اين كتاب ٢٣٧ صفحه اي كه در شناسنامه اش، چاپ اول آن ارديبهشت و چاپ دومش تير ٨٢ (با شمارگان نسخه) ذكر شده، نخستين كار نويسنده آن در عرصه داستان است.
كتاب در هفت «باب» (فصل) و سي و چهار بند (بخش) تنظيم شده است.
ماجراهاي اين نوشته در سال ١٤٠٢ روي مي دهد. (شمسي يا قمري بودن آن ذكر نشده؛ اما نوع نظيره سازيهاي صورت گرفته در اثر، در جهت سوق دادن ذهن خواننده به سوي زمان و وضعيت فعلي كشور است. بنابراين، اگر آن را سال قمري در نظر بگيريم، زمان وقوع حدودا سال ١٣٧٨ شمسي مي شود. در غير اين صورت، تقريبا سي و هشت سال پس از اين زمان است.) مكان وقوع ماجراها نيز ايران و تهران، در دوران حاكميت نظام اسلامي است.
شخصي با صبغه روحاني به نام جنت ساز، در راس هرم قدرت كشور ايران قرار دارد، كه با برداشت ويژه و - به زعم نويسنده - ناصوابي كه از اسلام دارد، بر آن است كه در ايران يك بهشت زميني برقرار سازد. از نظر او، جامعه بهشتي يعني جامعه اي كه در آن نه تنها در جلوت، كه در خلوت و حتي در ذهن افراد نيز گناه صورت نمي گيرد. راه رسيدن به اين جامعه نيز اين است كه نخست راه پيدايش هر پرسشي در ذهن مردم و يا دست كم طرح و بر زبان آورده شدن آن توسط آنان، بسته شود. اما چون اين كار به سادگي شدني نيست، او استفاده از تمام اهرمهاي قدرت و اعمال هرگونه زور و فشار و تحديد آزاديهاي مردم و دستگيري و شكنجه و ارعاب و حتي نسبت دادن تهمتهاي نارواي اخلاقي و جنسي به جوانان پاك و معصوم را مباح مي شمارد. زيرا معتقد است كه براي رسيدن به بهشت موردنظر، بايد از جهنم دورانِ گذار، گذشت.
جنت ساز در ابتدا هيجده مشاور به نامهاي خطيبي، فرهنگي، واعظي، وفايي، عسكري، دستمال چي، استاد و ... دارد، كه در جلسات مشاوره او حضور مي يابند؛ اما يا به تاييد صرف آنچه موردنظر وي است مي پردازند، يا با سخنان كم اهميت، وقت جلسه را پر مي كنند. در واقع در اين جلسه ها، جنت ساز طرح و نظريه مي دهد و ديگران صرفا موظف اند با سنجش جوانب امر، راهكارهاي اجرايي براي تحقق آنها ارائه دهند. اما در نهايت، اغلبِ راهكارها را نيز خودِ او پيشنهاد مي كند، و بقيه تنها آن را تاييد مي كنند.
به هر رو، جنت ساز براي رسيدن به يك جامعه بهشتي، سنگ بناي اول را ايجاد جامعه اي بدون پرسش مي داند. اما براي رسيدن به اين مرحله، لازم مي بيند كه جامعه كاملا شفاف شود. بنابراين دستور مي دهد كه به تخريب سقفها و ديوارهاي بناها و جايگزين كردن شيشه به جاي آنها بپردازند، تا دولت بتواند بر تمام اعمال و حركات مردم، نظارت بي واسطه و مستمر داشته باشد. در ضمن، با نصب اجباري يك ميكروفن كوچك روي يك گوشواره - كه مردم ملزم به آويختن آن به گوششان باشند - كليه مكالمات خصوصي آنان قابل شنود توسط دولت باشد:
«مرحله نخست، چنان كه اشاره كردم، ويران سازي است. ويران سازي را از ميدان مركزي شروع مي كنيم كه كانون آن مسجد و مدرسه و مجلس است [در جايي ديگر، كتابخانه هم هست]. سه نماد مهم.» (صص ٣-٦٢(
اين كار صورت مي گيرد. اما نمايندگان مجلس و مردم كه با اين كار مخالف اند، به طرق مختلف، در برابر آن واكنش نشان مي دهند. همزمان، از سوي جنت ساز، تصميم گرفته مي شود براي نهادينه كردن فرهنگ حذف پرسش در جامعه، اقدام به يك سلسله كارهاي تبليغي شود. يكي از اين روشها، طراحي پوستري گرافيكي در اين مورد، و نصب آن بر سر درِ ساختمانها است.
گزارش پيشرفت امور، پيوسته به جنت ساز داده مي شود. تا آنكه خبر مي رسد پوسترِ نصب شده بر سر درِ مجتمعي مسكوني به نام مريم، ناپديد شده است.
دستور پيگيري قضيه صادر مي شود، و كليه ساكنان آن مجتمع، مشتمل بر نوراني(روحاني روشنفكر و منتقد ادبي)، اشرفي (استاد فلسفه)، خيامي (موسيقيدان و بازيگر) و...، از زن و مرد و كوچك و بزرگ، دستگير و اغلب به زندان انفرادي برده مي شوند، تا مسبب امور شناخته شود. ضمن آنكه آرشه ويولون خيامي و عصاي اشرفي را مي شكنند.
در زندان، به روشهاي ناجوانمردانه كوشيده مي شود كه از افراد، به دروغ عليه خود يا همسايگانشان اقرار گرفته شود. تا آنجا كه به دختر جوان دانشجوي با استعداد رشته پزشكيِ اشرفي (شقايق) اتهام فساد جنسي مي زنند و سپس نيز او را زير شكنجه مي كشند. به فاصله اي كوتاه نيز مادر پير خيامي و خودش، به طرزي شگفت مي ميرند. اشرفي با سر توي ديوار شيشه اي مي رود و... تا آنكه از تمام ساكنان هفت واحد آپارتماني مجتمع مسكوني مريم، تنها خانواده نوري و سرايدار باقي مي مانند. در جامعه خلاقيتها مي ميرند، اميد و نشاط از بين مي رود و آينده، در هاله اي تيره و تار و مبهم فرو مي رود. صدها هزار نفر تصميم به جلاي وطن مي گيرند و عده زيادي هم عزم مهاجرت به شهرستانها را مي كنند.
از آن سو، خبرهايي ناشي از به ثمر نرسيدن طرحهاي جنت ساز و مقاومت مردم در برابر آنها به او مي رسد. تا آنجا كه به تدريج، زبان مشاوران «بله قربان» گوي او نيز به رويش باز مي شود؛ و او، بعضي را كه جرئت چون و چرا در برابرش را پيدا مي كنند كنار مي گذارد، تا آنكه عده شان به دوازده نفر مي رسد. سپس نيز كاملا از همه آنها مايوس مي شود و به كل، جلسات مشاوره را تعطيل مي كند و تصميم مي گيرد تنها فيلسوفي به نام استاد پيرزاده را، كه مؤيد كارهاي او و معتقد به اعمال روشهاي قاطع و خشونت آميزش براي تحقق طرح جامعه اسلامي بدون گناه است، به عنوان مشاور خود برگزيند. پس به ديدار او، به منزلش مي رود. پيرزاده به فيلسوف قدرت شهره است و آثار متعددي دارد. او كه مبناي عالم را بر «علم الاسماء» مي داند و در عرصه حكومت معتقد به اعمال روش «پتك آهنين» براي دستيابي به اهداف ديني و اعتقادي است، ضمن تشجيع جنت ساز به در پيش گرفتن قاطعيت بيشتر، خم مي شود تا دست او را ببوسد…
اما نهايت ماجرا، شكست جنت ساز و پيروزي مردم و مخالفان اوست، نوجوان هفده ساله دوست پسر نوراني، كه لاله هاي گوش خود را بريده تا مجبور به آويختن گوشواره بردگي نظام در گوشش نباشد، ايستاده است و ديگران را نيز به مقاومت دعوت مي كند. اشرفي كه مدتي ناپديد شده بوده است برمي گردد و پيام مقاومت مي دهد. در آن سو، بازجو و قاتل شقايق اشرفي دچار كابوسهاي پيوسته مي شود و خود را مي كشد. زن متصدي آزمايشگاهي كه به آن دختر جوان معصوم اتهام از دست دادن باكرگي زده بوده است، در اثر عذاب وجدان، رواني مي شود. همه از اطراف جنت ساز پراكنده مي شوند، و او، تكيده، لاغر و شكست خورده، غوط هور در تاريكي غليظي كه در اثر آن هيچ جا را نمي بيند، حيران و سرگردان، تنها باقي مي ماند:
«فرياد زد: آيا كسي هست؟ من جايي را نمي بينم. گريه اش گرفت. چشمانش پر از درد بود. گود و خالي. صدايش گرفته بود، خفه و مقطع با ضجه گفت: ك…سي … نيست؟»
و كتاب با همين جملات پايان مي يابد.
* * *
مهاجراني در صفحات آغازين كتاب، به پيروي از سنت رايج در اين قبيل كتابها (گاه به قصد رد گم كني و گاه به عنوان يك كد براي جلب خوانندگان بيشتر و گاه نيز به هر دوي اين قصدها) آورده است: «تمامي شخصيتها و رويدادها و صحنه هاي اين داستان خيالي و آفريده ذهن نويسنده است. هرگونه شباهت احتمالي بين آنها با افراد حقيقي يا حقوقي و رويدادهاي واقعي به كلي تصادفي است.» (ص ٧)
اما در بياني در واقع متناقص با آن، در دل داستان، آورده است: «قصه ها از واقعيت واقعيترند. واقعيتهايي كه با آن مواجه مي شويم، صورت واقعيت اند، اما قصه ها عمق واقعيت را نشان مي دهند. ما را به مناطقي مي برند كه واقعيتها در آنجا شكل مي گيرند، پرورش مي يابند، پخت و پز مي شوند.» (ص ٣١(
آنچه آمد، خلاصه مرتب شده سير ماجراهاي «بهشت خاكستري» بود. وگرنه در اين نوشته كمتر از دويست و چهل صفحه اي، به قدري افراد بي نام و ماجرا و خرده ماجرا و لطيفه و حكايت پراكنده تاريخي هست، كه نمي توان در آن انسجام و تناسب قواره يك داستان شش دانگ را سراغ كرد. به گونه اي كه با يك ديد فني، به زحمت و با اغماض مي شود بر اين نوشته، نام «داستان» نهاد.
«بهشت خاكستري» يك اثر مضمون محور در رده داستانهاي «عقايد» است، كه در قسمتهاي قابل توجهي از آن، كار بر اساس گفت و گو - آن هم نه گفت و گوهاي جدلي و دراماتيك - پيش مي رود. به عبارت ديگر، حركت ذهن نويسنده در آن، از دورنمايه به ساختار است؛ كه مي دانيم نميتواند منجر به آفرينش يك داستان هنري تمام عيار شود. در واقع، در اين نوشته، لعابي داستاني بر گرد مضموني كه ذهن نويسنده را به خود مشغول داشته، كشيده شده است. در نتيجه، به تخيل و قدرت طراحي نويسنده، نمره چنداني نمي توان داد.
هر چند چنين مي نمايد كه نويسنده، جنت ساز را شخصيت اصلي داستان خود تصور كرده، اما با معيارهاي دقيق فني، اين داستان عملاً فاقد شخصيت اصلي است. اضافه آنكه، مي توان گفت افراد برجسته آن نيز عمدتاً، حتي در حد تيپ نيستند، چه رسد به آنكه به شخصيت تبديل شده باشند. شاخصترين ترفند نويسنده در اين زمينه - كه البته ترفندي داستاني نيست - نوعي نظيره سازي مبالغه آميز جانبدارانه هدفدار، ميان برخي از اين اشخاص، با بعضي از افراد روحاني و سياسيِ مطرح در سطح جامعه امروز ماست؛ كه به سبب اتكاي آن بر حافظه مردم فعلي ما، طبيعي است براي خوانندگان غيرآشنا با اين شرايط، اصلاً ملموس نباشند. اين ضعف، بخصوص در طرح افراد مربوط به جبهه جنت ساز، بسيار شديد است. به گونه اي كه تقريبا همگي آنها (جز اندكي، آن بازجو و آن زن شاغل در آزمايشگاه) غير از يك نام، چيزي نيستند. اغلب حتي يك مشخصه كوچك ظاهري در چهره و اندام يا حركات و صدا و لحن و سخن نيز ندارند تا بتوان دست كم اندكي آنان را از يكديگر تميز داد. ضمن آنكه نويسنده، به فاصله كوتاهي از آغاز ماجرا، خود را از زحمت حتي بردن نام آنان نيز خلاص كرده، و اكثر گفته هايشان را بدون ذكر نام گوينده آورده است. در عوض، كوشيده است به شيوه برخي داستانهاي سست ژورناليستي يا نوجوانانه، با نهادن نامهاي خصلت نما، مانند جنت ساز، واعظي، دستمال چي، فرهنگي، خطيبي، عسكري و... و در مقابل، در آن سو، نوراني، خيامي و اشرفي، زحمت خود را كم و خوانندگان ساده پسند را ذوق زده كشف آسانشان در اين زمينه كند. در عين حال، حال و حوصله يا دانش ادبي و توجه لازم را نداشته است كه دست كم همين روال متروك را، در مورد همه اسامي افراد مطرح در داستان، اعمال كند.
مشكل اساسي ديگر مهاجراني، در ضعف و سطحي بودن دانش او در مورد داستانهاي رمزي است. كه همين امر، نوشته او را بسيار سست كرده است. براي نمونه، يكي از عناصر مهم در اين گونه آثار، آشنايي زدايي از آدمها و زمان و مكان داستان است. در اين اثر، ابتدا كوشيده شده است كه اين حالت رعايت شود. اما هر چه نوشته جلوتر مي رود، خاصه در بخشهايي كه در جبهه مخالفان جنت ساز مي گذرد، از اين نظر، به آثار واقعيتگرا و اين زماني و اين مكاني شباهت مي يابد.
نايكدستي در پرداخت، از جمله ديگر ضعفهاي اين اثر است. در ابتدا، در واقع تنها شاهد گزارش خشك و ابتدايي جلسات بحث و مشاوره جنت ساز و عمالش هستيم. اما به تدريج، شرح اين جلسات، لعابي داستاني به خود مي گيرد، و در جناح مخالفان او، از اين نيز داستاني تر مي شود. تا آنجا كه دو - سه فصل (فصول ١٩ و ٢١ و ...) به شكل قابل قبول داستاني، بسيار نزديك مي شود.
جانبداري مهاجراني از شخصيتهاي مخالف حكومت، و عناد و بغضش با جنت ساز و اطرافيانش، از ابتدا تا انتهاي داستان، آشكارا به چشم مي آيد. در جناح جنت ساز، علاوه بر ضعفهاي عمومي در شخصيت پردازي - كه به آنها اشاره شد - در كل، تصوير ارائه شده از افراد، از شدت مبالغه در زشت نمايي، بعضا به كاريكاتور شبيه شده است. در چند جا هم كه توصيفهايي از چهره و ظاهر كسي چون جنت ساز داده شده، به سبك و سياق نويسندگان معاند با اسلام بيست - سي سال پيش، همه زشتي و پلشتي است. در حالي كه در جبهه مقابل، همه، خير، نيكي و زيبايي محض اند. به تعبير رايج، آدمهاي يك سو سياه سياه و طرف ديگر سفيد سفيد است.
به بعضي از اين توصيفها از افراد جنت ساز توجه كنيد:
«پيرمردي كه عينك ذره بيني داشت، با حالتي در چهره اش كه انگار مدام دماغش تير مي كشيد و چشمانش در حدقه گود مي نشست و صداي فين فين اش، جملاتش را قطع مي كرد...» (ص ١٢(
«جواني كه عينك پنسي داشت، با گونه هاي استخواني و لباسي كه گشاد بود و باد مي توانست مثل هزاران مورچه اسبي در تمام لباسش بگردد و تنش را قلقلك بدهد...» (ص ١٢(
«آقاي خطيبي كه صدايش مثل كشيده شدن كائوچو روي شيشه بود...» (ص ١٣(
«(استاد پيرزاده) آب دهانش از هر دو گوشه دهان و نيز مستقيم پرتاب شد و قطره كف آلودي از آن لابه لاي ابروي راست جنت ساز پنهان شد...» (ص ٢٠٥(
ايضا تكرار همين توصيف در صفحه بعد.
«آقاي عسكري... دندانهاي پر جرمش را نشان داد، مثل تكه استخواني كه مدتها در كنار خيابان افتاده باشد.» (صص ١٩ـ ١٨(
جنت ساز نيز، هم در ابتدا و هم انتهاي داستان، گوشه چشمش نمِ خون دارد.
از نظر خصوصيات شخصيتي نيز، خود جنت ساز شخصي مستبد الرأي و غير قابل تحمل - حتي از سوي مشاوران خودش - معرفي شده است. اطرافيان و عمالش هم، مجموعه اي از افراد متظاهر، سطحي، بي دانش، متحجر، فاقد خلاقيت و هوش و ابتكار، بله قربان گو و مطيع محض، بزدل، لات، بيسواد، بددهن (بازجو)، خشن و خشونت طلب، ستمگر، مزدور، اهل رشوه گرفتن، دروغگو و تهمت زن معرفي شدهاند. در عوض، در جبهه مقابل، افراد تحصيل كرده، مهربان، باگذشت، صبور، مخالف خشونت، اهل هنر و شور و حال و شيدايي، دوستدار زيبايي، زيبا و تميز و آراسته ظاهر، هوشمند، آزاده، مظلوم، معصوم و منطقي نشان داده شدهاند.
در واقع مهاجراني با اين گونه برخورد با افراد داستانش، نشان داده كه از نظر فني، در اين زمينه، چقدر از زمانه عقب، و اطلاعاتش كهنه و نابه روز است.
به لحاظ نثر نيز، اين نوشته، آن گونه كه از وزير سابق فرهنگ و ارشاد كشوري چون ايران انتظار مي رود، پالوده و پيراسته و دقيق نيست؛ از وجود حشوها و تكرارهاي نادلچسب و نازيبا بگيريد، تا ناروايي و غلطهاي گهگاه انشايي و حتي املايي! اين در حالي است كه كتاب در شناسنامه اش نام يك ويراستار را هم يدك مي كشد. اما البته، در نيمه دوم كتاب، در چند جا بصورت مختصر، شاهد اوج گرفتن نسبي كلام هستيم. با اين رو، بدترين وجه اين بخش اثر، بلاتكليفي نويسنده و بي توجهي ويراستار در انتخاب نثر سالم يا شكسته براي بيانات آدمهاي داستان است. به اين ترتيب كه، ظاهرا روال عمومي مورد نظر نويسنده در اين باره، انتخاب نثر سالم براي گفتگوها بوده است. اما در فصل مربوط به تك گويي آن بازجوي شكنجه گر، و قسمت گفته هاي دختر كوچك نوراني، تماما محاوره اي است، و ديگران نيز اكثرا سالم، و گاهي محاوره اي صحبت مي كنند. در عين حال، بر همان محاوره اي صحبت كردن گهگاه شان نيز، قاعده واحدي حاكم نيست. به اين ترتيب كه، مثلا يك كلمه واحد را، در يك سطر مي شكنند و در سطر بعد، سالم به كار مي برند.
در كل - همچنان كه اشاره شد - از نظر ساختاري و فني، نمره بالا و قابل توجهي به اين داستان نمي توان داد. به لحاظ اوج و فرود و طرح و توطئه و كشش نيز، اثر، تعريفي ندارد. در واقع يك خواننده معمولي و فاقد انگيزه هاي غيرادبي، بعيد است بتواند به راحتي و با علاقه اين اثر را تا به آخر بخواند. هر چند، به خاطر شهرت جنجالي مهاجراني و جسارتهايي كه در اين اثر به خرج داده است، دور نيست كه عده اي، از سر كنجكاوي، به آن اقبال نشان دهند. همچنان كه به همين زودي، بنگاه سخن پراكني بي. بي. سي.، كار تبليغاتي روي آن را آغاز كرده است.
از نظر درونمايه اما، همچون ساختار، اثر كاملا ساده و روشن و خالي از هر گونه پيچيدگي و ابهام و لايه هاي پنهان است. به گونه اي كه در بسياري جاها، احساس مي شود براي نوجوانان نوشته شده است.
مهاجراني پس از نزديك به بيست سال قرار داشتن پيوسته در مسؤوليتهاي بالاي سياسي نظام جمهوري اسلامي - كه اولين آنها نمايندگي مجلس در دوران دانشجويي و سپس ساليان متمادي مشاورت و معاونت رئيس جمهور، و آخرين آنها وزارت بود - و در تمام اين سالها، ولو با سكوت خود، عملا مؤيد اقدامات نظام، و خود نيز - چه بپذيرد و چه نپذيرد - در آنها سهيم بوده است. اينك، در دو - سه سالي كه از وزارت و چند ماهي كه از سرپرستي مرگز گفتگوي تمدنها كنار گذارده شده، به ناگاه به اين نتيجه رسيده است كه آنچه نظام جمهوري اسلامي در پي اش بود، غير قابل تحقق است. نمي شود در روي زمين بهشتي ساخت كه در آن گناهي صورت نگيرد (حال، اينكه كي نظام جمهوري اسلامي چنين داعيه اي داشته است، بماند). همچنان كه پيش از اين، حتي پيامبران الهي - از جمله رسول اكرم (ص) - و نيز هيچ عارف و عالم ديني ديگري، نه چنين تصميمي گرفته اند و نه از پس اين كار بر آمده اند. او كشف كرده است كه تصميم يك نفر واقع در رأس هرم قدرت در كشور بر تحقق اين امر، منجر به ايجاد شكاف در ميان فرزندان انقلاب، و مورد ستم قرار گرفتن و قرباني شدن عده زيادي از آنها توسط گروه مقابل شده است؛ آزاديهاي عمومي پايمال شده، خلاقيتها از بين رفته و يأس، نوميدي، تلخي، تيرگي، غم و ترس و وحشت بر جامعه حاكم شده است. مردم خود را از حكومت جدا و نظام را در مقابل خود احساس مي كنند. در جناح افراد وابسته به قدرت، دروغ، تهمت، چاپلوسي، اخلاق بردگي، خشونت و سوء استفاده از قدرت و ستم، بيداد مي كند. نظام خود را مالك الرقاب مردم و نماينده خدا تصور مي كند، و در مقابل، براي ملت، هيچ حقي قائل نيست. قدر و ارج دانش و هنر و زيبايي و مهرورزي را نمي شناسد و حتي بعضا آنها را دشمن مي دارد. قدرت واقعي فقط در دست يك نفر است؛ كه او حتي مشفقانه ترين نظر متفاوت نزديكترين مريدان خود را نيز بر نمي تابد. قاضيان از برخي افراد خاص رشوه مي گيرند و با آنان مصالحه مي كنند. در مورد پرونده هاي خاص، اين قوه قضائيه و قاضي و قانون نيست كه حكم مي كند؛ بلكه از قبل، حكم هر كس، توسط شخص قرار گرفته در رأس هرم قدرت، به قاضي املاء مي شود؛ و او عينا همان را به عنوان راي قضايي خود، به متهم ابلاغ مي كند. عوامل قدرت، از هيچ كار خلاف قانون، شرع و اخلاقي، براي پيشبرد هدف مورد اشاره، ابا ندارند، و در اين راستا ايجاد حتي يك زندگي جهنمي براي مردم را - تحت عنوان دوران گذار - نه تنها بلااشكال، كه لازم مي شمارند.
مهاجراني، به شيوه داستان علمي ـ تخيلي «١٩٨٤» جرج ارول، كوشيده است ضمن ايجاد وحشت و نفرت در مخاطب نسبت به تداوم سلطه ظلم اسلامي تحت رهبري مورد نظرش، سرانجام محتوم اين نظام در آينده نزديك را نيز پيش بيني كند و به تصوير بكشد: تنهايي مطلق شخص قرار گرفته در رأس هرم قدرت، غرق شدن او در تاريكي و سياهي مطلق كه خود عامل پديد آمدن آن شده است، و شكست (همان مضمون مورد علاقه و استفاده ماركز، در چند رمانش در ارتباط با ديكتاتورهاي آمريكاي لاتين)؛ در مقابل، پيروزي مخالفان. اما «١٩٨٤» يا مثلا «قلعه حيوانات» جرج ارول كجا و «بهشت خاكستري» عطاءا… مهاجراني كجا! صد البته، انتظاري را كه از جرج ارول نويسنده مي رود، از عطاءا… مهاجرانيِ سياستمداري كه تازه پا در اين وادي گذارده و كوشيده به طبع آزمايي در آن بپردازد، نميتوان و نبايد داشت. هر چند سن چهل و نه سالگي براي شروع اين كار، قدري دير به نظر مي رسد، و توقعي كه از شخصي با اين سن و سال و سوابق قلمزني - ولو در واديهاي ديگر - مي رود، بيش از اين است. ضمن آنكه جرج ارول، به عنوان يك فرد وطن دوست و پايبند به آرمانهاي مردم و كشورش، آن آثار را در نفي ورود كمونيسم و به قصد آگاهاندن و واكسينه كردن ذهني خود و جهانيان از خطر سلطه آن نوشت؛ زيرا آن را بزرگترين دشمن براي آنان مي دانست. حال آنكه مهاجراني، در ابتداي انقلاب، دانشجويي جوان از يك طبقه فرودست روستايي بود، كه به بركت همين انقلاب و نظام اسلامي، در طول مدتي نه چندان طولاني، به تنعم و مقاماتي كه شايد پيشتر در تصورش هم نمي گنجيد رسيد. علاوه بر آنكه - چه بپذيرد و چه نپذيرد - در خوب و بد آنچه اين نظام انجام داده، سهيم است. و اينك كه به هر دليل، از قدرت كنار گذارده شده، با اين تصور كه نظام رو به افول است، در پي تدارك پيشينه اي متفاوت، در شرايط آينده احتمالي سياسي در كشور، براي خود است.