گفتگو با هفته نامه «كتاب هفته»
محمدرضا سرشار تا همين چند سال قبل با نام رضا رهگذر شناخته مىشد. انتخاب اسم مستعار از سوى او حكايت از حركتهاى انقلابى او دارد. به قول خودش وقتى قرار بود قبل از انقلاب كتابهايش منتشر شود نام رضا رهگذر را انتخاب كرد تا ديرتر به دام ساواك بيفتد. خودش حالا مىگويد اين انتخاب تصور خاص دوره جوانى بوده است.
چه او را محمدرضا سرشار بدانيم و هرچه با نام رضا رهگذر بشناسيمش، صدايش برايمان دلنشين است و سيمايش يادآور استقامت و پايدارى در مسير.
سرشار سالهاست كه بهعنوان مجرى و سردبير برنامه قصه ظهر جمعه بچه هاى دورترين نقاط ايران را هم مهمان صداى گرم و قصه هاى شنيدنىاش مىكند.
سرشار در مقام استاد و معلم پرورش بسيارى از نويسندگان را بهعهده داشته است و كم نيستند كسانى كه نويسنده شدنشان را به او وامدارند.
او در اين سالها بارها و بارها نوشتن را تجربه كرده و به نوشته هاى خود و ديگران به ديد انتقاد نگريسته است. كتابهاى او در حوزه نظريهپردازى پيرامون ادبيات از اين دست به حساب مىآيد.
انتشار كتابهاى داستان او به پيش از انقلاب بازمىگردد. او تاكنون در باب ادبيات انقلاب و جنگ تجربه هاى ارزشمندى داشته است و داستانهاى سرگرمكننده و آموزنده او براى كودكان و نوجوان بارها و بارها منتشر شده و به چاپهاى مكرر رسيدهاند.
او تجربه سردبيرى نشريات مختلفى را در حوزه ادبيات كودك و نوجوان داشته است و شايد خاطرهانگيزترين اين نشريات، دوهفتهنامه «سوره نوجوانان» باشد.
سرشار هماكنون سردبير ماهنامه سروش نوجوان است. با او درباره ادبيات و انقلاب گفتوگو كردهايم و بيش از ديگر مباحث به ادبيات كودك و نوجوان پرداختهايم؛ البته براى پرهيز از شخصى شدن اين گفتوگو تنها در يكى دو مورد درباره عملكرد خودش پرسيدهايم.
***
نقش كتاب، كتابخوانى و البته كتابخوانها در انقلاب و پيروزى آن تا به حال درست و دقيق تعيين نشده است؛ در صورتى كه هيچكس نمىتواند منكر اين موضوع باشد كه كتاب بهعنوان مهمترين ابزار تبليغ در دوران انقلاب به حساب مىآمد.
همانطور كه اشاره كرديد، اصولاً نشر و گسترش افكار انقلابى و مبانى انقلاب در كشور ما، با مكتوبات و خاصه كتاب آغاز شد و اين رسانه مكتوب نهتنها در انقلاب اسلامى كه در انقلاب مشروطه هم حرف اول را مىزد و نقش اول را داشت. چون انقلابيون ابزارهاى ديگرى همچون راديو و تلويزيون و سينما و مانند آنها را در اختيار نداشتند. در انقلاب كبير فرانسه و انقلاب اكتبر روسيه و جنگهاى داخلى آمريكا هم از ميان رسانه هاى مختلف، كتاب حرف اول را مىزد. حتى تا يكى دو سال بعد از پيروزى انقلاب اسلامى هم همين شرايط حاكم بود. اما اينكه چرا تا به حال به موضوع كتاب از اين زاويه نگاه نشده يا كمتر نگاه شده، به كمكارى اهالى قلم و خصوصاً مطبوعات برمىگردد. براى مثال، خود »كتاب هفته« طى اين همه سال عمر، چند مقاله و پژوهش در اينباره منتشر كرده؟
البته كتاب هفته وظيفه اطلاعرسانى دارد و انتشار پژوهش در حوزه كارىاش نمىگنجد. فكر مىكنم تا حدودى در جريان باشيد كه كتاب هفته در مناسبتهاى مختلف با انتشار ويژهنامه هاى دفاع مقدس و انقلاب اهميت اين موضوع را مورد مداقه قرار داده است. اجازه بدهيد به بحث خودمان بازگرديم.
پس از پيروزى انقلاب كتاب در ميان مردم موضوعيت داشته و در حركتهاى خودجوش محلى به آن توجه شده است اما در عرصه سياستگذارى مثلاً مىبينيم كه نمايشگاه بينالمللى كتاب تهران سابقهاى كوتاهتر از جشنواره هاى هنرى فجر دارد. چرا سياستگذارى در اين عرصه آنگونه كه بايد نبوده است؟ البته جايزه كتاب برگزيده سال وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى هم از سال 1362 برقرار شد. با اين حال آن تبليغاتى كه روى تئاتر يا موسيقى مىشود، با آن همه حواشى و زرق و برق، كه گاه از اصل موضوع هم پردامنهتر است، در مورد جشنواره كتاب و كتابهاى برگزيده، صورت نگرفته است و نمىگيرد. اما بايد قبول كرد كه بخشى از اين قضيه، به ماهيت آن هنرها و تفاوت استقبال مردم ما از آنها با استقبالشان از كتاب و مسائل مربوط به آن برمىگردد (چيزى مثل تفاوت استقبال مردم از فوتبال و مثلاً كشتى).
علت ديگر اين امر شايد اين باشد كه سياستگذارى راجع به كتاب، علىرغم ظاهر ساده و در دسترسش بسيار عميقتر و پيچيدهتر از سياستگذارى، مثلاً راجع به سينما يا تئاتر يا موسيقى باشد. اما شايد مهمتر از اينها، به معنى واقعى كلمه اهل كتاب و مطالعه نبودن سياستگذاران فرهنگى ما لااقل از دهه دوم بعد از پيروزى انقلاب به اين طرف باشد.
بعضى از منتقدان عرصه نشر آثار دينى تحولات عرصه كتاب در جمهورى اسلامى را با دوره صفوى مقايسه مىكنند و در اين مقايسه متأسفانه كارنامه ما چندان درخشان نيست. در آن دوره گسترش علوم اسلامى به واسطه كتاب واقعاً چشمگير است اما كتابهاى مذهبى در دوره ما چنگى به دل نمىزند.
اين قضاوت به نظر من، منصفانه نيست. درست است كه سطح آثار موجود در اين زمينه، نسبت به آنچه كه از انقلابى با اين عظمت انتظار مىرود، نازل است، اما اينطور هم نيست كه هيچ كارى در اين زمينه نشده باشد يا مثلاً عقبگرد داشته باشيم. به عكس، اهل فن مىدانند كه آثار ارزشمندى كه در سالهاى پس از انقلاب، در اكثر شاخه هاى دين تأليف و ترجمه و منتشر شده، نسبت به دوران پيش از انقلاب نهتنها پيشرفت كه جهش هم داشته است.
اما اگر منظور، وجود انبوهى از كتابهاى تكرارى و كمارزش يا بىارزش و بعضاً ضد تبليغى در اين زمينه، در كنار آن كتابهاى بسيار ارزشمند و خوب است اين را همه ادغان دارند.
آيا اساساً بعد از پيروزى انقلاب در سالهاى اول، سياستگذارى در عرصه كتاب و نشر جزء الويتهاى نظام به حساب مىآمد يا خير؟
مىآمد! نمونهاش تصويب آييننامه و ضوابط چاپ و نشر كتابها براى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى از طرف شوراى عالى انقلاب فرهنگى، و بعدها هم، همين سنخ مصوبه براى كتابهاى كودك و نوجوان، يا تشكيل هيأت نظارت بر كتاب كودك و نوجوان در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى بود. اما بحث بر سر عمل به اينهاست. در اين مورد بايد بگويم كه متأسفانه، مجريانى كه وظيفه عمل به اين مصوبات را داشتند، آنطور كه بايد، اينها را جدى نمىگرفتند، و بعضاً سلايق شخصى خودشان را ملاك قرار مىدادند. ضمن اينكه اين سياستها، حداكثر در حمايتهاى مالى، آن هم بيشتر، از ناشران، خلاصه مىشد؛ كه به نظر من، غلط بود. حال آنكه محور سياستهاى حمايتى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى در اين بخش مىبايست نويسندگان مىبودند. ديگر آنكه، به صرف حمايت مالى، نمىتوان در عرصه كتاب تحول بنيادين ايجاد كرد. اما ساير حمايتهاى مؤثر در اين عرصه و سياستگذارىهاى مناسب، طبعاً نياز به مغزهاى متفكر و مشرف بر اين مقوله داشت؛ كه ظاهراً غالب مديران فرهنگى ما، راههاى سادهتر را بهتر مىفهميدند و بىدردسرتر مىيافتند.
اجازه بدهيد به سراغ ادبيات كودك و نوجوان برويم كه همواره دغدغه شما بوده و هست. با نگاه كلى به مجموعه فعاليتهاى اين عرصه به نظر مىرسد از تحركى كه در سالهاى ابتدايى انقلاب در كار توليد ادبيات كودك و نوجوان به چشم مىخورد، ديگر خبرى نيست. مثلاً خود شما در آن سالها كتابهاى فراوانى پيرامون مباحث نظرى ادبيات كودك و نوجوان منتشر كرديد اما در اين سالها آنچنان فعاليت نمىكنيد و تا جايى كه من به خاطر دارم يك كار پژوهشى توصيفى با عنوان «در مسير تندباد» منتشر كرديد كه به نشر آثار مرتبط با دفاع مقدس در حوزه ادبيات كودك و نوجوان اختصاص داشت و كتاب ديگرتان هم كه با نام «ورود نويسنده به ساحت داستان و خروج شخصيتها از آن» اساساً به ادبيات بزرگسال مربوط مىشد.
در اين مورد با شما موافقم. البته ما در حال حاضر، نويسندگان و شاعران توانا در اين عرصه، كم نداريم. اما آثار اصيل و ارزشمند و عميق، آثار ماندگار در ذهن، كمتر توسط اين عده توليد مىشود. احساس عمومى من اين است كه كارها در اين زمينه، به سمت سطحى شدن و حركت بر اساس پسند بازار رفته است. از تجارت واقعى و اصيل انسانى، بهندرت نشانى مىبينيم. مثل اينكه نويسندگان و شاعران ما در اين عرصه، بيشتر به توليد آثار سفارشى مشغولند. اما البته سفارشهايى كه خودشان - بر اساس سليقه بازار- به خود مىدهند. در بهترين صورت، بيشتر صنعتگرى مىكنند تا آفرينش اصيل و خلاقه ادبى. در عرصه پژوهش و نظر هم كه تقريباً ديگر كارى توليدى صورت نمىگيرد. اگر چيزى هم هست، ترجمه يا ترجمه به اسم تأليف است. براى كسى مثل خود من كه ديگر انگيزهاى بيرونى براى اين كار، باقى نمانده است.
گسترش مطبوعات كودك و نوجوان در سالهاى بعد از انقلاب چقدر به رشد اين ادبيات كمك كرده است؟
در سالهاى اوليه بعد از پيروزى انقلاب و حداكثر تا اواخر دهه اول بعد از پيروزى، بهترين شعرها و داستانهاى شاعران و نويسندگان كودك و نوجوان، در همين مجلات چاپ مىشد. امروزه، البته مجلات خوبى براى اين مقاطع سنى منتشر مىشود. اما همان آفت كتاب به شكلى ديگر، دامنگير اين مجلات هم شده است. يعنى شما كمتر شاهد شعر و داستانى در اين مجلات هستيد كه ارزش چاپ شدن بهصورت كتاب را هم داشته باشد.
مصيبت ديگر دامنگير اين مجلات، خانوادگى و گروهى شدن آنهاست؛ حالا يا خواسته يا ناخواسته. عده معدودى با سلايق محدودى، عمده آثار غالب اين مجلات را توليد مىكنند، و بهندرت شاهد اسمهاى ديگر در آنها هستيم.
ما هر سال شاهد حضور چهره هاى جديدى در عرصه ادبيات كودك و نوجوان هستيم. آيا امثال شكوه قاسمنيا، قيصر امينپور، اميرحسين فردى و... در ميان اين چهره هاى جديد هم ديده مىشوند؟
البته من مثل دهه شصت، ادبيات كودك و نوجوان را بهصورت دقيق پيگيرى نمىكنم. اما در دهه هفتاد، شاهد ظهور چهره هاى جديد همسنگ يا امثال چهره هاى شاخص دهه شصت اين عرصه، نبودهام.
بنابراين بايد بپرسيم كه رشد ادبيات كودك چقدر با نيازهاى جامعه ما و مقتضيات انقلاب همراه و همگام بوده است؟
به لحاظ درونمايه، تا اواخر دهه شصت، خيلى زياد! در واقع ادبيات كودك و نوجوان ما در اين مدت، عمدتاً در تيول شاعران و نويسندگان معتقد و همراه با انقلاب بود. در شعر، صددرصد؛ در داستان، بالاى هشتاد درصد. بعد از آن، عدهاى از اين افراد، يا به كل به كارهاى ديگر رو آوردند، يا كمكار شدند يا اسير گرايشهاى مد روز شدند و از آن اصل و وظيفه به دور افتادند. برخى تازه رسيده هاى اين عرصه هم، كه از اساس دغدغه هايشان چيز ديگرى بود. در نتيجه، در دهه هفتاد، اين همراهى و همگامى، كمرنگ شده است.
به لحاظ ساختارى، به نظر مىرسد نويسندگان نسل جديدتر اين عرصه، اگر هم با چارچوب عمومى داستان يا شعر بيگانه نيستند، اما دچار فقر شديد و تجارب و دانش روانشناسى خاص اين سنين و ناآگاهى از اصول تعليم و تربيت اسلامى هستند.
خيلى از دوستان به نقدهاى تند شما خرده مىگيرند. علت انتخاب اين زبان تند و تيز چيست؟
اول بايد ببينيم منظور از «نقد تند» چيست؟ چون با آن چيزى كه بنده از صفت »تند« مىفهمم، اين تعبير، ربطى به نقدهاى من ندارد. من فقط نقد بىتعارف و بىمجامله مىنويسم. اگر هم مىبينيد به اين حرف و حديثها ترتيب اثر نمىدهم، به اين سبب است كه هيچيك از آن كسانى كه شما مىگوييد، حاضر نشده اين ادعاى شفاهى و پس- پناهىاش را، صريحاً و مستنداً بنويسد و منتشر كند يا رودررو به خود من بگويد تا ببينم مستندش براى آن چيست. واقعاً هم اگر كسى به حرفش مطمئن است، چرا بايد از اين روشهاى غير علمى استفاده كند؟!
بنده تاكنون صدها كتاب را نقد كرده و به اسم خودم به چاپ رساندهام. اگر در اين نقدها حرف غلط يا ناحقى زدهام، چرا يكى از همين به تعبير شما دوستان من، نيامده آن اشكال و اشتباه را مستدل و منطقى مطرح كند، تا يا جواب بگيرد، يا مرا متوجه اشتباهم كند؟!
يكى ديگر از نقدهايى كه بر عملكرد شما مطرح است، برخورد شما با آثار درويه چهره هاى معروف و مطرح انقلابى است. ظاهراً حضرتعالى در نقد اين افراد نيز از همان زبان تند و تيز استفاده مىكنيد و آثار انقلابى را نيز به سختى همان آثار غير انقلابى نقد مىكنيد. نظر خودتان چيست؟
منهاى استفاده از تعبير «بهسختى»، از شما به خاطر طرح اين نكته، صميمانه تشكر مىكنم. از قضا، در نزد اهل فن، اين نشانه انصاف و بىغرضى من در اين نقدهاست. واقعاً براى بنده، در نقد اثر، انقلابى و غير انقلابى، مسلمان و غير مسلمان، فرق نمىكند. اثرى اگر ضعيف است و اشكال دارد، خب، ضعيف و مشكلدار است ديگر!
و ارزشمند است، خب، بايد گفت: قوى و باارزش است! چه فرق مىكند نويسندهاش كى باشد؟!
اصولاً فكر مىكنيد اگر ما، در نقد، از ضعفهاى آثار عدهاى، به صرف انقلابى و مسلمان بودن - كه آن هم بايد اول ثابت شود- چشمپوشى كنيم، به آنها خدمت كردهايم؟! اين چه تفكرى است كه با گذشت بيست و شش سال از پيروزى انقلاب، هنوز عدهاى حاضر نيستند آن را از ذهن خود بيرون كنند؟!
بله؛ البته، وقتى ما به نقد محتواى اثر مىرسيم، آنجا بايد اشكالات محتوايى را بىكم و كاست، بيان كنيم. در اين قسمت هم، نويسندهاى كه اثرش مشكل دارد، نبايد گله كند كه چرا اين كار را كردهايم.
مصيبت منتقدانى مثل من اين است كه در مورد نقد ساختار، بعضى از اين موسوم به انقلابىها و مسلمانها گلهمندند، و در مورد نقد محتوا، ديگرانديشان. و چهبسا گروه دوم، مسائل را هم با هم خلط كنند و نقدهاى ساختارى مرا هم كه به سود خودشان نيست، يكطرفه و ايدئولوژيك جلوه بدهند. در حالى كه خودشان مىدانند قطعاً اين طور نيست.
به نظر مىرسد كه شما علىرغم فعاليت جدى در عرصه نقد ادبيات و پيگيرى اتفاقاتى كه در آن روى مىدهد از پرداختن به كتابهاى درسى غافل بودهايد و يا حداقل آنچنان كه بايد و شايد به نقد اين كتابها و توليد آثار نظرى در اين عرصه نپرداختهايد.
بله؛ و خدا ما را از بابت اين غفلت ببخشد. از كجا بايد فكر مىكرديم چنين فاجعهاى در اين كتابها در جريان است! منتها اين هم توقع معقولى نيست كه همه روى دست بگذارند و انتظار داشته باشند همه جا را بنده، يكتنه، نقد كنم.
مسير حركت ادبيات انقلاب را تا به امروز چطور ارزيابى مىكنيد و اگر فرصتى باشد در آينده براى تصحيح گذشته چه نكاتى را مد نظر قرار مىدهيد؟
بنده بزرگترين آفت را در طيف ادبيات داستانى متعهد، ضعف بنيانهاى اعتقادى و انديشهاى، نبود سلوك درونى و عرفانى، فقر تجربه از زندگى، و جدى نگرفتن كار ادبى به اندازه كافى مىدانم. در طيفهاى ديگر هم، اكثر اين ضعفها وجود دارد به اضافه سياستزدگى و نداشتن بىطرفى و تعهد به حقيقت، تلاش براى پوشاندن فقر بنمايه انديشگى اثر با توسل به بازىهاى نخنماى فرمى، تابعيت محض از مكتبهاى ادبى غربى، بىهيچ نوآورى و جسارت مثبت.
البته در مجموع، ادبيات داستانى ما، خاصه در شاخه رمان، صرفنظر از درونمايه ها، چه به لحاظ كميت و چه كيفيت، در دوران بعد از انقلاب، نسبت به قبل از انقلاب، واقعاً »جهش« كرده است؛ و از اين نظر، اصلاً قابل قياس با گذشته نيست. اما در مقايسه با كمال مطلوبها و انتظارات ما، خوب، هنوز خيلى عقب است.
آيا تصحيح گذشته و پرورش ادبيات انقلاب با چهره هايى كه انقلاب را به لحاظ سن و سال درك نكردهاند مقدور است و يا همچنان بايد چشم اميدمان به كسانى باشد كه گرد پيرى بر سر و رويشان نشسته است؟
ما بيست و شش سال، از اصلىترين وظيفه خودمان كه همان پرورش هميشگى استعدادهاى جديد و به عرصه رساندن آنها بود، غفلت كردهايم. البته در اين راه، در دهه اول بعد از پيروزى انقلاب، وضع به مراتب بهترى داشتيم. اما اين كارها، بيشتر مبتنى بر همت افراد بود تا يك عزم برنامهريزى شده داراى پشتوانه توسط مسؤولان فرهنگى. از نقد هم كه مىتوانست در اين زمينه بسيار كارساز باشد، نهتنها حمايت واقعى نكرديم، بلكه اغلب كوشيده شد صداى منتقدان واقعى، در گلو خفه شود. اين كار را هم متأسفانه نه دولت و نظام، كه خود نويسندگان انجام دادند. اگر بنا باشد تصحيحى صورت بگيرد، به نظرم بايد اول در اين دو زمينه باشد. براى اين كار هم، نياز به مديران فرهنگى فهيم و ادبيات فهم داريم.