<بى طرف نمايى نويسنده در نوشتن داستان تاريخى - مذهبى
            پنجشنبه 8 اردیبهشت 1384

بسيارى از كسانى كه به نوشتن داستان هاى تاريخى - مذهبى روى آورده اند از موضع يك مؤمن معتقد به قضيه نگاه و آن را بيان كرده اند. به اين ترتيب كه، نتوانسته اند تعصب و دلبستگى يا كينه و بغض - به عبارت ديگر: حضور - خود را در داستان، مخفى نگاه دارند و بگذارند سير حوادث و شخصيت هاى داستان، خود، آن واقعه و شخصيت داستانى را به مخاطبان بشناسانند و تأثير مورد نظر را بر او بگذارند. اين نويسندگان، صريح و نيمه صريح و آشكارو نيمه آشكار، در داستان حضور پيدا كرده اند، و چه در توصيف ها و چه در موارد ديگر، جانبدارى خود را از قهرمانان مثبت و دشمنى شان را با اشقيا و شخصيت هاى منفى اثر، نشان داده اند. براى مثال، هنگامى كه به شخصيت هاى مثبت رسيده اند، چنان در وصف خوبى ها و ويژگى هاى برجسته و حتى زيبايى هاى ظاهرى شان مبالغه كرده اند، كه آنان به شخصيت هاى افسانه اى - و نه واقعى - پهلو زده اند در مقابل، زمانى كه به معرفى چهره هاى مخالف پرداخته اند، از آنان چنان چهره هاى منفى، زشت، زمخت، خشن و جامع جميع رذايل و ويژگى هاى منفى عرضه كرده اند، كه در ميان انسان هاى واقعى بسيار بد هم، شايد به ندرت بتوان نمونه اى براى آنان يافت. به اين ترتيب، داستانى پرداخته اند كه اولاً به سبب آشكار بودن جبهه گيرى نويسنده به سود برخى و زيان عده اى ديگر از شخصيت ها در آن، نمى تواند اعتماد خواننده را به صحت و مستند بودن خود جلب كند در ثانى، از نظر واقعيت گرايى و باور پذيرى، اغلب ضعيف و گاه بسيار ضعيف، جلوه مى كند. به همين سبب نيز، نمى تواند باور خواننده را به خود جلب كند و تأثير مورد نظر نويسنده را بر او بگذارد. اين، جدا از جنبه هاى شرعى قضيه است، كه خود بسا ممكن است موجب ايجاد اشكال شود و حتى گناه به حساب آيد.
شهيد مطهرى، در كتاب ارزشمند حماسه حسينى خود، ذيل بحث عوامل تحريف در وقايع تاريخى، در اين باره، كلامى شنيدنى دارد: «اين عوامل بر دو قسمت است: يك نوع عوامل عمومى است. يعنى به طور كلى، عواملى وجود دارد كه تاريخ را دچار تحريف مى كند؛ و اختصاص به حادثه عاشورا ندارد. مثلاً هميشه اغراض دشمنان، خود، عاملى است براى اينكه به هدف و غرض خود برسد؛ تغيير و تبديل هايى در متن تاريخ ايجاد و يا توجيه و تفسيرهاى ناروايى از تاريخ مى كند. واين نمونه هاى زيادى دارد؛ و نمى خواهم در اطراف آنها بحث بكنم...» (ص ۴۰)

«عامل دوم، تمايل بشر به اسطوره سازى و افسانه سازى است. و اين، در تمام تواريخ دنيا وجود دارد. در بشر يك حس قهرمان پرستى هست، كه در اثر آن، درباره قهرمان هاى ملى و قهرمان هاى دينى، افسانه مى سازد.»
«...درباره اميرالمومنين على (ع)، ما شيعيان چقدر افسانه گفته ايم! در اينكه على عليه السلام مرد خارق العاده اى بود، بحثى نيست. در شجاعت على عليه السلام كسى شك ندارد. دوست و دشمن اعتراف دارندكه شجاعت على عليه السلام شجاعت فوق افراد عادى بوده است. على عليه السلام در هيچ ميدان جنگى، با هيچ پهلوانى نبرد نكرد، مگر اينكه آن پهلوان را كوبيد و به زمين زد. اما مگر افسانه سازها و اسطوره سازها، به همين مقدار قناعت كردند؟! ابداً ! مثلاً گفته اند على عليه السلام در جنگ خيبر با مرحب خيبرى روبه رو شد، مرحب چقدر فوق العادگى داشت. مورخين هم نوشته اند كه على در آنجا ضربتش را كه فرود آورد، اين مرد را به دو نيم كرد. نمى دانم كه اين دو نيم كامل بوده يا نه، ولى در اينجا يك حرف ها و يك افسانه هايى درست كردند كه اين را خراب مى كند. مى گويند به جبرئيل وحى شد فوراً به زمين برو، كه اگر شمشير على فرود بيايد، زمين را دو نيم مى كند، [و] به گاو و ماهى خواهد رسيد. بال خود را زير شمشير على بگير. رفت گرفت. على هم شمشير را آنچنان فرود آورد كه مرحب دو نيم شد. و اگر آن دو نيم را در ترازو مى گذاشتند، با هم برابر بودند! بال جبرئيل از شمشير على آسيب ديد و مجروح شد؛ تا چهل شبانه روز نتوانست به آسمان برود. وقتى به آسمان رفت، خدا از او سوال كرد: اين چهل روز كجا بودى؟
-خدايا، در زمين بودم، تو به من مأموريت داده بودى.
- چرا زود برنگشتى؟
- خدايا شمشير على كه فرود آمد، بالم را مجروح كرد؛ اين چهل روز مشغول پانسمان بال خودم بودم!
ديگرى مى گويد: شمشير على آنچنان سريع و نرم آمد، كه از فرق مرحب گذشت تا به نمد زين اسب رسيد.
على كه شمشير رابيرون كشيد، خود مرحب هم نفهميد! گفت: على همه زور تو همين بود؟!(خيال كرد كه ضربت كارى نشده است!) همه پهلوانى تو همين بود؟!
على گفت: خودت را حركت بده. مرحب خودش را حركت داد. نصف بدنش از يك طرف و نصف ديگر از طرف !ديگر!اين حس اسطوره سازى، خيلى كارها كرده است. ما نبايد يك سند مقدس را دراختيار افسانه سازها قرار بدهيم. «فانّ فينا اهل البيت فى كل خلف عدولا ينفون عنه تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين» ما وظيفه داريم حال براى هر امت، هر كس هر چه مى خواهد، بگويد. آيا صحيح است در تاريخ حادثه عاشورا، حادثه اى كه ما دستور داريم هر سال آن را به صورت يك مكتب، زنده بداريم، اين همه افسانه وار شود؟!
انجام چنين مبالغه هاى تحريف آميزى در مورد پيامبر (ص) و اهل بيت و امامان (ع)، جدا از اشكال هاى فنى و شرعى اى كه به آنها اشاره شد، موجد اشكال هاى ديگرى نيز مى شود؛ كه درهر حال به سود آن بزرگواران و هدف و نيت خير نويسندگانى كه متوسل به چنين مبالغه هايى در آثارشان مى شوند، نيست. يكى از آن موارد اين است كه در خصايص ظاهرى و جسمانى، آن بزرگواران را ابر انسان هايى فوق معمولى معرفى مى كند كه گويا خداوند در آفرينش مادى آنان ويژگى هايى فوق العاده قرار داده است. (به تعبير ديگر، آفرينش، روى خلقت جسمانى آنان نيز توجه خاص داشته، و به ايشان خصايصى فوق ديگر مخلوقات اختصاص داده است.) حال آنكه اولاً مى دانيم كه از اين نظر، آن بزرگواران تفاوت هايى اينچنين، با ديگران نداشته اند، (قل انما انا بشرا مثلكم...)
در ثانى، با ايجاد چنين تلقى نادرستى از خصايص جسمانى فوق انسانى آنان در ذهن مخاطبان، ما قصد رسيدن به كدام هدف دينى و الهى را داريم و آيا به اين طريق، واقعاً به چنين اهدافى ـ حتى در صورت وجود و صحت آنها ـ مى رسيم؟ روشن ترين و آنى ترين نتيجه ايجاد چنين تلقى اى اين است كه مخاطبان آثار داستانى ما ـ به ويژه كودكان و نوجوانان ـ به اين نتيجه خواهند رسيد كه پيامبر و امامان، حتى از نظر جسمانى نيز، موجوداتى برتر از انسان هاى ديگر ـ از جمله خود آنها ـ بوده اند. بنابراين، اگر تاب تحمل آن همه خويشتندارى ها، از خودگذشتگى ها، دشوارى ها و شكنجه هاى طاقت فرسا را در راه دين داشته اند و اگر در اين راه، آن همه كارهاى عظيم از آنان سر زده است و اگر آن خصايص شگفت و والاى انسانى در آنان وجود داشته است، عمدتاً ناشى از همين امتيازات فوق العاده بوده كه خداوند، به رايگان، در آفرينش آنان وارد فرموده است. با اين ترتيب، چه بسا، اگر ديگران نيز واجد آن برترى هاى اهدايى خلقتى مى بودند، قادر به انجام چنان كارها و تحمل آن دشوارى ها و شكنجه هايى مى شدند. يعنى در واقع، با اين كار، ما از عظمت قدرت معنوى و نيروى شگرف برخاسته از خودسازى و ايمان آنان، در نظر مخاطب اثر خود، كاسته ايم.نتيجه ديگر ايجاد چنين تلقى اى در ذهن مخاطب كودك و نوجوان اين است كه چون قديسان دينى، فوق بشرند، نمى توانند الگويى قابل حصول براى انسان ها باشند. زيرا يكى از شرايط مهم جذب به يك الگو و تأثيرپذيرى از او ـ خاصه در سنين پايين ـ اين است كه آن نمونه و الگو، از نظر توانايى ها و امكانات وجودى، در شرايطى اگر نه كاملاً هم يكسان، اما لااقل در مجموع با شخص داراى قابليت تأثيرپذيرى و پيروى، نزديك باشد.
همه ما به كرات شنيده ايم كه در هنگامى كه برخى موعظه گران، مردم را به پيروى از سيره پيامبر (ص) و اهل بيت (ع) دعوت مى كنند و نحوه زندگى و اعمال آنان را به عنوان نمونه مثال مى زنند، اغلب جواب مى شنوند: «آنان پيامبر و امام بودند. آنان معصوم بودند. ما كجا و آنها كجا...!» به عبارت ديگر، اين عده، اغلب، وجود چنان خصايص والاى انسانى را در آن بزرگواران، بيشتر ناشى از وجود يك سلسله خصايص و استعدادهاى اضافى و فوق انسانى كه خداوند به آنان اعطا فرموده است مى دانند و از آنجا كه خود را از نظر شمول اين لطف خاص خداوندى و آن مواهب اضافى، محروم مى يابند، به طور طبيعى به اين نتيجه مى رسند كه اين، قياسى مع الفارق است. يعنى در واقع، سرگذشت و روش زندگى آن بزرگان، اغلب، براى آنان، در حد يك داستان شنيدنى شگفت و جالب باقى مانده است و به سبب فاصله ژرف غير قابل پر كردنى كه ميان استعدادهاى خدادادى و آفرينش خود و آنان مى بينند، چه بسا حتى در عالم خيال هم، امكان ايجاد همذات پندارى در خود نسبت به آنان را نمى يابند، تا از اين طريق، تحولى مثبت در خويش ايجاد كنند. و اين، در واقع، چيزى جز همان نقض غرض از سوى خود چنين نويسندگان مبالغه گرى نيست.
نتيجه منفى ديگر اتخاذ چنين شيوه هايى از سوى نويسندگان، ناشى از طبيعت بهره گيرى از اين گونه روش ها در شخصيت پردازى در داستان است. آنچه كه روانشناسى مخاطبان داستان در اين زمينه به اثبات رسانده است و از نظر عقلى و منطقى نيز كاملاً قابل قبول به نظر مى رسد، اين است كه هر شخصيت، با ضدش بهتر شناخته مى شود. (در واقع، يكى از بهترين شيوه ها براى شناسانيدن هرچه كامل تر و فنى تر يك شخصيت، معرفى او به وسيله فرد يا افراد متضاد با اوست.) شايد بالاترين حد نمود و جلوه سپيدى، زمانى باشد كه بر متن يا كنار رنگ متضادش، يعنى سياهى، قرار گيرد. (قدر عافيت كسى داند، كه به مصيبتى دچار آيد.) حال اگر همين سپيد، بر متن يا در كنار طيفى كمرنگ از سياه (مثلاً خاكسترى روشن) قرار گيرد، مسلماً آن جلوه و نمودى را كه در حالت قبل داشت، پيدا نخواهد كرد. در يك داستان نيز كشمكش هنگامى واقعى تر، جدى تر، پرهيجان تر و حتى طولانى تر خواهد شد، و در نتيجه، داستان مزبور زمانى بالاترين كشش را براى مخاطب خود خواهد داشت، كه شخصيت اصلى و قصد يا شخصيت يا مانع يا تصادف مخالف او، از نظر قدرت و استعداد، در شرايطى نزديك با او ـ اگرمساوى باشد، كه نور على نور است ـ باشد. براى مثال، اگر موضوع محورى داستان شما، كشتى گرفتن دو كشتى گير با هم باشد، زمانى اين كشتى از سوى مخاطبان، به اندازه كافى جدى و هيجان انگيز تلقى خواهد شد كه دو حريف، از نظر نيروى بدنى و آشنايى با فنون كشتى، در سطحى نزديك به هم باشند. به عكس، اگر از همان ابتدا، تسلط يكى بر ديگرى آشكار باشد، از آنجا كه - در شرايط عادى ـ نتيجه چنين كشتى اى نيز از همان ابتدا آشكار است، علاقه و هيجانى براى پيگيرى جريان و دانستن نتيجه آن در مخاطب ايجاد نخواهد شد.
در مورد پرداخت شخصيت هاى قديسين و اشقيا نيز، چنين موضوعى، دقيقا صادق است.
درست است كه از نظر خصايص معنوى، گروه اول در عرشند و دسته دوم بر فرش؛ اما اين به آن معنى نيست كه در دسته دوم، هميشه، هيچ خصيصه ـ حتى مثلا جسمانى يا هوشى ـ چشمگير نيز وجود نداشته است. به عبارت ديگر، وقتى قرار باشد دشمنان و مخالفان پيامبران و امامان، آنقدر حقير و پست و زبون و ضعيف بوده باشند كه برخى از نويسندگان در داستان هايشان ترسيم مى كنند، شكست دادن و به زانو درآوردن آنان از طرف آن بزرگواران كه عملى چشمگير و قابل توجه به حساب نخواهد آمد.( مثل اين كه پهلوانى قدرتمند، پشت يك نوجوان نارس را به خاك رسانده باشد.) به بيان ديگر، با اين مبالغه هاى تحريف آميز، ما به جاى آن كه شخصيت پيامبران و امامان را در نظر مخاطبان بالا ببريم، در واقع پايين آورده ايم. اين است كه از هر نظر به قضيه نگاه كنيم (چه فنى، چه شرعى و چه تاثيرگذارى بر مخاطبان)، اتخاذ چنين شيوه اى در شخصيت پردازى
داستان هاى مذهبى ـ تاريخى، نمى تواند مفيد و ثمربخش و مثبت تلقى شود.
نكته ديگرى كه در اين ارتباط بايد ـ مجداً ـ اضافه كرد اين است كه نويسنده مذهبى اين گونه داستان ها،نبايد تصور كند كه خوانندگان آثار او، لزوما كودكان و نوجوانانى هستند كه در خانواده هايى با باورهاى مذهبى عميق تربيت شده اند، و آن زمينه لازم را براى پذيرش مطالب مذهبى دارند. بلكه ـ هر چند به نظر برسد كه بسيارى از مخاطبان اثر، واقعا داراى چنين ويژگى هستند ـ او در هنگام نوشتن اين قبيل داستان ها، بايد مخاطبان خود را كسانى تصور كند كه نه تنها گرايش قلبى خاصى به مذهب و شخصيت هاى مذهبى ندارند، بلكه حتى ممكن است در اثر تربيت غلط و تلقينات سوء بزرگترها و اطرافيان ناصالح، نظرى خوش هم نسبت به اين گونه موضوع ها و افراد نداشته باشند. آن گاه، داستانش را چنان بنويسد كه مخاطب، در عين احساس وجود انصاف و بى طرفى و حقيقت جويى در او، خود را ناظر بى واسطه آن زندگى ببيند و در كمال احساس آزادى، از خلال ماجراها و شخصيت و سير داستان، به تدريج راه خود را انتخاب كند وبه نتيجه مورد نظر نويسنده برسد. به عبارت ديگر، مانند هر داستان ديگر، اين شخصيت ها و ماجراهاى داستانى ـ خود داستان ـ باشند كه حرف اول و آخر را بزنند؛ و اگر قرار باشد تاثيرى بر مخاطب بگذارند، اين تاثير را به ظريف ترين و غيرمستقيم ترين شكل ممكن ـ نه با زور و تحميل و فشار آشكار نويسنده ـ بگذارند.

شور مذهبى
با همه آنچه كه درباره عقلانى و استدلالى بودن اسلام و مطابقت اغلب احكام و موضوع هاى مطرح شده در آن يا علوم واقعى و قابل اعتماد گفته مى شود -و همه اين ها نيز در جاى خود درست است- اولين آشنايى و ارتباط اكثر مردم با دين و جذب آنان به آن، از راه دل و مبتنى بر عاطفه و محبت است. همچنان كه، به طور كلى، ارزش ها و مسايل ارزشى، در ابتدا، اغلب از طريق تجارب حسى و عاطفى در وجود انسان رخنه مى كنند و جايگزين مى شوند و به صورت يك اعتقاد در درون او در مى آيند و سپس، به مرور زمان و طى تجارب جديدى كه شخصيت كسب مى كند، از پشتوانه هاى استدلالى و عقلى لازم برخوردار مى شوند. اين موضوع، در مورد كودكان و نوجوانان كه داراى قلبى پاك تر و رقيق تر و سرشتى الهى تر و دست نخورده ترند و در مجموع، بيشتر موجوداتى عاطفى تا عقلى اند، به شكلى مضاعف صادق است. به تعبير ديگر، انسان ها به ويژه در سنين پايين تر، بيشتر احساسى اند، تا عقلى و استدلالى(۱). آنان در روابط اجتماعى خود و ضمن برخورد با ديگران، آنچه را كه خوشايند طبعشان قرار مى گيرد جذب مى كنند و آگاهانه يا ناخودآگاهانه، از آن ها متاثر مى شوند و پرواضح است كه هرچه فطرتشان پاك تر و دست نخورده تر باقى مانده باشد- كه كودكان و نوجوانان عمدتا اينچنين اند- بيشتر جذب پاكى ها و نيكى ها و ارزش هاى والا مى شوند. مذهب و شخصيت هاى مذهبى، از جمله مقوله هايى هستند كه هرگاه بى خدشه و پيرايه و ملاحظات عمدتا غلط ناشى از كوته بينى ها و به شيوه اى مناسب مطرح مى شوند- البته با رعايت ظرفيت و مختصات سنى مخاطب - خود به خود آن قدر زيبا و جذاب هستند كه به راحتى، مردمان پاكنهاد را به خود جذب و جلب مى كنند؛ و اغلب چنان شورى در دل هاى آنان بر مى انگيزند كه ممكن است زندگى شان را دگرگون كنند و براى هميشه، در مسير تعالى و رشد معنوى بيندازند. از آن سو، طبق اصل اصيل روانشناختى «آنچه از دل برآيد بر دل نشيند»، در داستان نويسى، يكى از عوامل مهم درتحت تاثير قرار دادن مخاطب -علاوه بر آشنايى كافى با شگردهاى خاص اين رشته هنرى- وجود صداقت و صميميت در اثر و نويسنده آن است. هر نويسنده، زمانى مى تواند داستانى موثر و جذاب بنويسد، كه پيش و بيش از همه، خود تحت تاثير موضوع و مضمون آن واقع شده باشد. اين قضيه، هنگامى كه به مطالب معنوى و اعتقادى مربوط مى شود، اهميتى چند چندان مى يابد.
احاديث و اشارات مذهبى ما مملو از نكاتى است كه به همين موضوع اشعار دارد، به طورى كه در مواردى، گفته شده است كه حتى تنها اعتقاد به يك موضوع براى يك مبلغ و امر به معروف و ناهى از منكر، كافى نيست. بلكه براى تاثيرگذارى هرچه بيشتر سخن او بر مخاطب، مقيد و عامل بودن او به آن امور نيز، از شروط لازم است.غرض از بيان اين مقدمه نسبتا طولانى اين كه، صرف داستان نويس بودن يا مثلا آشنايى كافى با تاريخ، هميشه نمى تواند داستان مذهبى يا تاريخى -مذهبى مؤلفى را از تاثيرگذارى لازم بر مخاطب برخوردار كند، بلكه در كار همه اين ها، وجود اخلاص و اعتقاد قلبى و عملى نيز در او -لااقل در يك حد متعارف- لازم است و پرواضح است كه هرچه اين اخلاص و اعتقاد شديدتر باشد، نفوذ و تاثير اثر در مخاطبان به مراتب بيشتر و عميق تر خواهد بود. كما اين كه در ميان آثار داستانى مذهبى موجود، گاه به داستان هايى بر مى خوريم كه هرچند ممكن است از نظر استفاده لازم از عناصر و شگردهاى داستان نويسى دست كمى از آثار مشابه خود نداشته باشند، اما بردى چندان در جامعه مذهبى پيدا نكرده اند و اقبالى آن چنانى از طرف مردم اهل ايمان، نسبت به آن ها به عمل نمى آيد. اين گونه آثار، حتى اگر هم از نظرتوزيع و تيراژ نيز وضعيت مناسبى بيابند، باز نمى توانند عميقا مخاطب خود را منقلب كنند، در او شورى معنوى برانگيزند و باعث ايجاد تحولى جدى در وى شوند. به عبارت ديگر، نياز به وجود اخلاص و شور و شيفتگى نسبت به مذهب و شخصيتهاى دينى و باور ژرف قلبى و تقيد عملى او به دستورات الهى -لااقل در يك حد متعارف- را نيز، به ساير شروط لازم براى نويسندگى داستان هاى موثر مذهبى و تاريخى- مذهبى، در نويسنده بايد افزود.اين شرط، همچنان كه پيشتر نيز اشاره شد، نه فقط برخاسته از يك تعصب يا حتى نگاه مذهبى به موضوع است، بلكه، روانشناسى نويسندگى نيز -هرچند با تعابيرى ديگر- بر آن صحه گذاشته و تاييدش كرده است، اما البته اين سخن به آن معنى هم نيست كه هر شخص مؤمن متدينى، به صرف داشتن باور و اعتقاد ژرف قلبى به دين قادر است داستان هاى جذاب و موثر مذهبى و تاريخى- مذهبى بنويسد. بلكه اين تنها يكى از شروط معنوى و درونى لازم براى نويسنده چنين داستان هايى است.

---------------------------------
پى نوشت:
۱- يكى از استادان و اسلام شناسان مبرز معاصر، كه هم تحصيلات حوزه اى در سطح اجتهاد و هم دكتراى الهيات دارد و از استادان بنام و صاحب قلمان مشهور است، روزى در مجلسى خصوصى فرمود: «تا به حال افراد زيادى به ترجمه قرآن دست زده اند، اما نكته قابل تامل اين است كه يكى از آن ترجمه ها بسيار بيش از بقيه اقبال عام يافته و مورد توجه واقع شده است. اين در حالى است كه ترجمه مذكور، لزوما دقيق ترين و منقح ترين آن ترجمه ها هم نيست. ولى چون مترجمش در كار خود از نوعى اخلاص و شور و ايمان منحصر به فرد -در ميان ساير مترجمان اين كتاب مقدس- برخوردار بوده است، خود به خود، ترجمه اش اين مقام را در ميان ساير ترجمه ها به دست آورده است» و افزود: «در كارهاى مربوط به دين، علاوه بر ساير مقدمات و لوازم كار، اخلاص و اعتقاد عميق قلبى نيز يكى از شروط اصلى موفقيت است.»

  كليه حقوق براي Sarshar.org محفوظ است. ©