اگر ادبيات دينى كودكان و نوجوانان را مجموعه تلاش هاى هنرمندانه اى بدانيم كه در قالب كلام، با شيوه و زبانى مناسب و در خور فهم، هدف هدايت كودكان و نوجوانان را به سوى رشد ـ به مفهوم قرآنى آن ـ مدنظر دارد، با يك نگاه كلى، مى توان اين ادبيات را به دو دسته داستان و غيرداستان تقسيم كرد. آنگاه داستان ها نيز قابل تفكيك به چند دسته جزئى ترند، كه از جمله آن ها داستان ها و افسانه هاى تاريخى دينى هستند.بحث تفصيلى درباره همه انواع داستان هاى دينى و خصايص آن ها، مجالى بسيار مى طلبد، اما عجالتاً به اين نكته بايد اشاره كرد كه داستان دينى، به طور عام، لزوما داستان و افسانه مربوط به تاريخ اسلام نيستند، بلكه اعم از آن است. به اين معنى كه داستان ها و افسانه هاى تاريخى مذهبى، گونه اى از داستان هاى دينى هستند، اما همه آن را تشكيل نمى دهند. به عبارت ديگر، هر داستانى كه بن انديشه و هسته مركزى محتواى فكرى و ارزشى آن را يك آرمان و پيام الهى و مذهبى تشكيل بدهد يا حاوى نگرشى توحيدى و الهى به هستى و زندگى باشد، داستان دينى است، چه داستان روز باشد چه تاريخى، چه واقعيت گرا باشد چه تخيلى صرف يا فراواقعيت گرا و رمزى و تمثيلى و ...با اين همه براى پرهيز از بحث هاى كلى عمدتاً غيركاربردى، ما در اين نوشته، عمدتاً به بحث درباره داستان هاى تاريخى دينى ويژه كودكان و نوجوانان مى پردازيم و به افسانه تاريخى دينى تنها در حد ضرورت اشاره اى خواهيم داشت. ضمن آن كه بايد گفت خصايص فنى و تاريخى داستان هاى تاريخى دينى ـ چه براى كودكان و نوجوانان نوشته شده باشند و چه براى بزرگسالان ـ در اكثر موارد، مشترك و مشابه است.
داستان تاريخى دينى:
آنچنان كه از نامش بر مى آيد داستانى است كه «تاريخى» است، و اين تاريخ نيز منحصراً تاريخ دين است. به عبارت ديگر اين تاريخ، در برگيرنده فرازهايى از زمينه پيدايش و نحوه به وجود آمدن و شكل گيرى و مراحل تطور يك دين خاص، از ابتدا تا زمان رواج و همه گير شدنش و ماجراهايى است كه در طول تاريخ بر سر آن آمده است. پرواضح است كه چنين تاريخى (مثلاً در مورد اسلام) مى تواند در برگيرنده زندگى بزرگان تراز اول دين ـ از پيامبر (ص) گرفته تا اهل بيت و امامان (ع) ـ دشمنان و مخالفان مشهور آن دين و بنيانگذار و رواج دهندگان آن، ياران صميمى و برجسته پيامبر و امامان (صحابه)، جانشينان پيامبر، دانشمندان، شهيدان، مجاهدان بزرگ فرهنگى و علمى و نظامى آن دين، و اشخاص و موضوع هايى از اين سنخ باشد. ضمن آن كه داستان هاى زندگى ديگر پيامبران و مصلحان بزرگ الهى و برخى اقوام گذشته را نيز آنجا كه در قرآن كريم از آنان ياد شده است، مى توان به اين مجموعه افزود.
بنابراين:
۱- يك داستان تاريخى، پيش از هر چيز بايد «داستان» باشد.
۲- داستان تاريخى، تاريخ صرف نيست، و با آن تفاوت هايى قابل توجه دارد.
۳- داستان تاريخى، با شرح احوال و زندگى نامه تاريخى يكى نيست، و با اين قالب نوشتارى نيز تفاوت هايى چشمگير دارد.
۴- در اغلب موارد، يك «بازنويسى معمولى» از تاريخ را نيز نمى توان داستان تاريخى قلمداد كرد.
۵- داستان تاريخى ـ با حفظ ويژگى هاى تاريخى آن ـ يك داستان واقعيت گراست.
۶- داستان تاريخى ويژه كودكان و نوجوانان، اغلب در زمره داستان هاى «ماجرايى» قرار مى گيرد.
۷- داستان تاريخى مذهبى، براى نويسنده اش، ويژگى ها و محدوديت هايى اضافه بر داستان هاى تاريخى معمولى دارد.بحث ما در اين بخش نيز حول محور اين هفت ويژگى داستان هاى تاريخى دور مى زند، و عمدتاً توضيح و تفسير و اثبات اين مطالب و موضوع هاى حاشيه اى آن هاست، كه به ترتيب به آن ها مى پردازيم.
تفاوت هاى تاريخى و داستانى تاريخى
ادوارد مورگان فورستر در كتاب «جنبه هاى رمان» خود اشاره هايى قابل تأمل به رمان (داستان) تاريخى دارد.منتقد جالب و هوشمند فرانسوى كه با امضاى آلن مى نويسد، در اين خصوص اظهارنظرهايى سودمند ـ گرچه تا حدى وهم آميز ـ دارد. آلن نيز به نوبه خود اشكال مختلف فعاليت استتيك را بررسى مى كند و وقتى به رمان مى رسد مدعى مى شود كه هر انسانى دو جنبه دارد؛ جنبه اى كه مناسب تاريخ است و جنبه ديگرى كه مناسب آثار داستانى است، يعنى كليه اعمالش و آن بخش از زندگى معنوى اش كه بتوان از اعمالش نتيجه گرفت در قلمرو تاريخ جاى مى گيرد. اما جنبه خيالى يا رمانتيك او كه شامل احساسات و شهوات ناب، يعنى روياها و خوشى ها و شادى ها و غم ها و با خود خلوت كردن هايى است كه ادب و شرم و حيا مانع از آن مى شود كه آن ها را به زبان بياورد، و بيان اين جنبه از طبيعت انسانى يكى از وظايف عمده رمان نويس است.در رمان آنقدر كه نحوه كار، يعنى شيوه تبديل فكر به عمل، ساختگى است، خود داستان نيست و اين چيزى است كه در زندگى عادى و روزمره، روى نمى دهد.تاريخ با تاكيدهايى كه بر موجبات خارجى مى كند در سلطه سرنوشت و تقدير است. حال آن كه در رمان قضا و قدر وجود ندارد. در آن بنياد هر چيزى، هر عمل و انگيزه اى، بر طبيعت آدمى نهاده شده، و احساس غالب موجود در آن، احساس هستى و وجودى است كه در آن، همه چيز، حتى شهوت و جنايت، حتى پريشان حالى و ضلالت، قصدى و ارادى است.اين شايد بيان مغلق مطلبى است كه هر بچه مكتبى مى داند: كار مورخ، ضبط و نقل اعمال و وقايع است، در حالى كه وظيفه رمان نويس، آفرينش است.فورستر در جايى ديگر مى افزايد: اساس تاريخ بر شواهد و مدارك استوار است. در حالى كه اتكاى رمان بر شواهد و مدارك است، به علاوه يا منهاى X و اين كميت مجهول، حالت و طبيعت رمان نويس است كه تاثير شواهد و مدارك را تعديل مى كند و يا آن را پاك دگرگون مى سازد.
تاريخ نويس با اعمال سر و كار دارد، و نيز خصوصيات و خصال اشخاص، آن هم تا آنجايى كه از كردارشان استنباط مى كند. او نيز مانند رمان نويس به خصوصيات و صفات اشخاص علاقه مند است، اما فقط وقتى از وجود اين خصال آگاه مى شود كه بر سطح ظاهر پديدار شوند. اگر ملكه ويكتوريا نگفته بود «موجبات خرسندى خاطر ما فراهم نگرديد» شخصى كه در كنارش نشسته بود متوجه نمى شد كه خاطره ملكه قرين مسرت نيست و مردم از ناخشنودى خاطرش اطلاع نمى يافتند. ممكن بود ابرو در هم كشد تا مردم بدان وسيله پى به حالت روحى او ببرند. حالت قيافه و حركات هم شواهد و قراين تاريخى اند. اما اگر آرام و بى تاثر مى ماند، كسى چه مى فهميد؟ زندگى درونى و پنهان، چنانكه از تعريف آن پيداست، درونى و نهانى است. اما اين زندگى نهانى وقتى علايم ظاهرى بروز داد ديگر نهانى نيست، چون به قلمرو عمل وارد شده است. وظيفه رمان نويس اين است كه زندگى درون را در سرچشمه آن بر خواننده آشكار سازد. يعنى چيزهايى بيش از آنچه بتوان از تاريخ دانست درباره ملكه ويكتوريا به ما بگويد، و بدين ترتيب شخصيتى بسازد كه ملكه ويكتورياى تاريخ نباشد.
جز اين ها در تاريخ، ما معمولا با شخصيت هاى شكل گرفته ـ اغلب از اوان رسيدن آنان به قدرت يا نقشى كه در تاريخ بر عهده داشته اند ـ روبه رو هستيم، و اگر هم احتمالا مطالبى درباره دوران زندگى قبلى اين شخصيت ها بيان مى شود، اغلب فوق العاده ناچيز و به صورتى اشاره وار و گذراست. حال آن كه داستان، به اقتضاى موضوعش، مراحل نشو و نماى شخصيت ها و آنچه را كه منجر به تبديل آنان به چنان افرادى شده است، در برابر خواننده مى گذارد.
يك داستان تاريخى فنى و هنرمندانه، داستانى است كه چنان پرتوى برگوشه هايى از تاريخ مى افكند و چنان زنده، با روح، مجسم، ژرف، دقيق، منسجم و هماهنگ آن را مى نگارد كه حتى كسى كه از قبل آن بخش از تاريخ را بارها خوانده است و با آن آشنايى كافى دارد، با خواندن اين داستان نه تنها احساس تكرار و كسالت نمى كند، بلكه صاحب احساسى ژرف تر نسبت به آن مى شود و شناختش در آن زمينه، ابعادى تازه تر و وسيع تر به خود مى گيرد. به عبارت ديگر، آنچه را كه قبل از خواندن آن داستان تنها مى دانسته است، اينك با تمام وجود احساس و لمس مى كند. به عبارت ديگر، آگاهى صرفا ذهنى، ناشى از خواندن يا شنيدن او در آن مورد تبديل به نوعى آگاهى شبه تجربى يا شبه شهودى مى شود. داستان تاريخى معمولا زيباتر، جذاب تر، پركشش تر، بسامان تر، منطقى تر و عميق تر از خود تاريخ است. اين به آن سبب است كه تاريخ نويس معمولا و در نهايت، براى خود وظيفه اى جز ثبت و ضبط دقيق ماجراها و وقايعى كه رخ داده است، به ترتيب توالى زمان وقوع آن ها، نمى شناسد. حال آن كه داستان نويس، در وهله اول، به تناسب هدفش از نوشتن يك داستان تاريخى، مصالح كار خود را از ميان درياى گسترده تاريخ، گزينش و صيد مى كند.
آنگاه پس از تشخيص كمبودها و خلأها، با مراجعه به كتاب ها، اشخاص و منابع ديگر، سعى در تكميل آن مصالح مى كند. يعنى از اين جهت، به تناسب نياز مخاطبان اثر خود، از منابع ديگر، چيزهايى به خود تاريخ مى افزايد. باز اما، اين مصالح، براى نوشتن يك داستان جذاب و عميق كافى نخواهد بود، لذا از اين پس، او تخيل، دانش ها و تجارب روانشناختى و عمومى خود را به كار مى گيرد تا از اين مصالح، اثرى هر چه كامل تر و ژرف تر بيافريند. نقطه ديد مناسبى را براى نگاه به موضوعش انتخاب مى كند. سپس به معمارى و طراحى شاكله و ساختار هنرى (دراماتيك) اثر خود مى پردازد. در اين مرحله، او از جميع دانش و تجارب هنرى و هوش و ذكاوت خود بهره مى گيرد تا آن مصالح و مواد گرد آمده را به گونه اى با هم درآميزد و در كنار هم بچيند كه حاصل كار ـ كه همان داستان مورد نظر اوست ـ به گيراترين و موثرترين شكل خود نمود پيدا كند. در اين راه، بسا كه ناچار شود بخش هايى از مصالح ـ از نظر خودش ـ ارزشمند به دشوارى فراهم آمده را به كنارى بگذارد و مورد استفاده قرار ندهد. براى برخى وقايع و شخصيت ها نقشى برجسته تر در نظر بگيرد و به عكس، به بعضى شخصيت ها و وقايع، نقشى فرعى تر و كم اهميت تر بدهد (همان بزرگ نمايى و كوچك نمايى حساب شده و هدف دار، در اثر هنرى). برخى ديگر از محصولات تحقيق و تأمل و تخيل خود را به مصالح تاريخى كار بيفزايد. گاهى شخصيت هاى فرعى اى به داستان بيفزايد كه هر چند در تاريخ نشانى از آن ها نيست، اما افزوده شدن آن ها به داستان، خدشه اى به سنديت تاريخى اثر وارد نمى كند، به يارى نويسنده مى شتابد تا از آن مصالح تاريخى، داستانى هر چه جامع تر و زيباتر و موثر بيافريند. احتمالا بعضى حوادث را پس و پيش كند. رابطه علت و معلولى محكمى ميان بخش هاى مختلف داستان برقرار سازد كه در پرتو آن، بسا كه حتى گوشه هايى به ظاهر مبهم آن بخش از تاريخ چهره اى هر چه روشن تر و قابل قبول تر به خود بگيرد. انگيزه يا انگيزه هاى هر عمل مهم و سرنوشت ساز شخصيت هايش را بكاود و سرچشمه و منشأ آن اعمال را بيابد، تا بتواند آن ها را در معرض ديد و قضاوت خواننده بگذارد. نيروهاى متخاصم يا قصدهاى متخالف و سرچشمه و موضوع كشمكش اصلى داستان را براى خودش روشن كند و ... تا آن كه سرانجام در پايان اين مرحله، ساختارى را به وجود آورد كه علاوه بر رعايت برخى وحدت ها و اولويت هاى ضرورى در آن، از تناسب و زيبايى لازم برخوردار باشد.
در اين جا ذكر اين نكته خالى از فايده نيست كه عنصر فضا، در همه انواع داستان اهميتى ويژه دارد، به طورى كه مى توان آن را بعد سوم داستان دانست، زيرا بى وجود آن نوشته تنها شبحى از يك داستان است. به ظاهر داستان مى نمايد، حال آن كه حس و روح و حال و هواى داستان را ندارد. همچون يك عكس ساده و معمولى است. تنها طول و عرض دارد. عمق ندارد. مجسم نيست. زنده نيست. اين عنصر، به ويژه در داستان هاى تاريخى كه زمان، مكان، آداب، رسوم، معمارى، طبقات اجتماعى، خوراك، پوشاك، اصناف، نظام حكومتى، باورها و گاه حتى زبان مردم آن، با جامعه و كشورى كه مخاطب امروزى اين گونه داستان در آن زندگى مى كند از زمين تا آسمان متفاوت است، اهميتى چند برابر مى يابد. به همين سبب نيز، موفقيت نويسنده در دستيابى به آن، چندان ساده نيست، به طورى كه بخشى بزرگ از انرژى و وقت او، درهنگام نگارش داستان تاريخى، صرف كسب اطلاعات درباره اين مطالب و ايجاد اين عنصر مهم در داستان مى شود. البته، يكى از عوامل موثر در فضاسازى چنين داستان هايى، مى تواند لحن و نثر باشد. لحن و نثر، هر چند در پرداخت هاى بعدى، به ويژه پرداخت نهايى اثر است كه شكل تام و تمام و كامل خود را مى يابد، اما از جنبه اى ديگر از عوامل مهمى است كه در همان وهله نخست، تفاوت يك نوشته تاريخى صرف را با يك اثر ادبى و داستانى آشكار مى سازد. يعنى يكى از عواملى كه در همان نگاه اول ـ و نيز تمام مراحل مطالعه ـ بر ادبيت يك اثر، در ذهن مخاطب، صحه مى گذارد و تاكيد مى كند و مهر تاييد مى زند، همين نثر او است. (۵)
به اين ترتيب، با تلفيق سنجيده و متناسب مجموعه عناصر داستان با مصالح تاريخى و جغرافيايى و جامعه شناسى و مانند آنها، به ويژه توجه كافى به حيات و خصايص معنوى درونى و مادى و بيرونى شخصيت ها، در پرتو ذوق، ابتكار و توانايى هنرى نويسنده، روايت تاريخى صبغه ادبى به خود مى گيرد وتبديل به يك اثر زنده و مجسم و ملموس داستانى مى شود كه دامنه نفوذ و تاثير و بقاى آن در ميان مردم، بارها بيش از خود تاريخ است.
داستان تاريخى مذهبى و واقعيتگرايى
داستان تاريخى مذهبى را مى توان در زمره داستان هاى واقعيتگرا به شمار آورد، زيرا علاوه بر آن كه ماجراهاى آن بيش و كم به وقوع پيوسته و شخصيت هاى آن نيز كم و بيش واقعى هستند، خود نيز محتمل الوقوع است. صد البته در اينجا منظور از واقعيتگرايى نه برداشت خاص ماترياليست ها و ماركسيست ها در اين باره است، كه تنها به ماده، كه قابل رويت، لمس و درك توسط حواس پنجگانه است نظر دارد، و در واقع تنها قادر به ديدن گوشه اى بسته، محدود و كوچك از واقعيات جارى در جهان هستى است. غرض، همان واقعيت گسترده و نامحدود مطرح در مكاتب الهى است، كه عوالم غيب و شهادت ـ هر دو ـ را در برمى گيرد. از جنبه اى ديگر، بسيارى از داستان هاى تاريخى مذهبى ويژه كودكان و نوجوانان را، مى توان در عداد داستان هاى «ماجرايى» به حساب آورد. زيرا اولا داستان هايى كه ثقل آنها بر درونكاوى شخصيت ها و ماجراهاى درونى است و عمل و حركت بيرونى در آنها در درجه دوم اهميت قرار دارد، مورد علاقه اين گروه هاى سنى نيست. همه وقايع تاريخى، مناسب تبديل شدن به داستان براى اين گروه هاى سنى نيستند. آن وقايع تاريخ نيز كه مى توانند مورد توجه و علاقه اين گروه هاى سنى واقع شوند، اغلب، مواردى هستند كه حوادث و ماجراهايى قابل توجه را دربر مى گيرند، و از كشش و هيجان داستان هاى ماجرايى برخوردارند. همچنين، داستان هاى تاريخى، از اين نظر كه مسايل، حوادث و شخصيت هاى فوق عادى را دربرمى گيرند و از نظر فضا نيز داراى تازگى هايى فوق العاده براى مخاطب امروزى هستند، گاه جذابيتى همسنگ افسانه، براى كودكان و نوجوانان مى يابند.
پانوشت ها:
۱- از جمله انواع اين داستان ها مى توان داستان هاى واقعيتگراى امروزى، داستان هاى رمزى و داستان هاى تمثيلى مذهبى را نام برد. برخى (مانند محمود حكيمى و سيد هادى خسرو شاهى) حتى داستان تخيلى ـ علمى مذهبى هم نوشته اند.
۲- نارسايى بيان در اين قسمت، مربوط به اصل و مأخذ فارسى مطلب است؛ كه آن نيز خود يا ناشى از سهل انگارى مترجم يا مؤلف مطلب است.
۳- ص ۶۰- ۶۱؛ ترجمه ابراهيم يونسى.
۴- ص۵۹ - ۶۰؛ همان مأخذ.
۵- اهميت نثر در بخشيدن وجهه ادبى به يك اثر و متمايز ساختن آن از انواع نوشتارى ديگر، منحصر به داستان تاريخى نيست، بلكه در همه انواع داستان ـ به تناسب و با شرايط خاص خود ـ مطرح است. براى مثال ، در تاريخچه ادبيات معاصر امريكا آمده است كه به ويژه در اوايل قرن بيستم ( حدودا از اوايل دهه سوم آن) گونه اى خاص از تحقيقات اجتماعى در عرصه مطبوعات يا به صورت كتاب در امريكا رواج يافت، كه مؤلفانشان، در پرداخت آنها تا حدودى از برخى عناصر داستانى بهره مى گرفتند. عده اى از داستان نويسان آن كشور كه به سبب استقبال چشمگير مردم از اين قبل آثار، نسبت به آينده داستان دچار نگرانى شده بودند، پس از مدت ها بحث و تحقيق و تفكر به اين نتيجه رسيدند كه يگانه راه نجات داستان از تهديد اين خطر بزرگ، اين است كه نثر داستانى، در جوهره خود به شعر نزديك شود. چه، معتقد بودند كه اگر ساير عناصر داستان قابل آموزش و تقليد توسط امثال آن محققان باشد، اين عنصر در اين وجه خود، غيرقابل تقليد است و نياز به مقدمات اساسى خاصى است، كه تنها ادبا از آن برخوردارند.