|
<حکايتي ديگر از سگ خوب قصه ما
شنبه 31 اردیبهشت 1384
ضربالمثلي عربي ميگويد: «الکلامُ يَجُر الکلام.» ما در فارسي ميگوييم: «حرف، حرف ميآورد.» حالا مصداق اين ضربالمثل، شده حکايتهاي راجع به داستان "سگ خوب قصهي ما"؛ که کمکم در حال تبديل شدن به يک سريال است. هر چند شايد به شنيدن بيارزد...
بعد از آنکه اين داستان را از انتشارات رَز گرفتم، دوست و همکلاسي ديرينم، سيدعباس مستجابي، آن را براي انتشارات الهام –ناشر اولين کتابم- برد. اين نوشته، آنجا هم، بي گفتوگو، تصويب شد و در جريان آمادهسازي براي چاپ قرار گرفت. اما ناشر، خواهان يک تغيير جزئي در داستان بود؛ که انجام آن براي من، بسيار دشوار بود.
ماجرا از اين قرار بود که سگ گَر ِ قهرمان داستان، در طول مسير حرکتش از شهر به ده – که در واقع نوعي "هجرت انقلابي" بود- تا مدتها هيچ غذايي براي خوردن پيدا نکرده، و از شدت گرسنگي به حال ضعف افتاده بود. اما ميکوشيد با يادآوري هدف بزرگش، نيروي ارادهي خود را تقويت کند، و بر اين مشکل چيره شود. به عبارت ديگر، به اين وسيله، بايد رنجهاي بزرگ تحمل کرد؛ و هيچ موفقيتي، بدون تحمل دشواريها، به دست نميآيد. يا همان پيام قرآني؛ که "اِنَّ مَعَ الْعُسْر ِ يُسْراً "
مدير انتشاراتي مذکور، معتقد بود که اين همه زجر دادن به حيوان بيچاره، ظالمانه است؛ و توصيه ميکرد که در آن صحنه، بهتر است –وَلُو بخور و نمير- غذايي پيدا کند و بخورد.
تشخيص من به عنوان نويسنده، بر اساس استدلال و توجيهي که پيشتر به آنها اشاره کردم، اين بود، که نيازي به اين کار نيست.
ناشر استنباط خود را ميگفت و من دلايل خود را؛ و هيچيک با گفتههاي طرف مقابل، قانع نميشديم. وقتي که کار به اينجا کشيد، آن بندهي خدا، با آميزهاي از دلخوري و درماندگي گفت: «حالا چي ميشود يک تکه استخوان بهش بدهيد؟!»
نميدانم لحن او، يا نگراني از اينکه همين اختلاف موجب به تعويق افتادن چاپ اثر بشود، يا مجموع هر دوي اينها، سبب شد که تسليم شوم.
همانجا، متن را گرفتم؛ اما به جاي استخوان، به نظرم رسيد بهتر است يک موش صحرايي زنده را، سر ِ راهِ سگِ قهرمان داستان قرار دهم.
وقتي اين کار صورت گرفت، وبه مرور ِ اين صحنه پرداختم، احساس کردم انگار چندان هم بد نشد! ميتوان از اين رويداد نيز اين تعبير قرآني را کرد، که "اِن تَنْصُرُالله يَنْصُرْکُمْ، وَ يُثَبِّتْ اَقْدَامَکُمْ "
|