◊ محمدرضا سرشار: پل معلق نوشته محمدرضا بایرامی، آخرین بازنویسیاش تیرماه 78 ثبت شده است. و بازبینیاش مرداد سال 80 بوده است. یعنی نویسنده از زمانی كه رمان را تمام كرده، تا زمانی كه آن را به چاپ رسانده است فاصله زمانی حدوداً دو ساله را طی كرده. این نشاندهندۀ آن است كه در انتشار این اثر تردیدهایی داشته است. بایرامی در یكی از مصاحبههایش گفته كه سه نسخه از این اثر را دارم. یك نسخه از این خیلی مفصلتر است. نسخهای از این كمتر و نسخهای كه به چاپ رسیده است.
این كتاب صد و سی و یك صفحهای چاپ نخستش سال 1381 است. همچنین این كتاب در سال جاری برنده جایزۀ قلم زرین شد.
محمدرضا بایرامی متولد 1344 است. تا به حال سیزده كتاب داستان، كه دو خاطره از دفاع مقدس در میان آنها دیده میشود به چاپ رسانده است. تعدادی از این آثار مربوط به نوجوانان و برخی از این آثار مربوط به بزرگسالان است. این اثر، كتاب ماقبل آخر نویسنده است. سابقه آشنایی من با آقای بایرامی به زمانی بازمیگردد كه در رادیو برنامۀ آموزش داستاننویسی را راه انداخته بودم. آن موقع بایرامی سال دوم دبیرستان بود و آثارش را برای این برنامه میفرستاد. تا به امروز كه چیزی حدود بیست سال از آن تاریخ میگذرد معتقدم او از نویسندگان مستعد كشور است. بایرامی ازجمله معدود نویسندگانی است كه با تسامح در لفظ میتوان گفت در سرشت خود داستاننویس است. یعنی ازجمله آنانی كه كوشش بسیاری میكنند تا بنویسند نیست. تجربههای عمیق حسی از زندگی دارد و سعی میكند از تجاربی بنویسد كه برایش آشنا هستند. عمدۀ آثار بایرامی یا از روستا است یا از دفاع مقدس. علت این امر هم آن است كه بایرامی از روستاست و در روستا بوده. در اواخر دورۀ دبستان خانوادهاش روستا را ترك میكنند و به تهران میآیند. هنوز خاطرات كودكی در ذهنش وجود دارد و موجدِ آثار ارزشمندی از او شده است. دیگر اینكه، بایرامی تقریباً تمامی دوران سربازیاش را در دفاع مقدس گذرانده است. بایرامی از دو موضوعی نوشته كه با هردو آشناست. آثار بایرامی تا به حال از ده مرجع، موفق به دریافت جایزه شده است. یك جایزه بینالمللی هم در كارنامۀ خود دارد. جایزۀ كبرای آبی از سوئیس برای كتاب «كوه مرا صدا زد».
كتاب پل معلق تاكنون پنج چاپ را از سر گذرانده است. بایرامی دربارۀ ارتباطش با این اثر در مصاحبهای گفته كه در ایام جنگ بین گروهی هشتاد نفره كه از اعزامی بزرگ جا مانده بودند حضور داشته. این عده با قطار، با سختیهای فراوان به سمت جبهه حركت میكنند. مدتی كه میگذرد مسافران را پیاده میكنند، چون خط زده شده و جلوتر نمیتوانند بروند. این منطقه همان جایی است كه پل داستان «پل معلق» در آن زده میشود ـ منطقهای میان كوههای لرستان ـ و از آنجا خط آهن قطع است. حس و حال عجیبی كه از دیدن این صحنه به نویسنده دست داده، او را مطمئن كرده كه روزی دربارۀ این پل خواهد نوشت و این هم اتفاق افتاده است.
◊ چكیده رمان:
نادر صدیف سرباز وظیفهای است كه در رسته پدافند هوایی خدمت میكند. پدر نادر رانندۀ تاكسی است. او علاقمند بوده كه نادر تحصیلاتش را در دانشگاه پی بگیرد اما نادر به خدمت نظام وظیفه رفته است. نیلوفر ـ خواهر نادر ـ كه از بیماری لاعلاجی رنج میبرده است، نامزد مهران ـ پسرخالۀ نادر ـ بوده.
داستان، از حركت نادر به سمت منطقهای به نام تلهزنگ در كوههای لرستان آغاز میشود. نادر كه در پدافند هوایی تهران مسئول آتشبار توپ ضد هوایی بوده است در یكی از شبهای حملات هوایی از قرار گرفتن بهموقع در پست خود غفلت میكند و این امر موجب میگردد پوشش دفاع هوایی شهر كامل نشود و هواپیماهای دشمن شهر را بمباران كنند. در این بمباران نادر زخمی میشود و با اصابت یكی از بمبها به خانۀ پدری نادر، پدر، مادر و خواهرش نیلوفر به شهادت میرسند.
نادر پس از مرخصی از بیمارستان، خود را به تلهزنگ ـ منطقهای در صد كیلومتری خط مقدم ـ تبعید میكند. او از سویی خود را در مرگ خانوادهاش مقصّر قلمداد میكند و از سوی دیگر، با تلقیای جبرگرایانه تلاش دارد سرنوشت را در این حادثه مؤثر قلمداد كند.
او با خاطرات گذشتهاش دست به گریبان است. پدر، وقعی به ارادۀ انسان نمیگذاشته و تقدیر را تعیینكنندۀ زندگی و مرگ میدانسته است. مادر از هراس مرگ، شبهای بمباران به پناهگاه میرفته و تلاش میكرده خانواده را مجاب كند تا به نقطهای امن نقل مكان كنند. اما بیشترین توجه نادر به خاطراتی بازمیگردد كه با خواهرش نیلوفر داشته است. علاقۀ او به نیلوفر، بیش از علاقهای است كه یك برادر به خواهرش دارد.
نادر در قطار با یك افسر وظیفه و پیرمردی همسفر است. پیرمرد بهدنبال غلبه بر تردیدی كه در پی تماسهای مختلف در دلش ایجاد شده به جبهه آمده است. او میگوید كه كسی پس از شهادت پسرش، در طی نامههایی به او گفته كه پسرش نه به دست دشمن، كه به دست افسر خودی و بهخاطر نافرمانی از دستورات كشته شده و حالا او آمده است تا حقیقت ماجرا را كشف كند. سربازانی كه با او در كوپه قطار هستند این شایعات را ناشی از نفوذیهای دشمن و عوامل وابسته میدانند.
قطار در نقطهای كه پل ارتباطی تلهزنگ توسط دشمن منهدم شده است میایستد تا مسافران با پای پیاده به آن سوی پل رفته، به قطاری كه آنان را تا جبهۀ جنوب میرساند ملحق شوند. نادر به پاسگاهی در بالای ارتفاعات تلهزنگ میرود. جایی كه چند پدافند هوایی مأموریت دفاع از پل ویران را دارند.
در پاسگاه، جمعاً شش نفر حضور دارند. نادر در طول روزهایی كه در پاسگاه است شاهد بازسازی پل تلهزنگ است. او میبیند كه چگونه قطعات پیشساختۀ پل، توسط كارگران به هم متصل میشود و در نهایت، پل بازسازی میگردد.
برای دفاع از پل جدید، موشكانداز ضد هوایی سهند به پاسگاه تحویل داده میشود. از كسانی كه در پاسگاه حضور دارند تنها نادر دورۀ استفاده از این سلاح را دیده است. فرماندۀ پاسگاه، موشك را به نادر تحویل میدهد.
روزی، گلهای از گوسفندان در اطراف پایگاه دیده میشوند. نادر كه مأمور برگرداندن آنهاست با دختر لُری مواجه میشود كه نگاهی همانند خواهرش نیلوفر دارد. در حملۀ هوایی دشمن، نادر با شلیك موشك سهند، هواپیمای دشمن را ساقط میكند. پس از آن و در پایان رمان، نادر به سوی روستا و خانه همان دختر چوپان به راه میافتد.
سرشار: از دوستان میخواهم در ابتدا اصلیترین عنصر این داستان را بیان كنند تا نقد را از آن آغاز كنیم.
◊ مجتبی حبیبی:
به نظر من اولویت با تعلیق است. بینابین بودن این شخصیت در تصمیمگیریاش.
◊ حسن گلچین:
فضاسازی و پرداخت مهمترین عنصر شاخص این رمان است.
◊ احمد شاكری:
در این رمان شخصیت عنصر محوری رمان است.
◊ سرشار:
گاهی اوقات از نام داستان میتوان پی برد كدام عنصر اساسیتر است. پل معلق در اینجا حالتی نمادین دارد. به نظر میرسد از میان عناصر این كار بیشتر، درونمایه اهمیت پیدا میكند. البته اهمیت درونمایه شانه به شانه شخصیت است. اما آنچه در این اثر اولویت دارد و نام داستان هم بازتاب آن است درونمایه است.
این اثر چند درونمایه دارد. باید در میان این درونمایهها مهمترینشان را شناسایی كنیم. این نكته هم از اسم كتاب برمیآید. یكی از درونمایههای داستان، تقدیرگرایی است. مرگاندیشی یكی دیگر از درونمایههای این اثر است. بخشی از این مرگاندیشی مربوط به اعتقاد به تقدیر است. وقتی انسان احساس كند تقدیر بهعنوان قدرتی مافوق، سرنوشت وی را تعیین میكند و او در مقابل آن، قدرتی از خود ندارد، خودبهخود به نوعی یأس میرسد. در جاهایی احساس میكنیم پوچگرایی در این اثر غلبه دارد. آخرین درونمایه رمان، عشق است. درواقع شاید حرف آخر رمان این است كه بگوید درست است كه مرگ هست، نیستی هست، اما عشق میتواند بر همۀ اینها پیروز شود. در بخش كوتاهی از اثر، یعنی از جایی كه نادر با دختر چوپان آشنا میشود این درونمایه وجود دارد. قبل از آن اثری از این درونمایه نمیبینیم.
گلچین: پایانبندی نتیجۀ منطقی مقدمه نیست. اینكه عشق نقطۀ پایان تمامی یأسها باشد، برآیند كل اثر نیست.
◊ سرشار:
درواقع عشق به مانند تیر خلاصی است كه نویسنده از آن استفاده میكند. اما مقدمات تحول در نادر مراحلی دارد كه در طول كار آمده است.
اولین مرحله تحول در جایی است كه نادر با آن پدر شهید در قطار مواجه میشود. پدر شهید میگوید برای این آمده است كه تردید دارد. نادر یكی از مشكلات اصلیاش تردید است. با خودش میگوید آن لحظهای كه من مأمور آتشبار بودم آن لحظه غفلت كردم و از پشت آتشبار دور شدم. در همان لحظه هواپیماهای دشمن شهر را بمباران كردند و خانوادهام شهید شدند. او فكر میكند: «شاید اگر در آن لحظه ترك پست نكرده بودم این اتفاق نمیافتاد». عذاب وجدان نادر است كه باعث میشود خود را به نوعی تبعید كند به تلهزنگ تا از خود انتقام بگیرد. چون به پوچی رسیده و خودش را مقصر میداند. پدر شهید هم تردید دارد. البته بعد مشخص میشود كه منافقین با نامههایی كه فرستادهاند این تردید را در دل او ایجاد كردهاند. وقتی پیرمرد پس از رسیدن به پل برمیگردد، نادر دوباره سوار قطار میشود. از پیرمرد میپرسد دیگر بر تردیدت غالب شدی؟ پیرمرد پاسخ مثبت میدهد. نادر میگوید: راحت شدی؟
پیرمرد میگوید: نمیدانم چه بگویم. بعد پیرمرد میپرسد: تنها برای همین دوباره به قطار آمدهای؟ و نادر میگوید: بله.
این اولین تحول است. چند فراز است كه این تحول را در او عمیق میكند. آخرینش آن دختر چوپان است. مورد دیگری كه باعث تحول میشود، قرینهسازی نمادینی است كه بین نادر و آن پل ویران میشود. یعنی هنگامی كه نادر به آن منطقه میرسد هم خود ویران است و هم پل. گروهی شروع به ساختن پل میكنند. نادر هر روز تلاشهای آنها را میبیند كه با چه امیدی كار میكنند. گاهی با خود فكر میكنند كه این پل را میتوان دوباره زد. ولی این آدمها مأیوس نمیشوند.
بهتدریج كه این پل ساخته میشود نادر هم از درون ترمیم میشود. موقعی فرا میرسد كه پل ساخته میشود و هواپیماهای دشمن آمدهاند تا دوباره آن را منهدم كنند. نادر با موشك سهند نشانه میگیرد و هواپیما را میزند. درواقع نقطۀ اوج واقعی رمان جایی است كه هواپیمای دشمن را میزند. البته میداند كه این آخرین هواپیمایی نیست كه حمله میكند و پل هم همیشه ماندگار نیست. اما كنار میآید با زندگی و آن احساس تردید را جبران میكند.
نادر انسانی كاملاً تقدیرگراست. آدم تقدیرگرا طبعاً نباید احساس گناه كند. این نوعی تضاد است در این آدم. چون اگر انسان به این عقیده داشته باشد كه همهچیز از قبل تعیین شده است، بنابراین از خودش اراده و اختیاری ندارد كه حالا بهخاطر سستی در انجام وظیفه، خود را سرزنش كند! این نشان میدهد كه صددرصد تقدیرگرا نیست. درصدی احساس اختیار میكند. در برخی جاها با خودش صحبت میكند كه از كجا معلوم است اگر پشت آتشبار میبودم باز هم میتوانستم هواپیمای دشمن را سرنگون كنم. شاید مقدر بوده كه این اتفاق بیفتد.
نادر به جایی پرتاب شده كه همه به او مشكوكند. از سرگروهبان تا سربازان، گمان میكنند او نفوذی فرماندهی در پاسگاه است، لذا با او رفتار مناسبی ندارند. این، انزوای او را بیشتر تشدید میكند. پاسگاه جای پرتی است. این آدم هم منزوی است. اینها دستبهدست هم میدهد، فضایی ایجاد میشود كه بیشتر فكر كند و گذشته را تجزیه و تحلیل كند.
اگر بخواهیم عوامل تحول نادر را بشماریم، اول اینكه او صددرصد تقدیرگرا نیست. دوم پدر آن شهید كه در قطار با او روبهرو میشود. سوم بازسازی پل. چهار، آشنایی با دختر چوپان و پنجم، زدن هواپیمای دشمن.
◊ مجتبی شاكری:
پدر شهید میگوید كه از تردید خارج شده است. اما ما نمیفهمیم كه چطور از این تردید خارج شده است.
◊ سرشار:
صحبتهایی كه در قطار از طرف آن سرباز و افسر میشود موجب تحول اوست.
◊ مجتبی شاكری:
حتی خود نادر نیز نسبت به دلیلهایی كه توسط افسر آورده میشود دربارۀ دخالت منافقین راضی نمیشود و تردید دارد.
◊ سرشار:
این به آن دلیل است كه زاویۀ دید داستان محدود به نادر است. یعنی ما از ذهن پیرمرد چیزی نمیدانیم.
رمجتبی شاكری:
قطعاً ما باید به مقدار نادر پیرمرد را بفهمیم.
◊ سرشار:
پیرمرد تنها در داستان آمده تا بگوید اولین جرقه برای تحول نادر زده شده است. پیرمرد حتی شخصیت دوم داستان هم نیست. در این حد این شخصیت وظیفهاش را انجام داده است.
◊ شاكری:
نقطۀ ضعفی كه در نثر آقای بایرامی وجود دارد كلماتی مانند شاید، لابد، ممكن است، انگار و اگر است. همهچیز را به تردید میاندازد. وقتی وقایع از نگاه راوی میآید، همهچیز زیر سؤال میرود.
◊ سرشار:
در زبانشناسی جدید میگویند بیشتر داستان لابهلای سطور، یعنی ننوشتههاست. اگر نثری به گونهای نوشته شود كه یك تصوراتی را در ذهن خواننده ایجاد كند و او خودش داستان را كامل كند، بهتر است. در تعریفی قبل از بحثهای زبانشناسی میگویند هر داستان همكاری مشتركی است بین نویسنده و خواننده. هر داستان، زمانی كامل میشود كه خوانده شود. باید ببینیم میان سطور این داستان آیا آن حس را میرساند یا خیر.
وقتی خود پیرمرد میگوید تردیدم برطرف شد، آیاما بهعنوان خواننده میگوییم: اشتباه میكنی، تردید تو برطرف نشده است؟! اینجا جای خالیای وجود دارد كه راوی به خواب میرود و هنگامیكه بلند میشود میبیند همراهانش دارند با یكدیگر صحبت میكنند. پیرمرد میگوید در زمانی كه تو خواب بودی من قانع شدم. خواننده ممكن است بگوید تو اشتباه میكنی.
◊ حبیبی:
این تردیدها، اماها، شایدها و این نوع كلمات در داستان نو وجود دارد. اما نویسنده برعكس این سبك به نحو عامش، از این شیوه به گونهای مثبت استفاده كرده است. یعنی تردیدها را پشت سر هم استفاده میكند. تا خواننده معماها را یكبهیك حل كند.
◊ گلچین:
نویسنده یا شخصیت داستان منشأ تردید خود و پیرمرد را از یك سنخ اعلام میكند یعنی تعمداً میخواهد خود را توجیه كند به همین خاطر خود را با پیرمرد مقایسه میكند. درحالیكه بین آن دو تفاوت ماهوی وجود دارد. نادر تخلف كرده بهخاطر غفلتش در هدایت آتشبار و این پیرمرد تردیدش بهخاطر گفتههای كذب افراد دیگر است.
◊ سرشار:
در نفس اینكه هردو تصوری داشتهاند و به خطا رفتهاند این دو مشتركند. عملشان فرق میكند. اما این تصورها مانند هم است.
◊ احمد شاكری:
درونمایه، در این اثر متأثر از شخصیت است. علتش هم این است كه پیام در این داستان برآیند فكر راوی است. چون راوی داستان شخصیت اصلی آن است و زاویۀ دید محدود به نادر است، هر چیزی كه بهعنوان درونمایه بخواهد استخراج شود باید از دل حرفهای نادر و از اندیشۀ نادر بیرون بیاید. از اینرو، به نظر من شخصیت بر درونمایه مقدم است.
نكتۀ اصلی این است كه ما هنگامی كه از دفاع مقدس مینویسیم، واقعیت خارجیای وجود دارد كه در زمان مشخصی اتفاق افتاده است. سخن در این نیست كه هركس از نگاه خودش میتواند به این واقعیت نگاه كند. اما نكته در این است كه این واقعیت، وجوهی دارد كه نمیتوان از آن غفلت كرد. در «پل معلق»، دو نكته مهم وجود دارد.
اول اینكه بهرغم اینكه گمان میكنیم این رمان دربارۀ دفاع مقدس است ولی شخصیت این داستان با نشانههای فرهنگی و دینی یك ایرانی بیگانه است و از این جهت نمیتواند نماینده ایرانیای باشد كه در دفاع مقدس شركت میكند. این سرباز یك ایرانی مسلمان نیست. خیلی آسان است اگر بهجای شخصیت اصلی این رمان، فردی را قرار دهید كه ایرانی نیست. یعنی با حذف اسمهای علم، هیچ نشانی از ملیت و مذهب این شخصیت در رمان وجود ندارد. شاید بتوان با تغییرات اندكی، سربازی كه در جنگ جهانی دوم شركت داشته را بهجای نادر قرار داد. همچنین نشانهای از فرهنگ ایرانی در نادر دیده نمیشود.
نكتۀ دوم این است كه من با منظرگاه آقای بایرامی موافق نیستم. این منظرگاه، به نحوی است كه دارد ایدئولوژی را در رفتار انسانها حذف می كند و نادر نگاهش، مبتنی بر اصالت خود است، بدون اینكه اندیشه حقمدار الهی در آن اصالت پیدا كند. دفاع مقدس در این رمان به هیچ عنوان جنبۀ ایدئولوژیك ندارد. جنبۀ حق و باطل در آن قابل تفكیك نیست. معیارها تا حدی سطحی و نازل میشود كه هر جنگی را میتوان با آن نقد كرد و به نتیجه خاصی نرسید. سیاهیها، جنگها، خونریزیهائی كه بارها در اثر به آن اشاره میشود و قسمت عمدهای از ابتدای رمان را سیاه كرده است حاكی این اندیشه است.
اما باید دقت كنیم كه مشكل این شخصیت چیست. مشكل نادر تردید است. البته من نادر را تقدیرگرا نمیدانم. نادر مردد است در اینكه آیا در مرگ خانوادهاش مقصر بوده است یا خیر. سؤال میتواند این باشد كه او برای چه در این امر تردید دارد؟
این در حالی است كه پدر نادر تقدیرگراست و اعتقاد دارد از سرنوشت محتوم گریزی نیست و فعل آدمی نمیتواند آن را تغییر دهد. نتیجه تقدیرگرایی این است كه انسان تسلیم میشود و خود را گناهكار نمیداند و طبعاً دچار عذاب وجدان هم نمیشود. نادر به اختیار خود اعتقاد دارد و به همین اعتبار، خودش را گناهكار میداند و به جبهه آمده تا بر تردیدش غلبه كند. نادر دائماً جملۀ پدر را تكرار میكند و دچار تردید ذهنی است.
این نكتهای فلسفی و كلامی است كه آیا فعل انسان تأثیری در سرنوشتش دارد یا خیر. آیا انسان مختار است یا مجبور. مسئلۀ جبر و اختیار است. با توجه به این پیشفرض، چینش حوادثی كه بعد از این اتفاق میافتد هیچ كمكی به حل مشكل نمیكند.
◊ سرشار:
من معتقدم كه نادر تقدیرگراست. اما معتقدم این آدمی كه معتقد است مقصر بوده نشان میدهد ته دلش به اختیار هم معتقد است. صد درصد تقدیرگرا نیست.
◊ احمد شاكری:
تقدیرگرا به چه معنایی؟
◊ سرشار:
به تمام یادداشتهایی كه از داستان استخراج كردهام. نادر معتقد به جبر است. معتقد است همهچیز از قبل تعیین شده است، حتی این عمل آخری كه او انجام میدهد و به سمت دختر چوپان میرود هم در دایرۀ جبر است. در جایی اشاره میكند كه زدن هواپیما هم در دایرۀ جبر است. یعنی بنا بوده بزنم. نوعی تناقض در این آدم وجود دارد. در همۀ ما این تناقضات فلسفی هست. چون ما فلسفه را درست نیاموختهایم. همه ما درصدی جبرگراییم و درصدی تقدیرگرا. جایی معتقد صددرصد به اختیاریم و در جای دیگر صددرصد به جبر معتقدیم. نادر هم آدمی معمولی است. فیلسوف نیست. تنها موردی كه ـ شاید هم ناخودآگاه ـ اشعار دارد كه نادر تقدیرگرا نیست تردیدش دربارۀ مقصر بودن خودش است.
◊ احمد شاكری:
یك فرد نمیتواند هم جبریمسلك و هم معتقد به اختیار باشد.
◊ سرشار:
ما جایی اگزیستانسیالیست هستیم، جایی هم چهبسا ماتریالیست هستیم. چون از روی كتابها و اصول فلسفی تصمیم نمیگیریم چه باشیم.
احمد شاكری: در آنِ واحد اجتماع این دو محال است.
سرشار: در آنِ واحد نه، در دو آن، دو مسلك داریم. ما بسته به اینكه شب را چگونه گذرانده باشیم، قضاوتمان راجع به جهان، سیاست و اقتصاد فرق میكند.
◊ احمد شاكری:
ما اینطور نیستیم!
◊ سرشار:
فقط معصومین اینگونه نیستند! اما نادر ادعای معصومیت نكرده است. از روی كتاب فلسفه هم زندگی نمیكند. مشكل دیگر هم این است كه شما اصالت را به واقعیات بیرونی میدهید، تا داستان را طابق النعلبالنعل با واقعیات بیرونی وفق دهید. درحالیكه ابتدا باید ببینید این آدم كیست. چنین آدمی هنگامی كه در این شرایط قرار گیرد این كار را میكند یا نه. اگر میكند پس درست است ولو اینكه با واقعیاتی كه شما به آن اعتقاد دارید نخواند. احمد شاكری: حتی اگر این وقایع درواقع هم اتفاق افتاده باشند، اما باید توجه داشت هر واقعیتی گفتنی نیست. چنانچه ما با گفتهها و نوشتههای سیاهانگارانه ناتورئالیستها مقابله میكنیم درحالیكه حوادث و وقایع و صحنهها هم امكان وقوع دارند و هم در برخی جهات واقع شدهاند.
سرشار: شما ابتدا میگفتید واقعیات اینها نیست. حالا چیز دیگری میگویید.
◊ احمد شاكری:
من واقعیت را ملك و ملكوت میبینم. نادر حتی واقعیت را هم ندیده است. واقعیت آن فضای معنویای است كه نادر دركش نكرده است. اشكال از نادر است كه قدرت درك نداشته. لذا این واقعیت از نگاه نادر گزینشی است.
سرشار: ما واقعیت را آنچه هست میدانیم.
◊ احمد شاكری:
این مبنایی ماتریالیستی است كه تنها به دیدنیها محدود میشود!
◊ سرشار:
در داستان، رئالیستی، ما نباید ایدئالیستی كار كنیم. اتفاقاً از رئالیسم ایدئالیستی، اغلب چیزی بهعنوان اثر هنری بیرون نمیآید. اگر نویسندهای آمد واقعیات را آنگونه كه هست فهمید و نوشت، من و شما میتوانیم از آن عبرت بگیریم. اینكه بیاید آن را بزك كند تا ما خوشمان بیاید، همیشه دلمان خوش است كه همهچیز بر وفق مراد است. اما روزی میرسد كه میفهمیم همهچیز از دست رفته است. نادر اعتقادش به خدا در همین حد است. ضمن اینكه او سرباز ارتش است. قلباً به خدا اعتقاد دارد اما هیچ جایی نمیبینیم نماز بخواند. شما میخواهید بگویید چنین سربازی در دوران جنگ نبوده است؟ یا اگر هم بوده نویسنده نباید مینوشته؟
◊ احمد شاكری:
اگر اینگونه به رئال نگاه كنیم داستان عاشورا را نباید بنویسیم!
◊ سرشار:
داستان عاشورا هم واقعی است. اما گویا شما به مكتب دیگری در ادبیات اعتقاد دارید. شما بهنوعی ایدهآلیسم معتقدید. ایشان چنین ادعایی ندارد. بایرامی در مكتب دیگری نوشته و در آن مكتب هم درست نوشته است. معنای نقد ادبی این است كه ما هر اثری را در مكتبی كه نوشته شده نقد كنیم. بعد، به نقد محتوایی كه میرسیم نظرمان را بگوییم كه مثلاً این اثر چه گرهی از مسائل امروزمان میگشاید؟ چهبسا در آنجا من هم با شما همفكر باشم. اینجا جنگ یك بهانه است. مثلاً ـ بهقولی ـ فرض كنید نادر و خانوادهاش با اتومبیلی به سفر میرفتند و با غفلت او تصادف میكردند و خانوادهاش از بین میرفتند. آیا او نمیتوانست دچار این وضعیت روحی شود؟
◊ مجتبی شاكری:
تقدیرگرایی با تردید قابل جمع نیست. تقدیرگرایی جزمیت میآورد.
◊ سرشار:
اینجا همان موردی است كه اشاره كردم: ما هیچكدام از روی كتابهای فلسفی، فلسفه زندگیمان را انتخاب نمیكنیم.
◊ مجتبی شاكری:
فلسفه از رفتارهای انسان در طول تاریخ استخراج شده است. اگر كسی تفكر جبری داشت قاعدتاً نباید روحیۀ تردید داشته باشد. ایشان بیش از دهها بار «شاید» میگوید.
◊ سرشار:
به این شدت من احساس نكردم. اما ذهن او مشغول این قضیه است. نادر راجع به همهچیز تردید ندارد. مابقی این تردیدهایی كه در كلامش آمده ناشی از نقص اطلاعات اوست. نسبت به آینده تردید دارد. این چیزی است كه مربوط به آینده است. نادر یك شخصیت پیچیده است. به همین دلیل است كه غیر قابل پیشبینی است.
نادر بعد از اتفاقی كه برایش میافتد وارد كار خلاقهاش میشود. داستان مینویسد و كتابش منتشر میشود. نادر قبلاً داستان میخواند و مینوشت. از وقتی آن اتفاق برای خواهرش میافتد نوشتن را كنار میگذارد. بعد یكبار در مدتی كه در پاسگاه است تصمیم میگیرد دفترچه یادداشتش را در رودخانه بیندازد تا آن خاطرات را فراموش كند ولی منصرف میشود. آخر داستان وقتی با ابتدای داستان پایان مییابد نشان میدهد او شروع به نوشتن دوباره كرده است.
دو تا اتفاق مهم در داستان میافتد. یكی وقتی هواپیمای دشمن را میاندازد و بعد از مدتها گریه میكند. این نكته كلیدی داستان است. میدانید انسانهایی كه فاجعههای بزرگ برایشان اتفاق میافتد بهتزده میشوند و تا مدتها گریه نمیكنند. این واقعه (گریه كردن) در اواخر پل معلق نشان میدهد نادر از آن بهت بیرون آمده است. نكتۀ دیگر اینكه دوباره مینویسد. این رمان را نوشته و نویسنده شده. یعنی خودش را درمان كرده به یك معنی.
◊ احمد شاكری:
فكر میكنم روح حاكم بر اثر با حذف مفاهیم ایدئولوژیك از رفتار شخصیتها موجب شده دیدگاه حاكم بر اثر دیدگاهی اومانیستی باشد. اگر به نادر از آغاز تا انتهای رمان دقت كنیم منی جدامانده از غیب و جدامانده از خداست. نادر به دنبال دستاویزی برای زندگی است اما این دستاویز را در غیب نمییابد. حركتدهنده نادر به سمت زندگی، غیب نیست بلكه خود و اراده خودِ انسانی جایگزین این مفاهیم میگردد. انسان جدامانده از غیب در این رمان بهنوعی خودبنیادی متوسل میشود. در ترمیم زندگی و شكستهایی كه بر او عارض شده است از عناصری استفاده میكند كه در اطرافش از ابزار مادی وجود دارد. لذا میبینیم عشق دختری چوپان باعث میشود به زندگی برگردد و با موفقیتی كه از انهدام هواپیما بهدست آورده پلهای بسازد برای موفقیتهای بعدی. تعبیر من این است كه نادر به دنبال نقطه اتكاء است و این نقطه را پایۀ موفقیت بعدی خود قرار میدهد. این سیر و این حركت موافق با آموزههای مذهبی ما نیست. اگر نگاه به جهاد، نگاه انسانمحور و انسانمدار نباشد و نیمنگاهی به عالم غیب داشته باشد میداند كه نقطۀ اتكاء غیب است.
خیلی از نكات گفته شد كه تغییردهندۀ حالت تردید نادر است. ولی در صفحۀ 121 از كتاب كه كمتر از ده صفحه به پایان رمان باقی است میبینیم نادر به فكر خودكشی میافتد. آیا این تغییر كه دوستان به آن اشاره كردند یكدفعه پس از این صورت میگیرد و یا اگر مقدماتی داشته چرا باید شخصیت به این فكر بیفتد؟
نقطهای كه نادر از آن آغاز میكند برای خوانندهای كه معتقد به غیب است درونمایه ارزشمندی ندارد و نوعی پسرفت به حساب میآید. این رمان شاید بتواند در تأثیرگذاری به كار كسانی بیاید كه از آموزههای مذهبی تهیاند و این رمان حداقلهایی را به آنها میشناساند.
◊ سرشار:
همینكه داستان به ما بگوید غیر از ما هم كسانی در عالم هستند كه غیر از ما فكر میكنند، خودش زمینۀ ایجاد تفاهم در جامعه است. یكی از وظایف ادبیات این است كه آدمهای دیگری را به ما بشناساند. اما از مضامین دیگر این داستان، مرگاندیشی است كه بیشتر ناظر بر افسردگی شدید روانی این آدم است. این ربطی به اعتقاد فلسفی ندارد. بهخاطر اتفاقاتی كه برایش افتاده و خواهری كه بیماری لاعلاجی دارد. بمبارانی كه اتفاق میافتد و... در این اثر اینگونه نیست كه هیچجایی برای امید نباشد. وقتی در پایان اثر نسبت به ابتدای آن، تحول مثبتی در شخصیت ایجاد میشود یعنی اثر پوچگرا نیست.
دربارۀ جنبههای نمادین اثر، داستان نمادین یكشكلش داستان واقعیتگرا با جنبههای نمادین است. یعنی ظاهر داستان كاملاً واقعیتگراست ولی در جنبههایی نمادین است. طریقۀ فهمیدن جنبههای نمادین هم، وجود تكرار و تأكید است. در هر داستان واقعیتگرا اگر دیدید بر عنصری تأكید شد و آن عنصر تكرار شد بدانید حتماً نویسنده در مورد آن منظوری دارد. روی چند چیز در این رمان تأكید ویژه میشود. روی آخر خط خیلی تأكید میشود. همچنین روی پل. البته دو پل در رمان وجود دارد. پل اصلی منهدم شده و پل معلقی برای عبور موقت مسافران زده شده است كه به آن سوی دره بروند و به قطار سوار شوند. پل معلق نماد تصور نادر است دربارۀ زندگی. او خودش را با این پل ویران مقایسه میكند. اینكه شما اینقدر باید فكر كنید، و اگر جملهای را از دست بدهید نكتهای را از دست دادهاید، نشان میدهد چقدر فشرده است این متن. چقدر نویسنده روی این متن كار كرده است.
كل زمان این داستان حدوداً هفت روز است. این هفت هم میتواند معنی داشته باشد. البته این نقطۀ قوت نیست. یك مشكل روانی به این عمق معمولاً در هفت روز ترمیم نمیشود.
نكتۀ دیگر این است كه در همان هفت روز، پل هم ساخته میشود. (البته در زمان جنگ، مهندسی جنگ اینگونه عمل میكرد.) روی مذهبی بودن كارگرهای پل هم تأكید میشود.
البته این داستان بیشتر یك داستان بلند است تا رمان، حركت بیرونیاش كم است. آنچه اتفاق میافتد تحول درونی است. هرچه داستان جلو میرود تداعیها كمتر میشود. معنیاش این است كه نادر دارد از درونگرایی جدا میشود و به اجتماع و زندگی رو میآورد.
ساختار اثر قدری درشتبافت است. بهرغم بازیهایی كه با تداعی شده، وقتی به زمان حال میرسید میبینید درشتبافت است. داستان فصل ندارد و این نقطۀ مثبتی نیست. تمام داستان از ابتدا تا انتها یكپارچه نوشته شده است. نویسنده تعمد داشته اینگونه داستان را پیچیده كند اما این كار، توجیه فنی ندارد. خیلی راحت میشد فصل زد.
این داستان تماماً جریان سیال ذهن نیست. بخش قابل توجهی از آن در بیرون اتفاق میافتد. سر سطر رفتن را نویسنده خوب بلد نیست. خیلی كم سر سطر رفته است. درحالیكه سر سطر رفتن نوعی پرداخت است. رسمالخط اثر از هیچیك از قواعد مرسوم پیروی نمیكند. نثر البته در مجموع نثری سنجیده است و درنگ و تأملی را هم در نوشتن نشان میدهد و هم برای خواننده میطلبد. اما كار باز هم نیاز به ویرایش دارد. توصیفهای نویسنده گاهی با كلمات محاورهای است و گاهی سالم است. گفتوگوها گاهی شكسته و گاهی سالم است. ندرتاً زمان افعال به غلط تغییر میكند. یك غلط املایی مشخص هم دارد كه شست انگشت را با صاد مینویسد.
گفتههای شخصیتها با شخصیتشان نمیخواند. بعضاً زیادی ادبی حرف میزنند. تشخیص گفتاری ندارد.
برای تداعیها گاهی زمینهچینی مناسب نشده است. ذهن ما باید با چیزی به یاد چیز دیگری بیفتد، اما بههرحال در داستان شاهد حسهای واقعی هستیم.