<به خاطر يک «بسم‌الله»
            دوشنبه 29 فروردین 1384

دومين داستاني که براي چاپ به‌صورت کتاب از من آماده شد، "سگ خوب قصه‌ي ما"(در سال 1356) بود. اين داستان هم، مانند اولين کتابم، توسط دوستان عضو انجمن اسلامي دانشگاه علم و صنعت، براي چاپ عرضه شد.
آنان، بعد از آنکه کتاب اول مرا(خرگوش‌ها) در سال 1355 توسط انتشارات الهام به چاپ رساندند، به اين نتيجه رسيدند که بهتر است دومي را توسط يک ناشر روشنفکريِ جلو دانشگاه تهران منتشر کنند.
براي اين کار، انتشارات «رَز» پيشنهاد شد.
آن زمان، اين انتشاراتي، با چاپ چند کتاب انقلابي، خاصه مجموعه شعر "از کوچه‌ باغ‌هاي نشابور"، سروده‌ي آقاي محمدرضا شفيعي کدکني، بين دانشجويان و روشنفکران، وجهه‌ي خوبي کسب کرده بود، و در کارنامه‌اش چند کتاب کودکان و نوجوانان هم داشت.
برداشت دوستان عضو انجمن اسلامي دانشگاه اين بود که گردانندگان انتشارات رز، چپ نيستند؛ اما حساسيت‌ خاصي هم روي چپ‌ها ندارند. بنابراين، عناصر چپ، براي بهره‌گيري از وجهه‌ي اين انتشاراتي و به تيول کامل خود در آوردن آن، در تلاش‌اند؛ و در اين راه به موفقيت‌هايي هم رسيده‌اند. اگر مذهبي‌ها بتوانند در اين کار پيش بيفتند، آن طيف، از اطراف اين انتشاراتي پراکنده خواهند شد.
داستان، توسط اين دوستان، براي انتشارات رز برده شد؛ و چندي بعد هم خبر تصويب آن توسط اين انتشاراتي را به من دادند. اما گفتند: ناشر مايل است قبل از چاپ اثر، گفتگويي با شما داشته باشد.
قرار ملاقات گذارده شد؛ و روز موعود من به آنجا، که مغازه‌اي نه‌چندان بزرگ در اوايل خيابان ابوريحان بود، رفتم.
صاحبان اين انتشاراتي، دو برادر گيلاني بودند، که شباهت بسياري به هم داشتند؛ و چنين به نظر مي‌رسيد که برادر بزرگ‌تر، مديريت مؤسسه را به عهده دارد. در همان يک ديدار، به نظرم آدم‌هاي بدي نيامدند. بد سرشتي در وجودشان نديدم. حتي برادر جوان‌تر، بفهمي نفهمي، قدري هم محجوب به نظر مي‌رسيد.

برادر بزرگ‌تر، ‌بعد از قدري تعريف از داستان، گفت که روي خودِ اثر، هيچ حرفي ندارد. فقط به نظر او بهتر است "بسم‌الله الرحمن الرحيم" را از ابتداي آن بردارم.
من گفتم که حاضر به اين کار نيستم. او که معلوم بود حاضر نبود آن داستان را از دست بدهد، علت اين پيشنهادش را گفت؛ و کوشيد مرا به اين کار راضي کند. اصلي‌ترين توجيهش اين بود که من، به عنوان نويسنده، در قالب داستانم حرف‌هايي مطرح کرده‌ام، که مايلم آن را به جمع هر چه بيشتري از مخاطبان برسانم. اين مضمون، به اقتضاي شخصيت و تفکر من، صبغه‌اي مذهبي دارد؛ هر چند ممکن است در ظاهر، چنين به نظر نرسد. من با گذاردن "بسم‌الله" ‌در ابتداي اثر، از همان ابتدا، جبهه‌ي فکري خود را فرياد زده، و افشا کرده‌ام؛ و از اين طريق، کلِ مخاطبانِ غير مذهبي را، از کتاب خود فراري مي‌دهم. در حالي که، در صورت حذف "بسم‌الله"، غير مذهبي‌ها هم کتاب مرا خواهند خواند؛ و چه بسا تحت تأثير پيامش قرار بگيرند؛ و از اين طريق، من بهتر به هدفم از نوشتن آن برسم.
من، نه آن روز و نه امروز که حدود بيست و هشت سال از آن زمان مي‌گذرد و نظام جمهوري اسلامي جانشين رژيم منحوس شاهنشاهي شده است، حتي يک لحظه فکر نکرده‌ام که آن شخص با بسم‌الله يا دين مخالف بوده است. شايد توجيهاتش براي فضاي شبه روشنفکريِ غير يا ضد مذهبي آن زمان هم، به ظاهر، معقولانه به نظر مي‌رسيد. در عين حال، در شرايطي که من آن زمان به‌عنوان يک نويسنده‌ي جوان و گمنام داشتم، چاپ کتابم توسط يک ناشر مطرح در محافل روشنفکري و دانشگاهي، امتيازي بزرگ محسوب مي‌شد. همچنان که رد اثرم در نتيجه پافشاري بر اين موضوع، پشت پا زدن به بخت رو کرده، به حساب مي‌آمد؛ و ممکن بود به آن زودي هم، ناشري ديگر در آن سطح، براي داستانم پيدا نکنم. با اين همه، بي‌ذره‌اي ترديد ـ حتي در اعماق دلم ـ گفتم که حاضر به اين کار نيستم.
آن روز، گفت‌و‌گو‌هاي ما در اين‌باره، به جايي نرسيد؛ اما ناشر مذکور، به جاي دادن جواب رد، به من فرصت داد که باز در اين‌باره فکر کنم؛ شايد نظرم تغيير کرد.
در دانشگاه، موضوع را براي دوستان عضو انجمن اسلامي، تعريف کردم. آنان هم کار مرا تأييد کردند؛ و معتقد بودند که اگر بتوانم حرفم را به کرسي بنشانم، چپ‌ها، براي هميشه، از اين انتشاراتي مأيوس خواهند شد. اما چنين نشد: انتشارات رز، هر چند تا پايان هم داستان مرا رد نکرد؛ و همچنان در تلاش براي متقاعد کردنم بود، ولي من، سرانجام کار را گرفتم و بردم.
آن کتاب، بعد‌ها توسط ناشري ديگر منتشر شد و به چاپ‌هاي متعدد هم رسيد؛ و انتشارات رز، اکنون سال‌هاست که کتاب تازه‌اي منتشر نکرده، و صرفاً به فروش کتاب‌هاي ديگران اشتغال دارد. اما اين افتخار بزرگ براي من ماند، که در اوج گمنامي و تازه‌کاري، اسير وسوسه‌هاي سست‌کننده‌ي نفس نشدم، به همين سبب است که اکنون، وقتي مي‌بينم بعضي دوستان نويسنده، بعد از آنکه با حمايت‌هاي بي‌دريغ نهاد‌ها و مؤسسات مربوط به نظام جمهوري اسلامي ايران و استقبال فراتر از استحقاق مردم متعهد، از آثار آنان، موفق به چاپ کتاب‌هاي متعدد و کسب آبرو و اعتباري در عرصه‌ي ادبيات شده‌اند، تازه فيلشان ياد هندوستان کرده، و براي چاپ نوشته‌هاي جديدشان توسط ناشران فاقد وجهه‌ي مذهبي(به اصطلاح: شبه روشنفکري)، آن‌گونه خود را به آب و آتش مي‌زنند، و گاه حتي کوچک مي‌کنند، اين همه، متحيّر و غمگين مي‌شوم.


-------------------------------------
15 اسفند 1383، در گوشه‌اي کوچک از کتاب هفته هم، به‌طور اتفاقي به اين خبر برخوردم.
«هوشنگ حيدريان آشکار، مدير انتشارات رز، به علت سانحه‌ي تصادف رانندگي، 29 بهمن ماه، در سن پنجاه و نه ‌سالگي، جان خود را از دست داد. وي با چهل سال سابقه در زمينه‌ي کتابفروشي، و نشر، بيش از چهارصد عنوان کتاب را به چاپ رسانده است. از کتاب‌هاي اين انتشارات مي‌توان به «در پوست شير»]شون‌ اوکسي[، «ماجراي نيمه شب»، مرگ فروشنده]آرتور ميلر[، دايره‌ي گچي قفقاز، آدم آدم است ]هر دو از برتولت برشت[، شام طولاني کريسمس، مردي در قفس ]فريدون تنکابني[، بررسي شعر و نثر فارسي معاصر، رابطه هنر با واقعيت و... اشاره کرد.»

  كليه حقوق براي Sarshar.org محفوظ است. ©