موضوع داستان "سگ خوب قصهي ما" در دوران آموزشي سربازي(1351) در پادگان گرگان به ذهنم خطور کرد. در آن پادگان دَرَندشت، نقاط پرت و دوره افتادهاي بود که مطمئنم پاي فرماندهان و مسئولان رده بالاي آنجا، هرگز به آنها نميرسيد. من، هرگاه که فرصتي پيدا ميکردم، براي تنوع و نيز لحظههايي دور شدن از جمع و هياهو و شلوغي و فضاي خشک و خسته کنندهي نظام، به آنجاها سر ميکشيدم، و هر بار نيز چيز تازهاي کشف ميکردم.
بزرگيِ پادگان و اسرافهاي وحشتناکي که در مورد غذا و دور ريختن زيادي آنها ميشد، آن منطقهي بسيار وسيع را، به بهشتي مطلوب براي سگهاي ولگرد، و زاد و ولد و تکثير آنها تبديل کرده بود. بخصوص نقاط پرت و دور از چشم پادگان، با آن سوراخ سمبهها و نقاط کور متعددش، بهترين جا براي اين کار، و پرورش بيدغدغهي توله سگها بود. به گونهاي که برخي از بهترين ساعتهاي من در آن دوران طولاني و ملالانگيز آموزشي، به تماشاي همين تولههاي زيبا با آن حرکات نمکين و دوست داشتنيشان ميگذشت. هر چند، وقتي براي نخستين بار، شاهد يک جريان سگکشي گسترده در پادگان شدم، دريافتم که براي آن زبان بستهها، هميشه، کار به آن سادگي که تصور ميکردم نيست.
در اين ميان، به توله سگي برخوردم که به خلاف همه، گَر شده بود. موي قسمتهايي از بدنش ريخته بود، به جاي آنها، نقاط گوشتي چندش آوري ايجاد شده بود.
راستش، در آن عالمِ احساسيِ نوزده سالگي، دلم براي اين توله سگ، خيلي سوخت. مخصوصاً وقتي در آن ذهن خيالبافم، سرگذشت و سرنوشتش را گسترش و ادامه دادم و آن را با معيارهاي انساني محک زدم و در آميختم، فاجعهي زندگي آن حيوانک، در نظرم ابعادي به مراتب وسيعتر پيدا کرد؛ تا آنجا که مدتي، به يکي از دغدغههاي فکريام تبديل شد.
ابتدا همان بحث «جبر» و «اختيار» و «عدل الهي» در ذهنم مطرح شد. بعد، اين افکار، با آنچه از موضوع «اراده» و «اختيار» گسترده انسان در اگزيستانسياليسم سارتري خوانده يا شنيده بودم، در هم آميخت. غم غربت و ميل مبرم به گريز از شرايط نامطلوبي که خود در آن قرار داشتم(سربازي) و عشق شديدم به طبيعت نيز، چاشني موضوع شد؛ و به تدريج، «قصهي سگگَر» شکل گرفت و کامل شد.
اين داستان، ابتدا، محتوايي کاملاً ساده و کودکانه داشت. يعني توله سگي که گَر به دنيا آمده و به همان سبب مورد بيمهري و حتي طرد اطرافيان و برادران و خواهرانش بود، به اتکاي عزم محکم و نيروي اراده، در صدد برميآمد که خود را از آن شرايط نامطلوب نجات دهد؛ و پس از پشت سرگذران حوادث، و تحمل رنجهايي، سرانجام به اين کار، موفق ميشد.
مخاطبان چنين داستاني، به طور معمول، ميتوانستند کودکان ناهنجار، زشت، معمول و کلاً آنهايي باشند که به هر دليل، در جمع همسالان خود پذيرفته نميشدند. اما تحتتأثير گرايشهاي سياسيِ تندِ حاکم بر آثار و محافل روشنفکري، که در يک سلسله داستانهاي استعارهاي شبه کودکانه نيز نمود يافته بود، همچنين بحث ايثار و گذشتن از خود به خاطر ديگران، که در آثار و ميان روشنفکران ديني بسيار مطرح بود، «قصه سگ گر»، به تدريج از آن حالت ساده و فردي درآمد، و رنگ و بويي «اجتماعي» و «سياسي» پيدا کرد. ضمن آنکه از نظر قالب نيز، از «افسانه»اي کودکانه، به يک داستان «رمزي» تبديل شد؛ و سرانجام هم به «سگ خوب قصهي ما» تغيير نام يافت.
اين داستان را در دوران فراغت گستردهي آموزگاري در روستا، در سال 1352 نوشتم، و بيانکه هرگز به ذهنم خطور کند که روزي بهصورت کتاب چاپ خواهد شد، در گوشهاي گذاشتم. تا آنکه بعد از قبولي در دانشگاه و آمدن به تهران، در سال 1356، توسط انتشارات الهام، واقع در کوچهي حاج نايبِ خيابات ناصرخسرو، که کتابهاي کودکان و نوجوانان خود را با نام «شهاب» منتشر ميکرد، به چاپ رسيد.
نقاشيهاي سياه و سفيد و مدادي آن را دوست جوان نقاشي با اسم مستعار «عادل» انجام داد.(او را تا سالها بعد از انقلاب هم از نزديک نديده بودم؛ و کار، توسط دوستان دانشجو، براي تصويرگري به او داده شده بود. نه آقاي عادل بابت اين تصويرگري پر حجم، دستمزدي طلب کرده بود و نه – تا آنجا که ميدانم – انتشارات الهام بابت اين کار، به او حق الزحمهاي داد.) کارِ تنظيم صفحهها و پشت جلد کتاب هم توسط آقاي محمدرضا شريفينيا(بازيگر فعلي سينما و سيما) انجام گرفت.
اين کتاب در زمان خود، مورد استقبالي قابل توجه قرار گرفت. حتي تا سال 1359 نيز تجديد چاپ ميشد؛ و در سالهاي پس از پيروزي انقلاب، به فهرست کتابهاي مناسب امور تربيتي کل آموزش و پرورش راه يافت. اما به دليل تغيير مشي ناشر و پيگيري نکردن خود من، و برخي عوامل ديگر، اکنون بيست و چهار سال است که از گردنهي چاپ و نشر، خارج شده است.