آشنايي من با سيدمرتضي آويني، در آن حد طولاني و نزديك نبود كه بتوانم از ظرايف و دقايق حالات و روحيات و سكنات و ملكات اخلاقي او صحبت كنم. تازه سه-چهار سالي بود كه چشمم به جمال مباركش روشن شده بود و عمدتاً همديگر را گهگاه در جلسات كاري حوزهيهنري ميديديم و در راهپلهها و راهروهاي محل كار، و يا گهگاه كه او به خاطر شلوغي دفتر مجلهشان(سوره) و خلوتي نسبي دفتر مجلهي ما(سوره نوجوانان) براي وضو ساختن به ساختمان ما -كه آپارتماني روبهروي آپارتمان دفتر مجله خودشان بود- ميآمد، و سلامي و عليكي و احوالپرسياي از سرِ مهر، با چاشني آن لبخندهاي شيرين و دلنشين و صاف و ساده، كه تا اعماق قلب انسان نفوذ ميكرد.
اولين آشنايي من با آن شهيد، مثل بسياري ديگر، بر ميگردد به مشاهده همان برنامهي «روايت فتح» از «سيما» و شنيدن آن صداي محزون و مظلومانه، كه آن منتهاي(نريشنهاي) زيبا و عرفاني برنامه را ميخواند. و از همان آغاز، اين صداي پاك بر دلم نشست و محبت گويندهاش، ناشناخته و ناديده، در قلبم جا خوش كرد.
در آن زمان، البته، نه سيماي زيبا و دوستداشتني و نوراني او را ديده بودن و حتي نامش را ميدانستم، تا آنكه در سال 65، با تعطيل شدن مجلهي «اعتصام» كه سردبيرياش با برادر كوچكتر آن عزيز -سيدمحمد آويني بود- و دعوت شدن سيدمحمد به كار در حوزهيهنري، براي اولين بار با سيدمحمد آشنا شدم.
در آن زمان، مدتي بود كه من از مسؤوليت واحد قصهي حوزهيهنري استعفا داده بودم؛ و قرار بر اين شد كه سيدمحمد آويني، سرپرست اين واحد شود.
چهرهي دوست داشتني سيدمحمد -كه بعدها دريافتم شباهتي بسيار با برادرش، سيدمرتضي، دارد- لبخند دلنشيني كه اغلب هيچگاه -حتي در ميان ناراحتي- از لبش دور نميشد، صبوري تواضع، ادب، متانت، حجب و حيا، صدق و صفا، مهرباني، دلسوزي ِ بسيار براي ديگران، معلومات خوب، و هوش و قدرت انتقال سريع سيدمحمد، در حال و هواي خشك و گرفته و عبوس و نادلچسبي كه آن زمان در حوزهيهنري احاطهام كرده بود، نعمتي بود كه كوشيدم قدرش را بدانم.
و اين سيدمحمدِ اينقدر دوستداشتني براي من در آن احوال، وقتي روزي بيمقدمه از «روايت فتح» و گويندهي آن صحبت به ميان آمد و من از خصوصيات گويندهي آن -كه تازه فهميده بودم برادر خودش است- پرسيدم، كوتاه و بيتفصيل با صدايي زير و حاكي از ترديد بين گفت و نگفتن -و البته بيهيچ تفاخر، و تنها با مايهاي از احساس ضعف و كوچكي در برابر او- گفت: «توماني يك تومان با ما فرق دارد!»
و من اگر چه دقيقاً متوجه نشدم كه منظورش از «ما» چه كساني بودند و با همهي احساس شرمساري نزد خود از سنگيني بار گناهان و تقصيرها، با تَه رنگي از دلخوري از اينكه چرا احتمالاً مرا هم وارد اين مقايسه كرده است، اما در وجه مسلط، با احساسي از غبطه، با خود گفتم: «پس اين سيد مرتضي ديگر چه جور آدمي بايد باشد كه برادري با اين همه محاسن و برجستگيهاي اخلاقي و شخصيتي، اين چنين از او ياد ميكند!»
بخصوص كه به ياد نميآوردم و نميآورم كه در ميان كساني كه با آنان سر و كار داشتهام، كسي نزدِ يك دوست، اين چنين با خلوص و تحسين، از برادر خوني خود ياد كرده باشد.
بعدها كه سيدمرتضي به حوزه آمد و مسؤوليت واحد تلويزيوني حوزه و مجلهي «سوره» را به عهده گرفت و دفتر مطالعات ديني هنر حوزه را بينانگذاري و سرپرستي كرد، افتخار آشنايي بيشتري را با او يافتم و براي اولينبار، سيماي روشن، زيبا و بسيار دوستداشتنياش را -كه در همهي حالات شباهتي عجيب با برادرش، سيدمحمد، داشت- زيارت كردم، و در آغاز بي حتي تبادل كلامي، مهرش تا اعماق دلم رسوخ كرد، و ديدم كه انگار كمكم او را حتي از سيدمحمد هم كه آنقدر دوستش ميداشتم بيشتر دوست دارم.
در همين مدت نه چندان زياد و از همين فاصلهي نه چندان دور و نه چندان نزديك كه من سيدمرتضي را شناختم، او را شخصي متعبد، متدين، داراي ملكات عالي اخلاقي، به شدت علاقهمند به ائمهي معصومين(ع) و معتقد به «ولايت» يافتم. در همان ايام نه چندان زيادي كه در دفتر مجلهاش حضور مييافت، ميديدم كه با چه طول و تفصيل و آدابي وضو ميگرفت و چگونه، هميشه نمازش را در اول وقت ميخواند و چند بار كه پس از اذان از آنجا عبور كردم، ديدم كه اعضاي مجلهاش هم، از ريز و درشت -حتي آنهايي كه سوابقشان نميگفت بايد افرادي داراي تقيدات مذهبي باشند؛ -بعدها راهي ديگر در پيش گرفتند- با او وضو گرفته و به امامتش به نماز ايستاده بودند. هر چه زمان ميگذشت نيز، نه تنها از محبت قلبيام به او كم نميشد، كه اين محبت، فزوني هم ميگرفت.
البته، نميتوانم ادعا كنم كه طرز تفكر و انديشهي خودم دقيقاً با آن عزيز يكي بود و يا مثلاً جزء جزء مَشي كاري و نحوهي ادارهي امور «سوره» و «ادبيات داستاني» توسط وي، دقيقاً همان بود كه من در «سورهي نوجوانان» اعمال ميكردم و ميپسنديدم. خير! گاهي هم -به حق يا ناحق، و صحيح يا به اشتباه- ميشد كه دلم ميخواست جريان بعضي امور متفاوت با آنچه ميبود ميشد؛ يا مواردي پيش ميآمد كه احساس ميكردم از كثرت حُسن ظنّ و سعهي صدر آن بزرگوار سوءاستفاده ميشد. و اين، مرا دلتنگ ميكرد. اما هميشه، يادآوري درجهي تدّين و تعهد او، باعث ميشد كه از به زبان آوردن اين دلتنگيها و آن آرزوها، براي هر كس، خودداري كنم. بخصوص كه ميدانستم كافي است يكبار ديگر آن چهرهي زيبا و نوراني و آن لبخند صادقانه و بيپيرايه و دلنشين او را ببينم، تا ميل به فراموشي هر چه كه احياناً مرا ناراضي و دلم را تنگ كرده، سراسر وجودم را پر كند، و پاي تمام آن حساب و كتابها و استدلالهاي شخصيام سست شود و...
و چه بگويم كه اين محبت، از خودم گذشت و حتي به فرزندانم نيز سرايت كرد.
روزي نامهاي از پاكستان براي سيدمرتضي آمده بود. چون پسر بزرگم، محمد -كه آن زمان، ده يازده سالي داشت- تمبر جمع ميكرد، از سيد خواستم كه تمبر روي پاكت را به من بدهد تا براي او ببرم، سيدمرتضي، با خوشرويي پذيرفت؛ و از آن پس هر بار كه نامهاي خارجي برايش ميآمد، تمبرهاي روي پاكتش را جدا ميكرد و به من ميداد تا براي محمد ببرم. تا آنكه سفري به جمهوري آذربايجان برايش پيش آمد.
وقتي از سفر برگشت، ضمن آن سوغاتي هميشگي ِ تعريف ديدهها و شنيدهها، بستهاي را از كيفش درآورد و به من داد و گفت: «براي محمد آوردهام.»
وقتي آن را باز كردم، ديدم حاوي تعداد قابل توجهي تمبرهاي باطل نشدهي متعلق به آن خِطه است. و متوجه شدم كه در آنجا هم به فكر محمدِ ما بوده، و در اولين فرصت به پستخانه رفته و اين تمبرها را براي او خريده است. شرمنده شدم با آن مشكلات، چطور به فكر اين موضوع بوده است!
شايد از همين رو بود كه وقتي به محمدمان، خبر شهادت سيدمرتضي را دادم، اويي كه تا آن زمان نديده بودم آشكار براي رفتهاي گريه كند، آنطور به گوشهاي خزيد و همراه من، تا مدتها، بيصدا اشك ريخت.
عجيبتر، صبح زودِ بعدش بود. هنگامي كه عازم مدرسه بود، ديدم كِشوشاش را ميكاود.
پرسيدم: دنبال چه ميگردي؟
گفت: پيراهن ِ مشكيام.
و نشان به همان نشاني، كه از همان روز، تا آنگاه كه عازم سفري شدم، او را ميديدم كه همه روزه با پيراهن مشكي به مدرسه ميرفت، و هرگاه نام سيدمرتضي آويني ميآمد، تمام چهرهاش را غمي بزرگانه پر ميكرد. و باز نشان به همان نشاني، كه اين كار او، به هر صورت، به دو برادر كوچكترش نيز سرايت كرد؛ تا آنجا كه حتي پسر پنج سالهام، تا پيراهن مشكياش را به او نپوشانديم حاضر نشد در مراسم تشييع ِ شهيد آويني شركت كند. و شب آن روز هم، همو با مشاهدهي گريههاي من، سر به زير پتو فرو برد، و بغض كودكانهاش آنچنان تركيد، كه گريههاي مرا مضاعف كرد.
شهادت آويني اما، با همهي ضايعاتش، براي همهي دوستدارانش، از جمله من، بسيار تكاندهنده، و در عين حال از جنبهي معنوي، بسيار پربار بود.
به ياد ندارم در سوگ هيچ كس جز امام، تا اين حد گريسته باشم، و فقدان عزيزي، تا بدين اندازه مرا در خود فرو برده و به تفكر واداشته باشد. و شايد هماكنون نتوانم دقيقاً بگويم كه چرا؛ اما از اين بابت ازش سپاسگزارم، و به او احساس دِين ميكنم.