يكي از تبعات هنرمندي، شهرهي خاص و عام شدن و در معرض توجه ويژهي مردم قرار گرفتن است. البته نسبت اين امر، در مورد هنرمندان رشتههاي مختلف فرق ميكند. براي مثال، بازيگران سينما و تلويزيون از شهرت به مراتب بيشتري برخوردار ميشوند. اما به هر حال، اين موضوع در مورد ساير رشتهها نيز، بيش و كم، وجود دارد.
شهرت و مورد توجه مردم واقع شدن از اين نوع، «ميل به خودنمايي و دوست داشته شدن» را، در بالاترين سطح ممكن، در فرد ارضا ميكند. به گونهاي كه نظريهپردازي معتقد است: «هنر، ظريفترين نوع خودنمايي است» به همين سبب، اين گرايش، اگر با خرد و تهذيب نفس، در هنرمند مهار نشود، ميتواند خسارتهايي جبرانناپذير براي او به بار بياورد.
هنرمندان با تجربه، به خوبي آگاهاند كه عمر ِ اين محبوبيت كوتاه و عمق آن، اندك است؛ و هرگز نبايد به آن تكيه و اعتماد كرد. بسياري از مردم عادي ممكن است در نخستين برخوردِ از نزديك با يك هنرمند، به وجد آيند و سر از پا نشناسند و همهگونه اظهار علاقه و محبت به او بكنند؛ اما پس از آنكه ساعتي با وي نشستند و احياناً عكسي در كنارش يا امضايي از او، به يادگاري گرفتند، آن ذوقزدگي اوليه در آنان به سرعت فروكش ميكند، و به دنبال كار و زندگيشان ميروند؛ و هنرمند ميماند و حوضش! به تعبير يكي از دوستان نويسنده در يكي از داستانهاي كوتاهش: «مردم(عادي) ، قهرمانان(بخوانيد: مشاهير) را براي ارضاي حس خودخواهي خود ميخواهند». براي اينكه بعدها پيش ديگران پُز بدهند كه «ما هم با فلان شخصيت مشهور، بـ ...لـ...به !» اين حس كه ارضا شد، آنان را مانند يك چيز بيمصرف، به دور ميافكنند و بيچاره هنرمندي كه فريب اين توجهها و اظهار علاقههاي زودگذر را بخورد.
براي اين موضوع، مصداقهاي بسيار ميتوان ذكر كرد. اما فعلاً به دو نمونه، بسنده ميكنم: مورد اول، اتفاقي بود كه در سالهاي اوليهي پس از پيروزي انقلاب، براي نويسندهي نام آشنا، آقاي محمود حكيمي رخ داده بود؛ و در همان سالها، خود، آن را براي من تعريف كرد.
آقاي حكيمي ميگفت: پس از پيروزي انقلاب، از من، براي سخنراني، زياد دعوت ميشد. يكي از اين دعوتها، از سوي شخصي صورت گرفت كه روزي در دفتر كارم به ديدنم آمد. او بعد از ابراز ارادت و علاقه بسيار به خود و آثارم، از من خواست كه براي سخنراني به روستايشان، واقع در حومهي كرج بروم.
با آنكه اين كار برايم دشوار بود و وقت زيادي از من ميگرفت، اما در برابر اصرار او تاب نياوردم، و سرانجام پذيرفتم.
(روز موعود، طبق قرار، بعدازظهر، با همان شخص عازم روستايشان شدم.)
در وروديِ روستا، با پارچه نوشتهي بزرگي، ورود مرا با آداب و القاب بسيار، خوشامد گفته بودند؛ و ميدان اصلي ده، به شكلي جالب، براي سخنراني تجمع مردم، آماده شده بود. همان شخص دعوت كننده نيز، همه جا همراهم بود، و به گرمي از من پذيرايي، و به ديگران معرفيام ميكرد.
استقبال مردم از سخنراني، خوب بود. بعد از آن هم، تا ساعتي، به پرسشها پاسخ دادم. تا آنكه با نزديك شدن غروب آفتاب، مردم، گروه گروه و تك تك، پراكنده شدند و به خانههايشان رفتند. وقتي كه به خود آمدم، ديدم تنهايم، و در ميدانگاه، جز پيرمردي كه مشغول جمعآوري وسايل باقي مانده است، كسي نيست.
من، كه حتي اسم شخصي را كه مرا به آنجا دعوت كرده بود نميدانستم، از پيرمرد دربارهي او پرسيدم. اظهار بياطلاعي كرد؛ و گفت كه به هر حال، همه پيكار خود رفتهاند و ديگر كسي آنجا نيست. در اين وقت بود كه متوجه شدم آن شخص مدعو هم، وقتي به كام دل رسيده، با استفاده از مشغول بودن من به پاسخگويي، صحنه را ترك كرده و پيكار خود رفته است!
هوا رفتهرفته رو به تاريكي داشت. چارهاي نبود جز آنكه خودم براي بازگشت به تهران فكري ميكردم.
از پيرمرد پرسيدم: چهطور ميشود از اينجا به تهران رفت؟
گفت: الآن كه ماشيني از ده حركت نميكند. بايد فاصلهي اينجا تا بزرگراه را پياده بروي. سر ِ بزرگراه كه رسيدي؛ بايستي و جلو ماشينهاي عبوري را بگيري و با يكي از آنها به تهران برگردي.
در آن غروب دلگير، دل آزرده و غمگين، تنها، در آن جادهي خاكي به راه افتادم.
هوا تاريك شده بود كه پس از چند كيلومتر پياده رَوي، به بزرگراه رسيدم.
با توجه به اينكه در بزرگراه، آن هم شب هنگام، كمتر اتوموبيلي حاضر به توقف در برابر شخصي ناشناس است، مدتهاي مديد معطل شدم، و مكرر، جلو ماشينها دست بلندكردم. تا آنكه اتومبيلي جلو پايم نگه داشت. وقتي مقصدم را گفتم، با توضيحات راننده، تازه متوجه شدم كه از فرط خستگي و ناراحتي، در همان ضلع بزرگراه ايستادهام كه موقع آمدن، در آنجا از ماشين پياده شديم. حال آنكه براي برگشتن، بايستي عرض بزرگراه را طي ميكردم و در آن سمت آن ميايستادم. به هر حال، هر طور بود به ضلع مقابل بزرگراه رفتم و...
وقتي به تهران رسيدم، دير وقتِ شب بود.(1)
خاطرهي تلخ ديگر را، مرحوم سيدحسنحسيني، شاعر معاصر، برايم تعريف كرد:
ماجرا از اين قرار بود كه وقتي من در سال 1363 از راديو، به حوزهي هنري سازمان تبليغات اسلامي رفتم، متوجه شدم كه آقاي حسيني، دعوتهايي را كه از شهرستانها از او و دوستانش در حوزه، براي شركت در شبهاي شعر ميشد، با حتي قدري تندي، رد ميكرد.
يك بار طاقت نياوردم، و علت را از او پرسيدم، برايم تعريف كرد كه چندي پيش، شخصي از سوي يكي از سازمانهاي كرمانشاه به تهران آمده، و از او و چند تن از دوستان شاعرش، براي شركت در يك شب شعر در آن شهر، دعوت به عمل آورده است. آنان با اخلاص تمام و بيهيچ چشمداشت، اين دعوت را اجابت كرده، و به آنجا رفته بودند.
مراسم، در يك تالار سرپرشيده ورزشي برگزار شده بود. آخرِ شب، وقتي شعرخواني تمام ميشود و مردم، آنجا را ترك ميكنند، آقاي حسيني و دوستانش، هر چه ميايستند، از ميزبان و دعوت كنندهشان به آنجا چيزي نميشود.
با خالي شدن تالار از مردم، سرايدار آنجا كه متوجه باقي ماندن اين چند نفر ميشود، از آنان علت را ميپرسد. وقتي در مييابد كه قضيه از چه قرار است، گويا دلش به رحم ميآيد، و گوشهاي از تالار را كه چند تشك كشتي به كنار ديوار تكيه داده شده بوده است به آنان نشان ميدهد و ميگويد كه ميتوانند شب را آنجا، روي آن تشكها، به صبح برسانند.
طبعاً از شام هم خبري نبوده است. به ناچار، خود دست به كار ميشوند و با راهنمايي سرايدار، از همان اطراف، نان و پنير و هندوانه ميخرند، و شب را، غريبانه، در همان جا، صبح ميكنند. اما اين ماجرا، براي آقاي حسيني عبرتي تلخ ميشود، كه از آن پس، آنگونه صاف و ساده، هر دعوتي را، اجابت نكند.
--------------------------------------------------------------------------------
(1) اين واقعه را، همان سالها، براي برخي از دوستان تعريف كردم؛ و آقاي حبيبا... لزگي، براساس آن، داستان كوتاه طنزآميزي نوشت و به چاپ رساند.