ضربالمثلي نسبتاً جديد ميگويد: «در كشور ما، زندهي خوب و مردهي بد، وجود ندارد.»
واقعيت هم اين است كه وقتي كسي از دنيا رفت، اغلب ما، با اين عنوان كه «طرف ديگر دستش از دنيا كوتاه شده است» از بازگويي اشتباهات و كوتاهيهاي او خودداري ميكنيم، و تنها خوبيهايش را ذكر ميكنيم. در نتيجه، تصويري كه از آن فرد در ذهن مخاطبانمان ايجاد ميشود، همه، خوبي و حسن است.
اين كار اگر چه خلاف حقيقت است، اما در بسياري موارد، شايد، در مورد افراد عادي، كه بازتاب و تأثير خطاها و قصورهايشان در محدوده كوچكِ خود و نزديكانشان بوده است، چندان مشكلي ايجاد نكند. حال آنكه در ارتباط با شخصيتهاي مهم و مشهور، كه نتايح كارهايشان به سرنوشت جامعه و كشور ارتباط مييافته است، نوعي تحريفِ تاريخ، و غلطآموزي براي آيندگان است. به همين سبب، به شخصه معتقدم در مورد اين قبيل اعمالِ اين سنخ افراد، يا به كل نبايد سخن گفت يا خوب و بدشان را، در همان اندازههاي واقعي آنها، بايد بازگو كرد. اينك، با همين ديدگاه، به بيان دو خاطره درباره مرحوم سيروس طاهباز (1317ـ1377) مترجم، محقق و نويسندهي معاصر ميپردازم.
آقاي طاهباز، مانند مرحوم شهريار، دانشجوي رشتهي پزشكي بود، كه در سالهاي آخر -به دليلي كه بر من آشكار نيست- تحصيل در اين رشته را رها كرد، و به علاقهي اصلياش، ادبيات پرداخت.
او كسي بود كه در قبل از انقلاب، ضمن قبول سرپرستي انتشارات كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، تحت رياست عاليه فرح پهلوي(همسر شاه مخلوع) و مديرعاملي نديمهي فاسد او، ليلي امير ارجمند(1)، با كساني همچون جلال آلاحمد و غلامحسين ساعدي نيز حشر و نشر داشت، و در همان حال، در نشريهي خصوصي «آرش» كه سردبير و صاحبامتياز آن بود، آن ويژهنامهي مشهور را در ارتباط با مرگ صمد بهرنگي، منتشر كرد.
سابقهي مسؤوليت آقاي طاهباز در آن سطح مهم در كانون پرورش فكري كودكانِ رژيم گذشته، براي پاك سازياش از اين مجموعه در پس از انقلاب، كفايت ميكرد.
اما به هر رو، او مشمول عطوفت اسلامي جمهوري اسلامي واقع شد، و تا پايام عمر، در اين مؤسسه ماند، و به كار ادامه داد. در عين حال، خود نيز كوشيد با انتشار آثاري همچون «دعاي مرغ آمين»(1360) و «هديهاي براي بچههاي كنار شط»(1378)، به جبران مافات بپردازد، و همراهي خود را با مردم مسلمان انقلابي كشورش و نظام جمهوري اسلامي ايران، نشان دهد.
او، در طول سالهاي نسبتاً زياد زندگياش در پس از انقلاب، هر چند تحتتأثير برخي خلجانهاي دروني و هيجانهاي عاطفي زودگذر -كه معمولِ بسياري از اهالي هنر و ادب است- در دو ـ سه يادداشت يا مصاحبه، اندكي نوسان از خود نشان داد، اما در مجموع، انصافاً، در حدي كه از وي انتظار ميرفت، بر سرِ عهدش با انقلاب و نظام باقي ماند، و در اين راه، ملامتهاي مستقيم و غير مستقيم بسياري از شبه روشنفكران لائيك وطني و دوستان قبل از انقلاب خود، به جان خريد.
به هر رو، من، در رفت و آمدهايم به كانون پرورش فكري در سالهاي پس از انقلاب، مكرر به او برميخوردم، و به رسم ادب، بين ما، سلام و عليك و احوالپرسي و گاه چند كلامي دربارهي مسائل ادبي، رد و بدل ميشد.
شخصي كم حرف، مؤدب و خوش قلب به نظر ميرسيد؛ كه با آن ريش انبوه و موي نسبتاً بلند سراسر سفيد و نگاه محجوبِ مهربان و چشماني كه هنگامي كه به فكر فرو ميرفت، بفهمي نفهمي پيچشي نمكين به خود ميگرفت، در مجموع، به دل مينشست و جذب ميكرد.
يكي از خاطران قابل ذكر من از آن مرحوم، مربوط به زماني است كه تازه كتاب «صمد بهرنگي، آن گونه كه بود» از من، منتشر شده بود: در راهرو باريك انتشارات كانون، وقتي مرا ديد، از آن كتاب صحبت كرد: در همان فاصلهي كوتاه، آن را گرفته و خوانده بود. تنها ايرادي كه از كتاب گرفت، اشكالهاي ويرايشي و نمونهخواني آن بود كه البته به طور موردي، به آنها اشاره نكرد.
مشهورترين كتاب آقاي صمد بهرنگي، «ماهي سياه كوچولو» بود؛ كه در زمان سرپرستي مرحوم طاهباز بر انتشارات كانون پرورش فكري، در آنجا تصويب شده، و به چاپ رسيده بود. آقاي طاهباز، در بعد از انقلاب، طي مقالهاي كه درباهي ويرايش كتابهاي كودكان و نوجوانان، در «پويش»(فصلنامه تخصصي كانون پرورش فكري) به چاپ رساند، افشا كرد كه اين كتاب تنها پس از بازنويسي(ويرايش غليظ) توسط خانم فريدهي فرجام، قابليت چاپ و انتشار در آنجا را يافته است. به عبارت ديگر، اين اثر، محصول مشترك آقاي صمد بهرنگي و خانم فريدهي فرجامي بوده است.
در كتاب «صمد بهرنگي، آن گونه كه بود» من، اين مطلب را هم، به نقل از آقاي طاهبار ذكر كرده بودم.
آقاي طاهباز، ضمن اشاره به آن، افزود: اصلِ داستانِ «ماهي سياه كوچولو»، اقتباس از داستاني متعلق به يكي از نويسندگان خارجي است. من كه قبلاً نيز، كم و بيش از اين موضوع آگاه بودم، از نام آن نويسنده و اثرش پرسيدم. اما او لبخندي زد و گفت: اين را ديگر، حالا نميگويم! ميترسم شلوغش كني. خيال دارم خودم، بعداً، آن را بنويسم.
اما متأسفانه، عمرش كفاف انجام اين كار را نداد.
خاطرهي دوم را، استاد محمدرضا حكيمي برايم نقل فرمودند:
استاد، به واسطهي مشي و رسالت ويژهي تبليغياي كه در قبل از انقلاب براي خود برگزيده بود، با طيفي از روشنفكران غير مذهبي، حشر و نشر قابل توجهي داشت. به همين سبب، اغلب چهرههاي شاخص آن جريان، ايشان را از نزديك ميشناختند.
آقاي حكيمي ميگفت: «وقتي آقاي مهندس بازرگان از طرف حضرت امام، به رياست دولت موقت انقلاب تعيين شد، و امام فرمودند كه از آن دولت حمايت كنيد، من نيز با وجود آنكه پاهايم درد ميكرد، به خاطر پيروي از دستور ايشان، در تظاهراتي كه به همين منظور در تهران برپا شد، شركت كردم.
در خيابان انقلاب، نزديك چهار راه وليعصر فعلي، در حال حركت بوديم، كه آقاي سيروس طاهباز را، در پيادهرو، ديدم. او، وقتي متوجه من شد، جلو آمد و در حالي كه اشك پهناي صورتش را پر كرده بود و به ميان ريشهاي انبوهش ميدويد، مرا در آغوش كشيد و گفت: كاري را كه ما روشنفكران نتوانستيم بكنيم، شما مذهبيها، به انجام رسانديد!»
روانش شاد!