يكي از پرسشهاي گروهي از خوانندگانِ آثار هر نويسنده در هنگام ملاقاتِ رو در رو، دربارهي پشت صحنه، زمينهها، مراحل شكلگيري و نيز گاه ادامهي برخي از داستانهاي اوست. اما تاريخ ادبيات حاكي از آن است كه برخي از نويسندگان پيشكسوتِ صاحبنام، عالماً و عاملاً، از پاسخگويي به چنين پرسشهايي، طفره رفتهاند.
من، بيش و كم، از اين موضوع آگاه بودم؛ اما ضرورت و حُسني بر اين كار، مترّتب نميديدم. تا آنكه سالها پيش، براي خودم، در همين زمينه، موردي عبرت انگيز پيش آمد:
ماجرا به اين صورت بود كه، در سال 1362، زماني كه سردبيريِ برنامههاي «خردسالان»، «بچههاي انقلاب» و «قصهي ظهر جمعه» شبكهي سراسري صدا را -همزمان- به عهده داشتم، گروه، منشياي به نام خانم زارع داشت، كه شخصي علاقهمند و زحمتكش بود.(1)
ما در هر هفته، در برنامهي «بچههاي انقلاب» مسابقههايي داشتيم؛ جايزهي برندگان آنها، كتاب بود. از جمله كارهاي اين خانم، فرستادن كتاب جايزه، براي برندهها بود. يكي از كتابهاي تهيه شده براي اين منظور، «مهاجر كوچك»(2) (1360)، نوشتهي خودِ بنده بود.
اين اثر، داستاني بلند راجع به جنگ تحميلي، براي نوجوانان است. قهرمان آن يك پسر نوجوان خرمشهري به نام عباس است، كه در همان ماه اوّل تجاوز عراق به خاك ايران، برادر بزرگتر خود را گم ميكند، و ساير اعضاي خانوادهاش را نيز –يكجا- از دست ميدهد. او، آوارهي شهرها ميشود تا به تهران ميرسد و ...
داستان اينگونه آغاز ميشود كه بنده -به عنوان نويسنده- يك روز كه براي كاري به ادارهي آموزش و پرورش منطقه 13 تهران مراجعه كردهام، به آن پسر نوجوان خرمشهري برميخورم، كه همراه مردي، براي ثبتنام آمده است. با اجازهي آن مرد، كه سِمَت سرپرستي پسر را دارد، پاي صحبت عباس مينشينم و اطلاعاتي از زندگي او كسب ميكنم و...
داستان در حالي تمام ميشود كه پسر، هنوز، تنها عضوِ ديگر باقي ماندهي خانواده -برادر- خود را پيدا نكرده، اما اميدوارانه، مشغول تلاش در اين راه است.
«مهاجر كوچك» جزءِ اولين داستانهاي بلند راجع به دفاع مقدس براي نوجوانان و نيز اولين داستان با موضوع «مهاجرت» در اين زمينه، براي مقطع سني مذكور بود. اختصاص شش جايزه در سطح كشور به اين اثر، هفت بار چاپ با جمع شمارگان 000/170 نسخه، تهيهي يك فيلم 45 دقيقهاي براساس داستان، اقتباس بدون اعلام آقاي بهرام بيضايي از آن در نوشتن فيلمنامهي «باشو، غريبهي كوچك»؛ نيز، آنچه از بازتاب داستان مذكور به نگارنده منتقل شده، در مجموع بيانگر اين است كه «مهاجر كوچك»، بحمدا... اثري موفق بوده است.
غرض اينكه: در يكي از روزهايِ كاريِ سال 61، هنگامي كه براي سركشي امور، به اتاق منشي گروه، خانم زارع رفتم، او را ديدم كه با چشمان سرخ و وَرَم كرده از گريه، پشت ميز كارش نشسته بود.
بعد از رَتق و فتق كارهاي جاري، بيآنكه من چيزي در اينباره پرسيده باشم، صحبت را به كتاب «مهاجر كوچك» كشيد. گفت كه تازه از خواندنش فارغ شده، و در نتيجه تأثر ناشي از آن، سخت به گريه افتاده است. آنگاه، با باوري مؤمنانه به اصالت ماجرا، پرسيد: آقاي سرشار؛ اين عباس، عاقبت توانست برادرش را پيدا كند؟
من، بر اساس همان اعتقادي كه در ابتداي اين نوشته به آن اشاره كردم، بيآنكه فكر كنم مخاطبم در چه عالمي است و حرفم ممكن است چه تأثيري بر عواطف او بگذارد، با همان نپختگي حرفهاي بيست و نه سالگي، حقيقت ماجرا را به او گفتم. گفتم كه آن ملاقاتِ اوليهي موردِ اشاره در ابتداي داستان، واقعاً بين من و پسر نوجواني كه گفته ميشد مهاجر جنگ تحميلي از خوزستان است و همهي اعضاي خانوادهاش را در تجاوز دشمن به ايران از دست داده، صورت گرفته است. اما اولاً، كل مدت اين ملاقات از پنج دقيقه تجاوز نكرده، و بقيهي ماجرا، ساخته و پرداختهي ذهن و خيال من است. در ثاني، «مهاجر كوچك»، عيناً تمام آن ماجراهايي كه آن پسر نوجوان براي من تعريف كرد، نيست. بلكه، به ضرورت كار داستان نويسي، تغييرهايي در آن داده، و چيزهايي به موضوع اضافه، يا از آن كم كردهام. از جملهي آن تغييرها نيز، يكي آن بوده كه آن پسر، اصلاً برادري با اين مشخصات نداشته است. بعد هم، استنباطِ كليِ شخصيام را از ماجراهايي كه آن پسر برايم تعريف كرده بود براي او گفتم؛ كه اكنون، با توجه به پختگي نسبيِ حرفهايِ چهل و نه سالگي، اجازه ميخواهم از تكرار فاجعه بار آن، خودداري كنم.
من ميگفتم، بيآنكه متوجه باشم با اين صداقت خامانهي غير حرفهايام، چگونه عواطف آن خانم را جريحهدار، و اعصابش را متشنج ميكنم.
وقتي توضيحهايم تمام شد، با لحن سرد و كينه توزانهي كسي كه فكر ميكند صداقت او موردِ سوءِ استفاده قرار گرفته و احساساتش به بازي گرفته شده است، زيرا لب گفت: «مرا بگو، كه چقدر دلم سوخت، و برايش گريه كردم!»
در آن شرايط و براي چنان مخاطبي، دادن هر توضيح اضافي يا ايراد سخنراني دربارهي تفاوت ميان «واقعيت بيروني» و «واقعيت در آثار ادبي و هنري» و مرز ميان اين دو در آفرينش هنري و مسائلي از اين قبيل، كاملاً بيفايده بود؛ و حتي ممكن بود كار را از آنچه كه بود، خرابتر كند. اين بود كه ترجيح دادم در پاسخ آن خانم، چيزي نگويم. اما اين، برايم تجربه شد، كه احتراز آن گروه ازداستاننويسان پيشگسوت از پاسخگويي به اين قبيل پرسشهاي مخاطبان آثارشان، لااقل در مورد خوانندگان عادي، چندان خالي از حكمت، نبوده است. هر چند من، شايد با بازگويي اين خاطره، يك بار ديگر، مرتكب آن خامي و ناپختگي حرفهاي بيست و نُه سالگي، شده باشم.
--------------------------------------------------------------------------------
(1) اين خانم، در سال 1363، در اثر بيماري، از دنيا رفت.
(2) چاپهاي اول و دوم اين كتاب (با تيراژ 000/55 نسخه) توسط «خانهي هنر و ادبيات كودك و نوجوان» و چاپهاي بعدي آن ـ از سال 1365 به بعد ـ توسط كانون «پرورش فكري كودكان و نوجوانان» صورت گرفت.