چند سال پيش، از فقير خواسته شد که آنچه را از شهيدِ سعيد، يوسف(کامبيز) ملکشامران در خاطر دارم، بنويسم. خاصه که، من، کتاب «و اما بعد...»م را به او تقديم کرده بودم.
حقيقتش را بخواهيد، به ياد نميآورم که اولين بار، آن عزيز را کجا ديدم و چگونه با او آشنا شدم. چه، قضيه به حدود شانزده سال پيش بر ميگردد؛ و البته، حافظهي من، براي نگاهداري خاطرات، اصلاً تعريفي ندارد. همچنين، به يادم نميآيد که اول با کتاب منتشر شدهاش، "ميروم براي کرمها لانه بسازم"، آشنا شدم و بعد، از طريق اين کتاب نام نويسندهي آن در خاطرم نقش بست، يا اينکه نخست، آن خوب را ديدم و سپس به وسيلهي او با کتابش آشنا شدم. اما هر چه بود، وجود چند خصيصه و نکته در خود و کتابش، باعث شد که از همان اولين برخورد، توجهم به او جلب شود، و به دلم بنشيند.
آنچه امروز، از پس غبار زماني که ذهنم را کدر و مات ساخته است از اين موضوع در چشمم جان ميگيرد، جواني است حدوداً بيست و دو – سه ساله، با قدي متوسط رو به بلندي، اندامي مردانه(متمايل به درشت استخواني)، نه لاغر نه چاق، با چهرهاي نزديک به گرد، و نه کاملاً گرد؛ سفيد پوست، با اعضاي صورت متناسب، چشم و ابرو مشکي، موهاي نسبتاً کوتاه به يک سو شانه شده، محاسن نه چندان بلندي که به سبب جواني، هنوز پُر پُر نشده بود، و لباس اگر چه نه فقيرانه، اما ساده و تميز و مرتب. در مجموع، اجزا و ترکيبش، زيبا بود.
چهره و حالاتش نشان نميداد که از طبقات محروم و رنج کشيده باشد. به عکس، بيشتر به نظر ميرسيد که از يک خانوادهي متوسطِ مرفه باشد، که تحت مراقبتهاي ويژهي پدر و مادر، و در آسايش، بزرگ شده است. رفتارش، در عين حال که از اعتماد به نفس افراد طبقات متوسط به بالا خالي نبود، با احترام و تواضعي ناشي از نگرش مذهبي، و نجابتي خاص همراه بود. در مجموع، خصوصيات ظاهري و رفتارياش باعث ميشد که در همان برخورد اول، جايش را در دل طرف مقابل، باز کند. خاصه که در همان دقايق نخست، طوري با من خودماني شد که گويا مدتهاست يکديگر را ميشناسيم.
نکتهي جالبي که از کتابش در خاطرم مانده است، کوتاهي داستانها، سادگي نسبي پيرنگهاي آنها، و بخصوص موضوع داستان ميروم به کرمها... بود، که برايم بسيار تازگي داشت. زيرا در اين داستان، خردسال قهرمان آن، براي کرمها باغچهشان، به سبب آنکه خانه نداشتند دل ميسوزاند، و در صدد بر ميآمد که براي آنها لانهاي تدارک ببيند! اين، به نظرم عجيب، اما به هر حال لطيف بود؛ و البته، از لطافت روح نويسندهاش حکايت ميکرد.
يادم هست در ديداري، وقتي از کتابش صحبت به ميان آوردم، با نوعي تواضع حجبآميز –انگار که از سر جواني، خطايي مرتکب شده باشد- با تعريف من برخورد کرد.
عشق و شيفتگياي عميق به اسلام، انقلاب و بنيانگذار آن داشت؛ و با احترامي فوقالعاده از حضرت امام ياد ميکرد. هر چند حاضر نبود در اينباره صحبت کند؛ اما احساس کردم همهي وقت و استعداد و توانش را وقف خدمت به اسلام و انقلاب کرده است. همچنين، احساس کردم که اين گرايش معنوي و انقلابي شديد، نبايد از طريق خانواده به او رسيده باشد؛ بلکه او، خود، بر اساس فطرت پاک و روح جستوجوگرش، و حتماً تحتتأثير شرايط انقلابي حاکم بر کشور، به اين سمتوسو گرايش يافته است.
ظاهراً، تنها يک برادر کوچکتر از خود داشت که از اين نظر او را هم زير تأثير گرفته بود.
به گمانم از او شنيدم که چون در محلهشان کتابخانهي مناسبي وجود نداشته، او به کمک برادرش، با همان کتابهاي موجود خود و افزودن تعدادي کتابهاي جديد به آنها، در خانهشان کتابخانهي کوچکي ترتيب داده بودند؛ به اين وسيله، بچههاي محله را به مطالعه ترغيب ميکرد، و به آنان کتاب امانت ميداد؛ کاري که همت و اشتياقي والا ميطلبيد.
آن اواخر، شنيدم که به طور جنبي، در کانون پروش فکري –اگر اشتباه نکنم، در «کميتهي کتاب» آن- مشغول به کار شده بود. همچنين، شنيدم که ازدواج –يا شايد فقط عقد- کرده بود. که اين کار هم، در آن سن و سال، نشانهي سلامت شخصيت، و همچنين، باز بودن دست خانوادهاش براي انجام اين کار بود.
ديگر اينکه؛ اسم شناسنامهاش کامبيز بود. اما ظاهراً او نام يوسف را برگزيده بود و مايل بود که ديگران هم به همين نام صدايش کنند(امري که در اوايل انقلاب، در ارتباط با برخي نوجوانان ديگر هم که نامهاي شناسنامهاي غير مذهبي داشتند، شاهدش بودم.)
آخرين بار که او راديدم، در ابتداي حياط ساختمان قديمي توليد صدا(راديو)، در ميدان پانزده خرداد بود. در آن زمان، من در راديو کار ميکردم، و همزمان، سردبيري برنامههاي خردسالان، قصهي ظهر جمعه و بچههاي انقلاب را بر عهده داشتم.
آن عزيز، خود در آنجا به ديدنم آمد. هم براي خداحافظي به قصد اعزام به جبهه و هم ارائه چند برنامه، که براي کودکان يا خردسالان(يا هر دو) نوشته بود. اگر اشتباه نکنم، اورکت سبزي –از نوع چيني آن؛ که در آن زمان، پوشيدنش خيلي رايج بود- بر تن داشت.
بالا نيامد. قاعدتاً به اين دليل که من هم عازم رفتن بودم. مدتي، در گوشهاي از همان قسمت از حياط، ايستاديم و صحبت کرديم. با تواضع و شکسته نفسي و با همان لبخندهاي حجبآميز ِ دلنشين ِ هميشگي، از برنامههايي که نوشته بود، سخن ميگفت(چيزي در اين مايهها):
-البته معلوم نيست نوشتههاي به درد بخوري باشند. بايد بخوانيد. اما اگر قابل استفاده نبودند، اصلاً رو در بايستي نکنيد. خوشحال ميشوم که اشکالهاي کارم را به من بگوييد، تا در نوشتههاي بعدي، مرتکب آنها نشوم.
باز، اگر اشتباه نکنم، جزء گروه جنگهاي نامنظم (چريکي) تحت امر دکتر چمران بود. به نظرم ميرسد که پيشتر هم، در جنگ، مجروح شده بود؛ و آثار يک بريدگي بلندِ بخيه خورده در دستش(دست راست؟)، همراه با نقص يکي از انگشتهايش را –در اين ارتباط- ديده بودم.
در آن زمان، که اشتياق خاصي براي رفتن به جبهه از سوي اغلب دوستان نويسنده مشاهده نميشد –و البته هر کس هم براي آن موضوع، توجيهي ارائه ميکرد- اينکه جواني در آن سن و سال، برخاسته از چنان طبقه و خانوادهاي، آن هم در حالي که همسري تازه عقد کرده داشت، داوطلبانه، اين مدت زمان، و در چنين رسته پرخطري به جبهه برود، بسيار چشگير بود. خاصه آنکه شاهد بودم که حتي بعدها هم، که برخي از بچههاي نويسنده به جبهه رفتند، با کارهاي غيررزمي مانند رانندگي آمبولانس و...، يا شرکت در کارهاي تبليغي، آن هم معمولاً در پشت خط مقدم، سر خود را گرم ميکردند(ضمن آنکه در اواخر جنگ هم، برخي از آنها، چون دانشجو بودند، به ناچار، شش ماهي به مناطق جنگي اعزام شدند.)
الغرض! آن روز، صحبتها که تمام شد و نوشتهها را که از او گرفتم و در کيفم گذاشتم، با هم از ساختمان راديو بيرون آمديم، و به طرف ميدان امام خميني به راه افتاديم. بين راه، فرصتي بود تا صحبتهاي باقي مانده را بکنيم.
وداع، هميشه براي من سنگين و تلخ بوده است. بنابراين، طبيعي است که آنچه از آن روز در ضميرم باقي مانده است، گرفتگي و دلتنگي و غم باشد. هر چند او، با لبخند رفت.
يوسف رفت، و من مثل گذشته، غرق کارهاي تمام نشدني روزمرهي راديو شدم و از همه جا غافل بودم. تا اينکه خبر رسيد که ملکشامران شهيد شده است؛ خبري که آن روزها، همانند سرنوشتي محتوم براي هر رزمنده، مدام از جبههها ميآمد.
بعدها شنيدم که مادرش، که دلبستگياي فوقالعاده به او داشته، در غم فقدان يوسفش بسيار بيتاب است. چيزي هم نگذشت که شنيدم خانوادهاش، بُنه کن، از ايران رفتهاند و در يکي از کشورهاي اروپايي ساکن شدهاند. و گفتند که همسرش هم، با شخصي ديگر ازدواج کرده و –اگر اشتباه نکنم- آنها هم، براي ادامهي تحصيل، عازم خارج شدهاند. گويي تنها عامل پايبندي همهي آنان به اين آب و خاک، او بوده است.
تا امروز ندانستهام که آيا دست کم، کوچهاي را به نام او کردهاند يا نه؟ کاش ميدانستم آرامگاهش کجاست!
----------------
نوشته يكي از خوانندگان:
گفتم شايد مفيد باشد. بعد از خواندن مطلب جناب رهگذر رفتم و در سايت بهشت زهرا گشتم و اين را يافتم:
قطعه ٢٦ رديف ٨٨ شماره ٨
ياعلي-حامد