیرون آمدن شخصیتهای ورق را از كاغذ نمی‌داند، و در هیچ جا، در این‌باره، توضیح نمی‌‌دهد. به‌عبارتی، در اینجا، كار، افسانه می‌شود.
افسانه‌ها هم، یكی دو بخش عجیب و غریب دارند. از آنجا كه نویسنده شخصیت مرموز و غیرطبیعی افسانه را به ما معرفی كرد و ما آن را پذیرفتیم، دیگر داستان عادی می‌شود. وقتی شخصیت قهرمان را بپذیریم، كارهای غیر قابل ‌باور او را هم قبول می‌كنیم. چون آن شخصیت را قبول كرده‌ایم.

● زرشناس: درهم‌آمیختن فضای واقعیت و وهم، باعث به‌وجود آمدن چنین داستانی می‌شود.

● یزدان‌پناه: نكته مهمی كه در این كتاب به نظر می‌رسد، سؤالات فلسفی است، كه ذهن مخاطب را به تفكر و جست‌وجو وامی‌دارد. ولی پس از طرح سؤال در ذهن مخاطب، پاسخهای صحیحی به خواننده نمی‌دهد؛ بلكه با طرح مسائلی، ذهن را به بیراهه می‌كشد. سؤال «من كیستم؟ از كجا آمده‌ام و به كجا می‌روم؟» اساسی‌ترین سؤال از جهان خلقت است. تقسیم‌بندی كتاب بر اساس تعداد و تصاویر و اسامی ورقهای بازی، و طرح خلقت خیالی عناصر ورقها به‌صورت آدم كوتوله‌هایی كه همه كار می‌كنند، یك پاسخ انحرافی است از جانب نویسنده، برای سؤالاتی كه در ذهن مخاطب ایجاد كرده است. راوی قصه می‌خواهد بگوید ما انسانها، مصداق همان ورقهایی هستیم كه فرود خلق می‌كند. خدایی كه ما را آفریده، فریبمان داده، تنها كسی مثل ژوكر می‌تواند متوجه این فریبكاری بشود.
در صفحه 192 ارتباط پدربزرگ و مادربزرگ را به ارتباط حضرت آدم و حوا تشبیه می‌كند. تكرار زندگی مشابه چند نسل شاید اشاره به سرنوشت محتومی است كه برای هر نسل تكرار می‌شود، و القای نوعی جبرگرایی است؛ كه در صفحات 16، 144، 138، 236، طرح شده است.

در صفحه 16 می‌گوید: «مادربزرگم وقتی بچه بود، پدرش از درخت افتاد و مرد. بله، هر‌بار كسی در خانواده‌ ما مفقود است و یا حضور چندانی ندارد.»

در صفحه 144 عنوان می‌كند: «آیا تعمدی در دریافت كتاب كلوچه‌ای توسط من هست یا نه؟»

در صفحه 138: «آیا امكان دارد میان زندگی من در زمین و بیكر هانس و راز بزرگی كه با آلبرت و لودویك شریك بودند، وجود داشته باشد؟»

در كتاب، بر وجود فرزند نامشروع تأكید زیادی شده است. پدر هانس توماس در این داستان نقش زیادی ندارد اما نقش بیكر هانس بسیار زیاد است و شاید این ارتباط، تشبیهی از ارتباط آدم و حوا باشد. می‌خواهد بگوید: همه ما انسانها نامشروع هستیم.
جایگاه خدا و معاد در زندگی انسانها، به‌طور صحیح تعریف نشده است. وقتی ژوكر و تك دل از جزیره خارج می‌شوند (صفحه 217) فرود می‌گوید: «ژوكر تنها كسی است كه هنوز

  كليه حقوق براي Sarshar.org محفوظ است. ©