<جادوي رنگها
            یکشنبه 12 دی 1378

آنچه‌ از احساس‌ كودكي‌ام‌ نسبت‌ به‌ رنگها به‌ يادم‌ مانده، نوعي‌ شيفتگي‌ و دلباختگي‌ است؛ سِحر شدن‌ و افسون‌زدگي؛ انبساط‌ دل‌ و احساس‌ بَهجَت‌ و نشاط؛ شادي‌ و شگفتي.
هنوز هم، گهگاه‌ كه‌ از زمان‌ و مكان‌ بركنده‌ام، هنگامي‌ كه‌ تلالؤ انبوهِ بادكنكهايِ رنگارنگ‌ صدفي‌ را بر سرِ چوبِ بادكنك‌ فروشِ دوره‌گرد، زير آفتاب‌ يك‌ جمعهِ كم‌ دود، در حالي‌كه‌ هر بادكنك، خورشيدي‌ به‌ رنگ‌ خود را در خود منعكس‌ كرده‌ است‌ مي‌بينم، بي‌اختيار، همان‌ حس‌ باز شدن‌ دل‌ و گسترش‌ قفسهِ سينه‌ به‌ من‌ دست‌ مي‌دهد، و باز ياد كودكي‌ است‌ و كودكي. عمق‌ آبي‌ آسمان‌ در يك‌ فضاي‌ بي‌دود و صاف، يا درخشش‌ سبزينگي‌ بهاري‌ يا رنگِ زردِ طلاييِ پاييزيِ برگهايِ درختان‌ در تابش‌ آفتابِ بي‌غَلّ وغش‌ يك‌ روستاي‌ دِنج، اندوه‌ شيرين‌ ياد گذشته‌هايي‌ دور خردسالي‌ را در من‌ زنده‌ مي‌كند؛ آن‌ زماني‌ كه‌ گيرنده‌هاي‌ حسي‌ام‌ در اوج‌ تيزي‌ و كارآيي‌ خود بودند و از آنچه‌ در پيرامونم‌ جريان‌ داشت، بيشترين‌ و عميق‌ترين‌ تأثيرها را مي‌گرفتند.
براي‌ پسر خردسالم، اسباب‌بازي‌ ساده‌اي‌ به‌رنگ‌ آبي‌ يكدست‌ خريده‌ام. رنگِ چندان‌ شاد و پرزرق‌ و برقي‌ نيست؛ و نگرانم‌ كه‌ زياد توجهش‌ را به‌ خود جلب‌ نكند. اما نگراني‌ام‌ بي‌مورد است. يكي‌ از دوستانش، با ديدن‌ آن، با اعجاب‌ و به‌ نرمي، دستي‌ بر بدنهِ اسباب‌بازي‌ مي‌كشد و مي‌گويد: "چقدر قشنگ‌ است!"
ياد طوطي‌ پلاستيكيِ سبزِ يكدستم‌ در پنجسالگي‌ام‌ مي‌افتم‌ و شدت‌ علاقه‌ام‌ به‌ آن.
قرمز و سبز را بيش‌ از بقيهِ رنگها دوست‌ مي داشتم؛ بعد هم‌ آبي‌ آسماني‌ و زردِ روشن‌ را. دوست‌داشتني‌ترين‌ لباسهايم، ژاكتِ پرنقش‌ و نگاري‌ بود كه‌ رگه‌هاي‌ بسياري، خاصه‌ از رنگهاي‌ سبز و سرخ‌ و زردِ تنيده‌ درهم‌ داشت. هنوز تصويري‌ رنگي‌ از كتاب‌ ظاهراً دوم‌ دبستانم، كه‌ باغ‌ اناري‌ را نشان‌ مي‌داد با انارهاي‌ رسيده‌ بر سر شاخه‌هاي‌ درختان‌ و خانوادهِ روستايي‌اي‌ با لباسهاي‌ رنگارنگ‌ مشغول‌ چيدن‌ ميوه‌ها، در خاطرم‌ هست. و يادم‌ هست‌ كه‌ اين‌ تصوير، تا چه‌ حد مرا به‌ روِيا فرو مي‌برد و چه‌ خيالهاي‌ شيريني‌ در ذهنم‌ برمي‌انگيخت. چقدر زنده‌ بود آن‌ تصوير، و چقدر آميزش‌ رنگهاي‌ آن‌ را دوست‌ مي‌داشتم!

يادم‌ هست‌ كه‌ رنگها را اگر نگويم‌ پُر و غليظ‌ قدري‌ جاندار مي‌خواستم، و رنگهاي‌ مات‌ يا مُرده‌ و كمرنگ، توجهم‌ را به‌ خود جلب‌ نمي‌كرد. همچنين، تصويرها را، هرچه‌ به‌ طبيعتِ مصداقهايِ اصلي‌شان‌ نزديك تر بود و هرچه‌ رنگهايش‌ يكدست‌تر، بيشتر دوست‌ مي‌داشتم‌ (چيزهايي‌ كه‌ گمان‌ مي‌كنم‌ در مورد همهِ بچه‌هاي‌ خردسال، يكسان‌ باشد).
به‌تدريج‌ كه‌ بزرگ‌ شدم، به‌ رنگهاي‌ ديگري‌ نيز علاقه‌ پيدا كردم: صورتي، زرشكي، بنفش، گُلبِهي،... و به‌تدريج، علاقه‌ام‌ به‌ سوي‌ رنگهاي‌ قدري‌ ملايم‌تر، و تصويرهايي‌ با رنگهاي‌ داراي‌ سايه‌ روشن‌ و نيز نه‌چندان‌ پر و پيمان‌ مثل‌ عكس، بلكه‌ داراي‌ جاهاي‌ خالي‌ و يا دنباله‌هاي‌ ناتمام‌ حساب‌ شده‌اي‌ كه‌ به‌ تخيّل‌ من‌ امكان‌ پرواز و فعاليت‌ و مشاركت‌ در كامل‌ و تمام‌ كردن‌ خود را مي‌داد، سوق‌ پيدا كرد. اينك، تصويرهاي‌ سياه‌ و سفيد و يا حتي‌ تصاوير از جنس‌ طراحي(گرافيك) صِرف‌ نيز برايم‌ جاذب‌ بود.

  كليه حقوق براي Sarshar.org محفوظ است. ©