يکي از روزهاي ماههاي آخر سال ١٣٧١ بود. در دفتر مجلهي «سورهي نوجوانان» نشسته بودم، که از طرف دفتر آقاي زم، سرپرست حوزهي هنري، تلفن زدند و گفتند: ناهار را مهمان حاج آقا (زم) هستيد.
پرسيدم: مناسبت چيست؟
گفتند: آقاي کسمايي مهمان حاج آقا هستند. حاج آقا گفتهاند شما و آقاي آويني(سيدمرتضي) هم حضور داشته باشيد.
آقاي کسمايي را از سالهاي قبل از انقلاب، با کتابي انقلابي که راجع به فلسطين و مردم مظلوم آن ترجمه، و توسط انتشارات «بعثت»(به سرپرستي آقاي فخرالدين حجازي) منتشر کرده بود، شناخته بودم. بعدها «پيشکسوتان داستان ايران» را از او خواندم؛ که آن تصور انقلابي _ اسلامي را که از وي داشتم، به مقدار زيادي تعديل کرد. پس از انقلاب هم، يادداشتهاي خاطرهوار آقاي کسمايي را از روزگاران گذشته، در روزنامه «اطلاعات» ميديدم؛ که حاوي اطلاعاتي دقيق از آداب و رسوم و فرهنگ آن دوران بود. حال، با اين تلفن، فرصتي مغتنم پيش آمده بود تا او را از نزديک ببينم.
پذيرفتم، و سر ِ قرار به دفتر آقاي زم رفتم. آقاي آويني هم آمد.
آقاي کسمايي، مثل همان عکسي بود که از او -ظاهراً در صدر يادداشتهايش در روزنامه اطلاعات- ديده بودم: موهاي پرپشتِ سفيدي داشت که با دقت، يکور شانه شده بود. لباسي هر چند نه نُو، اما مرتب بر تن داشت؛ که حکايت از شيک پوشي او در گذشته داست. فکر ميکنم يک دستمال گردن سرمهاي خال مخالي هم به گردن بسته بود. با وجود سن و سال نزديک به هفتاد سال، در رفتارِ مؤدبانه و کاملاً مبادي آدابش، خاصه در ارتباط با آقاي زم _ شايد به خاطر لباس روحانياش _ نوعي حجبِ رقيق ِ توأم با احساس فاصله، ديده ميشد.
آنچه از خلال صحبتهاي آقاي زم با او دريافتم، اين بود که مدير حوزه، با علم به داشتن ِ برخي ارتباطهاي خارجي و بينالمللي آقاي کسمايي، ميخواست از وي در جهت يافتن راههايي براي صدور برخي محصولات هنري حوزه به خارج از کشور، استفاده کند. آقاي کسمايي هم، با نظر کاملاً موافق، اين امر را شدني ميدانست؛ و آماده بود در اين راه، حتي از فرزندانش، که در خارج زندگي ميکردند، کمک بگيرد.
در پايان صحبتهاي رسمي، وقتي پاي حرفهاي خودماني به ميان آمد، آقا سيدمرتضي آويني، خيلي از کتاب «هشدار به زندگان» روژه گارودي، ترجمهي آقاي کسمايي تعريف کرد، و اظهار داشت که مدتهاست به دنبال آن ميگردد؛ اما به سبب ناياب بودن، گير نميآورد.
آقاي کسمايي هم، با لبخندي که مدام بر لبش ميشکفت، قول داد که نسخهاي از آن کتاب را، شخصاً براي او بفرستد.
ديدار دوم من با آقاي کسمايي، تابستان سال ٧٢، جلو در درِِ برزگِ چوبي قديمي ورودي به دفتر آقاي زم در ساختمان حوزهي هنري بود؛ در حال خروج از دفتر آقاي کسمايي را ديدم که در حال گشودن آن در، و ورود بود.
سلام و عليک گرمي کرديم؛ و او، کاملاً مرا به جا آورد. بعد، از آقاي آويني، با تعبير «آن دوستمان چه ميکنند؟» پرسيد. با افسوس گفتم: «فروردين ماهِ همين امسال، شهيد شد.»
خيلي تعجب کرد، و افسوس خورد. از نحوهي شهادت او پرسيد. توضيح دادم. با همان لبخند هميشگي، که ظاهراً جزءِ رفتارش هنگام حرف زدن بود، گفت: «خيلي حيف شد! اگر ميدانستم، نميگذاشتم برود.» و احساس کردم اين حرفش، فقط نوعي شوخي تسلي آميز، براي کاستن از اندوه مستولي شده بر من، در آن لحظه بود.
بعد از آن، ديگر آقاي کسمايي را نديدم؛ و سرانجام هم متوجه نشدم که کارش با آقاي زم به کجا کشيد. اما چند ماهي بيشتر نگذشته بود که از طريق روزنامهها با خبر شدم که دار فاني را وداع گفته است. در حاليکه ميانديشيدم «سومي که خواهد بود؟» برايش فاتحهاي خواندم.